اسرارآمیزترین کتاب دنیا | هشام مطر و کتاب‌های کودکی‌اش

هشام مطر سال ۱۹۷۰ در خانواده‌ای لیبیایی و در نیویورک متولد شد. در قاهره و طرابلس زندگی کرد و دست‌ آخر ساکنِ لندن شد. اولین رمان مطر به نام «در کشور مردان» (۲۰۰۶) به بیست‌ و نه زبان ترجمه شد و در فهرست نامزدهای نهایی جایزه‌ی ادبی مَن‌بوکر قرار گرفت. «آناتومی ناپدید شدن» (۲۰۱۱) رمان دوم او بود و «روایت بازگشتِ» (۲۰۱۷) او ــ خاطره‌پردازی هشام مطر از بازگشت به لیبی و جست‌وجوی رد و نشانی از پدرش پس از سقوط قذافی ــ هم برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر شد. هشام مطر پس از انتشار چند کتاب موفق بزرگسال تصمیم گرفت کتابی برای کودکان بنویسد: «نقطه می‌خواست فرار کند»؛ کتابی که روی سؤال‌های بنیادینی دست گذاشته که همه‌ی ما، حتی در بزرگسالی، با آن‌ها کلنجار می‌رویم. در جستاری که این‌جا می‌خوانید، هشام مطر از کتاب‌های دنیای کودکی‌اش نوشته، یا بهتر بگوییم، از اسرارآمیزترین کتاب دنیا.

همسایه‌ی دیوار به دیوار | روایتی از مرکز نگه‌داری و درمان بیماران مزمن روانی

خیلی از ما تابلوی «مرکز نگه‌داری و توان‌بخشی و درمان بیماران مزمن روانی» را که ببینیم، ناخودآگاه راه‌مان را کج می‌کنیم. شاید چون فکر می‌کنیم «آن‌ها» خیلی با «ما» فرق دارند. خیال می‌کنیم آدم‌هایی که از قضای روزگار، ساکنِ «مرکز» شده‌اند آن‌قدر دور و غریبه‌اند که نه ما راهی به دنیای آن‌ها داریم و نه آن‌ها راهی به دنیای ما. رضایت می‌دهیم به حضور دیوارهای بلندی که میان‌مان فاصله می‌اندازند و باور می‌کنیم که بهتر است با همسایه‌های دیواربه‌دیوارمان چشم‌درچشم نشویم. اما گاهی هم آدم‌هایی پیدا می‌شوند که تسلیمِ ترس از ناشناخته‌ها، ترس از «آن‌ها»، نمی‌شوند، درِ خانه‌ی همسایه را می‌زنند، با او گرم می‌گیرند و با یک بغل قصه برمی‌گردند. شیوا خادمی، عکاسِ مستندنگار، در رفت‌وآمدِ چندماهه‌اش به «مرکز نگه‌داری و توان‌بخشی و درمان بیماران مزمن روانیِ توس» در جاده‌ی قوچان دقیقاً چنین کاری کرده و در این مطلب بی‌کاغذ اطراف، که نمونه‌ای است از روایتگری زنانه، درباره‌ی این تجربه نوشته است. 

مرگ در خاکستان‌های دوان بیدار می‌شود

«عقده‌ی نداشتنِ آرامگاه خانوادگی از همین روستای دَوان افتاد به جانم. در دوان بود که فهمیدم آرامگاه خانوادگی چقدر مهم است. اگر از قبل بدانی قرار است با کی و کجا دفن شوی، یعنی در زندگی تنها نبوده‌ای. تهش مطمئنی هر جای دنیا که باشی، باز هم قرار است به همان‌جایی بازگردی که از آن شروع کرده‌ای. می‌توانی حدس بزنی در بهار چه‌جور گلی اطراف قبرت در می‌آید. منظره‌ی برفی و بارانی گورت را هم از قبل دیده‌ای. سر و ته میل به جاودانگی هم با فکر پنج‌شنبه‌جمعه‌هایی که اسمت سرِ زبان چهار نفر است، هم ‌می‌آید. ته دلت قرص است به چیزی در این دنیا، حتی اگر آن چیزْ خانه‌ی مرگت باشد که از قبل شش‌دنگه زده‌اند به نامت. چگونه از بین ‌بردن مردگانْ نگاه زندگان به حیات را لو می‌دهد. کی گفته بعد از مردن دیگر فرقی ندارد چطور دفن شوی؟ خیلی هم فرق دارد.» این مطلب بی‌کاغذ اطرافْ نسخه‌ی کامل‌ترِ روایت «غریبه‌ای در سرزمین خودت» از کتاب «و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد» است که نشر اطراف به‌تازگی منتشرش کرده است.

من با او نویسنده شدم | جستاری از توماس هورلیمان

توماس هورلیمان سال ۱۹۵۰ در شهر تسوگ سوئیس متولد شد. او در مدرسه‌ی رهبانی آینزیدِلن تحصیل کرد،‌ سپس در زوریخ و در دانشگاه آزاد برلین فلسفه خواند و حالا در سوئیس زندگی می‌کند. او افزون بر چندین نمایشنامه ، رمان‌های بازگشت به خانه، چهل گل رز و مجموعه داستان زن تسینی را تألیف کرده است. نمایشنامه‌ها، آثار داستانی و جستارهای هورلیمان برنده‌ی جایزه‌های بسیاری شده‌اند، از جمله جایزه‌های توماس مان، یوزف برایتباخ و هوگو بال. هورلیمان، که در سال ۲۰۱۹ برنده‌ی جایزه‌ی گوتفرید کلر هم شده، عضو فرهنگستان هنرهای زیبای بایرن، فرهنگستان زبان و ادب آلمان و فرهنگستان هنر برلین است. آثار او به بیش از ۲۱ زبان ترجمه شده‌اند و رمان الماس سرخ وی در سال ۲۰۲۲ نامزد دریافت جایزه‌ی کتاب سال سوئیس شد. ستاره نوتاج جستار «نوشتن» را از آخرین مجموعه جستار هورلیمان با عنوان پیاده‌روی دمِ غروب با گربه (۲۰۲۰) انتخاب و ترجمه کرده است.

از حاشیه به متن | خودروایتگری زنانه در بستر تاریخ

خودروایتگری زنانه پدیده‌ی نوپا و کم‌سابقه‌ای نیست. با این‌که در طول تاریخ، مردها عموماً فرصت و مجال بیشتری برای گفتن قصه‌هایشان داشته‌اند، زنان هم همیشه راهی به روایت‌های خودزندگی‌نامه‌ای باز کرده‌اند؛ خودنگاری‌هایی که کانون توجه‌شان «خود بودن» یا «کسی بودن» است. خودروایتگری‌ زنانه حول محور «خود زنانه» می‌گردد و سوژه‌های خودزندگی‌نامه‌ای در هر دوره، به فراخورِ اوضاع و احوال خود و روزگارشان، از ژانرهای مختلف خودروایتگری و خودنگاری برای صورت‌بندی و بازنماییِ این خود بهره گرفته‌اند این مطلب بی‌کاغذ اطرافْ شرحی مختصر از تاریخچه‌ی خودروایتگری زنان در جهان غرب، از آغاز تا قرن نوزدهم، است.

تقاطع وصال؛ جغرافیای جنگ

برای بیشتر آدم‌‌ها جنگ از «جا»یی شروع می‌‌شود؛ برای مردم ژاپن از ویرانه‌‌های هیروشیما، برای مردم الجزایر از نخستین مناطقی که به اشغال فرانسوی‌‌ها درآمدند، برای حافظه‌‌ی تن تاریخی ما احتمالاً از خوزستان و کردستان، و برای من از خیابان انقلاب، تقاطع وصال. ما همیشه جنگ‌‌ها را با جغرافیایی که در آن شکل گرفته‌‌اند، روایت می‌‌کنیم. تمام جنگ‌‌ها را به پسوند مکان می‌‌شناسیم. بزرگ‌ترین جنگ‌‌ها را به مفهوم جهان متصل می‌‌کنیم تا عینیت بیابند و حقیقت خود را حفظ کنند. این‌‌گونه جنگ به مکان وابسته می‌‌شود و معنا می‌‌یابد، حتی اگر جنگی که از آن حرف می‌زنیم، جدال بدنی رنجور باشد با بیماری.

عکس از محسن اسماعیل‌زاده

بهش نمی‌آمد اسمش زورآباد باشد | روایتی از کتاب «رهیده»‏

اصلاً به خانه‌‌های بزرگ و حیاط‌‌های سرسبز محله نمی‌‌آمد اسمش زورآباد باشد. من در زورآباد به دنیا آمده و قد کشیده بودم. زورآبادی بودن داغی بود روی پیشانی‌‌ام که سخت می‌‌شد پنهانش کرد. تنها اعتراضم به زمانه و جبرش این بود که وقتی در مدرسه یا جایی می‌پرسیدند «بچه‌ی کُجانی؟» نگویم زورآباد و به‌جایش اسم خیابان عاشورا را بیاورم که البته دروغ نبود، چون همه‌ی کوچه‌ها و خیابان‌های زورآباد از عاشورا منشعب می‌شدند.

کوه دماوند، پناهگاه شمال‌شرقی، قبل از تخت‌فریدون. (عکس: مهری رحیم‌زاده)

کبک میان کوه پنهان است | به مناسبت روز ملی دماوند

«کبک میان کوه پنهان است و قلب میان خون» اما جاهای دوری هست که آدم می‌تواند قلبش را آن‌جا پنهان کند و دوباره برگردد و نگاه کند ببیند می‌تپد یا نه. من هر بار که کوله‌ می‌بندم و نیت می‌کنم برای رفتن، انگار خونی تازه در رگ‌هایم جاری می‌شود و قلبم مثل روز اولی که به دنیا آمده‌ام، می‌تپد. مثلاً اگر تا ده دقیقه قبلش از خودم می‌پرسیده‌ام که «این زندگی کی تموم می شه پس؟» و خودم را روی صندلی ول می‌کرده‌ام و ادای بی‌حوصله‌ها را در می‌آورده‌ام، به محض این‌که کسی بگوید این هفته برویم فلان جا، یکهو از جا می‌پرم، و اگر آن «فلان جا» کوه باشد، مثل بچه‌ای می‌مانم که برایش بلیت شهربازی گرفته باشند: شادی می‌پرد توی دلم.

از فرط گرسنگی | روایت آدم‌ها و ترس‌هایشان ‏

روان‌شناس‌ها می‌گویند حدود یک‌سوم جمعیت جهان از مشکلات روانی رنج می‌برند که اغلب هم از تجربه‌های کودکی سرچشمه می‌گیرند. البته من از مشکل روانی‌ام رنج نمی‌برم، مگر این‌که هراس گاه‌به‌گاه از پدیده‌ای واحد را نوعی رنج مدرن بدانیم. هر بار فیلم یا عکسی می‌بینم از آواره‌هایی که جان خودشان و بچه‌هایشان را برداشته‌اند و در صحرایی خشک و غبارگرفته، ناامید و خسته و غمگین از سرزمین‌ آشوب‌زده‌شان دور می‌شوند، یا مهاجرانی سرگردان در اقیانوسی بی‌انتها که سوار قایقی بادی به امید یافتن خشکی به دوردست‌ها خیره مانده‌اند، فقط یک موضوع ذهنم را مشغول می‌کند: آخرین باری که غذا خورده‌اند کی بوده است؟ بزرگ‌ترین ترس من در زندگی به احتمال وقوع گرسنگی دسته‌جمعی مربوط می‌شود.