آرنت، باختین و دموکراسی | دیالوگی دربارۀ دموکراسی
رویا پورآذر۱۰ آبان ۱۴۰۴
کتاب خلق دموکراسی نوشتۀ چارلز هِرش، دو نظریهپرداز مهم دموکراسی را برای نخستین بار به گفتوگو با یکدیگر مینشاند: هانا آرنت و میخاییل باختین. این دو متفکر درکی مشابه از دموکراسی داشتند که برآمده از مواجههشان با حاکمیتهایی تمامیتخواه بود؛ آلمان نازی برای آرنت و روسیۀ استالینی برای باختین. هِرش در این کتاب مدعی میشود آرنت و باختین نگاهی یکه به دموکراسی دارند که تمرکز آن بر خلق و خلاقیت است. این دو، دنیایی را در نظر میگیرند که هم فضایی برای رشد و ابراز فردیت همۀ افراد فراهم میکند و هم شکلگیری ارتباط متقابل سالمی میان افراد را سهولت میبخشد؛ دنیایی که ما را به یکسانی فرونمیکاهد. آنها به توصیف بسیاری از خطرات اجتماعی، سیاسی یا ایدئولوژیکی که چنین دنیای انسانگرایانهای را تهدید میکنند نیز میپردازند. آرنت و باختین با مجموعه روشهایی متنوع، جایگزینهایی برای پساساختگرایی و لیبرالیسم پیشنهاد میکنند تا به ما نشان دهند همین سوژۀ متأثر از فرهنگ و خصوصاً زبانی که با آن صحبت میکند و میاندیشد، هنوز میتواند به برساخت خود و جهان کمک کند. در نگاه هر دو نظریهپرداز، انسانها موجوداتی معناآفرین هستند که همزمان با شکلگیریشان توسط زبان، خود نیز جهان را عمدتاً به واسطۀ زبان شکل میدهند.
بلاگ | روایت آدمها و باورهایشان | روایت آدمها و حرفهشان | روایت و حوزههای دیگر | روایت و هنر | زندگینگارهها
نمیتوانی از تاریخ بیرون بپری | جستاری از مارینا تسوتایوا دربارۀ معاصرت هنرمند با زمانه
الهام شوشتریزاده۳ آبان ۱۴۰۴
مضمون اصلی انقلابْ گوشبهفرمانِ زمانه بودن است و مضمون اصلی آیینِ تجلیل و بزرگداشتِ انقلابْ گوشبهفرمان حزب بودن. آیا حزبی سیاسی، حتی قدرتمندترین و خوشآتیهترین حزب جهان، میتواند زمانهاش را بهتمامی نمایندگی کند؟ و آیا میتواند به نام این نمایندگی، تمام و کمال، بر مردم حکم براند؟یسنین بر باد رفت چون سر به حکمی سپرد که برای دیگران وضع شده بود، نه برای او. او حکم زمانه برای جامعه را با حکم زمانه برای هنرمند اشتباه گرفت و اولی را یگانه حکم موجود پنداشت. حکم سیاسی خطاب به شاعر و هنرمند را نباید با حکم زمانه اشتباه گرفت. حکم سیاسی به شاعرْ حکم روز نیست، فرمانِ «اهریمنان روز» است. مرگ یسنین خراجِ ما بود به اهریمنان دیروز. یسنین بر باد رفت چون از یاد برد که او نیز، درست به اندازۀ کسانی که گذاشت به نام و به نمایندگی زمانه در هم بشکنندش و نابودش کنند، پیامآور و منادی و پیشوای زمانه است؛ از یاد برد که او نیز، دستکم به اندازۀ آنها، خودِ زمانهاش است.
سریع، ارزان و مهارناپذیر | دربارۀ کلاژ و زیبایی بیهدف آن
حمیدرضا کیانی۲۶ مهر ۱۴۰۴
وقتی برای اولین بار فیلم را تماشا کردم، از این کلاژ شیفته و سرگشته شدم. این بریدههای متعلق به فیلمهای رباتی درجهٔ دوی دههٔ پنجاه را در فیلم گذاشته که چه؟ بعد، فیلم پرش میکند به جورج مندوسا؛ باغبانی که درختآرایی میکند و تمام عمرش را با وسواس و دقت صرف آرایش درختها و بوتههای یک مشتری خاص کرده است. آخر چرا؟ دوباره بعد از کلاژی از تصاویر ثابت و متحرک فیلم کات میشود به رِی مندز، که در کودکی شیفتهٔ مورچهها، موریانهها و دیگر انجمنهای حشرهای بوده، و بعد به عضویت یک انجمن حشرهشناسی درمیآید و سرِ آخر، محقق و متخصص برجستهای در زمینهٔ شناخت موشکورهای بیمو میشود. استفادهٔ کارگردان از قالبهای بصری گوناگون در کنار شخصیتهای پراکنده و بهظاهر بیارتباط، ما را به این پرسش میرساند که این دیگر چه جور فیلمی است؟ و چگونه باید این تکههای جورواجور را به هم ربط داد؟
در دفاع از بچۀ وسطی | پنج روایت از مورابیتو دربارۀ کودکی
الهام شوشتریزاده۱۹ مهر ۱۴۰۴
ششساله بودم که از همکلاسیام خوشم آمد. از ماسیمو، کودکی خجالتی و ریزهمیزهای که با هیچکس حرف نمیزد. زنگ تفریح اولین روز مدرسه ماسیمو پیشم آمد و از من خواست بند کفشش را ببندم. میان آن همه بچه که فریاد میزدند و دور حیاط میدویدند، درمانده به نظر میرسید. زیبایی و شکنندگیاش به دلم نشست. سر کلاس موقع روخوانی هر کداممان باید تکهای از قصۀ کتاب را با صدای بلند میخواندیم. ماسیمو انگشتش را گذاشت سر خط و اولین کلمه را خواند. در واقع تتهپته کرد. سراغ کلمۀ دوم که رفت، باز گیر کرد. و کلمۀ بعدی هم همینطور. بعد نوبت من شد. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم بدتر از ماسیمو بخوانم. لابد فکر میکردم اگر چنین کاری کنم آدم بهتری میشوم. همان اولین تپق عمدیام موقع خواندن جملۀ اول کافی بود تا بفهمم نمیتوانم باقی کلمهها را هم اشتباه بخوانم. بیخیال شدم و بقیۀ قصه را چنان روان خواندم که از قیافۀ معلم مشخص بود تحسینم میکند. به گمانم همان وقت فهمیدم سرنوشت حرفهایِ من این است که کتاب بنویسم؛ تقریباً درست همان لحظه که طعم خیانت کردن را چشیدم. همیشه فکر کردهام که این دو ـــ نوشتن و خیانت ـــ رابطهای تنگاتنگ دارند.
بلاگ | دربارهی ترجمه | روایت آدمها و کلمههایشان | زندگینگارهها | مجلهی ادبیات مستند | مدرسهی روایت
جایی همین حوالی | جستاری از جومپا لاهیری در باب ترجمه خود
سارا فریاد۱۲ مهر ۱۴۰۴
جومپا لاهیری پس از نوشتن اولین رمانش به زبان ایتالیایی، قصد داشت ترجمۀ آن را به مترجمی حرفهای بسپرد اما در آخرین لحظه منصرف شد و تصمیم گرفت خود آن را به انگلیسی ترجمه کند یا اصطلاحاً دست به «خودترجمهگری» بزند. لاهیری در این جستار دربارۀ تجربهاش از فرایند خودترجمهگری صحبت میکند و میگوید برخی اصرار دارند خودترجمهگری وجود ندارد و این فرایند حتماً به عمل بازنویسی یا ویرایش نسخۀ نخست تبدیل میشود. به زعم او، ترجمۀ اینچنینی حرکتی است سرگیجهآور و متناقض، همزمان رو به عقب و رو به جلو. نوعی کشمکش همیشگی میان میل به پیش رفتن، و نیروی گرانش مرموزی که تو را عقب میکشد. از دید او، آنچه فرایند ترجمۀ خود را بهشدت ناپایدار و متزلزل میکند، این است که کتاب اصلی در آستانۀ فروپاشی قرار میگیرد. انگار خودش را نابود میکند. یا شاید هم این نویسنده/مترجم است که دارد نابودش میکند، چون هیچ متنی نباید تا این حد زیر ذرهبین برود.
اگر کلمه نبود چه میکردیم؟ | روایت مهزاد الیاسی از سفر به قونیه
مهزاد الیاسی بختیاری۵ مهر ۱۴۰۴
قونیه، شهر شوربا، اذان و خیابانهای خاکستری، با مردمانِ ظاهراً ناشاد و مهماننوازش که به قول مولانا از ذوق بیبهرهاند، با من که سوگند خورده بودم تا معلمی پیدا نکردهام از قونیه نروم، مهربان بود و خیلی زود من را در خود پذیرفت. اما من دیگر برای دیدن هیچچیز کنجکاو نبودم. من که قبلاً هر جا میرفتم ـــ مثل سگی که محدودهاش را علامتگذاری میکند ـــ باید اطرافم را خوب وارسی میکردم، بعد از چند ماه اقامت در این شهر، بهجز سر زدن به تمام خانقاههای شهر، حتی سعی نکرده بودم محلههای اطراف آرامگاه مولانا را ببینم. برنامۀ روزانهام مشخص بود: صبح تا ساعت چهار در هتل کار میکردم؛ چهار تا پنج به زیارت مقبره میرفتم؛ پنج تا هفت در چایخانۀ مِتین مریمگلی مینوشیدم و مثنوی میخواندم؛ و بعدش هم نوبتِ معاشرت با عزیز یا هولیو یا نوریه بود. معمولاً همان اطراف بودند و زائرانی مثل جان را در محوطۀ آرامگاه مولانا شکار میکردند.
علیه «ناداستان» | یا وقتی از ناداستان حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم؟
محمدحسین واقف۲ مهر ۱۴۰۴
non-fiction نام قلمرویی مشخص نیست؛ اسم یک حاشیه است. انگار ادبیاتْ کشور قصهها باشد و هر چیزی که قصه نیست «خارجی» به حساب بیاید. از همینجا کجفهمی ادبیات آغاز میشود: چرا باید قصهٔ خیالی را کانونِ ثقل بگیریم و باقیِ نثرها را در قیاس با این کانون تعریف کنیم؟ مقالهٔ علمی، تاریخنگاری روایی، جستار شخصی، خاطرهنویسی، نامهنگاری، تکنگاریِ شهری، حتی کتاب آشپزی، هر کدام منطق و زیباییشناسی خود را دارند. اما non-fiction آنها را نه بر اساس کارکرد یا شیوهٔ بیان، بلکه بر اساس نبودنِ چیزی دستهبندی میکند. از نظرِ ناشر و کتابفروش، سهل و مفید است؛ از نظرِ فهمِ ادبیات، بیحاصل.
کتک به مثابهٔ زبان | دربارۀ قلدری، قدرت و ناتوانی
مازیار اخوت۲۹ شهریور ۱۴۰۴
روز اول مهر و باز شدن دوبارۀ مدارس، علاوه بر یادآوری خاطرات شیرین کلاس و دیدار با همکلاسیهای قدیمی و دوستهای جدید، همیشه تداعیگر چیز دیگری هم هست؛ کتک، زورگویی و قلدری. مازیار اخوت در این جستار، ضمن مرور خاطرات کتکهایی که در مدرسه و خانه خورده، معتقد است همۀ این کتکها نوعی زبان بود. زبانِ ارتباط و شاید هم نوعی گفتوگو! البته که این ارتباط یکطرفه بود. یکطرف زبان از نیام میکشید و طرف دیگر زبان میبست. به نظر او زبانِ معلمها و مدیرها و پدرها، زبانِ قدرت بود. قدرتشان را از بزرگی، قدرت بدنیِ بیشتر، نقش و جایگاهِ پذیرفتهشده و رسمیتیافته، قانون و حتا دانش میگرفتند. «اما حالا که فکر میکنم میفهمم که همین وقتها، این آدمها در نهایتِ قدرت و تسلط، بهشکلِ عجیبی ناتوان بودند. ناتوان از ارتباط و گفتوگو و ناتوان از شنیدن بهجای گفتن.»
بلاگ | روایت آدمها و کتابهایشان | روایت آدمها و کلمههایشان | زندگینگارهها | مجلهی ادبیات مستند
تقریباً نویسنده | جستاری از آندره آسیمان دربارۀ یک واژۀ «تقریباً» بیفایده
محمدحسین واقف۲۶ شهریور ۱۴۰۴
واژۀ «تقریباً»، بازی سایهروشنهاست، رقص ظرافتها و اشارهها. «تقریباً» راهی است نجیب برای پنهان کردن قطعیتهای صریح. مانع بدیهیات میشود و درست بهاندازه معلق نگهشان میدارد. «تقریباً» از قطعیت میکاهد. اگر به زبان قصابها بگوییم، قطعیت را تُرد میکند. خلاف یقین است و ـ پس بنابر تعریف ـ خلاف دانای کل. داستاننویسان از «تقریباً» استفاده میکنند تا از گفتن حقیقتی مستقیم و صریح پرهیز کنند، چون گویی در بیان بیواسطهٔ این یا آنِ چیزی، نوعی بیظرافتی یا بیملاحظگی هست. «تقریباً» همان روزنهای است که نویسنده و شخصیتهایش با آن راهی برای تأمل، عقبنشینی، یا القای چیزی پیدا میکنند که شاید حقیقت نداشته باشد، اما ذهن هیئت منصفه را مسموم میکند.
فایدۀ اُنس با زبان فارسی در ترجمه | مقالهای از دکتر غلامحسین یوسفی در باب اهمیت فارسیدانی مترجم
غلامحسین یوسفی۲۲ شهریور ۱۴۰۴
در ترجمۀ آثار گوناگون به فارسی نیاز به زبانی توانا و مایهور زود احساس میشود. صرفنظر از لزوم تسلط مترجم بر موضوع اثر و زبانی که از آن ترجمه میکند مهارت او در ادای معانی به زبان فارسی نکتۀ بسیار مهمی است که به حد کفایت مورد توجه واقع نشده است و درست همین جاست که مترجم با دشواریهای بسیار روبهرو میشود و غالباً از تنگمیدانی زبان فارسی شکایت میکند. شکایت او از این است که مطلب را درک کرده ولی در بیان آن به زبان فارسی، بهواسطۀ فقدان کلمه و ترکیب و تعبیر لازم یا اصطلاح مورد نیاز، احساس ناتوانی میکند. دکتر غلامحسین یوسفی، نویسنده، ادیب، مترجم و استاد زبان فارسی، اعتقاد دارد مشکل پیش از هر چیز به فارسیدانی و مهارت مترجم در زبان فارسی وابسته است و اگر این قدرت و شایستگی احراز گردد مشکلات بهتدریج آسان خواهد شد. او در این مقاله، چندین پیشنهاد ارائه میدهد تا این مشکل و ضعف مترجم تا حدودی برطرف شود و کیفیت ترجمه بالاتر رود.












