نه هنوز | یادداشتی بر کتاب رهیده‏

انگار شهر را خاک مرده پاشیده‌اند. آخر ده روز است که مردم این محله نخوابیده‌اند. همه خسته‌اند. داد زده‌اند، هروله کرده‌اند، ریزریز اشک ریخته‌اند و با صدای اذان ظهر گفته‌اند «وای حسین کشته شد»، گویی واقعاً ظهر عاشورای سال 61 است و دیگر کاری از دست‌شان برنمی‌آید. همه سرافکنده و بی‌جان، تسلیم شده‌اند و رفته‌اند و کسی نیست که بخواند «کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی».

رند خام | روایت یک عکاس از عاشورا و آیین‌هایش‏

عاشورا و آیین‌ها در آستانه‌ی چهل‌سالگی برای من چیزی شبیه این عکس‌اند. آدم‌هایی که اهل‌وعیال را جمع می‌کنند و هرآنچه بضاعت‌شان هست به حسین هبه می‌کنند. بی‌هیاهو. بدون سروصدا. نذری و حرفی و اشکی هم اگر هست لابه‌لای بخارها، موقع هم زدن، وقت شعله گرفتنِ هیزم‌ها، موقع گل مالیدن و برق انداختن دیگ‌ها، مزه کردن قیمه و بردن چای برای همدیگر، می‌ریزند و می‌گویند. عاشورا و آیین‌ها برای من چنین صورتی دارند.

گوشه‌ی خرم |‏ روایتی از کتاب زان‌تشنگان

حالا که چهل سالی از آن لحظه‌ها می‌گذرد، خوب می‌دانم بسیاری از خاطرات کودکی نتیجه‌ی قصه‌پردازی و تصویرسازی ذهن‌اند و واقعی نیستند اما آن لحظه‌ی عجیب تمام این سال‌ها یادم مانده است. به پهنای صورت اشک می‌ریخت و روضه می‌خواند و آخرین جمله‌ی روضه‌اش این بود: «حسین شعله‌ای است که خاموش نمی‌شود.» انگار همه‌ی کلماتش برایم تازگی داشتند. انگار این جمله‌ی تکراری را برای اولین بار می‌شنیدم. همان‌جا چیزی در سینه‌ام گیر کرد که بعد از این همه سال وقتی فشار جهان زیاد می‌شود و تنگی زمانه از حد می‌گذرد، برمی‌گردد و مرا می‌برد به آن روز.

قصه‌ای در قاب عکس | جستاری درباره‌ی روایت و عکاسی

ما معمولاً تصور می‌کنیم که روایت با بازنماییِ رخدادهایی رابطه‌ای زنجیروار و علّی دارند، پدید می‌آید. در نتیجه، ممکن است جنبه‌ی روایی تک‌عکس‌ها را که کارکردشان ثبت لحظه‌ای قطعی و آنی است، نادیده بگیریم و مؤلفه‌های روایی را صرفاً در مجموعه‌عکس‌ها جست‌وجو کنیم. در این جستار، دبلیو. اسکات اولسِن از نقش مخاطب در کشف روایتِ تک‌عکس‌ها می‌گوید و به یادمان می‌آورد که تک‌عکس‌ها هم روایتی در خود دارند.

زیارت: گسست، گذار و پیوند دوباره

سفرنامه‌های حج از زیرشاخه‌های مهم ادبیات سفرند و فصل مشترک ادبیات سفر و ادبیات زیارت محسوب می‌شوند. آغاز سفر و خروج از خانه آغاز مواجهه با دیگری و تمایزهایش است، و ادبیات سفر و ادبیات زیارت را می‌توان به‌نوعی ثبت این مواجهه دانست؛ مواجهه‌ای مکان‌مند و زمان‌مند. آنچه در این مطلب بی‌کاغذ اطراف می‌خوانید برشی است از مقدمه‌ی کتاب مکاتبات جده‌ی نشر اطراف که بخش مهمی از آن به سفرنامه‌های حج اختصاص دارد و به‌زودی منتشر خواهد شد.

ثمین و معنای زندگی | روایتی از تاب‌آوری زنانه

یک سال بعد از زلزله‌ی سال ۹۶ کرمانشاه برای تفحص چیزی شبیه تاریخ شفاهی تروما به مناطق آسیب‌دیده‌ی ثلاث باباجانی و سرپل ذهاب رفتم. قرار بود با همراهی گروهی جامعه‌شناس در پی روایت‌های مردم بومی درباره‌ی بحران باشیم و کانکس به کانکس لحاف چهل‌تکه‌ی تاریخ‌شان را وصله‌پینه کنیم. پیش از سفر دوست داشتم روایت من، شبیه عصای موسی، باقی روایت‌ها را به ریسمان‌هایی پاره‌پاره تبدیل کند. آوارهای زلزله را به دنبال معنایی تازه زیرورو می‌کردم اما حس می‌کردم نابلدم. سرخورده شده بودم. با این‌که هر روایتِ تازه مانند پس‌لرزه‌ای بود که از نو آواری بر سرم می‌ریخت، می‌دانستم آنچه در حال ثبت و ضبطش هستم، بیش از آن‌که تاریخ شفاهی باشد، تاریخ سینمایی و سیاسی ویرانی است.

دایی امین‌الله و جان لیبادی | در باب قصه‌گویی برای کودکان

هر روز کتاب‌های زیادی برای مخاطب نوجوان وارد بازار نشر و کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها می‌شوند. چه به صورت چاپی و چه به صورت الکترونیکی و صوتی. علاوه بر کتاب‌های ترجمه‌شده‌ی تکی یا سری‌دوزی‌شده‌ای مثل راموناها و سوفی‌ها و جونی بی‌جونزها، مؤلفان داخلی هم بیکار ننشسته‌اند. اما نه هر قصه‌ای برای کودکان و خردسالان مناسب است و نه قصه‌گویی برای آن‌ها کار هر کسی است. مریم کوچکی که سال‌ها است در کانون پرورش فکری و هنری با موضوع قصه‌گویی برای کودکان سروکار دارد، در این مطلب بی‌کاغذ اطراف از ظرافت‌های قصه‌گویی برای کودکان می‌گوید.

نیاصرم؛ جایی میان اردیبهشت و آذر

خاطره‌اش از اولین باری که نیاصرم را پیدا کردم یادم مانده. همچنین از آن اولین بار، پلکانی را به خاطر دارم که تا پای مادی می‌رفت و قایقی که به اسکله‌ا‌ی کوچک بسته شده بود. چند مرغابی هم به خاطر می‌آورم و البته همان طاق هلالی آجرچینی که بیشتر از آن‌که شبیه چشمه‌های دیگر مارنان باشد به طاق‌های ضربی معماری دوران رمانسک اروپا شبیه بود. تا سال‌ها بعد، هر چه گشتم آن چشمه‌ی طاق‌هلالی را نیافتم. تا وقتی که آن را دوباره پیدا کنم، گمان می‌کردم خاطراتم با تصاویری که شاید از شهری با معماریِ قدیمی در اروپا دیده بودم، مخدوش شده. آیا چنین تصاویری را دیده بودم؟ بی‌شک دیده بودم. هم تصاویر ونیز و هم تصاویر شهرهای دیگر را. کجا دیده بودم؟

من دنبال مادر هاچ، زنبور عسل، می‌گردم | روایت یک غرفه‌دار از مردم در نمایشگاه کتاب تهران

در روزگاری که هنوز سروکله‌ی کرونا در دنیا پیدا نشده بود، نمایشگاه‌های واقعی رونق داشتند. اگر روزگاری می‌شنیدیم چند سال بعد همایش‌ها و نمایشگاه‌ها مجازی برگزار خواهند شد، روی سرمان شاخ قشنگی سبز می‌شد. اما تا همین دو سال پیش نمایشگاه کتاب تهران دلخوشیِ اردیبهشتی مردم بود. آدم‌های فراوانی به نمایشگاه سر می‌زدند، از کتابخوان‌ها تا بروشور جمع‌کن‌ها. از دزدان کتاب تا مادربزرگی که می‌خواست کتابی را که برای نوه‌اش خریده بود، پس بدهد. از بازدیدهای پرسروصدای مدارس و پدران و مادران دغدغه‌مند و گاه بی‌توجه تا دختر نوجوان گم‌شده. این مطلب بی‌کاغذ اطراف روایت یک غرفه‌دار است از مردمِ نمایشگاه کتاب.