فاطمه بهروزفخر، وقفنامه، زنان و خیر جمعی، قاجار، مادر، جنگ 12 روزه اسرائیل، نشر اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، زنان، گوهرشاد

خواستم مفید باشم! | جستاری دربارۀ زنان، مادری، وقف و خیر جمعی

در این‌که مادرم داشت کار ارزشمند و تأثیرگذاری انجام می‌داد شکی نبود. بغرنجیِ مسئله اما این‌جا بود که نمی‌فهمیدیم او چطور دارد این کارها را انجام می‌دهد و خسته نمی‌شود؟ چطور می‌تواند روزانه برای کلی بچۀ بی‌سرپرست و بدسرپرست غذا بپزد، به امورشان رسیدگی کنید، حواسش به قبض آب و برق آن خانۀ کلنگی در جنوب تهران باشد و...؟ اصلاً چطور می‌تواند به آن همه آدم فکر کند؟ بعدها فهمیدم «داشتن» همیشه به معنای توانایی بخشیدن و صرفِ آن در مسیر درست نیست و «فقدان» هم الزاماً میل به جبران و جایگزینی نمی‌آورد. بین این دو، یک وضعیت سومی هم وجود دارد که نه ناشی از وفور است و نه از کمبود؛ بیشتر شبیه نوعی تصمیمِ غیرقابل توضیح است که انگار فقط از مسیر تجربۀ زیسته می‌گذرد. همین‌جا بود که برای اولین‌بار فهمیدم قصۀ مادرم و زن‌های شبیه او فقط یک تجربۀ شخصی معمولی پرتکرار نیست.

فلطسین، یاسر عرفات، غزه، کرانه باختری، غاده کرمی، لیلاسادات حسینی، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، ساف

یک فلسطینی تمام‌وقت | خاطرات یک پزشک از سفر به رام‌الله

مثل خیلی از فلسطینی‌های دیگر، بزرگ‌ترین جست‌وجو یا در واقع دغدغه‌ام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی می‌کردم و نفس می‌کشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ می‌دهد. مدام اخبارش را پیگیری می‌کردم، درباره‌اش می‌خواندم، در اینترنت می‌گشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانه‌ها را دنبال می‌کردم، با فعالان دیگر حرف می‌زدم، در میتینگ‌ها و کنفرانس‌ها یا شرکت می‌کردم یا خودم ترتیب می‌دادم و بی‌وقفه درباره‌اش می‌نوشتم. به‌طوری‌که وقتی کسی می‌پرسید مشغول چه کاری هستی، جواب می‌دادم «من یه فلسطینی تمام‌وقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت می‌کردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینی‌بودن» تنها حس واقعی‌ای بود که داشتم.

مراقبت، جنگل، آتش سوزی، بلوط، الیت، جنگل های هیرکانی، ما ایوب نبودیم، فاطمه ستوده، کیان یزدان پور، فعال محیط زیست

ارثیۀ مراقبت | روایتی از آتش‌سوزی جنگل‌ها و مراقبت از بلوط‌ها

هر بار که به دل آتش می‌زدم، تا برگردم مادرم اشک می‌‌ریخت. می‌‌دانست چند روز است نخوابیده‌ام و باز دارم به دل آتش‌‌سوزی می‌‌روم. همان‌ سال یکی از بچه‌‌‌محل‌‌هایمان توی آتش‌ سوخته بود. خانوادۀ بچه‌های انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ می‌زدند و می‌گفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی می‌‌افتاد، همه از چشم من می‌‌دیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کوله‌‌پشتی و لباس آتش‌‌‌سوزی را می‌‌پوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه می‌‌کرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشم‌های مادرم سخت شده بود. چاره‌ای نداشتم. پنهانی کوله‌پشتی‌ام را برمی‌داشتم و یواشکی می‌رفتم بیرون و لباس‌‌هایم را توی خیابان عوض می‌‌کردم اما باز هم می‌‌فهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتش‌‌سوزی از خانه می‌‌زدم بیرون. مادرم می‌‌گفت توی این گرمایی که نمی‌شود لحظه‌ای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل می‌‌کنی. تحمل نمی‌کردم. بلوط عشق من بود.

هنرمند و زمانه، مارینا تسوتایوا، الهام شوشتری زاده، آخرین اغواگری زمین، جستار روسی، پاسترناک، مایاکوفسکی، روز هنرمند

نمی‌توانی از تاریخ بیرون بپری | جستاری از مارینا تسوتایوا دربارۀ معاصرت هنرمند با زمانه

مضمون اصلی انقلابْ گوش‌به‌فرمانِ زمانه بودن است و مضمون اصلی آیینِ تجلیل و بزرگداشتِ انقلابْ گوش‌به‌فرمان حزب بودن. آیا حزبی سیاسی، حتی قدرتمندترین و خوش‌آتیه‌ترین حزب جهان، می‌تواند زمانه‌اش را به‌تمامی نمایندگی کند؟ و آیا می‌تواند به نام این نمایندگی، تمام و کمال، بر مردم حکم براند؟یسنین بر باد رفت چون سر به حکمی سپرد که برای دیگران وضع شده بود، نه برای او. او حکم زمانه برای جامعه را با حکم زمانه برای هنرمند اشتباه گرفت و اولی را یگانه حکم موجود پنداشت. حکم سیاسی خطاب به شاعر و هنرمند را نباید با حکم زمانه اشتباه گرفت. حکم سیاسی به شاعرْ حکم روز نیست، فرمانِ «اهریمنان روز» است. مرگ یسنین خراجِ ما بود به اهریمنان دیروز. یسنین بر باد رفت چون از یاد برد که او نیز، درست به اندازۀ کسانی که گذاشت به نام و به نمایندگی زمانه در هم بشکنندش و نابودش کنند، پیام‌آور و منادی و پیشوای زمانه است؛ از یاد برد که او نیز، دست‌کم به اندازۀ آن‌ها، خودِ زمانه‌اش است.

حبیبه جعفریان، رست خیز، رستخیز، کآشوب، نفیسه مرشدزاده، الهام شوشتری زاده، امام حسین، کربلا، عاشورا، نوح، ابراهیم، هاجر، ابوهریره

هستۀ اندوه | قصۀ مردی که گریه نمی‌کرد

من زیاد گریه می‌کنم. بابا تقریباً گریه نمی‌کند. می‌دانم که مردها گریه نمی‌کنند، یعنی این گزارۀ چرند را از بچگی توی مغزشان فرو کرده‌اند که مرد گریه نمی‌کند اما گریه نکردنِ بابای من فرق دارد. احساس می‌کنم او در لحظه‌ای خاص از زندگی‌اش اندوه را حس کرده و بعد از آن، این‌جور شده. نمی‌دانم کی، کجا و در چند سالگی. زیر آسمان صحرا، در حالی که در حال و روز گوسفندانش اندیشه می‌کرده، سرِ درخت گردو، یا کنار برادر جوانش که با سردرد از پا درآمده. به هر حال در لحظه‌ای دیده که اندوه چیست و شبیه چیست و پس از آن، هر خبر بد و هر فاجعه‌ای به نظرش بدلی یا بی‌اهمیت یا دور آمده؛ دور و اندک نسبت به آنچه هستۀ اندوه است.

محمدعلی سلطان مرادی، نفیسه مرشدزاده، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، جنگ بوسنی، جنگ بالکان، زان تشنگان، محرم، کآشوب، عاشوره، قصاب بوسنی، روایت روضه

خشکی می‌بینم! خشکی | روایتی از جنگ بوسنی و محرم

وقتی به جنگ نگاه می‌کنیم، وقتی آن‌قدر به لحظه‌های گذرای خونریزی نزدیک می‌شویم چیزی جز زشتی نمی‌بینیم. اسمای اهل بوسنی هم یکی مثل هزاران جنگ‌زدۀ دیگر دنیا. او از جنگی کشوری به جنگی شهری پناه برده بود. هم صرب‌ها محل سکونتش در موستار را می‌زدند و هم کروات‌ها. چهار سال تمام حتی نمی‌توانست به سارایوو تلفن بزند که بفهمد شوهر و پسرانش آن‌جا هستند یا نه. بعد از جنگ هم بی‌شک دنبال آن‌ها گشته، میان استخوان‌های انبار شده در سالن‌ها، وسایل و لباس‌های پوسیده‌ای که از گورهای دسته‌جمعی کشف شده بود. حتی سالن‌های اردوگاه باتکویچ را با دخترش عذرا زیر و رو کرده تا شاید از روی تکه لباسی، چیزی، معلوم شود که در آن روز شوم شوهر و پسرانش را آن‌جا آورده بودند یا نه. حالا تنها کاری که از سابق برایش باقی مانده پختن عاشوره است. دوازدهم محرم سعی می‌کند عاشوره را با تمام ماده‌های متغیرش بپزد و آرام‌آرام تا بیرون از موستار قدم بزند و دم تکیه بُلگای پخش کند.

جنگ ایران و عراق، دفاع مقدس، نامه نگاری، اپیستولاری، مکرمه شوشتری، همشهری داستان، ناداستان، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، بی کاغذ اطراف

وقتی جنگ خواب بود | نامه‌نگاری‌هایی از سال‌های جنگ ایران و عراق

زندگی روزمره معمولاً تکراری و ازیادرفتنی به نظر می‌رسد. همۀ آدم‌ها سعی می‌کنند اتفاقات بزرگ و مهم را در خاطره‌ها ثبت کنند اما در شرایط خاصی مثل جنگ، که زندگی از محور حرکت تکراری خارج می‌شود، جزئیات ناگهان ارزش پیدا می‌کنند و می‌شوند نقطه‌های پررنگ اتصال به زندگی. داوودقزلباش و شیرین میرزاده در سال ۱۳۵۸ ازدواج کردند. روز بعد از اعلام رسمی خبر جنگ در نماز جمعه، داوود خودش را از غرب تهران با دوچرخه به مسجد الهادی در تهرانپارس می‌رساند و برای اعزام داوطلبانه ثبت نام می‌کند. اولین اعزام او به مناطق جنگی در بیست‌وشش‌سالگی همراه شوهرخواهر و برادر بزرگش است. از سال ۶۰ تا ۶۷، داوود بین مناطق عملیاتی غرب، جنوب و تهران در رفت‌وآمد است. در طول سال‌های جنگ داوود و شیرین روزهای سخت و طولانی‌ای را پشت سر می‌گذارند و تنها راه ارتباطی‌شان نامه‌هایی است که برای هم می‌نویسند. نامه‌هایی که حال و هوای دلنشینی از بزرگ شدن بچه‌ها، اوضاع خانه و روزمره‌های زندگی را با خود به مناطق جنگی می‌برند و گزارشی از آب‌وهوا و دلخوشی‌های کوچک مردان جنگ را به تهران می‌آورند. انگار که زن و شوهر قرار گذاشته باشند وقت‌هایی که هیبت مهیب جنگ به خواب می‌رود، توی نامه‌هایشان، کنار هم زندگی کنند.

الکساندر سولژنیتسین، آبتین گلکار، اتحاد جماهیر شوروی، دیکتاتوری، استبداد، تبعید، دروغ

زیستن نه بر پایۀ دروغ | جستاری از سولژنیتسین در نکوهش سرسپردگی و دروغ

هنگامی که زور و خشونت وارد زندگی آرام مردم شود، چهره‌اش از فرط غرور و اعتمادبه‌نفس گلگون خواهد شد؛ گویی پرچم به دست می‌گیرد و فریاد می‌کشد «من خشونتم! کنار بروید! متفرق شوید! له‌تان می‌کنم!» ولی زور و خشونت به‌سرعت پیر می‌شود؛ چند سالی که بگذرد، دیگر آن اعتمادبه‌نفس را نخواهد داشت و برای آن‌که خود را سر پا نگه دارد و چهرۀ موجهی از خود نشان دهد، به‌حتم ناگزیر است «دروغ» را نیز متحد خود کند. زیرا زور و خشونت را با هیچ‌چیز جز دروغ نمی‌توان پنهان کرد و دروغ نیز فقط با زور و خشونت سر پا می‌ماند. خشونت هم دست سنگین خود را هر روز بر شانۀ همه فرود نمی‌آورد: او از ما فقط طلب اطاعت و فرمانبری از دروغ دارد، طلب شرکت هر روزه در دروغ. بنیاد سرسپردگی همین است.

کتال نان، زندگی پنهان چیزهای معمولی، اسکات کاتلر شرشو، ایان بوگوست، میزها و دیوارها، شیلا لایمینگ، مریم پوراسماعیل، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، سرمایه مارکس

نان به پا می‌خیزد | دربارۀ وجوه پیدا و پنهان نان

از بسیاری جهات نان که «چیزی بسیار بدیهی و پیش‌پاافتاده به‌ نظر می‌رسد»، می‌تواند «بسیار عجیب، سرشار از ظرافت‌های متافیزیکی و الهیاتی» هم در نظر گرفته شود. به این دلیل که در نهایت نان به‌راستی خودش را چنان در مقامِ اربابِ بسیاری از چیزها - «مایۀ حیات»، کالای اصلی نهایی، ابژه‌ای که تعیین‌کنندۀ مرز اصلی خودِ بقاست - معرفی می‌کند که چه به‌ عنوان ابژه، چه به‌ عنوان ایده، قدرت نمادینِ عظیمی را در دلِ خود انباشته است. بدیهی است که به همین دلیل واژه و تصویرِ «نان» اغلب بر خودِ واژۀ ارزش دلالت دارد و به‌ صورت استعاری به غذا در معنای عام کلمه، یا در عباراتی از قبیل «نان‌آورِ خانواده»، «نان دیگری را آجر کردن» و غیره، به چیزی شبیه «معیشت» اشاره می‌کند. در زبان عامیانه از هر دو واژۀ «نان» و «خمیر» به‌ عنوان معادلی برای پول استفاده می‌شود. و جای تعجبی ندارد، چون دقیقاً در جوامعی مانند ما که اساساً بر مبنای ثروت و فقر دسته‌بندی شده‌اند، نان بدل به «ابژه‌ای چندظرفیتی می‌شود که زندگی، مرگ و رؤیاها بدان وابسته‌اند... نقطۀ اوج و ابزارِ واقعی و نمادینِ خودِ هستی.»