
نان مقدس است | روایت الکساندر هِمُن از پناهجویی و غذاهایی که زنده نگهشان داشت
در خانوادۀ من، غذا بخشی از نظام پیچیدۀ دانشی است که سلسلهمراتب ارزشی خاص خود را دارد؛ جایی که گوشت و نان در صدر نشستهاند. گوشت در هر شکلی که باشد ارجوقرب دارد: تکهای، دودی، سوسیس، کباب. ارزش ذاتی دارد چون در گذشتۀ روستایی، هرگز از قصابی یا فروشگاه تهیه نمیشد، بلکه از موجودات زندهای میآمد که تعدادشان نشانۀ دارندگی بود، شاید اسم هم داشتند و زمستانها را در خانه و کنار خانواده میگذراندند. همچنین ارزش گوشت نسبت مستقیم داشت با زحمتی که برای رساندنش به سر سفره کشیده میشد. به همین دلیل سبزیجات همیشه جایگاهی فرودست داشتهاند– سبزیجات نه داستانی دارند، نه میشود برایشان اسم گذاشت و نه میتوانند معیار مال و مکنت باشند. بنابراین سبزیجات صرفاً به عنوان غذای فرعی تحمل میشوند و غذای واقعی محسوب نمیشوند. گیاهخوارها شاید محترم باشند (اگر اصلاً به تورتان بخورند)، اما کسی درکشان نمیکند. انتخاب نخوردن گوشت نشانه مرتبهای از آسایش و امتیاز است که کمتر کسی توانسته به آن برسد. خانوادۀ من که اصلاً چنین چیزی را درک نمیکند. چرا وقتی میتوانی هر گوشتی را میخواهی بخوری، فقط کلمبروکلی بخوری؟