آیا دوستی بدیلِ استبداد است؟ به عبارت دیگر، آیا متضادِ جامعۀ استبدادزده جامعۀ دوستان است؟ لا بوئسی سرمشقی عرضه نمیکند که به ما بگوید این جامعه باید چگونه باشد و چگونه میشود آن را ساخت. در عوض، کاری میکند که ــ گرچه بهکارگیری چنین تعبیری نشان از زمانپریشی دارد ــ میشود آن را «پدیدارشناسانه» خواند: او، به جای ترسیم افقی دوردستتر، خود را یک گام به موضوع نزدیکتر میکند. او به آنچه «طبیعت» مینامد و همۀ چیزهای روزمره و مرسوم و همۀ رخدادها را در بر میگیرد از موضعِ ناظر نزدیک میشود و رویهای در پیش میگیرد که بیشتر حول توصیف میگردد تا تجویز. به بیان دیگر، او گرایشی طبیعی (در این مورد، گرایش به دوستی) را توصیف میکند تا نشان دهد این گرایش چگونه فاسد و تباه شده و چگونه میشود اصلاحش کرد.
«پس تردیدی نیست که همۀ ما طبیعتاً آزادیم، چرا که همۀ ما همدم یکدیگریم.»
اتیان دو لا بوئسی، گفتار در بندگی خودخواسته
قرنها پس از اپیکور، اتیان دو لا بوئسی، جوانی فرانسوی که در بوردوی قرن شانزهم میزیست و بیشتر او را به عنوان دوستِ صمیمی اما جوانمرگِ مونتنی میشناسیم، یکی از وجوه کلیدیِ سنت کلاسیک دوستی را وارونه کرد. او به جای اینکه دوستی را در حکم عامل انسجام اجتماعی ببیند و در ایجاد همنوایی و عدالت سهیم بداند، آن را نیرویی برانگیزنده ضد استبداد و بندگی میدید. در نظر لا بوئسی، میل شهروندان به دوستی با یکدیگر و لذت بردن از همنشینیْ گرایشی طبیعی است که رذایلِ زندگی سیاسی و پیوند با قدرت فاسدش کرده است.
لا بوئسی برآشوبندهترین پرسش ممکن را پیش روی ما میگذارد: چرا ما به اطاعت گرایش داریم؟ اقامۀ دعوای او علیه خودکامگی در گفتار در بندگیِ خودخواسته به محکومیتی ساده یا اتهام سوءاستفاده از قدرت خلاصه نمیشود، بلکه همۀ کسانی را هدف میگیرد که با تمکین و اطاعت یا حتی با مجذوبِ خودکامگی شدن به آن استمرار میبخشند. چرا ما میخواهیم مطیع و فرمانبرِ کسی باشیم که قدرتی ندارد، جز آنچه خودمان به او بخشیدهایم؟ لا بوئسی بندگی را وضعیتی غیرطبیعی میداند. دلیلی هم که میآورد چنان ساده است که فهمیدن و، مهمتر از آن، پذیرفتنش دشوار مینماید: «طبیعت ما چنان است که بخش بزرگی از زندگیمان صرف تکالیف رایج دوستی میشود: معقول است که فضیلت را دوست بداریم، کردار نیکو را ارج بنهیم، لطف کسانی را که در حقمان نیکی کردهاند تصدیق کنیم، و گاهی برای ارتقای منزلت و تأمین منفعتِ کسی که دوستش داریم و لایق است، از آسایش خود چشم بپوشیم.» لا بوئسی میگوید دوستی میلی طبیعی به مراقبت از دیگران و آسایششان است. شرط تحقق چنین چیزی آزادی است، اما نه در معنای ارسطوییاش. آزادی به معنای بینیازی نیست، بلکه به معنای تصدیق نیاز آدمی به همنشینی با همتایانش است. ما آزادی را در همدمی و همراهیِ یکدیگر درک میکنیم. در چنین نگاهی، دوستیِ اپیکوری که عملی اخلاقی و فلسفی بود، جنبهای سیاسی نیز پیدا میکند.
در متنِ لا بوئسی، دوستی معنایی آشکارا سیاسی میگیرد، نه به مثابۀ یاورِ عدالت در پولیس، بلکه در حکم آنتیتزِ جامعۀ استبدادزده. رعایا، تحت قدرتِ به تعبیر لا بوئسی «آن جبار»، یا در وجودش ذوب میشوند یا علیه او تبانی میکنند. «آنجا که قساوت و بدعهدی و ظلم هست، دوستی نمیتواند باشد. وقتی اشرار گرد هم میآیند، فقط دسیسه پا میگیرد، نه مصاحبت. اشرار یکدیگر را دوست ندارند؛ از یکدیگر میترسند. دوستِ یکدیگر نیستند؛ همدستِ یکدیگرند.» لا بوئسی مثل ارسطو و سیسرون معتقد است داشتنِ دوست برای خودکامه محال است، اما این گزاره را به کل جامعه هم تعمیم میدهد و میگوید در جامعۀ استبدادزده هیچکس نمیتواند دوست داشته باشد. در جامعۀ استبدادزده، احترامِ متقابل به بدگمانی و ترس آلوده است. در نتیجه، وضع طبیعیِ انسان، یعنی با هم زیستن و بازشناختن یکدیگر در این همراهی، در هم میشکند.
لا بوئسی، در بندی بلندبالا، موبهمو میگوید طبیعت چهها کرده تا قادرمان کند یکدیگر را به مثابۀ دوست ــ یا همچنین، به قول او، برادر ــ بازبشناسیم، آن هم نه فقط همچون امری عینی، بلکه در قالب پیوندی عاطفی. دوستیِ طبیعی از این واقعیت سرچشمه میگیرد که طبیعتْ ما را چنان آفریده که در عین شباهت، متفاوت باشیم. ما ضعفها و قوتهای گوناگونی داریم و بنابراین به یاریِ دیگران نیازمندیم. با این حساب، گرایش ما به کمک متقابل و خیرخواهی برای دیگران برآمده از فلان ایدئولوژیِ انتزاعی یا انگارۀ اجتماعِ کامل نیست؛ پیامدِ تجربۀ روزمرۀ نیازمندی است. طبیعت، از دل این تجربه، صدا و اندیشهای به ما داده تا «به یکدیگر نزدیکتر شویم و برادری کنیم و با تجمیعِ ارادههایمان یکی شویم. طبیعت به هر شیوۀ ممکن کوشیده پیوند همپیمانی و همزیستی ما را تحکیم و تقویت کند، چندان که از همهچیز برمیآید طبیعت بیش از آنکه بخواهد همۀ ما را متحد کند، میخواهد همۀ ما را یکی کند.» این صدا و اندیشه نه سرچشمۀ نظریهای سیاسی برای تغییر طبیعت انسانی، بلکه ابزاری برای فهم بهتر و تقویت معنای آن هستند.
متن لا بوئسی معمایی پیش روی ما میگذارد: آیا دوستی بدیلِ استبداد است؟ به عبارت دیگر، آیا متضادِ جامعۀ استبدادزده جامعۀ دوستان است؟ لا بوئسی سرمشقی عرضه نمیکند که به ما بگوید این جامعه باید چگونه باشد و چگونه میشود آن را ساخت. در عوض، کاری میکند که ــ گرچه بهکارگیری چنین تعبیری نشان از زمانپریشی دارد ــ میشود آن را «پدیدارشناسانه» خواند: او، به جای ترسیم افقی دوردستتر، خود را یک گام به موضوع نزدیکتر میکند. او به آنچه «طبیعت» مینامد و همۀ چیزهای روزمره و مرسوم و همۀ رخدادها را در بر میگیرد از موضعِ ناظر نزدیک میشود و رویهای در پیش میگیرد که بیشتر حول توصیف میگردد تا تجویز. به بیان دیگر، او گرایشی طبیعی (در این مورد، گرایش به دوستی) را توصیف میکند تا نشان دهد این گرایش چگونه فاسد و تباه شده و چگونه میشود اصلاحش کرد. همانطور که پدیدارشناسیِ اوایل قرن بیستم در برابر درازدستیهای اثباتگرایی شعار «بازگشت به خودِ چیزها» را سر میداد، لا بوئسی در برابر درازدستیهای جامعهای مبتنی بر ترس و حرصِ قدرت، از «بازگشت به خودِ دوستی» میگوید. آیا ما نیز امروز میتوانیم کار لا بوئسی را تکرار کنیم؟ استبداد، گرچه چهره و نامش را تغییر داده، امروز بار دیگر در شیوههای تمرکزِ قدرت سیاسی و اقتصادی در سطح جهانی نمایان است. «جبار» نیرو گرفته و ترس و بدگمانی دامن گسترانده است. پارانویا و توطئهباوریْ گونههای رایجِ فهم متعارف شدهاند. دوستی، یا آنچه امروز «دوستی» مینامیم، دقیقاً متضادِ چیزی است که لا بوئسی آن را «همدمی» مینامید. امروزه دوستی با داشتنِ حلقهای خصوصی از روابط یا امتیازها مترادف است: داشتنِ دوست یعنی داشتنِ سرمایه. رویکرد پدیدارشناسانه و سیاسیِ لا بوئسی مستلزمِ پس زدنِ پارانویا، غیرطبیعی کردنِ جنگ، و کشف بنیانهای سیاسی و رهاییبخشِ عواطف طبیعی بود. او نوعی انگارۀ اخلاقیِ دوستی در برابر سیاستورزیِ دشمنیمحور یا گونهای دوستی مدنی برای مقابله با ظلمِ نهادینه پیشنهاد نمیکرد. فقط در جادۀ استبداد به عقب برمیگشت تا حقیقتی در زندگی واقعی بیاید. به این ترتیب، لا بوئسی تسلیم وسوسۀ انتزاعیِ آرمانشهر نشد و، درست در برهۀ پیدایش آرمانشهرهای سیاسی، از ما میخواست با دیدگانی رها از افسونِ قدرت به نزدیکترین چیزها بنگریم: به همدمیِ آدمها، همدمیِ حیوانات، و همدمیهای دیگر. با این همه، در متنِ سیاستِ مدرن و پروژههای عظیمش، آرمانشهرها و انتزاعهایشان پیروز شدند.
نویسنده: مارینا گارسِس
ترجمه: الهام شوشتریزاده
منبع: برگرفته از کتاب هوای دوستی






