نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر

به‌نشانۀ پیروزی بر قانون | از شورش نان تا صف نان


در آنچه به‌اصطلاح شورش‌‌های نان خوانده می‌شد و از قرن هجدهم به بعد در اروپا به طور فزاینده‌ای رواج پیدا کرده بود، اغلب شورشیان صرفاً دست به دزدی و غارت نمی‌زدند، بلکه در عوض، آسیابان یا نانوایان را وادار می‌کردند تا محصولات‌شان را به قیمتی بفروشند که به نظرِ آن‌ها «منصفانه» یا مرسوم بود. در یکی از دوره‌های بی‌نظمی در غرب انگلستان در سال ۱۷۶۶، کلانترِ گلاسترشر توضیح می‌دهد که چگونه شورشیان «به مزارع، آسیابان‌‌ها، نانوایی‌ها و بساط دوره‌گردان سر می‌زدند و ذرت، آرد، نان، پنیر، کره و بیکن را با قیمت‌هایی که خود تعیین می‌کردند می‌فروختند. آن‌ها معمولاً پول حاصل از فروش را به صاحبان بازمی‌گرداندند یا در نبودشان، پول را برایشان باقی می‌گذاشتند و تا زمانی که با مقاومت روبه‌رو نمی‌شدند، رفتاری بسیار قاعده‌مند و مؤدبانه داشتند.» در شورش‌هایی به نام «نبرد آرد» در سال ۱۷۴۴ در فرانسه شورشیان گاه دست به غارت می‌زدند، اما معمولاً «بهای ثابتی را که توسط جمعیت تعیین شد می‌پرداختند یا در برخی موارد حتی رسید بدهی نیز بر جای می‌گذاشتند.»


نان روزانۀ ما را امروز به ما عطا فرما.

لارنس فرلینگتی

… یک تاریخ، که هرچه باشد،‌ حدِ مرگبارِ آن امروز همچنان همان است، چیزی که پی‌یرو کامپورِسی نامش را «بیماری تیره‌روزی» نهاده است، گرسنگی؛ تاریخی آکنده از خشونت و کمبود، تنگی و قطحی؛ از شورش بر سرِ نان تا صف بستن برای نان.

۱

یکی از معروف‌ترین و آشناترین داستان‌های برادرانِ گریم این‌گونه آغاز می‌شود:

روزی روزگاری، در حاشیۀ جنگلی انبوه، هیزم‌شکنی فقیر با همسر و دو فرزندش زندگی می‌کرد. پسر کوچکش هانسل و دخترش گرتل نام داشتند. در خانه‌شان هرگز چیز زیادی برای خوردن پیدا نمی‌شد و یک روز، در زمان تنگدستی‌، هیزم‌‌شکن دیگر نتوانست نانی بر سفره‌شان بگذارد.

اگر کمی تحت‌اللفظی‌تر ترجمه کنیم، متن در مورد هیزم‌شکنی است که «چیز کمی برای گاز زدن و قسمت کردن داشت» و حال حتی از داشتن tägliche Brot یعنی نان روزانه نیز محروم مانده بود.

می‌توان این صحنه را با نهایتِ سادگی، نمایانگر صحنه‌ای نمادین از تاریخ نان در نظر گرفت. در واقع کل داستانِ «هانسل و گرتل» حول محورِ نان می‌چرخد: نیاز به آن، نداشتنِ آن، از دست دادن آن، پختن آن و پخش کردن خرده‌های آن. هیزم‌شکن فقیر و همسرِ بی‌رحمش چون شکم‌های زیادی برای سیر کردن روی دست‌شان مانده بود، تصمیم می‌گیرند فرزندان‌شان را در جنگل رها کنند و خود را از دست آن‌ها خلاص کنند. اما هانسل با زیرکی، ردپایی از سنگ‌ریزه‌ها را پشت سرشان بر جای می‌گذارد تا او و گرتل بتوانند راه بازگشت به خانه را پیدا کنند. دفعۀ بعد، چون دیگر سنگی ندارد، با ریز کردن تکه‌نانی که داشت ردی از خرده‌نان پشت سرشان بر جای می‌گذارد. اما هنگام برگشت نمی‌توانند دوباره پیدایشان کنند «چون پرنده‌های بی‌شماری که در جنگل و بر فراز دشت‌ها پرواز می‌کردند، آن‌ها را خورده بودند.» بنابراین «نتوانستند راه بیرون رفتن از جنگل را پیدا کنند و گرسنه و گرسنه‌تر شدند.» هانسل و گرتل به خانه‌ای می‌رسند که از نان زنجبیلی درست شده است. در آن خانه ساحره‌ای زندگی می‌کند که بعد متوجه می‌شویم قصد دارد بچه‌ها را به جای چانه‌های نان در تنور داغ بپزد؛ سرنوشتی که در نهایت گریبان‌گیر خودش می‌شود.

به‌راحتی این نکته را فراموش می‌کنیم که ردِ خرده‌نان‌ها نتوانست بچه‌ها را به خانه برگرداند.

۲

پی‌یرو کامپورِسی شاید زنده‌تر از هر کس دیگری نشان داده است که چگونه نان نقشی مرکزی در گذشتۀ اروپا داشته است و آن را نوعی بیگانگیِ بنیادین توصیف می‌کند. کامپورِسی در کتاب درخشان خود، نانِ رؤیاها، بیان کرده است که نانِ مردمانِ فقیر در اروپای اوایلِ دورانِ مدرن انواع افزودنی‌ها و ناخالصی‌ها در آرد آن آمیخته بود، از جمله دانه‌های روان‌گردانی مانند خشخاش، شاهدانه یا چچم (نوعی علف چاودار) که گاه باعث توهم، اختلال روانی و حالات رؤیاگونه در خورندگانش می‌شد، به‌ویژه زمانی که دچارِ گرسنگی مزمن و سوءتغذیه بودند. با این حال، این ادعای تکان‌دهنده نباید نگاه ما را از روایتِ گسترده‌تر کامپورِسی منحرف کند که نشان می‌دهد شبحِ گرسنگی منطقِ اندیشۀ غربی را صورت داده است، از جمله با هجوم به «حسِ زمان، که در جهانی سرشار از فقر هرگز به آینده راه نمی‌جوید».

بنابراین عنوانِ این جستار معانی متعددی دارد. در رایج‌ترین معنای امروزی‌اش که فقط کمی بیش از یک قرن قدمت دارد، خطِ نان (Bread line) به صفی از مردم اطلاق می‌شود که منتظر دریافت کمک‌های خیریه هستند. از این اصطلاح همچنین به معنایی نزدیک به مفهوم «خط فقر» استفاده شده است که نشان‌دهندۀ سطحی از رفاه اجتماعی و اقتصادی است که در یک برهۀ تاریخی مشخص مرز میان دارایان از ناداران را تعیین می‌کند. اما این عبارت می‌تواند در معنای همان مرز باریکِ میان بقا و گرسنگی، زندگی و مرگ هم باشد؛ مرزی که برای میلیون‌ها نفر با نان ترسیم شده و تجسم یافته. امروزه خوب می‌دانیم که «تهدید دروگر هولناکِ گرسنگی» همچنان «محروم‌ترین، بی‌پناه‌ترین و آسیب‌پذیرترین» انسان‌ها را می‌درد. مرز میان بقا و گرسنگی برای میلیون‌ها و اگر نگوییم میلیاردها نفر همچنان ناپایدار و شکننده است و، چنان‌ که بسیاری نشان داده‌اند، نهاد‌های کمک‌رسانی و خیریۀ ما نیز خودشان بازتولیدکنندۀ مناسبات اجتماعی و در واقع تمام آن جامعه‌ای هستند که این نوع نمودهای افراطی فقر و ثروت را (هنوز) روا می‌دارند.

اگر واقعاً در این چیزِ به‌ظاهر معمولی ـــ نان ـــ زندگی‌های پنهانی نهفته باشد، بی‌شک رازآمیزترینِ آن‌ها از آنِ «نسل‌های مرده‌ای» است که «همچون کابوسی بر مغز زندگان» سنگینی می‌کنند؛ اشباحی که (برخلاف فیلم‌های ترسناک) به‌سادگی با روشن شدنِ داستان‌شان آرام نمی‌گیرند.

ما تنها می‌توانیم نگاهی گذرا بیندازیم به ردِپاهای پراکندۀ این اشباح گرسنه، گویی در پی رشته‌ای از خرده‌نان‌ها روانه‌ایم.

۳

در قرن چهاردهم، «شورش‌های دهقانی» بزرگی در فرانسه (شورش ژاکری) و انگلستان (که گاه به نام شورش وات تایلر شناخته می‌شود) روی داد. هر دو شورش به مدت کوتاهی موفق بودند، اما سرانجام سرکوب شدند. ه‍ . ای. جیکوب می‌نویسد:

شعار دهقانانِ فرانسوی (Le pain se lève) در انگلستان تبدیل شد به The bread will raise؛ زمانی که دهقانِ انگلیسی… خسته از ستم چهارسویۀ ارباب، اسقف، پادشاه و مردمِ شهر به پا خاست تا حقِ «ورز دادن خمیر را برای خود» به دست آورد.

در واقع، چنان‌ که مورخان مدرن نشان داده‌اند اصطلاحِ «شورش دهقانی» دو چندان تقلیل‌گرایانه است؛ شرکت‌کنندگان در این شورش‌ها در حقیقت از اقشار گوناگون جامعه بودند و انگیزه‌‌های پیچیده‌ای نیز داشتند. با این حال به نظر می‌رسد یکی از شکایاتِ گوناگونِ شورشیان، ساختار پیچیدۀ فئودالیِ تعهداتی بود که بر اساسِ آن، کارگران کشاورز، افزون بر بسیاری الزامات دیگر، ناگزیر بودند دانه‌های خود را در آسیابِ ارباب آرد کنند و نان‌شان را در تنورِ او بپزند، و دست‌آخر، حتی مجبور بودند بابتِ این کارها هزینه‌ای هم بپردازند.

یکی از وقایع شورش وات تایلر ذهنم را تسخیر کرده؛ دست‌کم آن‌طور که در گزارشی دیرهنگام با عنوانِ به‌یادماندنیِ بتِ دلقک‌ها (۱۶۵۴) آمده است. این متن داستانِ شورشی دیرینه علیه قدرت را بازگو می‌کند تا هشداری باشد برای مردم هم‌عصرش در انگلستان. به گفتۀ‌ او (یا دست‌کم به تصور او) گروهی از شورشیان با راهبِ اعظم صومعۀ شهر سنت آلبنز درگیر می‌شوند تا منشورهای فئودالی موجود در آن‌جا را نابود کنند (چون این اسناد را ابزارهای قانونی بردگی خود می‌‌دانستند). پیش از ترک صومعه، یادبودی سنگی را نیز در هم می‌شکنند، «به‌نشانۀ پیروزی بر قانون». سپس آن را

تکه‌تکه خرد کردند و میان شایستگان پخش کردند، همان‌گونه که نان مقدس را در عشای ربانی.

این واقعه گویی همان بی‌منطقی شگرف و وهم‌آلود خواب را دارد؛ انبوهی از تداعی‌ها را برمی‌انگیزد، فقط برای آن‌که به طرز سرگیجه‌آوری وارونه گردند. سنگ‌های شکستۀ قانون جای نانِ قسمت‌شدۀ آیینِ کهن را می‌گیرند؛ و یک شیء یادبود تکه‌تکه می‌شود، فقط برای آن‌که این تکه‌ها بار دیگر گردآوری شوند و پخش شوند تا یادبودی نو باشد برای خودِ عملِ شکستن و تقسیم. اما آیا این حرکتِ جسورانه تهدیدی نیست برای بازگردانی یا دست‌کم نمادین ساختنِ همان کمبود (سنگ به جای نان) که همواره در کانون این نبردها قرار دارد؟

۴

در نخستین صحنۀ نمایشنامۀ کوریولانوسِ شکسپیر، تاریخچه‌ای کوتاه اما روشن از نزاع بر سر نان بازنمایی می‌شود، که دو لحظه از شورش و طغیان را به هم می‌آمیزد، یکی کهن و دیگری معاصر با نخستین اجرای نمایش (حدود ۱۶۰۸). این اثر حادثه‌ای از اوایل جمهوری روم (در قرن پنجم پیش از میلاد) را به نمایش درمی‌آورد که در آن مجلسِ سنا تحت فشار شورشیان ناچار شد در دوران قحطی، غلۀ رایگان میان عامۀ مردم شهر (پلبی‌ها) توزیع کند؛ روایتی که شکسپیر عمدتاً از کتاب حیاتِ مردانِ نامی پلوتارک آموخته بود. اما همان‌طور که پژوهشگران مدت‌هاست به این مسئله اشاره کرده‌اند، شکسپیر کمابیش بی‌تردید به شورش‌‌های میدلندز در سال ۱۶۰۷ نیز نظر داشته است، که در آن‌ها کشاورزان و کارگرانِ روستایی انگلستان در کنار مسائل دیگر، علیه آنچه احتکار غله توسط سودجویان می‌پنداشتند، دست به اعتراض زدند. در تصورِ شکسپیر، پلبی‌های رومی و «دهقانان» دوران رنسانس انگلستان نسبت به وضعیت خود و علل آن کاملاً آگاه‌اند:

فزونیِ سیریِ حکام ما را بس بود و آرام می‌ساخت. و اگر همین زیاده را، درست و دست‌نخورده، به ما وا می‌نهادند، باز شاید ما گمان می‌بردیم که از سر آدمیت دستی بر سر بینوا کشیده‌اند. اما ایشان ما را گران‌بار می‌پندارند. این نزاریِ فرسایندۀ تن، این مایۀ نکبتِ ما، به فهرستی ماند که بند به بند وفورِ نعمت ایشان را بر شمارد؛ تو رنجی و آسان دگرکس خورد… خدایان گواه‌اند بر من که از گرسنگی به نان می‌گویم، نه از تشنگی به خون. (پردۀ یکم، صحنۀ یکم، بندهای ۱۵ تا ۲۳)

چنین متنی نمونه‌ای است از آنچه ای. پ. تامپسون «اقتصاد اخلاقی فقرا» می‌نامد. همان‌طور که تامپسون و مورخان دیگر نشان داده‌اند، قرن‌ها یک اجماع عمومی تقریبی بر سر شیوه‌های مشروعِ بازاریابی غلات، آسیاب و آرد کردن آن و پخت و فروشِ نان وجود داشت.

به طور مشابه، در آنچه به‌اصطلاح شورش‌‌های نان خوانده می‌شد و از قرن هجدهم به بعد در اروپا به طور فزاینده‌ای رواج پیدا کرده بود، اغلب شورشیان صرفاً دست به دزدی و غارت نمی‌زدند، بلکه در عوض، آسیابان یا نانوایان را وادار می‌کردند تا محصولات‌شان را به قیمتی بفروشند که به نظرِ آن‌ها «منصفانه» یا مرسوم بود. در یکی از دوره‌های بی‌نظمی در غرب انگلستان در سال ۱۷۶۶، کلانترِ گلاسترشر توضیح می‌دهد که چگونه شورشیان

به مزارع، آسیابان‌‌ها، نانوایی‌ها و بساط دوره‌گردان سر می‌زدند و ذرت، آرد، نان، پنیر، کره و بیکن را با قیمت‌هایی که خود تعیین می‌کردند می‌فروختند. آن‌ها معمولاً پول حاصل از فروش را به صاحبان بازمی‌گرداندند یا در نبودشان، پول را برایشان باقی می‌گذاشتند و تا زمانی که با مقاومت روبه‌رو نمی‌شدند، رفتاری بسیار قاعده‌مند و مؤدبانه داشتند.

در شورش‌هایی به نام «نبرد آرد» در سال ۱۷۴۴ در فرانسه (مجموعه‌ای از ناآرامی‌های مرتبط با هم در پیِ کمبود و افزایش قیمت آرد و نان در پاریس و حومه‌اش) شورشیان گاه دست به غارت می‌زدند، اما چنان ‌که سینتیا ای. بوتان خلاصه می‌کند معمولاً «بهای ثابتی را که توسط جمعیت تعیین شده بود می‌پرداختند یا در برخی موارد حتی رسید بدهی نیز بر جای می‌گذاشتند.»

۵

گرچه نزاع بر سر قیمت نان یکی از عواملِ محرک‌، اگر نگوییم علتِ مستقیمِ انقلاب فرانسه بود، اما کمابیش با اطمینان می‌توان گفت که ملکه ماری آنتوانت هرگز جملۀ «خب کیک بخورند» را بر زبان نیاورده است. این جملۀ بدنام نخستین‌ بار در کتاب اعترافات ژان۔ژاک روسو آمده است (که چاپ نخستش سال ۱۷۸۲ منتشر شد، هرچند پیش‌تر نوشته شده بود). روسو در این کتاب به یاد «شاهدخت بزرگی می‌افتد که وقتی به او گفتند دهقانان نان ندارند، پاسخ داد ”خب بگذارید بریوش بخورند“». بریوش از نان‌های استاندارد فرانسوی است که هنوز هم پخته می‌شود؛ نانی سفید و غنی‌شده با کره و شیر و تخم‌مرغ، که احتمالاً تصویری کلی از نان‌های باکیفیت دورۀ اوایل مدرن مانند پاندومین به ما می‌دهد. این نان در واقع کیک نیست و صرفاً نوعی نان گران‌قیمت است.

اما مهم‌ترین مسئله این است که چرا این اظهارنظر تصادفی تا این حد در ذهن ما ماندگار شده است؟

ما چنین می‌پنداریم که کل رژیم پیشین (همان نظام کلیسایی و حکومتی فرانسه که از قرون وسطا تا انقلاب دوام داشت) از قضا وجه ممیزۀ خود را در یک جمله خلاصه کرده است؛ جمله‌ای که حتی اگر صرفاً تحت‌اللفظی و در زمینۀ خودش خوانده شود، چیزی نیست جز حرفی ساده‌لوحانه، ناآگاهانه یا کودکانه. شاهدخت هیچ متوجه نیست که مسئلۀ مطرح در این‌جا کمی فراتر از آن چیزی است که شاید ما امروز «انتخاب مصرف‌کننده» بنامیمش. بنابراین، این جمله بی‌تردید کیفیتی طنزآمیز دارد، زیرا همان‌طور که آنری برگسون در کتاب معروفش خنده (۱۸۹۹) طرح می‌کند، کمابیش همیشه وقتی کسی «سهواً خودش را با اظهارنظری ناخواسته لو می‌دهد» موقعیتی خنده‌دار به وجود می‌آید. دقیقاً به همین ترتیب، این جمله نشان می‌دهد که رژیم پیشینْ نظامی با چنان امتیازهای گزافی بود که در اندرونی‌ترین لایه‌هایش، نسبت به خود و دیگری‌اش کاملاً نابینا بود.

اما اگر این جمله نوعی شوخی باشد، شوخی‌ای است که به تلخی کشیده شده، شوخی‌ای که باعث می‌شود ساده‌لوحیِ صرفِ شاهدخت، در ساختار کلی روابط و رویدادها، به‌صورتِ نوعی بی‌تفاوتیِ بی‌رحمانه و آگاهانه نسبت به مسئلۀ جان‌فرسای کمبودِ نان مردم جلوه کند. بنابراین، آیا ممکن است وقتی این جملۀ خیالی را از زبانِ شاهدختی خیالی (می‌توان آن را به یک مرد نسبت داد؟) بارها و بارها به یاد می‌آوریم، در واقع پنهانی دلِ خودمان را خوش می‌کنیم یا به خود اطمینان می‌دهیم که محال است ما هرگز تا این حد نابینا باشیم و در نهایت، گرفتار همان نوع ساده‌دلی‌ای شویم که به شاهدخت نسبت می‌دهیم؟

۶

در شورش‌های نان، اغلب آسان‌ترین و منطقی‌ترین اهداف آسیابان‌ها و نانوایان بودند؛ کسانی که در خط مقدمِ بازاریابی و فروشِ غله و نان قرار داشتند.

در روم باستان، کارِ آسیاب کردن و نان‌پزی اغلب در یک جا انجام می‌شد. برای مثال، یکی از مکان‌های نسبتاً سالم‌مانده در ویرانه‌های پُمپِی، نانوایی‌ای است با آسیاب‌های گندم، و تنور سنگی بزرگی که نشانه‌هایی از زلزلۀ پیش از فوران آتشفشان را در خود دارد. اما در قرون وسطا این دو نقش از هم جدا شدند. در میان مردم، آسیابان‌ها به ناراستی شهره بودند؛ بی‌تردید به این دلیل که اندازه‌گیری (وزن کردن و قیمت‌گذاری گندم و آرد) بخشِ اصلی تجارت‌شان بود و اندازه‌گیری‌هایشان مرز میان زندگی و مرگ را تعیین می‌کرد. ه. ای. جیکوب می‌نویسد «مردمان قرون وسطا باور داشتند که هر آسیابانی دزدی می‌کند» و حتی اگر هر کس با دقت غله‌اش را برای آسیاب وزن می‌کرد «آسیابان پشت درهای بسته سهم خودش را برمی‌داشت و شن و ماسه قاتی آرد می‌کرد». چاسر در حکایت‌های کنتربریدربارۀ آسیابان می‌نویسد:

نیک می‌دانست چگونه گندم سِتَد و سه بار از مردم عوارض بستانَد.

که یعنی «استادِ دزدیدن گندم و گرفتن عوارض سه‌برابری بود.»

نانوایان هم اغلب متهم می‌شدند که در اندازۀ قرص نان تقلب می‌کنند یا آردشان را با افزودنی‌های مختلف ناخالص می‌کنند و معمولاً هم در زمانه‌های دشوار، وقتی قیمت نان بالا می‌رفت، آن‌ها مقصر شناخته می‌شدند. با این حال، نان‌پزی در میان مردم به عنوان یکی از پرمشقت‌ترین و دشوارترین پیشه‌ها شناخته می‌شود؛ پیشه‌ای که میان کارِ کمرشکنِ ورز دادن خمیر و گرمای سوزانِ تنور در نوسان است. برای مقایسه، سه تصویر زیر را در نظر بگیرید:

نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر
تصویر ۱: مدل گِلی نانوا در حالِ کار، مربوط به دورۀ فنیقی (۹۰۰-۸۰۰ پیش از میلاد)
نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر
تصویر ۲: جوس آمند، نانوایان، نسخۀ قرن نوزدهمی از گراوری متعلق به قرن شانزدهم. 
نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر
تصویر ۳: نانوا در حال کار.

در تصویر نخست، نانوایی فنیقی متعلق به حدود هزار سال پیش از میلاد مسیح را می‌‌بینیم، در تصویر دوم، نانوایی در سوئیس یا آلمان در قرن شانزدهم را، و در تصویر سوم، نانوایی در لندن قرن نوزدهم را. مقایسۀ این سه تصویر نشان می‌دهد که هنر نانوایی در گذر قرون کمابیش بی‌تغییر مانده است.

افزون بر این، نانواها معمولاً از بیماری‌های مختلفی که مربوط به پیشه‌شان است رنج می‌برند؛ از جمله آسم نانوایی (در اثر استنشاق آرد)، اگزمای نانوایی (که در آن منافذ پوست بر اثر قارچ‌های مخمر و گَردِ آرد مسدود می‌شود) و زانودرد نانوایی (خشکی یا انقباض پاها بر اثر ایستادن و خم ‌شدن‌ مداوم). استیون لارنس کاپلان وضعیت نانوایی‌ها و نانوایان قرن هجدهم و نوزدهم را به این ترتیب خلاصه می‌کند:

هوای نانوایی سنگین بود؛ گاه پر می‌شد از گَردِ آرد و گاه آکنده از رطوبت خفه‌کننده. وقتی تنور روشن بود، گرما تحمل‌شدنی نبود… پسران نانوا… می‌شد در آستانۀ درِ دکان‌ها دیدشان؛ بی‌حال، زار، رنگ‌پریده، همچون مترسک‌هایی سراپا آرد.

در اواخر سال ۱۸۷۰، الکساندر دوما می‌نویسد:

امروزه در پاریس، روزانه هزاران تُن نان به فروش می‌رسد؛ نانی که شب پیش، به دست آن موجودات غریب و نیمه‌برهنه‌ای پخته شده که می‌شود از پشت پنجره‌های زیرزمین نگاهی گذرا بر آنان انداخت؛ کسانی که فریادهای آشفته‌شان از آن ژرفا به بیرون می‌پیچد و همواره تأثیری بر دل می‌گذارد دردناک.

در قرن نوزدهم در آمریکا نیز نانواها ساعت‌ها در شرایط جان‌فرسایی کار می‌کردند و تلاش‌های زیادی برای تشکیل اتحادیه انجام دادند. سرود اتحادیۀ نانوایان ایالتِ اورگن از این قرار بود:

هجده ساعت تمام در دلِ زمین نهان

می‌پزیم نان و می‌بریم رنجِ بی‌کران!

از هوا و نور و آوا بریده‌ایم ما

زنده‌ایم آیا یا که مرده‌ایم ما؟

۷

در آستانۀ قرن بیستم، واژه یا عبارتِ مرکب bread line یا breadline در زبان انگلیسیِ آمریکایی برای اشاره به صفی از مردم که در انتظار دریافت غذای مجانی بودند پدیدار شد. در ابتدا این عبارت معنایی کاملاً تحت‌اللفظی داشت. ظاهراً نخستین صفِ نانِ مشهور در دهۀ ۱۸۹۰ در شهر نیویورک شکل گرفت؛ زمانی که شرکت فلایشمن، یکی از اولین تولیدکنندگان نوعی مخمر فشرده برای استفادۀ نانوایان، کافه نانوایی شیکی افتتاح کرد و سپس در نیمه‌شب‌، باقی‌ماندۀ نان‌های روز را به نیازمندان می‌بخشید. گفته می‌شد در رکود اقتصادی سال‌های ۱۸۹۳ و ۱۸۹۴، صف شبانۀ مردم مقابل کافۀ فلایشمن تا چندین بلوک امتداد داشت. چنان ‌که دونالد پایزر نشان داده است در سال‌های آغازین قرن بیستم، صفِ نان به مظهرِ راستین «روزهای سخت» در طیف وسیعی از گفتمان عامه‌پسند بدل شد و از نظر نویسندگان و هنرمندان آن دوران، صفِ نان نماد یا تصویرِ انکارناشدنی‌ای بود از «وضعیت انسان در جامعۀ شهری مدرن».

دو نویسندۀ برجستۀ آمریکایی آن دوران، ویلیام هاولز و تئودور درایزر، گزارش‌های مفصلی دربارۀ صف نان‌های فلایشمن در آستانۀ قرن بیستم بر جا گذاشته‌اند. درایزر در شرحی با عنوان «تغییرات شگفت‌انگیز تهی‌دستان» (۱۸۹۹) که بعدها پس از بازنگری و اصلاح در رمان خواهر کَری (۱۹۰۰) گنجانده شد، به توصیف صف نان می‌پردازد. در رمانِ درایزر، قهرمان داستان، هرستوود، از جایگاه اجتماعی آبرومندانه به فقر و درماندگی شدید سقوط می‌کند، تا جایی‌ که در‌می‌یابد «باید چیزی بخورم وگرنه می‌میرم.» در یکی از آخرین صحنه‌هایی که او را می‌بینیم «در صف نیمه‌شب، صبورانه در انتظار گرفتن یک قرص نان ایستاده بود.» حضورش در صف نان آشکارا نمایانگرِ تنزل رتبۀ اجتماعی‌اش تا پایین‌ترین درجه بود.

شرحِ کوتاه و زیبای ویلیام دین هاولز با عنوان «جوخۀ نیمه‌شب» که در سال ۱۹۰۲ نوشته شد، به گونه‌ای است که گویی خودِ اثر در فرم و شیوۀ روایتش، مستقیماً با خوانندگانی از جنس شخصیت اصلی‌اش سخن می‌گوید: جوانی دارا و نیک‌نهاد از طبقۀ مرفه شهری که از درون درشکۀ راحتی چشم دوخته است «به صفِ دوتایی مردمانی که در امتداد یک خیابان بالا رفته است و تا خیابان دیگر هم ادامه دارد». در ابتدا با «رضایتی آمیخته به تجمل و آسودگی» به خود می‌بالد که آن‌قدر آگاه هست که بتواند از دلیل این گردهمایی عجیب شبانه سر دربیاورد. سپس متوجه می‌شود که

بیشترشان چقدر بی‌حرکت بودند. چند نفری از آن‌ها قدری از صف خارج شده بودند، پا بر زمین می‌کوبیدند تا سرما را از تن بیرون کنند؛ اما بقیه بی‌‌جنب‌و‌جوش بر جا ایستاده، در خود فرو رفته و به هم نزدیک شده بودند. چنان بی‌حرکت بودند که گویی اشباح ماتم‌زدۀ خود بودند و درست همچون مردگان نیازی به حفظ خود در برابر سرما نداشتند.

لحظه‌ای به فکر افتاد تا پولی به آن‌ها بدهد اما به این نتیجه رسید که این کار بی‌فایده است و منصرف شد. با خود اندیشید «آن‌قدر گرسنگی و سرما زیاد است که این پول کفایت نخواهد کرد»‌. با این حال، چنان ‌که هاولز در انتها می‌نویسد، مرد جوان «برای آن‌ها آرزوی خیر کرد؛ بی ‌آن‌که نیازی به فدا کردن منافع یا آسایش خود داشته باشد.»

تا زمانِ وقوعِ رکود بزرگ در دهۀ ۱۹۳۰، واژۀ breadline همراهِ اصطلاحاتی مانند «صف سوپ» یا «آشپزخانۀ سوپ» مترادفاً به کار گرفته می‌شد و معمولاً به نهادهای خیریه‌ای مانند کلیساها اطلاق می‌شد که به گرسنگان وعده‌های غذایی رایگان می‌دادند. بنا بر یکی از برآوردها، در سال ۱۹۳۱، فقط در شهر نیویورک ۸۲ صف نان وجود داشت که به طور میانگین روزانه ۸۵هزار وعدۀ غذایی توزیع می‌کردند. در همان دوران، صف نانِ شهری به تصویری تکرارشونده و آشنا تبدیل شد که در نقاشی‌ها، طراحی‌ها، حکاکی‌ها، گراورها و عکس‌ها مکرراً بازنمایی می‌شد.

امروزه که به این آثار می‌نگریم، چنان با مهارت و پرقدرت، طعنۀ وارون‌گونِ فقر در دلِ وفور را بازتاب می‌دهند که تماشای تصاویرشان، بیش از هر چیز، حسی از ناتوانی هنر را در رویارویی با مشکلات اجتماعی برمی‌انگیزند، که نه می‌تواند نادیده‌شان بگیرد، نه می‌تواند تغییری ایجاد کند. برای مثال، گراورِ صف نان کلر لیتن (تصویر ۴) را با اثر هیچکس از گرسنگی نمرده است رجینالد مارش (تصویر ۵) مقایسه کنید که هر دو متعلق به سال ۱۹۳۲، اوجِ دورانِ رکود بزرگ‌اند.

گراورِ چوبی لیتن صفِ نان را با اغراق‌های اکسپرسیونیستی به تصویر می‌کشد و چهره‌های بینوایان را در پرده‌ای از ابهام پنهان می‌سازد؛ در حالی ‌که حکاکی مارش با بهره‌گیری از سبکی ناتورالیستی، گویی به هر چهره‌ فردیتی متمایزکننده می‌بخشد. ترکیب‌بندی لیتن نگاه بیننده را به سوی نقطۀ گریز آشکاری در عمقِ تصویر هدایت می‌کند؛ در مقابل، مارش بر سطح تصویر تأکید می‌ورزد و هر گونه احساس بُعد و ژرفا را به حداقل می‌رساند. با این حال، در نهایت هر دو تأثیر مشابهی دارند. در اثر لیتن گویی خشونتِ پرسپکتیوْ صف نان را به عنصرِ فضاییِ اجتناب‌ناپذیری در منظرِ شهری بدل ساخته است؛ در اثر مارش، به نظر می‌رسد صف مردان اندکی به چپ و به عقب خمیده است تا نگاه بیننده را درست به نقطه‌ای هدایت کند که در آن چهره‌ها دیگر تمایزی ندارند و در هم محو می‌شوند.

نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر
تصویر ۴: کلر لیتن، صف نان، گراور چوبی روی کاغذ، ۱۹۳۲.
نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر
تصویر ۵: رجینالد مارش، صف نان: هیچ‌کس از گرسنگی نمرده است، حکاکی، ۱۹۳۲.
۸

عیسی در بخش آخر موعظه‌اش بر فرازِ کوه می‌پرسد «کدام‌یک از شما، اگر پسرش از او نان بخواهد، به او سنگ خواهد داد؟» (متی، ۷:۹).

در جریان محاصرۀ پاریس به دست هنری چهارم در سال ۱۵۹۰، قطحی و کمبود نان تا حدی شدید شد که «فقرا راهی پیدا کردند تا با پودر کردن لوح‌های سنگی، نوعی نان از آن بپزند.»

پدر خودم تعریف می‌کرد در اوایل قرن بیستم در اتحاد جماهیر شوروی، در دوران کودکی‌اش در روستایی فقیر و یهودی‌نشین، عمدتاً با نان چاودار نامرغوب روزگار می‌گذرانده که هنگام خوردن زیر دندان قرچ‌قرچ می‌کرده چون به آن ماسۀ ریز اضافه می‌کردند تا خمیرش کِش بیاید.


نویسنده: اسکات کاتلر شرشو

مترجم: ملیکا خوش‌نژاد

منبع: برگرفته از کتاب سرودن نان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *