عکس از محسن اسماعیل‌زاده

بهش نمی‌آمد اسمش زورآباد باشد | روایتی از کتاب «رهیده»‏

اصلاً به خانه‌‌های بزرگ و حیاط‌‌های سرسبز محله نمی‌‌آمد اسمش زورآباد باشد. من در زورآباد به دنیا آمده و قد کشیده بودم. زورآبادی بودن داغی بود روی پیشانی‌‌ام که سخت می‌‌شد پنهانش کرد. تنها اعتراضم به زمانه و جبرش این بود که وقتی در مدرسه یا جایی می‌پرسیدند «بچه‌ی کُجانی؟» نگویم زورآباد و به‌جایش اسم خیابان عاشورا را بیاورم که البته دروغ نبود، چون همه‌ی کوچه‌ها و خیابان‌های زورآباد از عاشورا منشعب می‌شدند.

دهه‌ی شصت با حضور زیدی اسمیت | مروری بر ماجرا فقط این نبود

آیا خوشی‌ها لذت‌بخش‌اند؟ اصلاً مگر می‌شود نباشند؟ ولی ما گاهی از چیزهایی که نشان دهند قبلاً خوشحال‌تر از الان بودیم بدمان می‌آید، مثلاً از دیدن فیلم عروسی نزدیکان‌مان. در این مطلب بی‌کاغذ، مرضیه رافع جستارهای زیدی اسمیت را با تجربه‌های خودش گره می‌زند و کتاب ماجرا فقط این نبود را از صافی تجربه‌های زیسته خودش مرور می‌کند؛ از جستار اسمیت درباره‌ی اسکار و گره زدنش به ضرب‌المثل قدیمی خودمان که «درونش خودمان را کشته و بیرونش شما را» تا جستار «حمام» زیدی اسمیت که روایت زندگی طبقه‌ی متوسط رو‌به‌پایین انگلستان و سهم پدرها و مادرها از زندگی است و قیاس آن با دهه‌ی شصت خودمان و پدرها و مادرهایی که نفس گرم‌شان کودکی بچه‌های آن دهه را نجات داد.

کشف بایگانی آینده | داستانی از جاناتان سفرن فوئر

این مطلب بی‌کاغذ اطراف، که پیش از این در کتاب اتاق کار منتشر شده، داستان کوتاهی است از جاناتان سَفرِن فوئر درباره‌ی فضای کار ویژه‌ای درون یک ایمیل و در واقع درون یک درایو نوری؛ بایگانی عظیمی حاوی همه‌ی نامه‌نگاری‌ها و محصولاتِ هنری زندگی‌اش. راوی که بعد از طلاقش دچار بی‌خوابی شده، با کشف این بایگانی، «مفتون فهرست‌ها: اطلاعات، واژه‌های ترجمه‌ناپذیر از زبان‌های دیگر و جزئیات» می‌شود. او در آرزوی ساختار است؛ در آرزوی اطمینان به این‌که حقایقی، فراتر از آنچه زندگی‌اش را روی آن بنا کرده، هم وجود دارند، حقایقی دست‌یافتنی.

سقوط | سوگنامه‌ی اسلاونکا دراکولیچ برای پل موستار

نهم نوامبر ۱۹۹۳ ارتش کرواسی و نیروهای شبه‌نظامی بوسنیایی‌کروات به فرماندهی ژنرال اسلوبودان پرالژاک پل قدیمی شهر موستار بوسنی و هرزگوین را به توپ بستند. اهالی موستار هر طور که می‌توانستند تلاش کردند تا مانع ویرانی این پل ۴۳۶ساله‌ شوند اما پل باستانی، میان غریو شلیک‌های هوایی شبه‌نظامیان در جشن پیروزی‌شان، فرو ریخت. از آن زمان، خاطره‌ی پل موستار زخمی شده بر تنِ حافظه‌ی جمعی خیلی از بوسنیایی‌ها و کروات‌ها. اسلاونکا دراکولیچ، روزنامه‌نگار و جستارنویس کروات و نویسنده‌ی کتاب‌هایی مثل «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» و «بالکان اکسپرس»، در این جستار که می‌شود آن را نمونه‌ای از روایتگری زنانه هم دانست، پل موستار را به واسطه‌ی سه عکس باز می‌آفریند؛ عکس‌های قبل از ویرانی، هنگام ویرانی و بعد از ویرانی. پل نقش حقیقی خودش را بازی می‌کند با این تفاوت که این بار با زمان بازی می‌کند و گذشته، حال و آینده به هم گره می‌خورند.

حقیقتی در دل دروغ | فوت‌وفن نوشتن، از زبان نویسندگان بزرگ دوران مدرنیته

خیلی‌ها سودای نوشتن در سر دارند و خیلی‌ها هم واقعاً آستین بالا می‌زنند و قلم به دست می‌گیرند. اما همه موفق نمی‌شوند چون نوشتن فوت‌وفنی دارد که باید یادش گرفت؛ فوت‌وفنی که نویسندگان حرفه‌ای درباره‌اش بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. و البته این هم باید یادمان باشد که هر توصیه‌ای را نباید پذیرفت. 

می‌خواستم زبان را تجربه کنم | مصاحبه‌ای با یوکو تاوادا

یوکو تاوادا، داستان‌نویس و جستارنویس ژاپنی‌آلمانی، به هر دو زبان ژاپنی و آلمانی، رمان، داستان، جستار و شعر می‌نویسد. تاوادا در جستارهای ارواح ملیت ندارند، اولین کتاب از مجموعه‌ی «زندگی میان زبان‌ها»ی نشر اطراف، سراغ تجربه‌ی زیستن میان دو زبان رفته و از دریچه‌ای نو به این تجربه نگریسته است. تاوادا شیفته‌ی زبان و درک تجربه‌های زبانی است و در این مصاحبه هم‌ درباره‌ی رابطه‌ی زبان و احساسات‌ و افکارمان حرف می‌زند و درباره‌ی این‌که به کمک ادبیات، راهی متفاوت برای ورود به زبانی تازه یافته است. او می‌گوید غذاهای توکیو را بیشتر دوست دارد، ولی در هامبورگ بهتر می‌نویسد. برای آشنایی با جهان ذهنی تاوادا، پیشنهاد می‌کنیم این مصاحبه‌ی کوتاه را بخوانید.

کوه دماوند، پناهگاه شمال‌شرقی، قبل از تخت‌فریدون. (عکس: مهری رحیم‌زاده)

کبک میان کوه پنهان است | به مناسبت روز ملی دماوند

«کبک میان کوه پنهان است و قلب میان خون» اما جاهای دوری هست که آدم می‌تواند قلبش را آن‌جا پنهان کند و دوباره برگردد و نگاه کند ببیند می‌تپد یا نه. من هر بار که کوله‌ می‌بندم و نیت می‌کنم برای رفتن، انگار خونی تازه در رگ‌هایم جاری می‌شود و قلبم مثل روز اولی که به دنیا آمده‌ام، می‌تپد. مثلاً اگر تا ده دقیقه قبلش از خودم می‌پرسیده‌ام که «این زندگی کی تموم می شه پس؟» و خودم را روی صندلی ول می‌کرده‌ام و ادای بی‌حوصله‌ها را در می‌آورده‌ام، به محض این‌که کسی بگوید این هفته برویم فلان جا، یکهو از جا می‌پرم، و اگر آن «فلان جا» کوه باشد، مثل بچه‌ای می‌مانم که برایش بلیت شهربازی گرفته باشند: شادی می‌پرد توی دلم.

از فرط گرسنگی | روایت آدم‌ها و ترس‌هایشان ‏

روان‌شناس‌ها می‌گویند حدود یک‌سوم جمعیت جهان از مشکلات روانی رنج می‌برند که اغلب هم از تجربه‌های کودکی سرچشمه می‌گیرند. البته من از مشکل روانی‌ام رنج نمی‌برم، مگر این‌که هراس گاه‌به‌گاه از پدیده‌ای واحد را نوعی رنج مدرن بدانیم. هر بار فیلم یا عکسی می‌بینم از آواره‌هایی که جان خودشان و بچه‌هایشان را برداشته‌اند و در صحرایی خشک و غبارگرفته، ناامید و خسته و غمگین از سرزمین‌ آشوب‌زده‌شان دور می‌شوند، یا مهاجرانی سرگردان در اقیانوسی بی‌انتها که سوار قایقی بادی به امید یافتن خشکی به دوردست‌ها خیره مانده‌اند، فقط یک موضوع ذهنم را مشغول می‌کند: آخرین باری که غذا خورده‌اند کی بوده است؟ بزرگ‌ترین ترس من در زندگی به احتمال وقوع گرسنگی دسته‌جمعی مربوط می‌شود.

نوشتن بدون مرز | گفت‌وگو با یوکو تاوادا ‏

یوکو تاوادا، داستان‌نویس و جستارنویس ژاپنی‌آلمانی، به هر دو زبان ژاپنی و آلمانی، رمان، داستان، جستار و شعر می‌نویسد و تا کنون برنده‌ی جوایز معتبری شده است. تاوادا که در جستارهای «ارواح ملیت ندارند»، اولین کتاب از مجموعه‌ی «زندگی میان زبان‌ها»ی نشر اطراف، سراغ تجربه‌ی زیستن میان دو زبان و نوشتن به دو زبان رفته، در مصاحبه‌ی «نوشتن بدون مرز» هم از همین تجربه می‌گوید؛ از تجربه‌ی مهاجرت، زیستن و اندیشیدن و نوشتن در فضای بینابینی دو زبان، و سروکله زدن با زبان تازه. و جالب است که ردِ این زیستن در فضای بینابینی زبان‌ها در همین مصاحبه هم پیداست؛ مصاحبه‌ای که بعضی جمله‌هایش ژاپنی‌اند، بعضی آلمانی، و بعضی هم انگلیسی.