بی کاغذ اطراف، حرم، کربلا، محبوبه کلایی، کلود مونه، کلیسای روئن، اربعین، نقاشی، عراق، کآشوب، رهیده

آرایشاتْ حرام | روایت محبوبه کلایی از کلود مونه، کربلا و کاشی حرم

باقر می‌گوید «کم عمرک؟» نگاهش می‌کنم. زن با آن چشم‌های سحرآمیزش وراندازم می‌کند. هنوز سؤال اول را نفهمیده‌ام که دومی را می‌پرسد. «تهران؟» می‌گویم «قم.» خوشحال می‌شود. می‌خندد. می‌گوید «خوب. خیلی خوب. آن‌جا خانه دارم.» باز می‌پرسد «سن، عمر چقدر؟» با آن چراغ‌قوه‌ای که به دست دارد عین بازجوها به نظر می‌رسد. با انگشت‌هام نشان می‌دهم، بیست‌‌ودو. زن می‌خندد و چیزی را تأیید می‌کند. باقر می‌گوید «این‌جا خانۀ شما. بمان هر بخش که دوست داری.» می‌گویم «نه، هتل هست. باید بروم.» درجا می‌گوید «یعنی می‌خواهم شما زوجه باشی با من. زوجه می‌فهمی؟» به خودم می‌آیم. در آن قعر تاریکی می‌توانم حس کنم که رنگم حسابی پریده. وقتی توی حرم به التماس افتاده بودم و دعا می‌کردم برای همیشه این‌جا بمانم، هیچ فکرش را نمی‌کردم چنین راه‌حل‌ واقع‌گرایانه‌‌ای پیش پایم بگذارند. می‌روم سمت زهرا. دفتر را از زیر دستش می‌کشم. سعی می‌کنم همزمان که ادوات پخش‌وپلای نقاشی‌ام را جمع می‌کنم، نشان ندهم چقدر ترسیده‌ام.

از خودت بگو! | دربارۀ رابطۀ خاطره و تخیل

حافظه را انبانی از اطلاعات و خاطرات می‌دانند که به شکلی مکانیکی و خودکار آن‌ها را ذخیره و بازخوانی می‌کند. اما فرضیۀ دیگری هم مطرح است که اعتقاد دارد در ساختار حافظه عنصر تخیل هم دخالت دارد؛ عنصری که به خاطره عمق و جزئیات می‌بخشد، وضوحش را بالاتر می‌برد و  در یک‌کلام، آن را به امری خلاقانه تبدیل می‌کند. پل ریکور در کتاب حافظه، تاریخ، فراموشی می‌گوید در لحظۀ فراخوانی خاطره، این قوۀ تخیل است که فعال می‌شود و کمک‌مان می‌کند آن را مانند تصویر ببینیم. اگر این گفته درست باشد و ما گذشته را توأم با تخیل به یاد می‌آوریم، چطور می‌توانیم به خاطرات‌مان اعتماد کنیم؟ تکلیف روایت‌هایی که از خودمان ارائه می‌دهیم چه می‌شود؟ و مهم‌تر اینکه، آیا هویت‌مان -که متأثر از حافظۀ شخصی‌مان است- تا حد زیادی خیالی نیست؟

شرح یک مرگ عادی | روایتی از احتضار و مرگ و محرم

در تکیۀ سادات هنوز دارند روضه می‌خوانند و من تکۀ نان قندی به دست از میان زن‌های سیاهپوش رد می‌شوم که خودم را به مادربزرگ برسانم «اما بالای دارالعماره سلام کرد به ابن ‌عمش، آقا من مشتری عشق توام یوسف زهرا / ور نه سر و کاری سر بازار ندارم. هر سلامی جوابی داره. کربلا روز عاشورا وقتی اباعبدالله میان گودال تکیۀ غریبی به نیزه زد، یه وقت اطرافش رو نگاه کرد دید دشمن به سوی خیمه‌ها حمله‌ور شده، ندا داد یا مسلم‌ بن عقیل، یا حبیب‌ بن مظاهر، یا بریر، یا ظهیر.» مادربزرگ بیمارم کسی را می‌خواهد که برای مردن یاری‌اش کند. «هل مِن ناصر یَنصُرُنى؟ هل مِن مُعین یُعینُنی؟ أَمَا مِن مُغِیثٍ یُغِیثُنا لِوَجْه الله؟ چرا صدای من را نمی‌شنوید؟» صدای روضه‌خوان می‌آید «این جمله که تموم شد حسین یه نگاه کرد به این صحرا صدا زد قُومُوا عَن نَومَتِکُم. از خواب بلند شید.» دلم می‌خواهد جای مسلم، مادربزرگِ من را صدا بزند، یاری‌گر مادربزرگم باشد به وقت مرگ. یاری‌گر من زمان مردن. ما هم مثل ایوان ایلیچ به مرگ مبتلا می‌شویم اما شکل او نمی‌میریم. نه. باید فرقی باشد. ما کسی را داریم که یاری ‌کند.

ناخِش‌خانه | روایت کودکان بیماری که از بیمارستان به زندگی باز می‌گردند

آن‌قدر کوچکم که هنوز در سرم تصویری از بیمارستان شکل نگرفته. برای چه آن‌جا هستم و تا کی باید بمانم را نمی‌دانم، از بیماری و رنج هم چیزی نمی‌دانم، اما آن‌قدر بزرگم که می‌دانم بیمارستان خانه نیست. می‌دانم پدری دارم که عصرهای پنجشنبه راه می‌افتد تا با مینی‌بوس‌های کهنۀ آبی‌رنگ از جادۀ هراز بگذرد، به تهران بیاید و من را در مفید ملاقات كند. مادرم تنها یک صداست که از تلفن خانۀ همسایه عبور می‌كند تا به پاویون بخش پرستاری برسد. آن‌قدر مریضم که دیگر اسمم را صدا نمی‌زنند و آن‌قدر این مریضی مرموز و پیچیده است که کسی از آن نامی نمی‌برد. من یواش‌یواش از اوسانه به كسي که «گَتِه مریضی» دارد بدل می‌شوم؛ استعارۀ مرگم در دنیای زندگان. این را وقتی که بزرگ‌تر شدم فهمیدم، وقتی که آشنايان دور یا همسایگان قدیمی از مادرم دربارۀ سرنوشت بچۀ مریضی که دکترها جوابش کرده بودند می‌پرسند و مادرم با خوشحالیِ شعبده‌بازی که خرگوشی را از کلاه سیلندرش بیرون می‌کشد، می‌گوید «وِ هَسِه!»

من پدرسگ نیستم، من دیوونه نیستم! | دربارۀ زندگی تراژیک بازیگر پ مثل پلیکان

پرویز کیمیاوی در سال 1351 مستند پ مثل پلیکان را ساخت که خیلی زود مورد توجه قرار گرفت و به یکی از شاعرانه‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران تبدیل شد. روایت او دربارۀ آسِد، مردی تنها و گوشه‌نشین و مهربان، بود که در خرابه‌های ارگ طبس زندگی می‌کرد و هرگز پا از آن‌جا بیرون نمی‌گذاشت. گرچه گاهی بچه‌ها به او آزار می‌رساندند اما مردم برای آسد احترام قائل بودند و به هر نحوی کمکش می‌کردند. با وقوع زلزلۀ طبس در سال 1357، ارگ به تلی از خاک تبدیل و پیرمرد هم زیر آوار دفن شد. بیش از دو دهه بعد گروه‌هایی حین کاوش در منطقه، خیلی اتفاقی جنازۀ او را در میان شن‌ها یافتند. اما پیکر آسِد به شکلی حیرت‌آور کامل و قابل‌شناسایی بود. و این سرنوشت تراژیک و شاعرانۀ مردی شد که بسیاری او را دیوانه می‌پنداشتند و فراموشش کرده بودند. قاسم فتحی در این جستار تحقیقی و گزارشی به سراغ برخی از مردم طبس و عوامل فیلم پ مثل پلیکان رفته و دربارۀ این شخصیت و زندگی او صحبت کرده است.

من شیر بودم! | روایتی از تعزیه عاشورا

شیر برای من و خیلی دیگر از تماشاگران همیشه قهرمان جذاب تعزیه‌های روستا بود. وارد که می‌شد، همه می‌ترسیدند. همیشه از پشت جمعیت، از در کوچک حیاط، غافلگیرانه می‌آمد تو. درست وقتی حواس کسی نبود یا رجزی و نوحه‌ای راه چشم همه را کشیده بود یک طرف. معمولاً شیر روی شانۀ بچه یا آدم‌بزرگی که سر راه را گرفته بود می‌زد و بعد یکهو میان میدان می‌پرید. همه از آمدن شیر خوشحال می‌شدند. شیر برای نجات امام‌ها آمده بود و با آدم‌بدها می‌جنگید. می‌غرید و بالا و پایین می‌پرید. بچه‌ها گاهی هیجان‌زده می‌شدند و برای شیر دست می‌زدند و تشویقش می‌کردند تا به سربازهای دشمن حمله کند. با این‌که همه می‌دانستند آخر ماجرا قرار است چه اتفاقی بیفتد، شیر تعزیه که می‌آمد صدای «یا علیِ» پیرمردها بلند می‌شد و امید کوچکی توی دل‌هامان کورسو می‌زد که شاید، شاید شیر سپاه دشمن را تارومار کند و امام‌ شهید نشود. عادت داشتیم آخر قصه‌ها گاهی همانی نباشد که همیشه بود.

کولی کنار آتش… | جستاری دربارۀ کوچ‌نشینی و کوچ‌گردی

گاستون باشلار آزادی حرکت را جزو وجوه خانۀ رؤیایی‌اش نمی‌بیند. آزادی برایش صرفاً در یک فعالیت حیاتی خلاصه می‌شود: قابلیت رؤیابافی در آن مکان. او از سردرگمی و وضع دشوار آدم یکجانشین بهت‌زده می‌شود: چطور باید از درون یک خانه به معنای جهان دست یافت؟ کوچ‌نشینی اما مسائلی به‌کل متفاوت و درست عکس این‌ها دارد: چطور باید از دل بی‌ریشگی، جهانی معنادار و مشخص ساخت؟ یا به تعبیری تکان‌دهنده‌تر، چطور باید به تغییراتِ مدام، معنا بدهیم؟ والدین کوچ‌نشین من موقعیت جغرافیایی‌شان را اتفاقی می‌دانستند که به‌راحتی می‌شد تغییرش داد و طوری ماجراجویی‌های جغرافیایی را دنبال می‌کردند که گویی دنبال شکار باشند. آن‌ها در مورد اَشکال مختلف این جهان کنجکاوی شدیدی از خود نشان می‌دادند و حین حرکت ذهن‌شان بهتر کار می‌کرد. وقتی جایی می‌ماندند، دیگر سالم و سرحال نبودند.
کوچ‌ نشینی این‌گونه است. من این‌گونه‌ام.

آدری هپبورن، سقوط، صاعقه و چند اتفاق دیگر | روایت‌هایی از پل استر

پل استر چهارده‌ساله که برای تعطیلات تابستانی به اردوگاهی دانش‌آموزی رفته، دچار حادثه‌ای تلخ می‌شود. در مقابل دیدگانش صاعقه‌ای به یکی از دوستانش برخورد می‌کند و او را می‌کُشد. پل استر نوجوان یک ساعت کنارش می‌نشیند و سعی می‌کند کمکش کند، غافل از اینکه پسرک همان لحظۀ اول از دست رفته و قرار نیست هیچ‌وقت بیدار شود. صورت کبود، چشمان نیمه‌باز، دهان کج و دندان‌های پسر مرده تصاویری هستند که او هیچ‌وقت فراموش‌شان نمی‌کند و لحظه‌ای از آن‌ها خلاص نمی‌شود. پل استر در این جستار از قصه‌ها و خاطرات تأثیرگذاری می‌گوید که همیشه در یادش مانده‌اند. روایت‌هایی که علی‌رغم پراکندگی در یک‌ چیز مشترک‌اند: او را به سمت نویسندگی سوق داده‌اند و انگیزه‌ای برای نوشتن شده‌اند.

مرثیه‌ای برای آن جای خالی

جای خالی مجسمه‌هایی که هزاران سالِ پیش بوداییان خوش‌ذوق بامیان در صخره‌ها تراشیده بودند حالی‌ام می‌کرد که ما گاهی در مواجهه با فقدان‌های شخصی و جمعی چاره‌ای نداریم جز سوگواری و یادآوری مکرر این‌که ما گرچه می‌توانیم با ساختنِ یادمان‌ها یا ترمیم بقایا (مثل همان داربست‌های یونسکو در بامیان که نشان از بازسازی دارند) مکان فقدان را کامل یا ناکامل پیش چشم‌مان زنده نگه داریم، اما قدرت متوقف کردن زمان را نداریم. زمان همیشه چموش‌تر از آن است که بشود آن را از حرکت انداخت. زمان می‌گذرد، اما مکان ممکن است پابرجا بماند و خود را از خطر فراموشی حفظ کند.