لیلا العلمی، پرستو نیکنام، بی کاغذ اطراف الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، زبان عربی، مراکش، مایکل جکسون، ویتنی هیوستون، تریلر، رمان، نوشتن، تعلق

مرز بین تعلق و عدم تعلق | جستاری از لیلا العلمی دربارۀ زبان، سرگردانی و نویسندگی

وقتی شروع به نوشتن رمان دیگر آمریکایی‌ها کردم، می‌خواستم بگردم و ببینم که احساس بی‌تعلقی در خانواده و جامعه چگونه خودش را نشان می‌دهد. چهار سال وقت گذاشتن روی شخصیت‌های داستان به من نشان داد چقدر احساس تعلق می‌تواند مبهم و تغییرپذیر باشد، چقدر اجازه می‌دهیم که بر ما تسلط داشته باشد و چقدر راحت می‌‌شود از آن علیه ما استفاده شود. حس متفاوت بودن هیچ‌وقت در من از بین نرفته است. اما با گذشت سال‌ها دریافته‌ام که این حس یک موهبت است؛ به من اجازه می‌دهد مشاهده کنم، فرصت‌های احتمالی را بپذیرم و در مرز‌هایی که مردم بین تعلق و عدم تعلق می‌کشند جست‌وجو و کاوش کنم. این چیزی است که از من نویسنده می‌سازد.

شهادت دادن، شاهدین، آرشیو، بایگانی روایت، خودزندگی نگاره، خودزندگی نامه، سدونی اسمیت جولیا واتسون رویا پورآذر

به روایت شاهدان عینی | شهادت‌دادن و بایگانی نقض حقوق بشر در خودزندگی‌نامه‌ها

روایت‌های شاهدان معاصر، بیشتر اوقات، مبارزه‌های سوژه‌های زندانی با نظام‌های انسانیت‌زدا و مقاومت سوژه‌ در برابر تحمیل هویتی متفاوت یا پشتکارش برای حفظ هویت خود در فضای تهدید و اجبار را ثبت می‌کنند. خاطره‌پردازی‌های زندان به نقد سرکوب حکومتی در بسترهای ملی خاص می‌پردازند. این روایت‌ها شامل آثاری می‌شوند که تناقض‌های کشورهای دموکراتیک مثل ایالات متحده، خطرهای دگراندیشی در کشورهای پسااستعماری، خشونت رژیم‌های سیاسی خاص مثل آپارتاید در آفریقای جنوبی و کودتای نظامی در کشورهایی مثل آرژانتین را افشا می‌کنند. قصه‌های جان ‌به ‌‌در ‌‌بردن از حبس‌ و حصر نشان‌دهندۀ عاملیت، انعطاف‌پذیری و مقاومت‌اند و گاهی نویسنده/نجات‌یافته را به شهرت می‌رسانند. در جهان غرب، خوانندگان ‌اغلب این قصه‌ها را به چشم متنی می‌خوانند که بر قهرمانیِ یک فرد خاص تأکید دارد؛ فردی که تسلیم قدرت نمی‌شود و صادقانه و مصمم در مقابل رژیم می‌ایستد.

نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر

به‌نشانۀ پیروزی بر قانون | از شورش نان تا صف نان

در آنچه به‌اصطلاح شورش‌‌های نان خوانده می‌شد و از قرن هجدهم به بعد در اروپا به طور فزاینده‌ای رواج پیدا کرده بود، اغلب شورشیان صرفاً دست به دزدی و غارت نمی‌زدند، بلکه در عوض، آسیابان یا نانوایان را وادار می‌کردند تا محصولات‌شان را به قیمتی بفروشند که به نظرِ آن‌ها «منصفانه» یا مرسوم بود. در یکی از دوره‌های بی‌نظمی در غرب انگلستان در سال ۱۷۶۶، کلانترِ گلاسترشر توضیح می‌دهد که چگونه شورشیان «به مزارع، آسیابان‌‌ها، نانوایی‌ها و بساط دوره‌گردان سر می‌زدند و ذرت، آرد، نان، پنیر، کره و بیکن را با قیمت‌هایی که خود تعیین می‌کردند می‌فروختند. آن‌ها معمولاً پول حاصل از فروش را به صاحبان بازمی‌گرداندند یا در نبودشان، پول را برایشان باقی می‌گذاشتند و تا زمانی که با مقاومت روبه‌رو نمی‌شدند، رفتاری بسیار قاعده‌مند و مؤدبانه داشتند.» در شورش‌هایی به نام «نبرد آرد» در سال ۱۷۴۴ در فرانسه شورشیان گاه دست به غارت می‌زدند، اما معمولاً «بهای ثابتی را که توسط جمعیت تعیین شد می‌پرداختند یا در برخی موارد حتی رسید بدهی نیز بر جای می‌گذاشتند.»

سوگ، مونا آرشی، نیلی امیری، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، سوگواری

چه کلمه‌ای برای سوگ وجود دارد؟ | جستاری از مونا آرْشی

اگر از آدم‌ها بپرسی بعد از مرگ عزیزشان چه حسی دارند، اغلب از این می‌گویند که فضایی که در آن قرار گرفته‌اند چقدر سوت‌و‌کور به نظر می‌رسد. شاید دلِ طوفانِ اندوه تنهاترین جای دنیا باشد. دایرۀ واژگان سوگ در زبان ما هیچ پاسخگو نیست، به‌خصوص وقتی با مرگ‌های نامعمول یا نامنتظره مواجه می‌شویم، مثل مرگ کودکان یا جوانان. اما مشکل فقط کمداشت زبان نیست، این هم هست که این مرگ‌ها به قلمرویی ناشناخته رانده می‌شوند: «حتی اگر ناگزیر و تا حدی طبیعی باشد که با والدین فرزندمُرده با وحشتی پنهان برخورد کنیم، باز هم نباید آن‌ها را بیش از این به قلمروهای دور از انسانِ "تصورناپذیرها" برانیم.» وقتی مرگ به‌ناگاه بر سرمان می‌آید، آنچه از زبان سوگ شاعران به دست‌مان می‌رسد یکسر خلاف انتظار و خلاف‌آمد عادت است. مرثیه‌ها و الگوهایشان راهبردهایی برای زندگی با مرگ بهمان می‌دهند، هرچند در واقع با چنین هدفی نوشته نشده باشند. من آموختم که سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبت‌بار، شاعری از پیش آن‌جا قدم گذاشته است.

نبیل ابراهیم، لهجه ها اهلی نمی شوند، بتول فیروزان، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، روز پدر، سفر

پدر مثل گاوچران‌ها بود | خاطرۀ پدری که در آغوش جاده مُرد

پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست می‌کشیدم به کاردها ‌و چنگال‌ها‌ و قاشق‌های‌ جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر می‌کردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایی‌نشین شهر، طعم میگوی مزه‌دارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درست‌و‌حسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی می‌خوردم. پدر، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال‌ سفره‌ تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.» ظرف‌های سمت خودم را که تمیز ‌کردم، پدر به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و بابا برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت متقاعدس کرد که استیک کودک برای پسربچه‌ای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ این‌که شاید پدر از پس هزینۀ استیک بر نیاید.

بافتنی، پولیور، ندا بهرامی نژاد، ریچل هرون، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، شب یلدا، کاموا

سر انداختن | قصۀ اولین بافتنی من و زشت‌ترین پولیوِر دنیا

توی خانه کاموا را سرخوشانه سر انداختم، چه می‌دانستم با این ندانم‌کاری‌ها به‌زودی رج‌به‌رج خودم را توی بد هچلی می‌اندازم. نمونۀ آزمایشی نبافتم که اندازه‌ها دستم بیاید، روحم هم از این‌جور چیزها خبر نداشت. توی عمرم از روی الگوی «واقعی» نبافته بودم و می‌خواستم کارم را با یکی از الگوهای دهه‌پنجاهی شروع کنم که توی صندوقچۀ چوبِ کاج مادرم گیر آورده بودم. به نظرم خیلی از مد افتاده نبود: پولیوِر آستین‌رگلان ساده، یقه‌گرد و بدون طرح‌ونقش. چون به ذهنم نمی‌رسید می‌شود اندازه‌هایم را بگیرم و با اعداد توی الگو مقایسه کنم، دیمی سایز متوسط را انتخاب کردم. فقط می‌خواستم پولیوِر ببافم. درست همان‌طور که به سرم زده بود از روی کتاب‌، تندنویسی و طراحی یاد بگیرم، حس خودآموزی‌‌ام گل کرده بود و می‌خواستم از روی الگو، بافت پولیوِری کامل را یاد بگیرم. شک نداشتم بافتنی از میل‌‌هایم به پرواز درمی‌آمد. آماده بودم.

فاطمه بیات فرد، کریستی ومپل، جستار، جستارگرایی، مونتنی،

جستارسازی همه‌چیز | در باب جستار و تقابلش با جزم‌اندیشی و تعصب

جستار‌گرایی عبارت است از یک ذهن خودخواه که به دنبال زندگی می‌گردد. همان کاری را می‌کند که تئودور آدورنو آن را «تمایل جستار به کورمال‌کورمال گشتن» نامیده است. به همه‌چیز با تردید و کم‌توجهی نزدیک می‌شود. جزئیات و کلیات را با هم مقایسه می‌کند. اتفاقات پیش‌پاافتادۀ روزمره: آنچه می‌خوریم، چیزهایی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم، چیزهایی که شش ‌دانگ توجه‌مان را جلب می‌کنند، به طور ضمنی با پرسش‌های بزرگی مرتبط‌اند: پیامدهای تجربۀ انسانی چیست؟ معنای زندگی چیست؟ چرا چیزی بودن بهتر از هیچ بودن است؟ مثل پدر جستار (مونتنی) ما هم اجازه می‌دهیم که ذهن و جسم ما از این شاخه به آن شاخه بپرد؛ دنبال اطلاعات از یک اَبَرپیوند ذهنی به اَبَرپیوند ذهنی دیگر برویم. اگر مونتنی امروز زنده بود احتمالاً دربارۀ او هم تشخیص اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی می‌دادند.

فاطمه بهروزفخر، وقفنامه، زنان و خیر جمعی، قاجار، مادر، جنگ 12 روزه اسرائیل، نشر اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، زنان، گوهرشاد

خواستم مفید باشم! | جستاری دربارۀ زنان، مادری، وقف و خیر جمعی

در این‌که مادرم داشت کار ارزشمند و تأثیرگذاری انجام می‌داد شکی نبود. بغرنجیِ مسئله اما این‌جا بود که نمی‌فهمیدیم او چطور دارد این کارها را انجام می‌دهد و خسته نمی‌شود؟ چطور می‌تواند روزانه برای کلی بچۀ بی‌سرپرست و بدسرپرست غذا بپزد، به امورشان رسیدگی کنید، حواسش به قبض آب و برق آن خانۀ کلنگی در جنوب تهران باشد و...؟ اصلاً چطور می‌تواند به آن همه آدم فکر کند؟ بعدها فهمیدم «داشتن» همیشه به معنای توانایی بخشیدن و صرفِ آن در مسیر درست نیست و «فقدان» هم الزاماً میل به جبران و جایگزینی نمی‌آورد. بین این دو، یک وضعیت سومی هم وجود دارد که نه ناشی از وفور است و نه از کمبود؛ بیشتر شبیه نوعی تصمیمِ غیرقابل توضیح است که انگار فقط از مسیر تجربۀ زیسته می‌گذرد. همین‌جا بود که برای اولین‌بار فهمیدم قصۀ مادرم و زن‌های شبیه او فقط یک تجربۀ شخصی معمولی پرتکرار نیست.

فلطسین، یاسر عرفات، غزه، کرانه باختری، غاده کرمی، لیلاسادات حسینی، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، ساف

یک فلسطینی تمام‌وقت | خاطرات یک پزشک از سفر به رام‌الله

مثل خیلی از فلسطینی‌های دیگر، بزرگ‌ترین جست‌وجو یا در واقع دغدغه‌ام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی می‌کردم و نفس می‌کشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ می‌دهد. مدام اخبارش را پیگیری می‌کردم، درباره‌اش می‌خواندم، در اینترنت می‌گشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانه‌ها را دنبال می‌کردم، با فعالان دیگر حرف می‌زدم، در میتینگ‌ها و کنفرانس‌ها یا شرکت می‌کردم یا خودم ترتیب می‌دادم و بی‌وقفه درباره‌اش می‌نوشتم. به‌طوری‌که وقتی کسی می‌پرسید مشغول چه کاری هستی، جواب می‌دادم «من یه فلسطینی تمام‌وقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت می‌کردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینی‌بودن» تنها حس واقعی‌ای بود که داشتم.