
پدر مثل گاوچرانها بود | خاطرۀ پدری که در آغوش جاده مُرد
پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست میکشیدم به کاردها و چنگالها و قاشقهای جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر میکردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایینشین شهر، طعم میگوی مزهدارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درستوحسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی میخوردم. پدر، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال سفره تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.» ظرفهای سمت خودم را که تمیز کردم، پدر به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و بابا برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت متقاعدس کرد که استیک کودک برای پسربچهای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ اینکه شاید پدر از پس هزینۀ استیک بر نیاید.







