ثمین و معنای زندگی | روایتی از تاب‌آوری زنانه

یک سال بعد از زلزله‌ی سال ۹۶ کرمانشاه برای تفحص چیزی شبیه تاریخ شفاهی تروما به مناطق آسیب‌دیده‌ی ثلاث باباجانی و سرپل ذهاب رفتم. قرار بود با همراهی گروهی جامعه‌شناس در پی روایت‌های مردم بومی درباره‌ی بحران باشیم و کانکس به کانکس لحاف چهل‌تکه‌ی تاریخ‌شان را وصله‌پینه کنیم. پیش از سفر دوست داشتم روایت من، شبیه عصای موسی، باقی روایت‌ها را به ریسمان‌هایی پاره‌پاره تبدیل کند. آوارهای زلزله را به دنبال معنایی تازه زیرورو می‌کردم اما حس می‌کردم نابلدم. سرخورده شده بودم. با این‌که هر روایتِ تازه مانند پس‌لرزه‌ای بود که از نو آواری بر سرم می‌ریخت، می‌دانستم آنچه در حال ثبت و ضبطش هستم، بیش از آن‌که تاریخ شفاهی باشد، تاریخ سینمایی و سیاسی ویرانی است.

دایی امین‌الله و جان لیبادی | در باب قصه‌گویی برای کودکان

هر روز کتاب‌های زیادی برای مخاطب نوجوان وارد بازار نشر و کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها می‌شوند. چه به صورت چاپی و چه به صورت الکترونیکی و صوتی. علاوه بر کتاب‌های ترجمه‌شده‌ی تکی یا سری‌دوزی‌شده‌ای مثل راموناها و سوفی‌ها و جونی بی‌جونزها، مؤلفان داخلی هم بیکار ننشسته‌اند. اما نه هر قصه‌ای برای کودکان و خردسالان مناسب است و نه قصه‌گویی برای آن‌ها کار هر کسی است. مریم کوچکی که سال‌ها است در کانون پرورش فکری و هنری با موضوع قصه‌گویی برای کودکان سروکار دارد، در این مطلب بی‌کاغذ اطراف از ظرافت‌های قصه‌گویی برای کودکان می‌گوید.

نیاصرم؛ جایی میان اردیبهشت و آذر

خاطره‌اش از اولین باری که نیاصرم را پیدا کردم یادم مانده. همچنین از آن اولین بار، پلکانی را به خاطر دارم که تا پای مادی می‌رفت و قایقی که به اسکله‌ا‌ی کوچک بسته شده بود. چند مرغابی هم به خاطر می‌آورم و البته همان طاق هلالی آجرچینی که بیشتر از آن‌که شبیه چشمه‌های دیگر مارنان باشد به طاق‌های ضربی معماری دوران رمانسک اروپا شبیه بود. تا سال‌ها بعد، هر چه گشتم آن چشمه‌ی طاق‌هلالی را نیافتم. تا وقتی که آن را دوباره پیدا کنم، گمان می‌کردم خاطراتم با تصاویری که شاید از شهری با معماریِ قدیمی در اروپا دیده بودم، مخدوش شده. آیا چنین تصاویری را دیده بودم؟ بی‌شک دیده بودم. هم تصاویر ونیز و هم تصاویر شهرهای دیگر را. کجا دیده بودم؟

من دنبال مادر هاچ، زنبور عسل، می‌گردم | روایت یک غرفه‌دار از مردم در نمایشگاه کتاب تهران

در روزگاری که هنوز سروکله‌ی کرونا در دنیا پیدا نشده بود، نمایشگاه‌های واقعی رونق داشتند. اگر روزگاری می‌شنیدیم چند سال بعد همایش‌ها و نمایشگاه‌ها مجازی برگزار خواهند شد، روی سرمان شاخ قشنگی سبز می‌شد. اما تا همین دو سال پیش نمایشگاه کتاب تهران دلخوشیِ اردیبهشتی مردم بود. آدم‌های فراوانی به نمایشگاه سر می‌زدند، از کتابخوان‌ها تا بروشور جمع‌کن‌ها. از دزدان کتاب تا مادربزرگی که می‌خواست کتابی را که برای نوه‌اش خریده بود، پس بدهد. از بازدیدهای پرسروصدای مدارس و پدران و مادران دغدغه‌مند و گاه بی‌توجه تا دختر نوجوان گم‌شده. این مطلب بی‌کاغذ اطراف روایت یک غرفه‌دار است از مردمِ نمایشگاه کتاب.

زبان مادری | جستاری در باب این‌که قصه‌ها را چه کسی باید بگوید

همه‌ی داستان‌هایی که در کودکی می‌خواندم پایان خوشی داشتند. در صفحه‌های آخر بعضی‌هایشان، خورشید زردرنگ بزرگی در حال غروب بود که نشانی از کورسوی امید داشت. کتاب‌هایی که در نوجوانی می‌خواندم با متن‌های زنده و واقعی نویسنده از تجربه‌های شخصی‌اش، مدام به یادم می‌آوردند که وقتی قصه‌مان را برای دیگران تعریف ‌کنیم، دیگران از آن قصه التیام می‌یابند، پس یعنی داستان‌ها جهان را انسانی‌تر می‌کنند و ما با آن‌ها فهم بهتری از جهان پیدا می‌کنیم. از نظر مادرم، قصه‌های شخصی ما فاقد جنبه‌ی انسانی بودند و چیزی جز شرم در خود نداشتند. بنابراین او هم مانند مادرش، برای پنهان کردن آن شرم، از گفتن داستان‌ها بازم می‌داشت. اما به‌راستی چه مدت باید در زندگی دیگران حضور داشته باشیم تا بتوانیم بخشی از خاطرات‌شان را که مثل سایه به وجودمان چسبیده، با دیگران به اشتراک بگذاریم؟

کتاب‌ها و تأثیرشان – بخش دوم | ردپای کتاب در زندگی‌ مشاهیر ایران

کتاب و کلمه‌ رد عمیق و ماندگاری بر خاطر خواننده بر جای می‌گذارد. ردپای کتاب در خودزندگی‌نامه‌های شخصیت‌های برجسته‌ی ایرانی نیز دیده می‌شود و مشاهیر گاه از جادوی کلمات در زندگی خود گفته‌اند. گروه مطالعاتی منش، زیر مجموعه‌ی نشر اطراف است که نقاط عطف زندگی مشاهیر ایران را در قاب خودزندگی‌نامه‌های ایرانی بررسی کرده است. این‌ بار بی‌کاغذ اطراف به سراغ بخشی از این پروژه رفته که در آن مشاهیر از کتاب‌های تأثیرگذارِ زندگی‌شان گفته‌اند. 

لالایی‌های ایرانی، لالایی‌های پرنیانی | گذری بر کتاب «پرنیان و آب»

لالایی‌های ایرانی بخشی از فرهنگ شفاهی مردم این سرزمین‌اند. سال‌ها سینه‌به‌سینه نقل شده‌اند و از مادر به فرزند رسیده‌اند. نخستین سرایندگان این ترانه‌های عامیانه مشخص نیستند اما بی‌شک مادرانی بی‌نام و نشان در هر خانه و کوچه و پس‌کوچه لالایی‌ها را سروده‌اند، رنگ و آبش داده‌اند و پرسوز و گدازش کرده‌اند. در طول سال‌ها کتاب‌ها و پژوهش‌های بسیاری درباره‌ی فرهنگ لالایی نوشته شده؛ یکی از کسانی هم که بخشی از لالایی‌های ایرانی را در کتاب پرنیان و آب گردآوری کرده، ثریا قزل‌ایاغ است. این مطلب بی‌کاغذِ اطراف روایتی مادرانه است از همین کتاب کوچک و غنی.

جاده‌ی‌ ابریشم | رد پایت را دنبال کن

به نقشه‌ی روی دیوار اتاق‌تان نگاه کنید. کوله‌پشتی‌تان را بردارید و آماده‌ی ماجراجویی باشید. می‌خواهیم به سفری طولانی برویم برای کشف رد پای‌مان که از هزاران سال پیش در گوشه و کنار جاده‌ای پر‌پیچ‌و‌خم زیر لایه‌های خاک پنهان شده است. سفر را از سرزمین‌های شرق دور آغاز می‌کنیم، در جست‌وجوی ردپاها به شهر‌های فراموش‌شده سر می‌زنیم، از مکان‌هایی عبور می‌کنیم که تا به حال اسم‌شان هم به گوش‌مان نخورده و راه‌مان را تا کرانه‌های اقیانوس اطلس ادامه می‌دهیم. این‌جا جاده‌ی ابریشم است.

روایت فاجعه | لحظه‌‌ی باشکوه ویرانی

یک روز آفتابی، کنار پیاده‌‌رو نشسته‌‌ای سر میز  رستوران و درست لحظه‌‌ای که پیشخدمت غذایت را می‌‌آورد، صدای انفجار مهیبی می‌‌شنوی. سرت را بالا می‌‌آوری و می‌‌بینی ساختمان مرتفعی در آن طرف خیابان که از مقابلش رد شده بودی در یک لحظه فرو می‌‌ریزد. و لحظه‌ی بعد دیگر ساختمان نیست، حجمی از آوار است که فرو ریخته. تو شاهد فاجعه‌‌ای هستی که می‌‌شد یکی از قربانیانش باشی. چند دقیقه بعد می‌بینی داری با آب‌و‌تاب از جذابیت انکارناپذیر آن لحظه حرف می‌‌زنی. تو همدست فاجعه‌‌ای؟