نیچه، آدورنو و لبوفسکی بزرگ | در اهمیت بطالت و عاطلوباطل بودن
حمیدرضا کیانی۶ دی ۱۴۰۴
تئودور آدورنو در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ مقالهای نوشت به نام «اوقات فراغت» که از زاویهٔ جدیدی به بطالت و عاطلوباطل بودن نگاه میکند. به اعتقاد آدورنو، ما در فرهنگی به سر میبریم که در آن، زمان بهتمامی به کالا تبدیل شده و در نتیجه، «اوقات فراغت» هم از این قاعده مستثنا نیست و کالایی شده است. «اگر کسی بکوشد بدون پیشفرضهای ایدئولوژیک به این پرسش پاسخ دهد، نمیتواند از این ظن بپرهیزد که وقت آزاد، در حال تبدیل شدن به ضد خود و به تقلیدی مضحک از خود است.»به این شکل ما روز به روز، تواناییِ بیهدف بودن خود را بیشتر از دست میدهیم.
سر انداختن | قصۀ اولین بافتنی من و زشتترین پولیوِر دنیا
ندا بهرامینژاد۲۹ آذر ۱۴۰۴
توی خانه کاموا را سرخوشانه سر انداختم، چه میدانستم با این ندانمکاریها بهزودی رجبهرج خودم را توی بد هچلی میاندازم. نمونۀ آزمایشی نبافتم که اندازهها دستم بیاید، روحم هم از اینجور چیزها خبر نداشت. توی عمرم از روی الگوی «واقعی» نبافته بودم و میخواستم کارم را با یکی از الگوهای دههپنجاهی شروع کنم که توی صندوقچۀ چوبِ کاج مادرم گیر آورده بودم. به نظرم خیلی از مد افتاده نبود: پولیوِر آستینرگلان ساده، یقهگرد و بدون طرحونقش. چون به ذهنم نمیرسید میشود اندازههایم را بگیرم و با اعداد توی الگو مقایسه کنم، دیمی سایز متوسط را انتخاب کردم. فقط میخواستم پولیوِر ببافم. درست همانطور که به سرم زده بود از روی کتاب، تندنویسی و طراحی یاد بگیرم، حس خودآموزیام گل کرده بود و میخواستم از روی الگو، بافت پولیوِری کامل را یاد بگیرم. شک نداشتم بافتنی از میلهایم به پرواز درمیآمد. آماده بودم.
جستارسازی همهچیز | در باب جستار و تقابلش با جزماندیشی و تعصب
فاطمه بیاتفرد۲۲ آذر ۱۴۰۴
جستارگرایی عبارت است از یک ذهن خودخواه که به دنبال زندگی میگردد. همان کاری را میکند که تئودور آدورنو آن را «تمایل جستار به کورمالکورمال گشتن» نامیده است. به همهچیز با تردید و کمتوجهی نزدیک میشود. جزئیات و کلیات را با هم مقایسه میکند. اتفاقات پیشپاافتادۀ روزمره: آنچه میخوریم، چیزهایی که با آنها روبهرو میشویم، چیزهایی که شش دانگ توجهمان را جلب میکنند، به طور ضمنی با پرسشهای بزرگی مرتبطاند: پیامدهای تجربۀ انسانی چیست؟ معنای زندگی چیست؟ چرا چیزی بودن بهتر از هیچ بودن است؟ مثل پدر جستار (مونتنی) ما هم اجازه میدهیم که ذهن و جسم ما از این شاخه به آن شاخه بپرد؛ دنبال اطلاعات از یک اَبَرپیوند ذهنی به اَبَرپیوند ذهنی دیگر برویم. اگر مونتنی امروز زنده بود احتمالاً دربارۀ او هم تشخیص اختلال کمتوجهی-بیشفعالی میدادند.
خواستم مفید باشم! | جستاری دربارۀ زنان، مادری، وقف و خیر جمعی
فاطمه بهروزفخر۱۵ آذر ۱۴۰۴
در اینکه مادرم داشت کار ارزشمند و تأثیرگذاری انجام میداد شکی نبود. بغرنجیِ مسئله اما اینجا بود که نمیفهمیدیم او چطور دارد این کارها را انجام میدهد و خسته نمیشود؟ چطور میتواند روزانه برای کلی بچۀ بیسرپرست و بدسرپرست غذا بپزد، به امورشان رسیدگی کنید، حواسش به قبض آب و برق آن خانۀ کلنگی در جنوب تهران باشد و…؟ اصلاً چطور میتواند به آن همه آدم فکر کند؟ بعدها فهمیدم «داشتن» همیشه به معنای توانایی بخشیدن و صرفِ آن در مسیر درست نیست و «فقدان» هم الزاماً میل به جبران و جایگزینی نمیآورد. بین این دو، یک وضعیت سومی هم وجود دارد که نه ناشی از وفور است و نه از کمبود؛ بیشتر شبیه نوعی تصمیمِ غیرقابل توضیح است که انگار فقط از مسیر تجربۀ زیسته میگذرد. همینجا بود که برای اولینبار فهمیدم قصۀ مادرم و زنهای شبیه او فقط یک تجربۀ شخصی معمولی پرتکرار نیست.
بلاگ | روایت آدمها و باورهایشان | روایت آدمها و سفرهایشان | زندگینگارهها | سفرنامه | مجلهی ادبیات مستند
یک فلسطینی تماموقت | خاطرات یک پزشک از سفر به رامالله
لیلاسادات حسینی۸ آذر ۱۴۰۴
مثل خیلی از فلسطینیهای دیگر، بزرگترین جستوجو یا در واقع دغدغهام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی میکردم و نفس میکشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ میدهد. مدام اخبارش را پیگیری میکردم، دربارهاش میخواندم، در اینترنت میگشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانهها را دنبال میکردم، با فعالان دیگر حرف میزدم، در میتینگها و کنفرانسها یا شرکت میکردم یا خودم ترتیب میدادم و بیوقفه دربارهاش مینوشتم. بهطوریکه وقتی کسی میپرسید مشغول چه کاری هستی، جواب میدادم «من یه فلسطینی تماموقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت میکردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینیبودن» تنها حس واقعیای بود که داشتم.
ارثیۀ مراقبت | روایتی از آتشسوزی جنگلها و مراقبت از بلوطها
کیان یزدانپور۴ آذر ۱۴۰۴
هر بار که به دل آتش میزدم، تا برگردم مادرم اشک میریخت. میدانست چند روز است نخوابیدهام و باز دارم به دل آتشسوزی میروم. همان سال یکی از بچهمحلهایمان توی آتش سوخته بود. خانوادۀ بچههای انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ میزدند و میگفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی میافتاد، همه از چشم من میدیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کولهپشتی و لباس آتشسوزی را میپوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه میکرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشمهای مادرم سخت شده بود. چارهای نداشتم. پنهانی کولهپشتیام را برمیداشتم و یواشکی میرفتم بیرون و لباسهایم را توی خیابان عوض میکردم اما باز هم میفهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتشسوزی از خانه میزدم بیرون. مادرم میگفت توی این گرمایی که نمیشود لحظهای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل میکنی. تحمل نمیکردم. بلوط عشق من بود.
بلاگ | داستان در علوم اجتماعی | روایت آدمها و شهرهایشان | زندگینگارهها | قصهگویی و حوزههای مختلف | مجلهی ادبیات مستند
قصهگو | جستاری از جان برجر
محمدحسین خسروی۱ آذر ۱۴۰۴
قصه دعوت به اظهارنظر میکند. در حقیقت خودش اظهارنظر ایجاد میکند، چون حتی سکوت محض هم نوعی اظهارنظر تلقی میشود. در بیشتر اوقات، اظهارنظرهایی که به قصهها اضافه میشوند، بناست واکنشی باشد که شخصِ اظهارنظرکننده در پرتو آن قصه به معمای هستی نشان میدهد؛ و دیگران نیز همینطور برداشتش میکنند. کارکرد این قصهها، که در حقیقت تاریخِ دقیق و شفاهی و روزمرهاند، این است که به روستا اجازه دهند خود را تعریف کند. زندگی یک روستا، غیر از ویژگیهای طبیعی و جغرافیاییاش، حاصلجمع همۀ مناسبات اجتماعی و شخصیِ جاری در آن و مناسباتِ اجتماعی و اقتصادیِ معمولاً سرکوبگرانهای است که روستا را به باقی جهان پیوند میدهد. تمایزِ زندگی روستا از زندگی شهری در این است که خود چهرهنگارۀ زندۀ خودش است: نوعی چهرهنگارۀ دستهجمعی، چون هر کسی در آن هم چهرهنگاری میشود هم چهرهنگاری میکند؛ و این تنها در صورتی شدنی است که همه همدیگر را بشناسند.
جای کسی که کتاب میخواند، تنگ نمیشود | جستاری از تاوادا دربارۀ مطالعه در مترو
ستاره نوتاج۲۵ آبان ۱۴۰۴
حتی وقتی قطار شهری تا خرخره پر است، برای کسی که در حال مطالعه است، هرگز جا تنگ نمیشود. صفحههای کتاب پیرامون بدنِ کتابخوان، فضایی بینهایت گسترده فراهم میکنند. کسی که بغلدست یکی از همین کتابخوانها خوابش ببرد، شاید در رؤیا با شخصیت اصلی کتاب او مواجه شود و اگر بر حسب اتفاق روزی همان کتاب را بخواند، تعجب کند که شخصیت اصلی اینقدر برایش آشناست.
قصۀ رنگِ پریده، خونِ سرد | خاطرات و تفکرات انور خامهای دربارۀ نیما یوشیج
انور خامهای۲۱ آبان ۱۴۰۴
نیما بسیار فروتن و متواضع بود. با آنکه معلومات بسیط و گستردهای داشت و از نبوغ ادبی فوقالعادهای بهرهور بود، هیچگاه خودستایی نمیکرد. اصولاً کمحرف بود و به گفتۀ دیگران بیشتر گوش میداد. ساده و بیپیرایه زندگی میکرد و در همان اتاقی که زندگی میکرد دوستانش را میپذیرفت. نیما از مناعتنفس کمنظیری برخوردار بود. در نهایت تنگدستی و با آنکه از جانب خانوادهاش زیر فشار بود تا کاری پیدا کند، حاضر نبود دست تمنا پیش دوستان فراوانی که داشت دراز و از آنها تقاضای یافتن کار یا کمکی کند. تا آنجا که من میدانم هیچگاه برای انتشار اشعارش در مطبوعات یا به صورت کتاب به روزنامه یا مجله یا بنگاه نشریاتی مراجعه نکرد و هر چه از او به هر صورت چاپ میشد، دیگران به خانهاش میرفتند و از او میگرفتند یا دوستانش ترتیب انتشار آن را میدادند. هیچوقت بابت انتشار آنها پولی قبول نمیکرد و این کار را خلاف شأن شعر و شاعری میپنداشت.
باور محض | به خاطره اعتمادی هست؟
عرفان قادری۱۷ آبان ۱۴۰۴
خاطره وعدۀ خاصی میدهد: داستانی واقعی را روایت میکند که ریشه در گذشتۀ منحصربهفرد نویسنده دارد، گذشتهای که فقط نویسنده از آن مطلع است. به نظر من، خاطرهنویسی بازگشت به اتفاقات گذشته و نقل دوبارۀ آنها با لعابی ظریف و بیغلوغش است که احساس، اعتقاد و تفسیر شخص از وقایع را نشان میدهد. من مینویسم تا احساس، حالت روحی، و سکونی را زنده کنم که هنگام هجوم گذشته بر شخص غالب میشود. غالباً مینویسم تا حس لذتجوییِ عجیب و ناگزیر کودکی را بازیابم؛ دنیای بزرگ و صمیمی و زندهای که کودک در وسط آن جای دارد. این را بازمییابم، ولی میخواهم احضار هم بکنم، و چیز مردهای ــ شاید بیش از هر چیز آن حس لذتجوییِ عمیق ــ را دوباره زنده کنم.












