تئودور آدورنو در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ مقالهای نوشت به نام «اوقات فراغت» که از زاویهٔ جدیدی به بطالت و عاطلوباطل بودن نگاه میکند. به اعتقاد آدورنو، ما در فرهنگی به سر میبریم که در آن، زمان بهتمامی به کالا تبدیل شده و در نتیجه، «اوقات فراغت» هم از این قاعده مستثنا نیست و کالایی شده است. «اگر کسی بکوشد بدون پیشفرضهای ایدئولوژیک به این پرسش پاسخ دهد، نمیتواند از این ظن بپرهیزد که وقت آزاد، در حال تبدیل شدن به ضد خود و به تقلیدی مضحک از خود است.»به این شکل ما روز به روز، تواناییِ بیهدف بودن خود را بیشتر از دست میدهیم.
بطالت، این خویشاوند نزدیکِ بیهدفی، تقریباً همواره در خدمت کمدی به کار گرفته میشود، بهخصوص زمانی که مفهومی در تقابل با کار را نمایندگی میکند. برای نمونه، در «کمدیهای اسلکرِ» دههٔ ۱۹۹۰ ـــ از فیلمهای تنبل و گیج و منگ گرفته تا فروشندهها، لبوفسکی بزرگ و فضای اداری ـــ شخصیتهای عاطلوباطل میتوانند آدمهایی احمق باشند یا یاغیانی به سبک فوکو یا ترکیبی از هر دو، اما در هر حال، همیشه بامزهاند. بطالت به مثابهٔ بستری برای غور و تأمل، بهندرت دستمایهای برای بازنمایی کمدیگونه میشود، هرچند که اینجا و آنجا بتوان مرشدانی در خور طنزپردازی نیز پیدا کرد.
سر و کلهٔ تیپ اجتماعی عاطلوباطل، وقتی پیدا میشود که جامعه دستخوش دگرگونیهای گستردهای در شیوهٔ سازماندهیِ کار شود. انقلاب صنعتی به مجرد وقوع، به پیدایش شخصیتهای «اسلکر» در ادبیات انجامید؛ این پدیده نخست در آلمان، سپس در انگلستان، آنگاه در ایالات متحده و بعدها در هند و ژاپن مشاهده شد. و ظهورِ کمدیهای دههٔ ۱۹۹۰، با زوالِ تولید صنعتی و حاکم شدنِ مشاغل دفتری و خدماتی بر بازار کار همزمان بود. بیهدفی همواره زمانی جذابیت بیشتری مییابد که مردم میکوشند دنیای کاری را که بهتازگی ماهیتی سرکوبگرانه یافته است، بفهمند.
فیلمی مانند ایدیوکراسی (حکومت ابلهان)، دنیایی پسا-کار را به تصویر میکشد که بطالت در آن به هنجار تبدیل شده و انسانها را به طرز مضحکی ابله ساخته است. به عبارت دیگر، شاید کارْ پایدار و خوشایند نباشد، اما بیکاری نیز انسان را به موجودی کمهوش بدل میکند.
♦♦♦
نیچه این تفکیک ساده میان «کار» و «بطالت» را پیچیده میسازد. او استدلال میکند که فعالیتِ متمرکز، جهتدار و هدفمند، در ذاتِ خود، بیهدف است:
آدمهای فعال معمولاً در فعالیتِ والاتر، منظورم فعالیت فردی است، ناکارآمدند. آنها نه به عنوان افرادی یکتا، متمایز و منفرد، بلکه در مقام کارمند، بازرگان یا پژوهشگر، یعنی در قالب عضوی از یک نوع، فعالاند؛ اما از حیث فردی آدمهای عاطلوباطلی هستند. شوربختیِ مردمانِ فعال در این است که فعالیتشان تقریباً همیشه اندکی بیمعناست. برای مثال، نباید از بانکداری که در کارِ پولسازی است، علتِ فعالیت بیوقفهاش را پرسید؛ چنین پرسشی ابلهانه است. مردمانِ فعال همچون سنگی که میغلتد، تابعِ حماقتی مکانیکی در تکاپو هستند.
آخ. فعالیتِ بیمعنای بانکدار (که شاید بتوان آن را فعالیتِ بیهدف او نیز نامید)، که همچون سنگی غلتان از حماقت مکانیکی نیروی گرانش تبعیت میکند، ثابت میکند که کارِ روزمره شکلی از بطالت است. مطابق با دیدگاه نیچه که آیینش توهین و پردهدری است، آنچه جهانْ «کار» میخواند ـــ یعنی فعالیت بانکداران، بازرگانان و پژوهشگران ـــ به قدری شبیه غلتیدنِ کُندهٔ درخت است که (الف) نه آنگونه که «اخلاق کار» به ما میآموزد، فضیلتی در آن هست، و (ب) نه بخشی از نفرین آدم ابوالبشر و نشانی از تبعید ما از بهشت عَدن محسوب میشود. به نظر او، این نوع کارْ فعالیتی خنثی و همایستا است؛ فعالیتی که خودش را نفی میکند. او مینویسد «بطالت در عمق جانِ آدم فعال لانه کرده است.»
به علاوه، او طبقهٔ ویژهای از دوزخ را برای استادان دانشگاه کنار گذاشته است:
به خاطر رسیدن به امری مطلقاً غیرانسانی ـــ یعنی معرفت محض بیهوده و در نتیجه فاقد هر گونه برانگیزشی ـــ انبوهی از انگیزههای کوچک اما بسیار انسانی، به شیوهای شیمیایی با هم ترکیب شدهاند و حاصلِ آنها، «استاد دانشگاه» شده است. موجودی که در پرتوِ آن ابژهٔ [یا هدفِ] ناب و غیرزمینی، چنان دگرگون به نظر میرسد که تمامیِ آمیختنها و کوبیدنهایی که این صورت مخصوص را به او دادهاند، از یادها میرود! نکتهٔ بسیار عجیبی است. با وجود این، لحظاتی فرامیرسد که آن آمیختنها و کوبیدنها را باید به خاطر آورد؛ یعنی درست زمانی که به اهمیت استاد دانشگاه برای فرهنگ میاندیشیم. هر فرد تیزبینی درمییابد که او [یعنی استاد دانشگاه] در ذات و خاستگاهش، موجودی غیرمولد است و نفرتی طبیعی از امر مولد دارد؛ و از همین رو، ستیزی ابدی میان «نابغه» و «دانشور»، چه در عرصهٔ نظر و چه در عرصهٔ عمل، در جریان است. دومی [یعنی دانشور] میکوشد با تجزیه و تحلیل طبیعت و احاطه بر آن، نابودش کند، حال آنکه اولی [یعنی نابغه] میکوشد با آفرینشی زاینده و نو آن را وسعت بخشد. دورانِ شادکامی، نه به دانشور نیازی دارد و نه از وجود او خبر دارد؛ اما دورانِ بیماری و رخوت، او را در رفیعترین و شایستهترین جایگاه خود مینشاند.
و باز هم، آخ!
♦♦♦
تئودور آدورنو در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ مقالهای نوشت به نام «اوقات فراغت» که این دیدگاه را بهکلی وارونه میکند، یا دستکم از زاویهٔ جدیدی به آن نگاه میکند. به نوشتهٔ آدورنو، ما در فرهنگی به سر میبریم که در آن، زمان بهتمامی به کالا تبدیل شده است و در نتیجه، «اوقات فراغت» نیز از این قاعده مستثنا نیست و کالایی شده است. «اگر کسی بکوشد بدون پیشفرضهای ایدئولوژیک به این پرسش پاسخ دهد، نمیتواند از این ظن بپرهیزد که وقت آزاد، در حال تبدیل شدن به ضد خود و به تقلیدی مضحک از خود است.» ما روز به روز، تواناییِ بیهدف بودن را بیشتر از کف میدهیم.
و در اینجا، آدورنو نه تنها خودش، که مرا نیز توصیف میکند:
من این خوشاقبالی را داشتهام که شغلم، یعنی خلقِ آثار فلسفی و جامعهشناختی و تدریس در دانشگاه، در چهارچوب تقابلِ سِفتوسختی تعریف نمیشود که امروزه میان «کار» و «وقت آزاد» وجود دارد؛ تضادی که برخاسته از مرزبندیِ بسیار دقیق و موشکافانهٔ کنونی میان این دو است. با این همه، بهخوبی آگاهم که در این زمینه از نوعی امتیاز برخوردارم؛ امتیازی که هم رگهای از خوشاقبالی و هم حسی از گناه را در خود نهفته دارد: من از جایگاه کسی سخن میگویم که این فرصت کمیاب را داشته است تا مسیر قصد و نیتهای شخصی خود را پی بگیرد و کارش را مطابق با آن سامان دهد. بیگمان، این خود دلیلی محکم است برای اینکه چرا میانِ شغل من و کارهایی که خارج از آن انجام میدهم، تقابلی قطعی و انعطافناپذیر وجود ندارد.
باقیِ جستار، لحنی پرخاشگرانه و انتقادی دارد و به صنعتِ فراغت، آفتاب گرفتن، محافظهکاری فرهنگی، فرهنگ «خودت انجام بده» و دیگر «شبهفعالیتها»، بهتندی حمله میکند. آدورنو در تمام اینها، نوعی دلزدگی و ملال به سبک شوپنهاور میبیند؛ هرچند که در نهایت، این امکان را نیز میپذیرد که «وقتهای آزاد» بتوانند روزی دوباره بهراستی «آزاد» گردند. با این حال، به باور آدورنو، در آن مقطع از دههٔ ۱۹۶۰، وقتهای آزاد تابعِ «منشِ غالب» شدهاند؛ منشی که «به هر چیز درهم و برهم یا ناهمگون، و به هر آنچه بهروشنی و بدون ابهام در جای خود قرار نگرفته باشد، با سوءظن مینگرد». به بیان دیگر، هر چیزی که بیهدف به نظر برسد.
♦♦♦
یکی از کارکردهای کمدیهای اسلکر، به تصویر کشیدنِ وقتهای آزاد راستین است. شخصیتهای اسلکر، نظیر لبوفسکی، یا شخصیتی که در سریال فضای اداری شغلش را ترک میکند، یا شخصیتهای نشئه در فیلم فروشندهها اثر کوین اسمیت، در واقع همچون آزمایشهایی فکری در بابِ آزادی عمل میکنند. اینها شخصیتهایی هستند که به تعبیر آدورنو، «فرصت کمیابِ پی گرفتن قصد و نیتهای خود» را برای خود فراهم میآورند. هرچند راست است که منحنیِ رواییِ برخی از این داستانها و نتیجهٔ اخلاقیشان، غالباً به همان «منشِ غالب» بازمیگردد، اما این نکته، به یک معنا، چندان اهمیتی ندارد. حتی اگر در نهایت چیزی عایدِ شخصیتِ «اسلکر» نشود، و حتی اگر بخشی از کمدیِ ماجرا دقیقاً در همین باشد که این آدمهای بیکاره به تقلیدی مسخره از خودشان بدل میشوند، ما آن بارقهٔ کوچکِ رهایی از «قفس آهنین» را که نمودار میسازند، از یاد نمیبریم. بیهدفی به مثابهٔ آرمان. به هر حال، باید از جایی آغاز کرد: از رؤیاهای روزانه؛ رؤیای رها کردنِ کار، رؤیای بولینگ، بولینگ، بولینگ، یا حتی رؤیای آن کوچنشینِ مغرور و آزادِ سوار بر اسبِ باشکوهش با عقابی بر شانه و افقی بیکران در هر سو. چرا باید اجازه داد واقعیتِ اقتصادی چنین تصویرِ خیالانگیزی را نابود سازد؟ این تصویرِ خیالانگیز است که به ما جان میبخشد.
♦♦♦
و من نیز، همنوا با نیچه، تنها این را خواهم گفت: «گمان که نمیکنید وقتی از بطالت و آدمهای عاطلوباطل سخن میگویم، کنایهام به شماست، ای جماعتِ تنهلش؟» واقعاً چنین گمانی دارید؟
نویسنده: تام لاتس
مترجم: حمیدرضا کیانی
منبع: برگرفته از کتاب تقدیم بیهدفی که بهزودی از سوی نشر اطراف منتشر خواهد شد.
- از این کتاب پیشتر جستارهای «سگی ولگرد، گربهای خیابانی» و «سریع، ارزان و مهارناپذیر» منتشر شده بود.






