زهره ترابی، دکان پدرم، نفیسه مرشدزاده، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، پیرمرد و دریا، دکان داری، کاسبی، خیاطی، لاله زار

شبیه ساعت ده و سی‌‌وسه دقیقه | دربارۀ دکان پدرم

واقعیت غیرقابل انکار این است که کاسب‌ها در ردیف‌های آخر جدول محبوبیت‌اند. آن‌ها مثل کارگران یک کارخانه در کنار هم نیستند و اسم‌شان یادآور مظلومیت و رنج نیست. بیش از آن‌که در منافعی با هم شریک باشند، رقیب همدیگرند. همین موضوع باعث می‌شود که هیچ‌وقت در یک تیم همدل قرار نگیرند. دکان‌ها مثل کسب‌وکارهای نو برای مردم تازگی ندارند و مثل معلمی و محیط‌بانی و آتش‌نشانی با ارزش‌های اجتماعی گره نخورده‌اند. همچون خیلی از صاحبان شرکت‌های های‌تِک باعث افتخار کشور نیستند و در ردیف استادکاران قدیمی‌ که جهان‌شان رو به زوال است، هم قرار نمی‌گیرند. نه در لانگ‌شات و نمای کلی در دیگران حسی را برمی‌انگیزند و نه کلوزآپ‌شان مردم را کنجکاو می‌کند. لنزهای دوربین نمی‌بینند که دکان‌دار با هر چرخش موقعیت اقتصادی باید دوباره به دوام فکر کند. دکان‌دار مدام باید آن چهاردیواری و سقف را نگه دارد و با هر ترفندی که شده حفظ‌شان کند. در این جستار، زهره ترابی تلاش کرده از همین زوایای پنهان و نادیده‌گرفته‌شدۀ دکان‌داری در ایران بگوید.

معیر الممالک، مستوفی الممالک، حظ کردیم و افسوس خوردیم، پدرام خسرونژاد، فاطمه معزی، نفیسه مرشدزاده، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، سفرنامه های قاجاری، سفرنامه پاریس، مطفرالدین شاه، نمایشگاه بین المللی پاریس 1900

بمان و تماشا کن | سفرنامۀ پاریسِ دوستعلی‌خان معیرالممالک

دوستعلی‌خان معیرالممالک از جمله کسانی بود که در اولین سفر مظفرالدین‌شاه به فرنگ و بازدید از نمایشگاه بین‌المللی 1900 پاریس همراهی‌‎اش می‌کرد. او شرح این سفر را در دفترچه‌ای شخصی یادداشت کرده بود که سال‌ها مفقود بود و نشانی از آن وجود نداشت. بیش از صد سال بعد سفرنامۀ دوستعلی خان پیدا شد و در کتاب حظ کردیم و افسوس خوردیم به انتشار رسید. نکته این‌جا بود که این سفرنامه کامل نبود و از قرار معیرالممالک جزئیاتی از سفر فرنگش را ناگفته گذاشته بود. اما در سال 1338 او تصمیم گرفت شرح مفصلی از زندگی‌اش را در مجلهٔ یغما بیاورد؛ مطلبی که «هشتاد و پنج سال زندگی در چند صفحه» نام داشت. در بخشی از یادداشت‌های او که در شماره‌های 132 و 133 این نشریه چاپ شدند، معیرالممالک به ماجراهای همین سفرش به پاریس اشاره می‌کند و از اتفاقات مهمی صحبت کرده که در سفرنامهٔ مکتوبش به آن‌ها نپرداخته بود.

راینر ماریا ریلکه، لنگرگاهی در شن روان، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، رالف والدو امرسون، مواجهه با سوگ، نامه نگاری، تسلی، مرگ

درنگ تاریک | نامه‌هایی از راینر ماریا ریلکه در باب سوگ و تسلا

راینر ماریا ریلکه، یکی از مهم‌ترین شاعران آلمانی‌زبان قرن بیستم، در عمر پنجاه‌ویک‌ساله‌اش نامه‌های شخصی زیادی نوشت؛ نامه‌هایی برای دوستان و آشنایان، خوانندگانی که بعد از مطالعۀ آثارش با او مکاتبه می‌کردند یا هر کس دیگری که ریلکه حس می‌‌کرد پیوندی درونی میان‌شان وجود دارد. از ریلکه بیش از چهارده‌هزار نامه به یادگار مانده است که خودِ او آن‌ها را به اندازۀ شعرها و آثار منثورش مهم می‌دانست. خواندن نامه‌های ریلکه، به اندازۀ خواندن شعرها و آثار منثورش، ما را با اندیشه‌های او دربارۀ نقش و معنای عشق، مرگ و هنر در زندگی‌ آشنا می‌کند. میان این نامه‌ها، نامه‌هایی هم هستند که ریلکه آن‌ها را برای تسلای دوستان و آشنایان داغ‌دیده‌اش نوشته یا به مضمون مرگ و سوگ پرداخته است. او در این نامه‌ها از رنج فقدان و میراییِ گریزناپذیر انسان می‌گوید اما به درۀ حسرت و یأس سقوط نمی‌کند و مرگ را روی دیگر زندگی، با همۀ زیبایی و شکوهش، می‌بیند. در نگاه او، شناختِ مرگ راهی است به تحول و دگرگونی شخصی برای بهتر زیستن. گرچه این نامه‌های ریلکه، به اقتضای نامه بودن‌شان، برای شخص خاصی نوشته شده‌اند اما در بسیاری از آن‌ها تسلا و تسکینی برای دردهای مشترک‌مان می‌یابیم؛ دردهایی که همه تجربه می‌کنیم و گاهی به هر دری می‌زنیم تا آن‌ها را بهتر بفهمیم.

جستار، جستارنویسی، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، تام لوتز، نفیسه مرشدزاده، رها و ناهشیار می نویسم، هگل، مونتنی

سگی ولگرد، گربه‌ای خیابانی | در باب بی‌هدفی در جستار

می‌گویند جستار شبیه سفر است یا پرسه‌زنی یا گشت‌وگذارِ بی‌مقصد. شیوهٔ کارِ جستار این است که نشان دهد ذهنی متفکر، پرسه‌زن، یا به عبارتی ذهنی مشغولِ کار را بازنمایی می‌کند. و البته که این بازنمایی مانند هر بازنماییِ دیگری اندکی ساده‌شده، ناتمام و حتی می‌شود گفت سردستی و فریبکارانه است: نوعی شبیه‌سازی معیوب، شیادی، و خیلی وقت‌ها هم تقلیدی بسیار ضعیف از اصل. احساس خواننده هنگام خواندن جستاری ناب با ابتدایی‌ترین ابزارهای موجود در جعبه‌ابزار هر جستارنویسِ دست‌به‌قلمی به‌سادگی ایجاد می‌شود. تمامِ کاری که ما جستارنویس‌ها باید بکنیم این است که دربارهٔ آنچه می‌گوییم ذره‌ای شک و تردید نشان بدهیم، سردرگمیِ خود را جار بزنیم و فارغ از درستی یا نادرستیِ حرف‌مان، وانمود کنیم که نمی‌دانیم چه می‌کنیم. همهٔ‌ این‌ها کاری می‌کنند که حس کنیم با جریان سیال ذهن، با فرایندِ اندیشیدن، سروکار داریم، نه با نوعی بازنماییِ تراش‌خورده.

ای. بی. وایت؛ هنر جستارنویسی و ضرورت خودخواه بودن جستارنویس

ای. بی. وایت یکی از پیشگامان جستارنویسی در آمریکا و از مهم‌ترین چهره‌های این ژانر محسوب می‌شود. بسیاری از نوشته‌های او در نشریۀ معتبر نیویورکر به انتشار رسیده‌اند و مورد تحسین قرار گرفته‌اند. ماریا پوپووا در این مقالۀ کوتاه به نظریات وایت دربارۀ نحوۀ نوشتن جستار اشاره می‌کند و یکی از عقاید مناقشه‌برانگیز او را توضیح می‌دهد؛ این‌که جستارنویس در کنار منضبط بودن، باید کمی خودخواه هم باشد. گرچه خیلی‌ها این روحیه را نمی پسندند اما از دید وایت این عاملی مهم برای خلق متنی عالی است.

ویوین گورنیک، فهمیه سادات کمالی، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، جستار، خاطره نویسی خاطره نگاری، جورج اورول، خودزندگی نامه نویسی

جایگاه حقیقت در روایت شخصی | جستاری از ویوین گورنیک دربارۀ خاطره‌نویسی

در هر بحثی که دربارۀ «روایت شخصی» صورت می‌گیرد، کلمۀ «تفکر»‌ کلید ماجراست. تفکر عمیق است که موفقیت و ناکامی کاری را رقم می‌زند. چیزی که در این‌جا به آن فکر می‌کنیم تجربه‌ای عاطفی است که در دل رابطه، موقعیت یا مجموعه رویدادها جا دارد. «حقیقت» تجربه‌ای است که نویسنده در پی‌اش است. برای آن‌که خواننده بتواند همان چیزی را حس کند و بفهمد که راوی حس می‌کند و می‌فهمد - اگر قبول داشته باشید که تمام هدف نوشتن همین است - تفکرات راوی باید در بافتی روی دهد که خودش روشنگر است. پس ناگزیر باید با انبوه خاطرات پراکنده‌‌ای که یکپارچگی‌شان نیز حفظ شده، بافت را ترکیب‌بندی کرد (ترکیب‌بندی، نه ابداع). همین‌جاست که خاطره‌نویسی شبیه نوعی قطعۀ ادبی می‌شود، و همین‌جاست که دچار تمام گرفتاری‌هایی می‌شویم که این نوع نوشتن برای خواننده‌هایی ایجاد می‌کند که الزامات ترکیب‌بندی و تفاوتش با انتقال واقعیت‌ها را به‌درستی درک نمی‌کنند. 

سحر گلشن، جستار، زندگی میان زبان ها، ایرانی کانادایی، زبان چینی، نفیسه مرشدزاده، نشر اطراف، بی کاغذ، الهام شوشتری زاده، مریم پوراسمعیل

!Ye kam | روایتی دربارۀ تبعید، تنهایی، هویت و زبان

مهاجرت، مخصوصاً مهاجرت اجباری، مشکلات زیادی به همراه دارد که احتمالاً یکی از دشوارترین و هولناک‌ترین آن‌ها مسئلۀ زبان است. زیستن با زبان غریبه تجربه‌ای است که نگاه ما به جهان و به خودمان را تغییر می‌دهد، آن‌قدر که گویی هویت جدیدی پیدا می‌کنیم. این موضوع برای مهاجران نسل‌های دوم و سوم پیچیده‌تر هم می‌شود و گاهی به چندپارگی هویتی و سرگردانی زبانی می‌انجامد. سحر گلشن، نویسنده‌ای ایرانی‌چینی که در ‌کانادا به دنیا آمده و از کودکی در معرض چند زبان کاملاً متفاوت بوده، این بی‌وطنی، چندگانگی و سردرگمی را تجربه کرده است و در این جستار، از دو ملاقات با پدربزرگ ایرانی‌اش، حاجی، می‌گوید؛ دیدارهایی که با فاصلۀ تقریباً دو دهه و در کودکی و جوانی او اتفاق افتاده‌اند.

بی کاغذ اطراف، حرم، کربلا، محبوبه کلایی، کلود مونه، کلیسای روئن، اربعین، نقاشی، عراق، کآشوب، رهیده

آرایشاتْ حرام | روایت محبوبه کلایی از کلود مونه، کربلا و کاشی حرم

باقر می‌گوید «کم عمرک؟» نگاهش می‌کنم. زن با آن چشم‌های سحرآمیزش وراندازم می‌کند. هنوز سؤال اول را نفهمیده‌ام که دومی را می‌پرسد. «تهران؟» می‌گویم «قم.» خوشحال می‌شود. می‌خندد. می‌گوید «خوب. خیلی خوب. آن‌جا خانه دارم.» باز می‌پرسد «سن، عمر چقدر؟» با آن چراغ‌قوه‌ای که به دست دارد عین بازجوها به نظر می‌رسد. با انگشت‌هام نشان می‌دهم، بیست‌‌ودو. زن می‌خندد و چیزی را تأیید می‌کند. باقر می‌گوید «این‌جا خانۀ شما. بمان هر بخش که دوست داری.» می‌گویم «نه، هتل هست. باید بروم.» درجا می‌گوید «یعنی می‌خواهم شما زوجه باشی با من. زوجه می‌فهمی؟» به خودم می‌آیم. در آن قعر تاریکی می‌توانم حس کنم که رنگم حسابی پریده. وقتی توی حرم به التماس افتاده بودم و دعا می‌کردم برای همیشه این‌جا بمانم، هیچ فکرش را نمی‌کردم چنین راه‌حل‌ واقع‌گرایانه‌‌ای پیش پایم بگذارند. می‌روم سمت زهرا. دفتر را از زیر دستش می‌کشم. سعی می‌کنم همزمان که ادوات پخش‌وپلای نقاشی‌ام را جمع می‌کنم، نشان ندهم چقدر ترسیده‌ام.

از خودت بگو! | دربارۀ رابطۀ خاطره و تخیل

حافظه را انبانی از اطلاعات و خاطرات می‌دانند که به شکلی مکانیکی و خودکار آن‌ها را ذخیره و بازخوانی می‌کند. اما فرضیۀ دیگری هم مطرح است که اعتقاد دارد در ساختار حافظه عنصر تخیل هم دخالت دارد؛ عنصری که به خاطره عمق و جزئیات می‌بخشد، وضوحش را بالاتر می‌برد و  در یک‌کلام، آن را به امری خلاقانه تبدیل می‌کند. پل ریکور در کتاب حافظه، تاریخ، فراموشی می‌گوید در لحظۀ فراخوانی خاطره، این قوۀ تخیل است که فعال می‌شود و کمک‌مان می‌کند آن را مانند تصویر ببینیم. اگر این گفته درست باشد و ما گذشته را توأم با تخیل به یاد می‌آوریم، چطور می‌توانیم به خاطرات‌مان اعتماد کنیم؟ تکلیف روایت‌هایی که از خودمان ارائه می‌دهیم چه می‌شود؟ و مهم‌تر اینکه، آیا هویت‌مان -که متأثر از حافظۀ شخصی‌مان است- تا حد زیادی خیالی نیست؟