لیلا العلمی، پرستو نیکنام، بی کاغذ اطراف الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، زبان عربی، مراکش، مایکل جکسون، ویتنی هیوستون، تریلر، رمان، نوشتن، تعلق

مرز بین تعلق و عدم تعلق | جستاری از لیلا العلمی دربارۀ زبان، سرگردانی و نویسندگی


وقتی شروع به نوشتن رمان دیگر آمریکایی‌ها کردم، می‌خواستم بگردم و ببینم که احساس بی‌تعلقی در خانواده و جامعه چگونه خودش را نشان می‌دهد. چهار سال وقت گذاشتن روی شخصیت‌های داستان به من نشان داد چقدر احساس تعلق می‌تواند مبهم و تغییرپذیر باشد، چقدر اجازه می‌دهیم که بر ما تسلط داشته باشد و چقدر راحت می‌‌شود از آن علیه ما استفاده شود. حس متفاوت بودن هیچ‌وقت در من از بین نرفته است. اما با گذشت سال‌ها دریافته‌ام که این حس یک موهبت است؛ به من اجازه می‌دهد مشاهده کنم، فرصت‌های احتمالی را بپذیرم و در مرز‌هایی که مردم بین تعلق و عدم تعلق می‌کشند جست‌وجو و کاوش کنم. این چیزی است که از من نویسنده می‌سازد.


یک عمر حس تماشاچی بودن داشته‌ام، انگار که دیگران را از پشت قابی شیشه‌ای نگاه کنم. این حس اغلب برایم رنج‌آور بوده است؛ خیلی دلم می‌خواسته مثل باقی آدم‌ها متعلق به جایی باشم، مثل آن‌ها به باورهایم ایمان داشته باشم و به انداز‌ۀ آن‌ها مطمئن باشم که به زبانی که از آنِ خودم است حرف می‌زنم.

پنج‌ساله بودم که پدر و مادرم از آپارتمانی اجاره‌ای که نزدیک خانۀ مادربزرگم در رَباطِ مراکش داشتیم، به حومۀ شهر نقل مکان کردند. خانۀ جدید از مدرسۀ فرانسوی که مادرم اصرار داشت آن‌جا بروم خیلی دور بود؛ برای همین تصمیم گرفتند هر روز صبح زود مرا به خانۀ مادربزرگم ببرند و بعد از تمام شدن ساعت کاری پدرم که در سازمان آب و برق کار می‌کرد، دنبالم بیایند. پدربزرگم ارتشی بود و بیشتر دوران کاری‌اش را در ادارۀ پلیس خدمت کرده بود. اما ذاتاً شاعر بود و با دوستانش دورهمی می‌گذاشت برای سرودن و شنیدن ملحون،‌ نوعی تصنیف که قدمت آن به قرن پانزده میلادی برمی‌گردد. بعد از مرگ پدربزرگ، کتابخانۀ قفل‌وکلیدشده‌اش مایۀ فخر و مباهات مادربزرگم شد، بیشتر به ‌خاطر این‌که سواد نداشت.

من خیلی دلبستۀ مادربزرگ بودم، اما زمانی‌ که در حیاط خانه‌اش ساعت‌ها وقتم به مشق نوشتن یا ‌خواندن کتاب‌های کمیک فرانسوی می‌گذشت، به‌شدت این حس را پیدا می‌کردم که مسیر زندگی‌ام با او متفاوت است. ‌درس‌ خواندنی که برای مادربزرگ این ‌همه ارزشمند بود، داشت مرا از او دور می‌کرد. این‌طوری من یاد می‌گرفتم در زبانی زیست کنم که او نمی‌توانست به آن حرف بزند، به ‌خاطر خالکوبی‌هایی که زینت و آرایش چانه‌اش بود خجالت بکشم، و پیراهن‌های بلند پرنقش‌ونگاری که می‌پوشید در نظر من لباس‌های بی‌مصرفی بشوند که می‌بایست برای مناسبت‌های خاص پوشیده شود.

دبستانی که من می‌رفتم مدرسه‌ای مذهبی بود. بعد از استقلال مراکش چند راهبه تصمیم گرفتند به کارشان ادامه دهند و برای رسیدن به استانداردهای آموزشی، ساعت‌های مدرسه را بین زبان فرانسوی و عربی تقسیم کنند. با این حال، آموزش عربی ضعیف بود و بعضی معلم‌‌ها هم ‌دوره‌دیده نبودند. زمانی‌ که بالاخره در پایۀ ششم به یک مدرسۀ دولتی دخترانه منتقل شدم، رسیدن به سطح آن‌ها برایم سخت بود. یک بار معلم از من سؤالی کرد و یک خطای سادۀ دستوری داشتم؛ کل کلاس به من خندیدند.

من سکوت کردم.

در طول دورۀ راهنمایی این مسخره کردن‌ها مدت‌ها ادامه داشت تا این‌که عربی‌ام بهتر شد. تا پیش از آن، این احساس دست از سرم برنمی‌داشت که در زبانی که باید خانه‌ام باشد مانند غریبه‌ها سرگردانم. دخترهای دیگر را نگاه می‌‌کردم و انگشت‌به‌دهان می‌ماندم از این‌که چقدر راحت و آسوده بودند و نباید برای هر کلمه‌ای که از دهان‌شان بیرون می‌آمد کلی فکر می‌کردند. 

در کلاس دهم باید یک زبان خارجی می‌خواندم. انگلیسی را انتخاب کردم، بیشتر برای این‌که دوست داشتم ترانه‌های آمریکایی را که از رادیو پخش می‌شد بفهمم. پسرهای مدرسه‌مان برای کت چرمی سرخ مایکل ‌جکسون در قطعۀ «تریلر» سر و دست می‌شکستند و دخترها هم موهایشان را پوش می‌دادند و مدل موهای ویتنی هیوستون درست می‌کردند. وقتی انگلیسی خواندن را شروع کردم، دیدم کسی توی کلاس به دیگری نمی‌خندد. در واقع این زبان عجیب و نامتعارف برایمان معما بود. زبانی که بین عمه و خاله تفاوت قائل نمی‌شد اما در عین‌ حال آن‌قدر بار معنایی به حروفِ اضافه می‌داد که باعث می‌شد washing up و washing off و  washing down سه معنای کاملاً متفاوت داشته باشند. ما به هم کمک می‌کردیم تا افعال بی‌قاعده یا ترتیب درست صفت‌ها را حفظ کنیم. انگلیسی زبان بومی‌مان نبود؛ نه کسی سرش دعوا داشت، نه کسی سر این‌که آن ‌را بهتر صحبت می‌کند زور می‌گفت.

بعدها برای ادامۀ تحصیل به انگلیس و پس از آن به ایالات متحده رفتم. در تمام این مدت داستان می‌نوشتم، اما راستش هرگز به انتشار آن‌ها فکر نمی‌کردم. چاپ داستان به معنای ادعای مال خود کردن این زبان بود. بالاخره سال‌ها بعد، پس از پایان تحصیلات تکمیلی، متوجه شدم که با چیزی نگفتن و سکوت کردن دچار چالش بوده‌ام. باید خطر می‌کردم. حرف می‌زدم، می‌نوشتم. اولین کتابم دربارۀ مهاجرانی بود که در دریای مدیترانه سفری مخاطره‌آمیز در پیش می‌گیرند؛ مجموعه داستان‌هایی با عنوان امید و دیگر سرگرمی‌های خطرناک. من در این کتاب دائم به موضوع رد شدن از مرزها رجوع ‌کرده‌ام. چه در کازابلانکای امروزی در داستان پسر اسرارآمیز و چه در فلوریدای قرن ۱۶ در داستان روایت مور.

وقتی شروع به نوشتن دیگر آمریکایی‌ها کردم، می‌خواستم بگردم و ببینم که این احساس بی‌تعلقی در خانواده و جامعه چگونه خودش را نشان می‌دهد. داستان در شهر کوچکی در ایالت موهاوی اتفاق می‌افتد و دربارۀ طیف وسیعی از شخصیت‌هاست که بعد از مرگ یک مهاجر مراکشی به نام دریس طی تصادفی که راننده‌‌اش هم متواری شده است، دور هم جمع می‌شوند. چهار سال وقت گذاشتن روی این شخصیت‌ها به من نشان داد چقدر احساس تعلق می‌تواند مبهم و تغییرپذیر باشد، چقدر اجازه می‌دهیم که بر ما تسلط داشته باشد و چقدر راحت می‌‌شود از آن علیه ما استفاده شود.

حس متفاوت بودن هیچ‌وقت در من از بین نرفته است. اما با گذشت سال‌ها دریافته‌ام که این حس یک موهبت است؛ به من اجازه می‌دهد مشاهده کنم، فرصت‌های احتمالی را بپذیرم و در مرز‌هایی که مردم بین تعلق و عدم تعلق می‌کشند جست‌وجو و کاوش کنم.

این چیزی است که از من نویسنده می‌سازد.


نویسنده: لیلا العلمی

مترجم: پرستو نیکنام

منبع

اگر به موضوع چندزبانی بودن علاقه دارید، پیشنهاد می کنیم مجموعۀ «زندگی میان کلمات»نشر اطراف را مطالعه کنید که متشکل از کتاب‌های به زبان مادری گریه می‌کنیم، ارواح ملیت ندارند، و لهجه‌ها اهلی نمی‌شوند است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *