مراقبت، جنگل، آتش سوزی، بلوط، الیت، جنگل های هیرکانی، ما ایوب نبودیم، فاطمه ستوده، کیان یزدان پور، فعال محیط زیست

ارثیۀ مراقبت | روایتی از آتش‌سوزی جنگل‌ها و مراقبت از بلوط‌ها


هر بار که به دل آتش می‌زدم، تا برگردم مادرم اشک می‌‌ریخت. می‌‌دانست چند روز است نخوابیده‌ام و باز دارم به دل آتش‌‌سوزی می‌‌روم. همان‌ سال یکی از بچه‌‌‌محل‌‌هایمان توی آتش‌ سوخته بود. خانوادۀ بچه‌های انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ می‌زدند و می‌گفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی می‌‌افتاد، همه از چشم من می‌‌دیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کوله‌‌پشتی و لباس آتش‌‌‌سوزی را می‌‌پوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه می‌‌کرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشم‌های مادرم سخت شده بود. چاره‌ای نداشتم. پنهانی کوله‌پشتی‌ام را برمی‌داشتم و یواشکی می‌رفتم بیرون و لباس‌‌هایم را توی خیابان عوض می‌‌کردم اما باز هم می‌‌فهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتش‌‌سوزی از خانه می‌‌زدم بیرون. مادرم می‌‌گفت توی این گرمایی که نمی‌شود لحظه‌ای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل می‌‌کنی. تحمل نمی‌کردم. بلوط عشق من بود.


برای ما لرها و کردهای زاگرس‌‌نشین بلوط مقدس و ارزشمند است. اما از جایی به بعد، بلوط شد اولویت زندگی‌‌ام و افتادم دنبال تحقیق و پژوهش درباره‌اش. روزهای بارانیِ جنگل، با درخت‌های بلوط‌‌ حرف می‌‌زدم. انگار جور دیگری به بلوط وابستگی داشتم ولی راستش از جایی به بعد دیگر ترسیدم. واقعاً ترسیدم وقتی فهمیدم با سرعت زیادی داریم جنگل‌مان را با دست‌های خودمان از بین می‌بریم. در کودکی و نوجوانی و حتی جوانی‌‌ام چهار‌ گوشۀ این شهر قنات بود و چشمه‌‌سار و درخت. حالا جنگل‌‌های انبوهی که در بچگی‌ام دیده بودم و کنارشان زندگی می‌‌کردم، دیگر نیست. دیدم قوت غالب زاگرس‌‌نشین‌‌ها واقعاً دارد از دست می‌‌رود و عامدانه خاکستر می‌شود. به خاطر فقر، درخت بلوط می‌سوزد و به جایش درخت انگور و انجیر می‌نشیند. به خاطر لج و لج‌بازی بعضی از مردم با سازمان منابع طبیعی، جنگل دود می‌شود و می‌رود هوا.

سال ۱۳۹۰ فکر کردم دیگر نمی‌توانم بنشینم و دست روی دست بگذارم و دود شدن بلوط‌ها را نگاه کنم. دو سه ‌سال بعد که وارد تشکل‌های محیط‌زیستی شدم، آدم‌‌هایی شبیه خودم را دیدم و با هم یک اِن‌‌جی‌‌او راه انداختیم. می‌‌رفتیم مدارس و محیط‌‌های جنگلی و دل‌‌مان می‌‌خواست فرهنگ‌سازی ‌کنیم. چون کارمان گروهی بود، دانسته‌های خودم هم کم‌‌کم بالاتر می‌رفت. تمام زندگی‌‌ام شده بود بلوط. وقت زیادی برای بلوط‌ها می‌‌گذاشتم. از کار و درآمدم می‌‌گذشتم که دانشم را دربارۀ بلوط‌ها بیشتر کنم. خوشحالم که زادگاهم، نورآباد ممسنی، بیشترین جنگل‌‌های استان فارس را دارد و از نظر پوشش گیاهی بسیار متنوع و دوست‌‌داشتنی است.

کارم را تازه شروع کرده بودم که دیدم حاج‌محمود، پدرم، و آفتاب، مادرم، دارند تحلیل می‌روند. آدم‌‌هایی که مراقبت از جنگل را ازشان به ارث برده بودم، جلوی چشم‌‌هایم ذره‌ذره آب می‌شدند و تا صبح ناله می‌‌کردند. همان سال‌‌هایی بود که مردم به ‌خاطر فروش زغال، آتش می‌انداختند به جان جنگل‌‌های زاگرس و تهش خاکستر تحویل‌مان می‌دادند. یک پایم جنگل بود و پای دیگرم توی خانه پیش پدر و مادر مریضم و پیش خواهرم که برای مراقبت از آن‌ها هیچ‌‌وقت ازدواج نکرد.

پدرم ریش‌‌سفید و محبوب خاندان‌مان بود و همه دوستش داشتند. ایلات و اقوام بویراحمد تا ممسنی، برای حل‌‌و‌فصل مشکل‌شان می‌آمدند پی‌ حاج‌محمود. وضع مالی‌‌اش نسبتاً خوب بود و به ازدواج‌ و گیر‌و‌گرفت‌‌ مالی مردم، تا جایی ‌‌که می‌‌توانست، کمک می‌‌کرد. قبل از تنگ شدن مجرای نخاعی‌اش، کمردردش شروع شده بود. پنج شش سال تحت درمان و آزمایش‌های مختلف بود تا بالاخره کارش بیخ پیدا کرد. دیگر به‌‌سختی راه می‌‌رفت. خودم هم در مضیقۀ شدید مالی بودم. قبلش خواربارفروشی داشتم ولی شکست خورده بودم. تورم آن‌‌قدر بالا رفته بود که ناگهان زار و زندگی‌ام را باختم. بعضی مردم محلی هم ازم پول می‌‌گرفتند و پس نمی‌‌دادند. علاقه‌‌ای هم به کار دولتی نداشتم. به روحیه‌‌ام نمی‌‌خورد. نمی‌‌توانستم تحمل کنم. سه سال بیکار بودم و گاه‌گداری کار گردشگری می‌‌کردم ولی نه ثابت و همیشگی. ‌ناچار شدم بروم توی ادارۀ گاز سیراف مشغول شوم. برایم سخت بود از جنگل و بلوط‌ها و پدر و مادرم جدا شوم. خواهرم نسترن همۀ آن روزها هم از پدرم مراقبت می‌‌کرد و هم از مادرم که سکته کرده بود. من هم ماهی بیست روز سر کار بودم و بقیه‌اش را می‌‌رفتم شیراز و نورآباد کمک خواهرم. کرونا که آمد، کم‌‌کم وضع پدر و مادرم بدتر شد. مجبور شدم از کارم در ادارۀ گاز استعفا کنم و برگردم خانه. پدرم دیگر نه فقط تنگی نخاع، که مشکل پروستات هم پیدا کرده بود و کم‌‌کم آلزایمر هم آمد سراغش. تجربه‌‌ای از این بیماری نداشتیم و نمی‌‌دانستیم رفتارهای پدر و حرف‌‌‌هایش به ‌خاطر آلزایمر است. کرونا آمده بود. آتش‌‌سوزی‌‌های جنگل زیاد شده بود. من بیکار شده بودم، نسترن بیکار بود و تمام درآمد خانۀ ما از اجارۀ ناچیز مغازۀ پدرم تأمین می‌‌شد. دیگر چیزی از آن مال و منال پدرم نمانده بود. خودم هم بخشی از بینایی چشم راستم در آتش‌سوزی آموزشی از دست رفت. بعد هم رباط صلیبی پای راستم پاره شد. در آتش‌‌سوزی دیگری هم از پرتگاهی افتادم و کمرم آسیب دید. بدبیاری پشت بدبیاری.

بارها وسط آتش‌‌سوزی جنگل‌ توی ظهر سوزان نور‌آباد و گرمای شدید ارتفاعات زاگرس، خواهرم زنگ می‌‌‌زد و می‌‌گفت بابا دارد از خانه می‌‌رود بیرون، بدو بیا. البته اگر گوشی‌‌ام سالم بود. آخر گوشی‌های بچه‌های انجمن‌مان، انجمن میراث زاگرس، معمولاً سالم نیست. می‌افتد توی حرارت آتشِ جنگل و خردوخمیر می‌شود. نسترن می‌گفت نمی‌‌توانم بابا را تکان بدهم. مادرم خودش ناتوان بود و نسترن هم زورش نمی‌‌رسید. پدرم علاوه ‌بر آلزایمر، مشکل کنترل ادرار و مدفوع هم داشت و باید مدام پوشکش می‌‌کردیم. زخم بستر هم گرفته بود. ترشحات ادرار و مدفوعش نمی‌گذاشت زخمش خوب شود. چون کرونا بود، مجبور بودم بیشترِ کارهای درمانی پدرم را خودم انجام بدهم و نمی‌‌توانستیم کسی را بیاوریم خانه و ازش کمک بگیریم. همه‌‌چیز را با حساسیت زیاد و رعایت بهداشت می‌آوردم توی خانه که نکند پدر و مادرم آسیب ببینند. مواد شوینده دستگاه تنفسم را آسیب‌پذیر کرده بود. بیرون خانه هم دود پشت دود. آتش‌سوزی پشت آتش‌سوزی. پدر و مادرم تا صبح درد می‌‌کشیدند. باید هم پدر را نگه می‌‌داشتم و در خانه کمک‌‌دست خواهرم می‌‌بودم و هم از بلوط‌های سوخته مراقبت می‌کردم. مدیریت تیم مهار آتش هم با من بود. نمی‌توانستم ببینم جنگل‌‌های بلوط جلوی چشم‌هایم می‌‌سوزند.

هر شب گوشه‌ای از جنگل‌‌های نورآباد می‌‌سوخت. گاهی یازده شبانه‌‌روز آتش زبانه می‌‌کشید. حتی گاهی در یک روز، همزمان، هفت هشت آتش‌سوزی مختلف در محدودۀ ششصد‌هزارهکتاریِ جنگل‌های نورآباد ممسنی اتفاق می‌افتاد. باید در هوای پنجاه‌درجه‌‌ایِ تابستان به دل شعله‌‌ها می‌زدیم. همین کارمان را خیلی سخت‌‌تر‌می‌کرد. شب‌ها تا صبح بیدار ‌بودم. بابا سنگین بود و روزی پنج‌ شش‌ بار پوشکش را عوض می‌‌کردم، زخمش را ضدعفونی می‌‌کردم و می‌شستم، و می‌بردمش حمام.

فصل آتش‌سوزی‌ که تمام می‌‌شد، فصل قاچاق چوب شروع می‌‌شد. بعضی مردم روستاهای ‌اطراف کوه‌های زاگرس وقتی نفت بهشان نمی‌رسد یا کم می‌رسد، می‌افتند به جان تنۀ درختان تر و خشک جنگل و زغالش می‌کنند. مجبور بودیم با ماشین‌‌های شخصی‌مان، با پهپادها و دوربین‌هایی که از جیب خودمان خریده بودیم، به کمک بچه‌‌های سازمان منابع طبیعی برویم. من هم شب‌‌ها بعد از تیمار پدرم به جنگل می‌‌رفتم. من و اعضای گروه تا نیمه‌شب توی جنگل بودیم و با قاچاقچی‌‌ها درگیر می‌‌شدیم. وقتی برمی‌گشتم خانه، می‌‌دیدم یک‌ طرف پدرم ناله می‌‌کند و آن ‌طرف مادرم خوابیده و درد می‌کشد. آذر نود و نه دیگر نفس کشیدن برای حاج‌محمود سخت شده بود. یکی از همان نیمه‌شب‌ها تمام کرد. وقتی خاکش می‌کردیم باران تندی می‌آمد و بوی بلوط‌ها بلند شده بود. با خودم گفتم سنگ قبر بابا را که بگذاریم، باید فکری برای مادرم کنیم.

هر بار که به دل آتش می‌زدم، تا برگردم مادرم اشک می‌‌ریخت. می‌‌دانست چند روز است نخوابیده‌ام و باز دارم به دل آتش‌ می‌‌روم. همان‌ سال یکی از بچه‌‌‌محل‌‌هایمان توی آتش‌ سوخته بود. خانوادۀ بچه‌های انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ می‌زدند و می‌گفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی می‌‌افتاد، همه از چشم من می‌‌دیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کوله‌‌پشتی و لباس آتش‌‌‌سوزی‌ام را می‌‌پوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه می‌‌کرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشم‌های مادرم سخت شده بود. چاره‌ای نداشتم. پنهانی کوله‌پشتی‌ام را برمی‌داشتم و یواشکی می‌رفتم بیرون و لباس‌‌هایم را توی خیابان عوض می‌‌کردم اما باز هم می‌‌فهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتش‌‌سوزی از خانه می‌‌زدم بیرون. مادرم می‌‌گفت توی این گرمایی که نمی‌شود لحظه‌ای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل می‌‌کنی.

تحمل نمی‌کردم. بلوط عشق من بود. هزاران سال است زاگرس‌نشینان عاشق بلوط‌ هستند. خانه و سرپناه‌شان، اجاق و پخت‌وپز و همه‌چیزشان از بلوط است. چه اتفاقی داشت می‌افتاد که بعضی از مردم برای امرار معاش جنگل را آتش می‌زدند و می‌سوزاندند و زغالش می‌کردند؟

روزهای بیماری پدر، زمستان‌ها عذاب می‌کشیدم. قبل از مریض شدن بابا، روزهای بارانیِ جنگل را از دست نمی‌دادم. چون بلوط‌ها را و جنگل‌ها را و جنگل‌های بلوط را خیلی دوست دارم. گاهی که روز بارانی را از دست می‌دادم، شب بعد از باران می‌رفتم توی جنگل و تا صبح آن‌جا می‌ماندم. بلوط‌ها را خوب می‌فهمم. باهاشان حرف می‌زنم. بالاخره بچۀ روستایم، بچۀ همین اطراف زاگرس. شب‌هایی که باران می‌آمد و نمی‌توانستم بروم توی جنگل، لباس‌هایی را که بوی دود آتش بلوط‌ می‌داد، می‌پوشیدم. نمی‌شستم‌شان. این‌ لباس‌ها را جدا توی انبار بیرون خانه نگه می‌داشتم و شب‌هایی که بابا ناخوش بود و بالای سرش بودم، می‌پوشیدم و حالم با بوی بلوط خوب می‌شد.

روزی با خودم فکر کردم مگر فایده‌ای دارد من و دوستانم همیشه در دل آتش باشیم. چه‌ کاری از دستم برمی‌آمد؟ شروع کردم به آموزش تیم‌های اطفای حریق. ما داشتیم هر روز زخمی می‌شدیم و کشته می‌دادیم. باید کار دیگری می‌کردیم. باید آدم‌های اهل دل و دغدغه را جذب می‌کردیم و برایشان انگیزه می‌‌ساختیم. آدم‌ها باید یاد می‌گرفتند خودشان از روستا و جنگل‌شان مراقبت کنند.

در یکی از همان دوره‌های آموزشی، توی محوطۀ پاسگاه دشت ارژنِ شیراز، آتشی روشن کردم. خیلی خسته بودم. یکی از دوستانم تا مرا دید، گفت «اصلاً تو چرا اومدی؟» طوری خسته و کوفته بودم که یکی دیگر از بچه‌ها رفت و از توی ماشین دمنده را آورد. از بدِ حادثه، همان ‌لحظه که آتش حرکت کرد، باد شدیدی وزید، طوری که آتش را از دست بچه‌ها کشید بیرون. آتش جایی نمی‌توانست برود، چون دورتادور علفزار فنس بود. در همان محوطۀ پاسگاه، درخت سرسبز بادامی هم نزدیک خط آتش بود. دلم نیامد جلوی چشم‌مان درخت بادام بسوزد. اگر درخت می‌سوخت، ‌خودم را نمی‌بخشیدم. افتاده بودم وسط آتش و درخت. عینک ایمنی روی چشم‌هایم نبود. آتش را مهار کردم ولی هم صورتم سوخت، هم بخشی از بینایی‌ام از دست رفت. دکتر که چشمم را دید، گفت غدد اشکی از بین رفته و دیگر برنمی‌گردد. درد دارد. دکتر گفت درد چشمت همیشگی است. از آن به بعد دیگر نتوانستم آن‌جور که دلم می‌خواست بزنم به دل آتش. فقط باید تیم‌ها را مدیریت می‌کردم و در حد توانم ابزاری برایشان جفت‌وجور می‌کردم.

تیرماه بود، چند ماه قبل از مرگ بابا. رفیقم، محمدجواد مختاری، در دل آتش سوخت. پرپر شد. روز قبل از آتش‌سوزی دو کشاورز روستایی سرِ زمین‌هایشان با هم درگیر شده‌ و زمین‌ها را آتش زده بودند. آتش به کوه تاوه سیاه ‌رسیده بود و خبرش به ما. چند روز درگیر خاموش کردن آتش بودیم. مسیر جنگل خیلی صعب‌العبور بود و خطرناک. از این ‌طرف تا آن ‌طرف کوه سوخت ولی بالاخره آتش را خاموش کردیم.

به شهر و خانه‌مان برگشتیم. دوستی که یکی از گروه‌ها را مدیریت می‌کرد، پیام داد که مأمور جنگلبانی توی آتش‌سوزی رفتار خوبی با او نداشته و پیشنهاد کرد جلسه‌ای با تمام کنشگران این حوزه برگزار شود. انگار وسط بلبشوی آتش‌، دوست ما با یکی از نیروهای جنگلبانی درگیری لفظی پیدا کرده بود. نمی‌دانم چه دلیلی داشت دو آدم عاقل و بالغ وسط آشوب آتش با هم جدل کنند. جلسه برگزار شد. تصمیم گرفتیم بدون درخواست کتبی جنگلبانی دیگر به دل آتش نرویم. خودم هم امضایش کردم. چون جنگلبانی نه مرگ بچه‌های ما را شهادت حساب می‌کرد و نه بیمۀ درست ‌و حسابی داشتیم. وقتی از جلسه برمی‌گشتم، فکر می‌کردم این قول و قرار ما و جنگلبانی برای بیمۀ بچه‌های ما و آینده‌شان خیلی مفید است، ولی اگر ما به دل آتش نرویم، کی برود؟ تکلیف ششصدهزار هکتار جنگل شهرستان ممسنی که فقط یک قُرُقبان دارد چه می‌شود؟ تا صبح خوابم نبرد.

همان اول صبح زنگ زدم به اعضای گروه‌ و گفتم حتی اگر حق با ما باشد، نباید به ‌خاطر یک درگیری لفظی، برای مهار آتش نرویم. گفتم نامه‌ای را که من هم امضایش کرده‌ام، به جنگلبانی نبرید. حداقل امضایم را خط بزنید. برای چند کار اداری زدم بیرون. پسردایی‌ام زنگ زد و گفت کجای دنیایی، کوه فهلیان دارد می‌سوزد. زود برگشتم خانه و لباس عوض کردم و تا به آتش برسم، به بچه‌ها زنگ زدم. تلفن‌شان را جواب نمی‌دادند چون خواب بودند و خسته. پنج ‌شش ‌روز توی آتش‌ بودند و نایی برای حرکت نداشتند. تنها کسی که تلفنم را جواب داد، سعید سپاهی بود از بچه‌های انجمن خودمان. گفتم فهلیان دارد می‌سوزد. می‌خواهم بروم. سعید گفت کیان، ما تازه نامه نوشته‌ایم. قول داده‌ایم نرویم. گفتم بادام‌های کوهی دارد می‌سوزد. خودت چی فکر می‌کنی؟ می‌خواهی معطل نامه و امضا شوی؟ چک‌وچانه زدم تا آخرش گفت می‌آیم. حتی گفت دیگر نمی‌توانم امضایم را تحمل کنم. نمی‌توانم صبر کنم سازمان نامۀ کتبی بزند.

رفتم دنبال سعید. ما دمنده نداشتیم. به وحید امیری زنگ زدم که ساکن روستای فهلیان بود و دمنده‌ای داشت که خَیرهای روستا خریده بودند. توی مسیر به بقیۀ بچه‌ها هم زنگ زدم که قانع‌شان کنم بیایند وسط آتش. می‌گفتند نمی‌توانیم بیاییم. بعضی‌هایشان جوابم را نمی‌دادند یا می‌گفتند ما نامه امضا کرده‌ایم و باید احترام بگذاریم و پایش بایستیم. مدام می‌گفتم کوه دارد می‌سوزد، جنگل دارد می‌سوزد، اگر آتش وسعت بگیرد و بزند به کوه‌های کنار دستش، دیگر نمی‌توان جلویش را گرفت. آن‌جا صخره‌های بدی هم داشت که راه پیدا کردن به آن سخت بود. بچه‌‌ها مدام می‌گفتند پس نامه‌ای که امضا کرده‌ایم چی می‌شود. امضا کرده‌ایم منابع طبیعی یا جنگلبانی نامۀ کتبیِ درخواست بهمان بدهند تا اگر برای کسی اتفاقی افتاد پاسخ‌گو باشند. حرف بچه‌ها درست بود. آخرش گفتم باشد نیایید، ولی به‌ مایی که می‌رویم دمنده بدهید، دستگاه بدهید. گفتند نمی‌توانیم. دستگاه‌ها به انجمن واگذار شده و مسئولیت داریم. رفتیم سازمان منابع طبیعی نورآباد. همزمان آتش بزرگی توی بخش دیگری از جنگل نورآباد از سمت خومه‌زار بلند شده بود و بچه‌های منابع طبیعی درگیرش بودند. طول کشید تا دمندۀ بسیار ضعیفی بهمان رساندند. تنها گروهی که آمدند پای آتش، بچه‌های فهلیان بودند و محمدجواد مختاری با چندتا از هم‌ولایتی‌ها و قوم‌وخویش‌هایش که انگار کمی جلوتر از ما حرکت کرده بودند. من و چند نفر دیگر از رفقا رسیدیم پای کوه. می‌خواستیم دمندۀ ضعیف منابع طبیعی را آماده کنیم. دمندۀ دومی که از روستای فهلیان آورده بودند هنوز راه نیفتاده بود. از بدِ روزگار، روغنی هم که به ما رسیده بود ناسالم بود و ما هم نادانسته با بنزین قاتی‌اش کردیم. دستگاه ریپ زد. کار نمی‌کرد. می‌خواستیم هر طور شده خودمان را به محمدجواد برسانیم. هیچ دمندۀ دیگری نداشتیم. ناچار با همان دمندۀ ضعیف رفتم بالای کوه. ماهیچۀ شکمم به ‌خاطر آتش‌سوزی توی کوه محمدامینی آسیب دیده بود و کُندتر راه می‌رفتم. بقیۀ بچه‌ها آب و روغن و بنزین و آذوقه را حمل می‌کردند. کمی که رفتیم بالا، دیدیم آمبولانس پایین کوه ایستاده. با خودم گفتم بعد از این ‌همه آتش‌سوزی و سروصدا بالاخره مدیریت بحران شهرستان به خودش آمده و به گمان این‌که شاید یکی از بچه‌ها آسیب ببیند، آمبولانس فرستاده پی‌مان. گفتم به‌به، عجب کاری کرده‌اند. دم‌شان گرم. راه‌مان را کشیدیم و رفتیم جلوتر. دیر کرده بودیم و آتش وسعت گرفته بود. ده‌‌ و ‌نیم صبح رفته بودیم بالا و سۀ ظهر فهمیدیم بچه‌های امضاکنندۀ نامه هم آمده‌اند. از بی‌سیم صدایشان را می‌شنیدم. بچه‌های انجمن خودمان هم که از موقعیت ما و حتی از شهر دورتر بودند، خودشان را رسانده بودند و برایمان آب و غذا آوردند. به بچه‌ها ‌گفتم بیاید این ‌طرف، چون شاید از آن ‌طرف آتش بریزد به کوه بغلی. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که نمی‌دانم چی شد موج بی‌سیم تغییر کرد و ارتباط‌‌‌‌مان قطع شد.

به هر سختی، آتش را جمع کردیم و از سمت گنجه‌بوم دور زدیم و رفتیم طرف بچه‌های دیگر. گفتند آتش از آن طرف ادامه دارد. سوار ماشین شدیم و خودمان را به همان سمت رساندیم. خوشحال بودیم که خط آتش را مهار کرده‌ایم. یک‌ و نیم شب بود. رفتم پایین، توی باغی که صاحبش بهمان آب رسانده بود. تلفنم را که از جیبم درآوردم دیدم بیست تماس بی‌پاسخ از استاد بهمن ایزدی دارم. دیروقت بود. تماس گرفتم. گفت وضع محمدجواد مختاری اصلاً خوب نیست. تازه فهمیدم همان موقعِ قطعی بی‌سیم، مردم محلی فهمیده‌اند یک نفر توی آتش‌ سوخته و زنگ زده‌اند آمبولانس بیاید. آقای ایزدی می‌گفت به خانوده‌اش بگو. می‌خواست هماهنگ کند محمدجواد را برای مداوا با هواپیما ببرند تهران. محمدجواد پسری تنومند و زبل و چابک و رشید بود ولی چون آتش را با چوب و برگِ درخت مهار می‌کرده، دچار سوختگی شده بود. با خواهرش تماس گرفتم و جریان را گفتم. نیم ‌ساعت بعد بهمان خبر دادند محمدجواد از دنیا رفته. دنیا آوار شد روی سرم. کاش دمنده‌مان آن پایین زود روشن می‌شد. کاش روغن ناسالم قاتی بنزین‌مان نمی‌کردیم و معطل نمی‌شدیم. شاید این‌جوری شعلۀ آتش به جان تک‌پسر خانوادۀ مختاری نمی‌رسید. محمدجواد تنها نان‌آور خانواده بود. دو برادرش پیش‌ از او فوت کرده‌ بودند. بعدها پدرش هم بیماری صعب‌العلاجی گرفت و خواهرش که هرمزگان معلم بود، کارش را رها کرد و با آن شرایط بد مالی، برگشت تا از پدرش مراقبت کند.

هر بار که از پرستاری حاج‌محمود آزاد می‌شدم، وقتم را برای جنگل می‌گذاشتم، نه تورهای گردشگری و کسب درآمد. بعد از پدر، گردشگری را جدی و رسمی شروع کردم. اما کنار محفاظت از جنگل و بلوط‌ها، دنبال یک‌ جور گردشگری آموزشی و اصولی و پاک و با برنامه بودم. حالا هم دارم برای بچه‌ها همین کار را می‌کنم. دلم می‌خواهد بتوانم همسفرهایم را با مسائل ‌زیست‌محیطی آشناتر کنم. روش کار من با روش دیگر راهنمایان گردشگری متفاوت است. من تورهای سنگین گردشگری ندارم. با بچه‌ها کار می‌کنم. خانواده‌هایی هستند که دل‌شان می‌خواهد خودشان کنار کودک‌شان در دل کوه آموزش عملی ببینند. خیلی محدود و سفارشی با این خانواده‌ها کار می‌کنم. راستش فکر می‌کنم اگر با جمعیت زیاد بروم در دل طبیعت، هم طبیعت آسیب می‌بیند و هم کنترل از دست من خارج می‌شود. باید جوری باشد که بتوانم داشته‌های زیست‌محیطی‌ام را انتقال بدهم. در مسیر، از گونه‌های جنگلی و خواص‌شان ریز‌به‌ریز حرف می‌زنم و می‌گویم این گونه‌ها و خود بلوط چقدر روی بارش‌های منطقه‌ای و محیط‌ زیست اطراف‌مان تأثیر می‌گذارند. می‌گویم حضور گوَن و پرندگان چه اثری روی زندگی‌مان دارد. می‌گویم بلوط بیشتر از چهل ‌و پنج درصد آب آشامیدنی ایران را تأمین می‌کند، بالای هشتاد درصد ریزگردها را خنثی می‌کند، به تثبیت خاک کمک می‌کند و باعث می‌شود باران بیشتری ببارد.

فصل‌ آتش‌سوزی‌‌ بی‌پول می‌شوم. اوایل بهار و پاییز دربارۀ حضور ارزشمند بلوط و گیاهان دارویی منطقه صحبت می‌کنم و این‌جوری بخشی از خرجم را درمی‌آورم اما از اردیبهشت و خرداد که فصل آتش‌سوزی‌ شروع می‌شود، کار من هم سخت می‌شود. نمی‌توانم کار کنم چون تمام‌وقت مشغول خاموش کردن آتشم. با وجود فشار زیاد بعضی گروه‌های دولتی هنوز دوام آورده‌ام و بخش زیادی از انرژی‌ام را برای طبیعت و جنگل و محیط زیست می‌گذارم. گفتنش آسان نیست ولی واقعاً سخت می‌گذرد. گاهی حتی پول بستۀ اینترنتی‌ام را به‌سختی جور می‌کنم. گاهی حتی پول قبض تلفن دائمی‌ام را ندارم. پیش آمده که در روزهای آتش‌سوزی‌ تلفنم مدتی قطع بوده چون قبضش را پرداخت نکرده‌ام و مجبور شده‌ام سیم‌کارت اعتباری خواهرم را بگیرم. رفت‌وآمد با جیب خالی نه فقط به من، که به بقیۀ بچه‌های انجمن‌مان هم فشار زیادی می‌آورد. چطور دوام آورده‌ام؟ به خاطر بلوط‌ها. به خاطر مراقبت از جنگل. به خاطر مادرم. انرژی خوبی می‌گیرم از خود بلوط‌ها، از دوستان عزیزم، از آن‌هایی که توی شبکه‌های مجازی و حقیقی تشویقم می‌کنند. من عاشقانه بلوط را می‌پرستم و نمی‌خواهم خدا کورم کند.

انگیزۀ مراقبت از جنگل را از مادرم دارم. بچه که بودم، یک روز خانوادگی برای تفریح رفته بودیم بیرون. نمی‌دانم کجای دنیا بود. شاخۀ درختی دستم بود و با آن بازی‌بازی می‌کردم. تا رسیدم به محل نشستن خانواده‌ام، مادرم بدوبدو آمد سمتم. دید شاخه‌ای که کنده‌ام، برگ سبز دارد؛ معلوم بود شاخه را از درختی زنده‌ کنده‌‌ام. ناگهان آن مهر عمیق به خشم مادرانه تبدیل شد. چنان بازوی نحیف و لاغرم را فشار داد که نزدیک بود خردش کند. با خودم می‌‌گفتم «این مادرم است که این‌طوری دستم را فشار می‌دهد؟» هیچ‌وقت کتکم نزده بود ولی من آن ‌لحظه زارزار گریه می‌کردم. مادرم آفتاب با دست دیگرش به صورتش می‌زد و به لری می‌گفت «ریم سِه ریم سِه، دار سوزِ اشکنادی…» یعنی «روم سیاه، روم سیاه، درخت سبز رو شکوندی. خدا کورت می‌کنه.» نکند مراقب بلوط‌ها نباشم و خدا کورم کند؟


نویسنده: کیان یزدان‌پور

منبع: برگرفته از کتاب ما ایوب نبودیم

کیان یزدان پور، آتش سوزی جنگل های بلوط، الیت، جنگل های هیرکانی، زاگرس

  • عکس مطلب: از سید مصلح پیرخضرانیان – ایرنا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *