یک دروغ درخشان | گزارشی دربارۀ جنگ، زبان و تحریف واقعیت
لیلاسادات حسینی۲۰ فروردین ۱۴۰۵
فقط زمانی که گذشته بگذرد، معلوم میشود که مردگان در کشتهشدن خود نقشی نداشتهاند. معلوم میشود خانوادههایی که در راهروهای بیمارستان ریختهاند، خودشان دستشان را پشت سرشان نبستهاند، خودشان جلوی دیوار به صف نشدهاند، خودشان گلولهای در سرشان خالی نکردهاند، و به خواست خودشان در گور دستهجمعی سرازیر نشدهاند. زندانیان در اردوگاهها خودشان را به سیم برق وصل نکردهاند. کودکان اعضای جداشدۀ بدن خود را در زمین فوتبال پخش نکردهاند. بچههای کوچک خودشان گرسنگی را انتخاب نکردهاند. اما اکنون که گذشته هنوز نگذشته، چه کسی میتواند بگوید که چنین نبوده؟ چه کسی میتواند به یقین بگوید، جز آنان که کشتند و آنان که کشته شدند؟
سیمای معشوق و مفهوم ملیت | دربارۀ پیرنگ داستانی، صوفیگری و روح آزردۀ ایرانی
حسن نصیری۱۲ فروردین ۱۴۰۵
اینکه در ادبیات کلاسیک ایران همۀ آثار مهمی که ارزش داستانی دارند، در فضای فرهنگ ایرانی رخ میدهند از نظر من تصادفی نیست؛ ملیت و کشور برای این فردوسی و نظامی فقط یادی از گذشته نیست، ظرفی است که زیست مردمان در آن جریان دارد؛ بهعبارتی زندگی جاری مردم و معضلهای مهمی همچون سلطۀ بیگانگان ترکنژاد و تجاوز به اقتصاد، کشاورزی و زمینهایی که مالکیتشان هر لحظه در خطر دستاندازی زورمندان و اِقطاعبگیران است، هجوم سنتهای اقوام بیابانگرد حاکم و تضاد آنها با آیین و شیوۀ زیست دهگانان و شهرنشینان ایرانی، و با داستانها و اسطورهها و پهلوانانشان، همگی با مفهوم کشور همچون گرانیگاه همۀ امور بنیادین در آمیخته است. در واقع هر رخداد مکانمند و زمانمند، و هر سعی یا آرزوی دگرگونی وضعیت، از نظر این شاعران بر روی زمین و در اجتماع مردمانی با منافع مشترک معنا مییابد. تا زمانی که مردم هنوز به کشور آسمانی عشق صوفیه کوچ نکرده و در بیمکان و بیزمان مستقر نشده باشند، و مادام که روابط علّی زمینی را همچنان در رخدادها نافذ بدانند، روایتشان جز در قالبی که پیرنگ را ارج نهد، یعنی داستان، ناممکن است.
مجلهی ادبیات مستند | دربارهی روایتهای غیرداستانی | روایت آدمها و باورهایشان | زندگینگارهها | نامهنگاری
وقتی جنگ خواب بود | نامهنگاریهایی از سالهای جنگ ایران و عراق
مکرمه شوشتری۲۹ اسفند ۱۴۰۴
زندگی روزمره معمولاً تکراری و ازیادرفتنی به نظر میرسد. همۀ آدمها سعی میکنند اتفاقات بزرگ و مهم را در خاطرهها ثبت کنند اما در شرایط خاصی مثل جنگ، که زندگی از محور حرکت تکراری خارج میشود، جزئیات ناگهان ارزش پیدا میکنند و میشوند نقطههای پررنگ اتصال به زندگی. داوودقزلباش و شیرین میرزاده در سال ۱۳۵۸ ازدواج کردند. روز بعد از اعلام رسمی خبر جنگ در نماز جمعه، داوود خودش را از غرب تهران با دوچرخه به مسجد الهادی در تهرانپارس میرساند و برای اعزام داوطلبانه ثبت نام میکند. اولین اعزام او به مناطق جنگی در بیستوششسالگی همراه شوهرخواهر و برادر بزرگش است. از سال ۶۰ تا ۶۷، داوود بین مناطق عملیاتی غرب، جنوب و تهران در رفتوآمد است. در طول سالهای جنگ داوود و شیرین روزهای سخت و طولانیای را پشت سر میگذارند و تنها راه ارتباطیشان نامههایی است که برای هم مینویسند. نامههایی که حال و هوای دلنشینی از بزرگ شدن بچهها، اوضاع خانه و روزمرههای زندگی را با خود به مناطق جنگی میبرند و گزارشی از آبوهوا و دلخوشیهای کوچک مردان جنگ را به تهران میآورند. انگار که زن و شوهر قرار گذاشته باشند وقتهایی که هیبت مهیب جنگ به خواب میرود، توی نامههایشان، کنار هم زندگی کنند.
نان مقدس است | روایت الکساندر هِمُن از پناهجویی و غذاهایی که زنده نگهشان داشت
محسن ربیعی۵ اسفند ۱۴۰۴
در خانوادۀ من، غذا بخشی از نظام پیچیدۀ دانشی است که سلسلهمراتب ارزشی خاص خود را دارد؛ جایی که گوشت و نان در صدر نشستهاند. گوشت در هر شکلی که باشد ارجوقرب دارد: تکهای، دودی، سوسیس، کباب. ارزش ذاتی دارد چون در گذشتۀ روستایی، هرگز از قصابی یا فروشگاه تهیه نمیشد، بلکه از موجودات زندهای میآمد که تعدادشان نشانۀ دارندگی بود، شاید اسم هم داشتند و زمستانها را در خانه و کنار خانواده میگذراندند. همچنین ارزش گوشت نسبت مستقیم داشت با زحمتی که برای رساندنش به سر سفره کشیده میشد. به همین دلیل سبزیجات همیشه جایگاهی فرودست داشتهاند– سبزیجات نه داستانی دارند، نه میشود برایشان اسم گذاشت و نه میتوانند معیار مال و مکنت باشند. بنابراین سبزیجات صرفاً به عنوان غذای فرعی تحمل میشوند و غذای واقعی محسوب نمیشوند. گیاهخوارها شاید محترم باشند (اگر اصلاً به تورتان بخورند)، اما کسی درکشان نمیکند. انتخاب نخوردن گوشت نشانه مرتبهای از آسایش و امتیاز است که کمتر کسی توانسته به آن برسد. خانوادۀ من که اصلاً چنین چیزی را درک نمیکند. چرا وقتی میتوانی هر گوشتی را میخواهی بخوری، فقط کلمبروکلی بخوری؟
دوستی علیه استبداد | جستاری از مارینا گارسِس
الهام شوشتریزاده۲ اسفند ۱۴۰۴
آیا دوستی بدیلِ استبداد است؟ به عبارت دیگر، آیا متضادِ جامعۀ استبدادزده جامعۀ دوستان است؟ لا بوئسی سرمشقی عرضه نمیکند که به ما بگوید این جامعه باید چگونه باشد و چگونه میشود آن را ساخت. در عوض، کاری میکند که ــ گرچه بهکارگیری چنین تعبیری نشان از زمانپریشی دارد ــ میشود آن را «پدیدارشناسانه» خواند: او، به جای ترسیم افقی دوردستتر، خود را یک گام به موضوع نزدیکتر میکند. او به آنچه «طبیعت» مینامد و همۀ چیزهای روزمره و مرسوم و همۀ رخدادها را در بر میگیرد از موضعِ ناظر نزدیک میشود و رویهای در پیش میگیرد که بیشتر حول توصیف میگردد تا تجویز. به بیان دیگر، او گرایشی طبیعی (در این مورد، گرایش به دوستی) را توصیف میکند تا نشان دهد این گرایش چگونه فاسد و تباه شده و چگونه میشود اصلاحش کرد.
مرز بین تعلق و عدم تعلق | جستاری از لیلا العلمی دربارۀ زبان، سرگردانی و نویسندگی
پرستو نیکنام۲۹ بهمن ۱۴۰۴
وقتی شروع به نوشتن رمان دیگر آمریکاییها کردم، میخواستم بگردم و ببینم که احساس بیتعلقی در خانواده و جامعه چگونه خودش را نشان میدهد. چهار سال وقت گذاشتن روی شخصیتهای داستان به من نشان داد چقدر احساس تعلق میتواند مبهم و تغییرپذیر باشد، چقدر اجازه میدهیم که بر ما تسلط داشته باشد و چقدر راحت میشود از آن علیه ما استفاده شود. حس متفاوت بودن هیچوقت در من از بین نرفته است. اما با گذشت سالها دریافتهام که این حس یک موهبت است؛ به من اجازه میدهد مشاهده کنم، فرصتهای احتمالی را بپذیرم و در مرزهایی که مردم بین تعلق و عدم تعلق میکشند جستوجو و کاوش کنم. این چیزی است که از من نویسنده میسازد.
بلاگ | خودزندگینامه | داستان در سیاست | دربارهی روایتهای غیرداستانی | روایت آدمها و رنجهایشان | زندگینگارهها | مجلهی ادبیات مستند | مستندنگاری
به روایت شاهدان عینی | شهادتدادن و بایگانی نقض حقوق بشر در خودزندگینامهها
رویا پورآذر۲۵ بهمن ۱۴۰۴
روایتهای شاهدان معاصر، بیشتر اوقات، مبارزههای سوژههای زندانی با نظامهای انسانیتزدا و مقاومت سوژه در برابر تحمیل هویتی متفاوت یا پشتکارش برای حفظ هویت خود در فضای تهدید و اجبار را ثبت میکنند. خاطرهپردازیهای زندان به نقد سرکوب حکومتی در بسترهای ملی خاص میپردازند. این روایتها شامل آثاری میشوند که تناقضهای کشورهای دموکراتیک مثل ایالات متحده، خطرهای دگراندیشی در کشورهای پسااستعماری، خشونت رژیمهای سیاسی خاص مثل آپارتاید در آفریقای جنوبی و کودتای نظامی در کشورهایی مثل آرژانتین را افشا میکنند. قصههای جان به در بردن از حبس و حصر نشاندهندۀ عاملیت، انعطافپذیری و مقاومتاند و گاهی نویسنده/نجاتیافته را به شهرت میرسانند. در جهان غرب، خوانندگان اغلب این قصهها را به چشم متنی میخوانند که بر قهرمانیِ یک فرد خاص تأکید دارد؛ فردی که تسلیم قدرت نمیشود و صادقانه و مصمم در مقابل رژیم میایستد.
بلاگ | جستار فلسفی | روایت آدمها و باورهایشان | روایت آدمها و رنجهایشان | زندگینگارهها | مجلهی ادبیات مستند
بهنشانۀ پیروزی بر قانون | از شورش نان تا صف نان
ملیکا خوشنژاد۲۰ بهمن ۱۴۰۴
در آنچه بهاصطلاح شورشهای نان خوانده میشد و از قرن هجدهم به بعد در اروپا به طور فزایندهای رواج پیدا کرده بود، اغلب شورشیان صرفاً دست به دزدی و غارت نمیزدند، بلکه در عوض، آسیابان یا نانوایان را وادار میکردند تا محصولاتشان را به قیمتی بفروشند که به نظرِ آنها «منصفانه» یا مرسوم بود. در یکی از دورههای بینظمی در غرب انگلستان در سال ۱۷۶۶، کلانترِ گلاسترشر توضیح میدهد که چگونه شورشیان «به مزارع، آسیابانها، نانواییها و بساط دورهگردان سر میزدند و ذرت، آرد، نان، پنیر، کره و بیکن را با قیمتهایی که خود تعیین میکردند میفروختند. آنها معمولاً پول حاصل از فروش را به صاحبان بازمیگرداندند یا در نبودشان، پول را برایشان باقی میگذاشتند و تا زمانی که با مقاومت روبهرو نمیشدند، رفتاری بسیار قاعدهمند و مؤدبانه داشتند.» در شورشهایی به نام «نبرد آرد» در سال ۱۷۴۴ در فرانسه شورشیان گاه دست به غارت میزدند، اما معمولاً «بهای ثابتی را که توسط جمعیت تعیین شد میپرداختند یا در برخی موارد حتی رسید بدهی نیز بر جای میگذاشتند.»
چه کلمهای برای سوگ وجود دارد؟ | جستاری از مونا آرْشی
نیلی امیری۵ بهمن ۱۴۰۴
اگر از آدمها بپرسی بعد از مرگ عزیزشان چه حسی دارند، اغلب از این میگویند که فضایی که در آن قرار گرفتهاند چقدر سوتوکور به نظر میرسد. شاید دلِ طوفانِ اندوه تنهاترین جای دنیا باشد. دایرۀ واژگان سوگ در زبان ما هیچ پاسخگو نیست، بهخصوص وقتی با مرگهای نامعمول یا نامنتظره مواجه میشویم، مثل مرگ کودکان یا جوانان. اما مشکل فقط کمداشت زبان نیست، این هم هست که این مرگها به قلمرویی ناشناخته رانده میشوند: «حتی اگر ناگزیر و تا حدی طبیعی باشد که با والدین فرزندمُرده با وحشتی پنهان برخورد کنیم، باز هم نباید آنها را بیش از این به قلمروهای دور از انسانِ “تصورناپذیرها” برانیم.» وقتی مرگ بهناگاه بر سرمان میآید، آنچه از زبان سوگ شاعران به دستمان میرسد یکسر خلاف انتظار و خلافآمد عادت است. مرثیهها و الگوهایشان راهبردهایی برای زندگی با مرگ بهمان میدهند، هرچند در واقع با چنین هدفی نوشته نشده باشند. من آموختم که سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبتبار، شاعری از پیش آنجا قدم گذاشته است.
بلاگ | خودزندگینامه | دربارهی روایتهای غیرداستانی | روایت آدمها و سفرهایشان | زندگینگارهها | مجلهی ادبیات مستند
پدر مثل گاوچرانها بود | خاطرۀ پدری که در آغوش جاده مُرد
زندهیاد بتول فیروزان۱۳ دی ۱۴۰۴
پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست میکشیدم به کاردها و چنگالها و قاشقهای جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر میکردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایینشین شهر، طعم میگوی مزهدارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درستوحسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی میخوردم. پدر، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال سفره تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.» ظرفهای سمت خودم را که تمیز کردم، پدر به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و بابا برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت متقاعدس کرد که استیک کودک برای پسربچهای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ اینکه شاید پدر از پس هزینۀ استیک بر نیاید.












