ملیت، نفیسه مرشدزاده، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، پیرنگ، مخزن الاسرار، فردوسی، مثنوی معنوی مولانا، عطار، مولوی، شاهنامه، غرب زدگی، جلال آل احمد، صوفی گری

سیمای معشوق و مفهوم ملیت | دربارۀ پیرنگ داستانی، صوفی‌گری و روح آزردۀ ایرانی

این‌که در ادبیات کلاسیک ایران همۀ  آثار مهمی که ارزش داستانی دارند، در فضای فرهنگ ایرانی رخ می‌دهند از نظر من تصادفی نیست؛ ملیت و کشور برای این فردوسی و نظامی فقط یادی از گذشته نیست، ظرفی است که زیست مردمان در آن جریان دارد؛ به‌عبارتی زندگی جاری مردم و معضل‌های مهمی همچون سلطۀ بیگانگان ترک‌نژاد و تجاوز به اقتصاد، کشاورزی و زمین‌هایی که مالکیت‌شان هر لحظه در خطر دست‌اندازی زورمندان و اِقطاع‌بگیران است، هجوم سنت‌های اقوام بیابان‌گرد حاکم و تضاد آن‌ها با آیین و شیوۀ زیست دهگانان و شهرنشینان ایرانی، و با داستان‌ها و اسطوره‌ها و پهلوانان‌شان، همگی با مفهوم کشور همچون گرانیگاه همۀ امور بنیادین در آمیخته است. در واقع هر رخداد مکان‌مند و زمان‌مند، و هر سعی یا آرزوی دگرگونی وضعیت، از نظر این شاعران بر روی زمین و در اجتماع مردمانی با منافع مشترک معنا می‌یابد. تا زمانی که مردم هنوز به کشور آسمانی عشق صوفیه کوچ نکرده و در بی‌مکان و بی‌زمان مستقر نشده باشند، و مادام که روابط علّی زمینی را هم‌چنان در رخدادها نافذ بدانند، روایت‌شان جز در قالبی که پیرنگ را ارج نهد، یعنی داستان، ناممکن است.

جنگ ایران و عراق، دفاع مقدس، نامه نگاری، اپیستولاری، مکرمه شوشتری، همشهری داستان، ناداستان، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، بی کاغذ اطراف

وقتی جنگ خواب بود | نامه‌نگاری‌هایی از سال‌های جنگ ایران و عراق

زندگی روزمره معمولاً تکراری و ازیادرفتنی به نظر می‌رسد. همۀ آدم‌ها سعی می‌کنند اتفاقات بزرگ و مهم را در خاطره‌ها ثبت کنند اما در شرایط خاصی مثل جنگ، که زندگی از محور حرکت تکراری خارج می‌شود، جزئیات ناگهان ارزش پیدا می‌کنند و می‌شوند نقطه‌های پررنگ اتصال به زندگی. داوودقزلباش و شیرین میرزاده در سال ۱۳۵۸ ازدواج کردند. روز بعد از اعلام رسمی خبر جنگ در نماز جمعه، داوود خودش را از غرب تهران با دوچرخه به مسجد الهادی در تهرانپارس می‌رساند و برای اعزام داوطلبانه ثبت نام می‌کند. اولین اعزام او به مناطق جنگی در بیست‌وشش‌سالگی همراه شوهرخواهر و برادر بزرگش است. از سال ۶۰ تا ۶۷، داوود بین مناطق عملیاتی غرب، جنوب و تهران در رفت‌وآمد است. در طول سال‌های جنگ داوود و شیرین روزهای سخت و طولانی‌ای را پشت سر می‌گذارند و تنها راه ارتباطی‌شان نامه‌هایی است که برای هم می‌نویسند. نامه‌هایی که حال و هوای دلنشینی از بزرگ شدن بچه‌ها، اوضاع خانه و روزمره‌های زندگی را با خود به مناطق جنگی می‌برند و گزارشی از آب‌وهوا و دلخوشی‌های کوچک مردان جنگ را به تهران می‌آورند. انگار که زن و شوهر قرار گذاشته باشند وقت‌هایی که هیبت مهیب جنگ به خواب می‌رود، توی نامه‌هایشان، کنار هم زندگی کنند.

هوای دوستی، استبداد، مارینا گارسس، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، جستار فلسفی، دو لا بوئسی

دوستی علیه استبداد | جستاری از مارینا گارسِس

آیا دوستی بدیلِ استبداد است؟ به عبارت دیگر، آیا متضادِ جامعۀ استبدادزده جامعۀ دوستان است؟ لا بوئسی سرمشقی عرضه نمی‌کند که به ما بگوید این جامعه باید چگونه باشد و چگونه می‌شود آن را ساخت. در عوض، کاری می‌کند که ــ گرچه به‌کارگیری چنین تعبیری نشان از زمان‌پریشی دارد ــ می‌شود آن را «پدیدارشناسانه» خواند: او، به جای ترسیم افقی دوردست‌تر، خود را یک گام به موضوع نزدیک‌تر می‌کند. او به آنچه «طبیعت» می‌نامد و همۀ‌ چیزهای روزمره و مرسوم و همۀ رخدادها را در بر می‌گیرد از موضعِ ناظر نزدیک می‌شود و رویه‌ای در پیش می‌گیرد که بیشتر حول توصیف می‌گردد تا تجویز. به بیان دیگر، او گرایشی طبیعی (در این مورد، گرایش به دوستی) را توصیف می‌کند تا نشان دهد این گرایش چگونه فاسد و تباه شده و چگونه می‌شود اصلاحش کرد.

شهادت دادن، شاهدین، آرشیو، بایگانی روایت، خودزندگی نگاره، خودزندگی نامه، سدونی اسمیت جولیا واتسون رویا پورآذر

به روایت شاهدان عینی | شهادت‌دادن و بایگانی نقض حقوق بشر در خودزندگی‌نامه‌ها

روایت‌های شاهدان معاصر، بیشتر اوقات، مبارزه‌های سوژه‌های زندانی با نظام‌های انسانیت‌زدا و مقاومت سوژه‌ در برابر تحمیل هویتی متفاوت یا پشتکارش برای حفظ هویت خود در فضای تهدید و اجبار را ثبت می‌کنند. خاطره‌پردازی‌های زندان به نقد سرکوب حکومتی در بسترهای ملی خاص می‌پردازند. این روایت‌ها شامل آثاری می‌شوند که تناقض‌های کشورهای دموکراتیک مثل ایالات متحده، خطرهای دگراندیشی در کشورهای پسااستعماری، خشونت رژیم‌های سیاسی خاص مثل آپارتاید در آفریقای جنوبی و کودتای نظامی در کشورهایی مثل آرژانتین را افشا می‌کنند. قصه‌های جان ‌به ‌‌در ‌‌بردن از حبس‌ و حصر نشان‌دهندۀ عاملیت، انعطاف‌پذیری و مقاومت‌اند و گاهی نویسنده/نجات‌یافته را به شهرت می‌رسانند. در جهان غرب، خوانندگان ‌اغلب این قصه‌ها را به چشم متنی می‌خوانند که بر قهرمانیِ یک فرد خاص تأکید دارد؛ فردی که تسلیم قدرت نمی‌شود و صادقانه و مصمم در مقابل رژیم می‌ایستد.

نبیل ابراهیم، لهجه ها اهلی نمی شوند، بتول فیروزان، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، روز پدر، سفر

پدر مثل گاوچران‌ها بود | خاطرۀ پدری که در آغوش جاده مُرد

پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست می‌کشیدم به کاردها ‌و چنگال‌ها‌ و قاشق‌های‌ جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر می‌کردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایی‌نشین شهر، طعم میگوی مزه‌دارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درست‌و‌حسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی می‌خوردم. پدر، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال‌ سفره‌ تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.» ظرف‌های سمت خودم را که تمیز ‌کردم، پدر به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و بابا برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت متقاعدس کرد که استیک کودک برای پسربچه‌ای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ این‌که شاید پدر از پس هزینۀ استیک بر نیاید.

فلطسین، یاسر عرفات، غزه، کرانه باختری، غاده کرمی، لیلاسادات حسینی، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، ساف

یک فلسطینی تمام‌وقت | خاطرات یک پزشک از سفر به رام‌الله

مثل خیلی از فلسطینی‌های دیگر، بزرگ‌ترین جست‌وجو یا در واقع دغدغه‌ام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی می‌کردم و نفس می‌کشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ می‌دهد. مدام اخبارش را پیگیری می‌کردم، درباره‌اش می‌خواندم، در اینترنت می‌گشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانه‌ها را دنبال می‌کردم، با فعالان دیگر حرف می‌زدم، در میتینگ‌ها و کنفرانس‌ها یا شرکت می‌کردم یا خودم ترتیب می‌دادم و بی‌وقفه درباره‌اش می‌نوشتم. به‌طوری‌که وقتی کسی می‌پرسید مشغول چه کاری هستی، جواب می‌دادم «من یه فلسطینی تمام‌وقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت می‌کردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینی‌بودن» تنها حس واقعی‌ای بود که داشتم.

انور خامه ای، چهار چهره، نیما یوشیج، صادق هدایت، شعر نو، ادبیات فارسی، مثنوی، هفت پیکر، شاهنامه، تندر کیا

قصۀ رنگِ پریده، خونِ سرد | خاطرات و تفکرات انور خامه‌ای دربارۀ نیما یوشیج

نیما بسیار فروتن و متواضع بود. با آن‌که معلومات بسیط و گسترده‌ای داشت و از نبوغ ادبی فوق‌العاده‌ای بهره‌‎ور بود، هیچ‌گاه خودستایی نمی‌کرد. اصولاً کم‌حرف بود و به گفتۀ دیگران بیشتر گوش می‌داد. ساده و بی‌پیرایه زندگی می‌کرد و در همان اتاقی که زندگی می‌کرد دوستانش را می‌پذیرفت. نیما از مناعت‌نفس کم‌نظیری برخوردار بود. در نهایت تنگدستی و با آن‌که از جانب خانواده‌اش زیر فشار بود تا کاری پیدا کند، حاضر نبود دست تمنا پیش دوستان فراوانی که داشت دراز و از آن‌ها تقاضای یافتن کار یا کمکی کند. تا آن‌جا که من می‌دانم هیچ‌گاه برای انتشار اشعارش در مطبوعات یا به صورت کتاب به روزنامه یا مجله یا بنگاه نشریاتی مراجعه نکرد و هر چه از او به هر صورت چاپ می‌شد، دیگران به خانه‌اش می‌رفتند و از او می‌گرفتند یا دوستانش ترتیب انتشار آن را می‌دادند. هیچ‌وقت بابت انتشار آن‌ها پولی قبول نمی‌کرد و این کار را خلاف شأن شعر و شاعری می‌‎پنداشت.

باور محض خاطره حافظه عرفان قادری، سَلی تیسدِل، نابوکوف

باور محض | به خاطره اعتمادی هست؟

خاطره وعدۀ خاصی می‌دهد: داستانی واقعی را روایت می‌کند که ریشه در گذشتۀ منحصر‌به‌فرد نویسنده دارد، گذشته‌ای که فقط نویسنده از آن مطلع است. به نظر من، خاطره‌نویسی بازگشت به اتفاقات گذشته و نقل دوبارۀ آن‌ها با لعابی ظریف و بی‌غل‌و‌غش است که احساس، اعتقاد و تفسیر شخص از وقایع را نشان می‌دهد. من می‌نویسم تا احساس، حالت روحی، و سکونی را زنده کنم که هنگام هجوم گذشته بر شخص غالب می‌شود. غالباً می‌نویسم تا حس لذت‌جوییِ عجیب و ناگزیر کودکی را بازیابم؛ دنیای بزرگ و صمیمی‌ و زنده‌ای که کودک در وسط آن جای دارد. این را بازمی‌یابم، ولی می‌خواهم احضار هم بکنم، و چیز مرده‌ای ــ شاید بیش از هر چیز آن حس لذت‌جوییِ عمیق ــ را دوباره زنده کنم.

اگر کلمه نبود چه می‌کردیم؟ | روایت مهزاد الیاسی از سفر به قونیه

قونیه، شهر شوربا، اذان و خیابان‌های خاکستری، با مردمانِ ظاهراً ناشاد و مهمان‌نوازش که به قول مولانا از ذوق بی‌بهره‌اند، با من که سوگند خورده بودم تا معلمی پیدا نکرده‌ام از قونیه نروم، مهربان بود و خیلی زود من را در خود پذیرفت. اما من دیگر برای دیدن هیچ‌چیز کنجکاو نبودم. من که قبلاً هر جا می‌رفتم ـــ مثل سگی که محدوده‌اش را علامت‌گذاری می‌کند ـــ باید اطرافم را خوب وارسی می‌کردم، بعد از چند ماه اقامت در این شهر، به‌جز سر زدن به تمام خانقاه‌های شهر، حتی سعی نکرده‌‌ بودم محله‌های اطراف آرامگاه مولانا را ببینم. برنامۀ روزانه‌ام مشخص بود: صبح تا ساعت چهار در هتل کار می‌کردم؛ چهار تا پنج به زیارت مقبره می‌رفتم؛ پنج تا هفت در چایخانۀ مِتین مریم‌گلی می‌نوشیدم و مثنوی می‌خواندم؛ و بعدش هم نوبتِ معاشرت با عزیز یا هولیو یا نوریه بود. معمولاً همان اطراف بودند و زائرانی مثل جان را در محوطۀ آرامگاه مولانا شکار می‌کردند.