نان، انقلاب، شورش، اسکات کاتلر شرشو، نشر اطراف، ملیکا خوش نژاد، الهام شوشتری زاده، بی کاغذ اطراف، نفیسه مرشدزاده، شکسپیر

به‌نشانۀ پیروزی بر قانون | از شورش نان تا صف نان

در آنچه به‌اصطلاح شورش‌‌های نان خوانده می‌شد و از قرن هجدهم به بعد در اروپا به طور فزاینده‌ای رواج پیدا کرده بود، اغلب شورشیان صرفاً دست به دزدی و غارت نمی‌زدند، بلکه در عوض، آسیابان یا نانوایان را وادار می‌کردند تا محصولات‌شان را به قیمتی بفروشند که به نظرِ آن‌ها «منصفانه» یا مرسوم بود. در یکی از دوره‌های بی‌نظمی در غرب انگلستان در سال ۱۷۶۶، کلانترِ گلاسترشر توضیح می‌دهد که چگونه شورشیان «به مزارع، آسیابان‌‌ها، نانوایی‌ها و بساط دوره‌گردان سر می‌زدند و ذرت، آرد، نان، پنیر، کره و بیکن را با قیمت‌هایی که خود تعیین می‌کردند می‌فروختند. آن‌ها معمولاً پول حاصل از فروش را به صاحبان بازمی‌گرداندند یا در نبودشان، پول را برایشان باقی می‌گذاشتند و تا زمانی که با مقاومت روبه‌رو نمی‌شدند، رفتاری بسیار قاعده‌مند و مؤدبانه داشتند.» در شورش‌هایی به نام «نبرد آرد» در سال ۱۷۴۴ در فرانسه شورشیان گاه دست به غارت می‌زدند، اما معمولاً «بهای ثابتی را که توسط جمعیت تعیین شد می‌پرداختند یا در برخی موارد حتی رسید بدهی نیز بر جای می‌گذاشتند.»

سوگ، مونا آرشی، نیلی امیری، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، سوگواری

چه کلمه‌ای برای سوگ وجود دارد؟ | جستاری از مونا آرْشی

اگر از آدم‌ها بپرسی بعد از مرگ عزیزشان چه حسی دارند، اغلب از این می‌گویند که فضایی که در آن قرار گرفته‌اند چقدر سوت‌و‌کور به نظر می‌رسد. شاید دلِ طوفانِ اندوه تنهاترین جای دنیا باشد. دایرۀ واژگان سوگ در زبان ما هیچ پاسخگو نیست، به‌خصوص وقتی با مرگ‌های نامعمول یا نامنتظره مواجه می‌شویم، مثل مرگ کودکان یا جوانان. اما مشکل فقط کمداشت زبان نیست، این هم هست که این مرگ‌ها به قلمرویی ناشناخته رانده می‌شوند: «حتی اگر ناگزیر و تا حدی طبیعی باشد که با والدین فرزندمُرده با وحشتی پنهان برخورد کنیم، باز هم نباید آن‌ها را بیش از این به قلمروهای دور از انسانِ "تصورناپذیرها" برانیم.» وقتی مرگ به‌ناگاه بر سرمان می‌آید، آنچه از زبان سوگ شاعران به دست‌مان می‌رسد یکسر خلاف انتظار و خلاف‌آمد عادت است. مرثیه‌ها و الگوهایشان راهبردهایی برای زندگی با مرگ بهمان می‌دهند، هرچند در واقع با چنین هدفی نوشته نشده باشند. من آموختم که سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبت‌بار، شاعری از پیش آن‌جا قدم گذاشته است.

نبیل ابراهیم، لهجه ها اهلی نمی شوند، بتول فیروزان، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، روز پدر، سفر

پدر مثل گاوچران‌ها بود | خاطرۀ پدری که در آغوش جاده مُرد

پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست می‌کشیدم به کاردها ‌و چنگال‌ها‌ و قاشق‌های‌ جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر می‌کردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایی‌نشین شهر، طعم میگوی مزه‌دارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درست‌و‌حسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی می‌خوردم. پدر، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال‌ سفره‌ تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.» ظرف‌های سمت خودم را که تمیز ‌کردم، پدر به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و بابا برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت متقاعدس کرد که استیک کودک برای پسربچه‌ای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ این‌که شاید پدر از پس هزینۀ استیک بر نیاید.

بافتنی، پولیور، ندا بهرامی نژاد، ریچل هرون، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، شب یلدا، کاموا

سر انداختن | قصۀ اولین بافتنی من و زشت‌ترین پولیوِر دنیا

توی خانه کاموا را سرخوشانه سر انداختم، چه می‌دانستم با این ندانم‌کاری‌ها به‌زودی رج‌به‌رج خودم را توی بد هچلی می‌اندازم. نمونۀ آزمایشی نبافتم که اندازه‌ها دستم بیاید، روحم هم از این‌جور چیزها خبر نداشت. توی عمرم از روی الگوی «واقعی» نبافته بودم و می‌خواستم کارم را با یکی از الگوهای دهه‌پنجاهی شروع کنم که توی صندوقچۀ چوبِ کاج مادرم گیر آورده بودم. به نظرم خیلی از مد افتاده نبود: پولیوِر آستین‌رگلان ساده، یقه‌گرد و بدون طرح‌ونقش. چون به ذهنم نمی‌رسید می‌شود اندازه‌هایم را بگیرم و با اعداد توی الگو مقایسه کنم، دیمی سایز متوسط را انتخاب کردم. فقط می‌خواستم پولیوِر ببافم. درست همان‌طور که به سرم زده بود از روی کتاب‌، تندنویسی و طراحی یاد بگیرم، حس خودآموزی‌‌ام گل کرده بود و می‌خواستم از روی الگو، بافت پولیوِری کامل را یاد بگیرم. شک نداشتم بافتنی از میل‌‌هایم به پرواز درمی‌آمد. آماده بودم.

فاطمه بهروزفخر، وقفنامه، زنان و خیر جمعی، قاجار، مادر، جنگ 12 روزه اسرائیل، نشر اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، زنان، گوهرشاد

خواستم مفید باشم! | جستاری دربارۀ زنان، مادری، وقف و خیر جمعی

در این‌که مادرم داشت کار ارزشمند و تأثیرگذاری انجام می‌داد شکی نبود. بغرنجیِ مسئله اما این‌جا بود که نمی‌فهمیدیم او چطور دارد این کارها را انجام می‌دهد و خسته نمی‌شود؟ چطور می‌تواند روزانه برای کلی بچۀ بی‌سرپرست و بدسرپرست غذا بپزد، به امورشان رسیدگی کنید، حواسش به قبض آب و برق آن خانۀ کلنگی در جنوب تهران باشد و...؟ اصلاً چطور می‌تواند به آن همه آدم فکر کند؟ بعدها فهمیدم «داشتن» همیشه به معنای توانایی بخشیدن و صرفِ آن در مسیر درست نیست و «فقدان» هم الزاماً میل به جبران و جایگزینی نمی‌آورد. بین این دو، یک وضعیت سومی هم وجود دارد که نه ناشی از وفور است و نه از کمبود؛ بیشتر شبیه نوعی تصمیمِ غیرقابل توضیح است که انگار فقط از مسیر تجربۀ زیسته می‌گذرد. همین‌جا بود که برای اولین‌بار فهمیدم قصۀ مادرم و زن‌های شبیه او فقط یک تجربۀ شخصی معمولی پرتکرار نیست.

فلطسین، یاسر عرفات، غزه، کرانه باختری، غاده کرمی، لیلاسادات حسینی، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، ساف

یک فلسطینی تمام‌وقت | خاطرات یک پزشک از سفر به رام‌الله

مثل خیلی از فلسطینی‌های دیگر، بزرگ‌ترین جست‌وجو یا در واقع دغدغه‌ام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی می‌کردم و نفس می‌کشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ می‌دهد. مدام اخبارش را پیگیری می‌کردم، درباره‌اش می‌خواندم، در اینترنت می‌گشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانه‌ها را دنبال می‌کردم، با فعالان دیگر حرف می‌زدم، در میتینگ‌ها و کنفرانس‌ها یا شرکت می‌کردم یا خودم ترتیب می‌دادم و بی‌وقفه درباره‌اش می‌نوشتم. به‌طوری‌که وقتی کسی می‌پرسید مشغول چه کاری هستی، جواب می‌دادم «من یه فلسطینی تمام‌وقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت می‌کردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینی‌بودن» تنها حس واقعی‌ای بود که داشتم.

مراقبت، جنگل، آتش سوزی، بلوط، الیت، جنگل های هیرکانی، ما ایوب نبودیم، فاطمه ستوده، کیان یزدان پور، فعال محیط زیست

ارثیۀ مراقبت | روایتی از آتش‌سوزی جنگل‌ها و مراقبت از بلوط‌ها

هر بار که به دل آتش می‌زدم، تا برگردم مادرم اشک می‌‌ریخت. می‌‌دانست چند روز است نخوابیده‌ام و باز دارم به دل آتش‌‌سوزی می‌‌روم. همان‌ سال یکی از بچه‌‌‌محل‌‌هایمان توی آتش‌ سوخته بود. خانوادۀ بچه‌های انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ می‌زدند و می‌گفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی می‌‌افتاد، همه از چشم من می‌‌دیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کوله‌‌پشتی و لباس آتش‌‌‌سوزی را می‌‌پوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه می‌‌کرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشم‌های مادرم سخت شده بود. چاره‌ای نداشتم. پنهانی کوله‌پشتی‌ام را برمی‌داشتم و یواشکی می‌رفتم بیرون و لباس‌‌هایم را توی خیابان عوض می‌‌کردم اما باز هم می‌‌فهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتش‌‌سوزی از خانه می‌‌زدم بیرون. مادرم می‌‌گفت توی این گرمایی که نمی‌شود لحظه‌ای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل می‌‌کنی. تحمل نمی‌کردم. بلوط عشق من بود.

جان برجر، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، بی کاغذ اطراف، جستار، زندگی روستایی، محمدحسین خسروی، قصه

قصه‌گو | جستاری از جان برجر

قصه دعوت به اظهارنظر می‌کند. در حقیقت خودش اظهارنظر ایجاد می‌کند، چون حتی سکوت محض هم نوعی اظهارنظر تلقی می‌شود. در بیشتر اوقات، اظهارنظرهایی که به قصه‌ها اضافه می‌شوند، بناست واکنشی باشد که شخصِ اظهارنظرکننده در پرتو آن قصه به معمای هستی نشان می‌دهد؛ و دیگران نیز همین‌طور برداشتش می‌کنند. کارکرد این قصه‌ها، که در حقیقت تاریخِ دقیق و شفاهی و روزمره‌اند، این است که به روستا اجازه دهند خود را تعریف کند. زندگی یک روستا، غیر از ویژگی‌های طبیعی و جغرافیایی‌اش، حاصل‌جمع همۀ مناسبات اجتماعی و شخصیِ جاری در آن و مناسباتِ اجتماعی و اقتصادیِ معمولاً سرکوبگرانه‌‌ای است که روستا را به باقی جهان پیوند می‌دهد. تمایزِ زندگی روستا از زندگی شهری در این است که خود چهره‌نگارۀ زندۀ خودش است: نوعی چهره‌نگارۀ دسته‌جمعی، چون هر کسی در آن هم چهره‌‌نگاری می‌شود هم چهره‌نگاری می‌کند؛ و این تنها در صورتی شدنی است که همه همدیگر را بشناسند.

کتاب، یوکو تاوادا، نشر اطراف، بی کاغذ اطراف، ستاره نوتاج، الهام شوشتری زاده، کتابخوانی، ارواح ملیت ندارند، الهام شوشتری زاده

جای کسی که کتاب می‌خواند، تنگ نمی‌شود | جستاری از تاوادا دربارۀ مطالعه در مترو

حتی وقتی قطار شهری تا خرخره پر است، برای کسی که در حال مطالعه است، هرگز جا تنگ نمی‌شود. صفحه‌های کتاب پیرامون بدنِ کتاب‌خوان، فضایی بی‌نهایت گسترده فراهم می‌کنند. کسی که بغل‌دست یکی از همین کتاب‌خوان‌ها خوابش ببرد، شاید در رؤیا با شخصیت اصلی کتاب او مواجه ‌شود و اگر بر حسب اتفاق روزی همان کتاب را بخواند، تعجب کند که شخصیت اصلی این‌قدر برایش آشناست.