شهریور ۹۷، یک روز پشت میز کارم داشتم در ایمیل‌ها دنبال عکسی با کلیدواژه‌ی اربعین می‌گشتم که به ایمیل خوانده‌نشده‌ی یک سایت گردشگری برخوردم. درخواست یک دانشجوی مطالعات سیاسی دانشگاهی معروف در کانادا بود برای پیدا کردن همسفر پیاده‌روی اربعین.
فکر کردم که این راه را من همیشه با همراهانی شبیه خودم رفته‌ام و این می‌تواند فرصت خوبی برای درک نگاهی بیرونی به این رویداد باشد. درجا اعلام کردم که با تسلطم به عراقی و انگلیسی می‌توانم کمکت باشم.
سه ماه بعد که در فرودگاه بغداد، بعد از آن همه سرچ‌‌ تصویر برایان ساندرز، با خودش دست می‌دادم جوان بوری را می‌دیدم که همان نصفه‌شب هم، برق جستجوگری در چشم‌هایش نشان می‌داد که از کتابخانه‌ای به کتابخانه‌ی دیگر رفته و سرآخر خودش به سرزمین بین‌النهرین آمده تا حقیقتی را کشف کند؛ جوانی که بعدها برایمان مسجل شد گاهی خود خدا چراغ‌هایی سر راهش روشن کرده تا حاضر شود سختی‌های درافتادن با خانواده و مشکلات امنیتی و همه‌ی این‌ها را ببپذیرد و این‌جا بیاید.
سفرنامه‌ی پیش رو روایت بخشی‌ست از همراهی شش‌روزه‌ی من و کمیل با برایان ساندرز کانادایی در سفر اربعین. اتفاقات این سفر،‌ شخصیت پررمزوراز برایان و عظمت ذاتی این پیاده‌روی بزرگ باعث شد این متن طولانی‌تر از انتظار شود.
نگاه‌های بیرونی و همراه‌شدن با کسی که لزوماً با پیشینه و تعصب شیعی بزرگ نشده است یک بار دیگر عیار ارزش‌هایی را که به آن‌ها خو کرده‌ایم نشان‌مان می‌دهند و از آن سو،‌ راه را برای انتقال واضح‌تر پیام امام شهید هموار می‌کنند.


این بغداد از قدیم‌الایام شهر قابل اعتمادی نبوده. در داستان‌ها و اساطیر هم همیشه چندتایی آدم نیرنگ‌باز در گوشه و کنارش ملت را تلکه می‌کرده‌اند. همان بلایی که راننده‌ی پیر، ساعت یک نیمه‌شب شانزدهم ماه صفر در فرودگاه بغداد، داشت سر ما می‌آورد. برای چندمین بار با رفیق قدیمی‌ام کمیل سعی می‌کنیم به راننده‌ی عراقی بفهمانیم ما مقصر تأخیر پرواز مونترآل نیستیم و خدا را خوش نمی‌آید ما را با این همه اثاث و مهمان خارجی و قطعی اینترنت وسط زمین و هوا ول کند یا بخواهد برای هر نیم‌ ساعت معطل ماندنش سه برابر کرایه بگیرد.

کمیل عصبانی شده و با عربی خاص خودش کمی با راننده بحث می‌کند و بعد می‌گوید آدم نامرد منت کشیدن ندارد. راننده اسکناس‌ها را می‌شمارد و بعد بین دو صف مرتب چراغ‌های کنار جاده‌ی فرودگاه گم‌و‌گور می‌شود. با کمیل لنز و دوربین و متعلقات را می‌کشیم و ده متر آن‌طرف‌تر کف‌ پارکینگ فرودگاه در انتظار پرواز ولو می‌شویم که برای راننده‌های فرودگاه خیلی هم پدیده‌ی عجیبی نیست.

به صفحه‌ی واتس‌اپم نگاه می‌کنم. مهمان ناآشنا‌ی کانادایی‌مان که عکس پروفایل هم ندارد در آخرین پیامش نوشته ممکن است پروازشان تأخیر داشته باشد و بالاتر هم از سایت کوچ‌سرفینگ چند رفرنس اطمینان‌بخش درباره‌ی خودش فرستاده تا خیالم را راحت کند. قرار بوده ساعت دوازده و نیم برسد و حالا یک و ربع است. نمی‌دانم چرا دلشوره به جانم افتاده. از بی‌نظمی عراق نگرانم یا از نرسیدن‌مان به اربعین یا از این‌که کلاً پیام این پسره‌ی کانادایی برای درخواست همسفر اربعین روی سایت کذا سرکاری بوده باشد؟

کمیل از میان توبره‌ی خوراکی‌های یزدی متنوع مادرش ــ‌ که برای جذب مهمان کانادایی به دین داده‌ــ سیب کوچکی برمی‌دارد و گاز می‌زند و باز با اینترنت گوشی‌اش ور می‌رود و می‌پرسد «تو که می‌گی مادر پسره یهودی بوده، پس چرا براش قرآن خریده؟»

انتظار ندارم برای کمیل که اقلاً پنج سالی بیشتر از من خارج از کشور بوده و علوم سیاسی خوانده رویارویی با چنین سوژه‌ای جذاب باشد. ولی برایم مهم است که این آدم را درست بشناسد. «مادرش صهیونیست متعصب بوده و هست. ده سالش که بوده، مادره می‌بردش نمایشگاه کتاب تورنتو و از غرفه‌ای که قرآن رایگان می‌دادن این کتاب کت‌وکلفت مرموز رو می‌گیره و بهش می‌ده تا بی‌خیال خریدن کتابای دیگه بشه. پسره هم تا دوازده‌سالگیش کل قرآن رو می‌خونه و…»

کمیل از میان توبره‌ی خوراکی‌های یزدی متنوع مادرش ــ‌ که برای جذب مهمان کانادایی به دین داده‌ــ سیب کوچکی برمی‌دارد و گاز می‌زند و باز با اینترنت گوشی‌اش ور می‌رود و می‌پرسد «تو که می‌گی مادر پسره یهودی بوده، پس چرا براش قرآن خریده؟»

صدای اعلان فرودگاه بغداد حواس جفت‌مان را پرت می‌کند. پرواز مونترآل نشسته. به کمیل که رد عرق روی لباس سیاهش طرحی شبیه نقاشی‌های پیکاسو کشیده می‌گویم خاک لباسش را بتکاند و موقتاً بی‌خیال چفیه‌ی معروفش بشود تا پسره فکر نکند با دوتا گروگانگیر طرف است.

کم‌کم مسافرها بیرون می‌آیند. بیشترشان‌ عراقی‌اند و تک‌و‌توک ایرانی و لبنانی شیعه که معلوم است تحمل غربت‌نشینی در روز اربعین را نداشته‌اند. دو سه توریست خارجی هم سعی می‌کنند اطلاعات لازم را توی بروشورها پیدا کنند غافل از این‌که این‌جا عراق است. جمعیت تقریباً تمام می‌شود و کم‌کم نگران می‌شوم که نکند کلاً سرِکار بوده‌ایم. این‌جور سرکاری‌های اینترنتی هم که در سایت کوچ‌سرفینگ کم اتفاق نمی‌افتد. کمیل که موضوع آن‌قدرها هم برایش مهم نیست می‌گوید «حاجی گفتم سرِکاری. جمع کن بریم تا تاکسیا تموم نشدن.» سعی می‌کنم با نگاه ادبش کنم:‌ «حال نداری برو. از اول هم بهت گفتم.» تا می‌آید مشاجره‌ی آخر شبی را ادامه دهد صدای غریبه‌ای از پشت سرم می‌گوید «عباس، ایز دت یو؟»

سرم را برمی‌گردانم و پسری را می‌بینم که تی‌شرت مشکی پوشیده و موهای بورش در تاریکی هم داد می‌زنند که مال این‌طرف‌ها نیست. لبخند کم‌رمقی بر لب دارد. تقریباً شبیه همان تصویری‌ست که با سرچ‌ها و اطلاعات مختصر موجود درباره‌ی پسرک بیست‌و‌پنج‌ساله‌ای که در دانشگاه مک‌گیل مطالعات سیاسی خاورمیانه می‌خواند در ذهنم ساخته بودم. دستم را جلو می‌برم: «کم‌کم داشتیم از دیدنت ناامید می‌شدیم.»

هم من و هم کمیل آن‌قدری تجربه داریم که حال‌و‌احوال‌پرسی اولیه با یک خارجی را ایرانیزه برگزار نکنیم. بعد از یک ولکام و نگرانت شده بودیم و این‌ها دوباره می‌افتیم توی مصیبت پیدا کردن تاکسی که شک ندارم یکی از مصادیق «باب ثواب سختی کشیدن زائر در راه زیارت امام حسین» است و یک روز یک جایی اجر این سختی را هم با آدم حساب می‌کنند. برای این‌که آبروی مشرق‌زمینی‌ها را جلوی مهمان غربی نبریم، فرآیند همیشگی چانه‌زدن را طی نمی‌کنیم و با ده بیست دینار بالا پایین کردن روانه‌ی مسجد بُراثای بغداد می‌شویم. بعد از چند ثانیه جا خوش کردن در تاکسی، معلوم می‌شود برایان از چیزی که تصور می‌کردیم خونگرم‌تر است. همان اول با خنده می‌گوید به خانواده‌ام گفته‌ام مدتی به خلوت نیاز دارم و خانه نمی‌آیم. وای، اگر بدانند الان در عراق هستم از حیاط خانه با موشک دوربرد نشانه‌ام می‌گیرند. بعد پشت سر هم سؤال می‌پرسد. می‌خواهد همین نصفه‌شبی ته‌وتوی برنامه‌ی سفر اربعین‌مان را دربیاورد.

«عباس تو مدیریت رسانه‌های آنلاین خوندی، درسته؟‌ راستی، برای عکاسی تو فلان کشور به مشکل نخوردی؟ چرا پی‌اچ‌دی نگرفتی؟ شما از ایران بدون ویزا اومدین؟‌ اربعین چهار روز دیگه‌ست؟ ما می‌رسیم پیاده؟‌ از بغداد مستقیم می‌ریم؟ منوی گیاه‌خواری هم دارن ؟‌ ما با مدرسه‌ی وهابیا تو بغداد چقدر فاصله داریم؟ راستی شما تو فارسی به تشکر چی می‌گید؟ خواهش می‌شه؟»

کمیل زیر لب به فارسی می‌گوید «قشنگ معلومه تو هواپیمای قطری خوب خوابیده» و بعد سر صبر به سؤال‌هایش جواب می‌دهد و برایان هم بعضی چیزها را در موبایلش یادداشت می‌کند. تا با هم گرم بگیرند چشم‌هایم می‌روند و انگار خوابم چند لحظه بیشتر طول نکشیده باشد با صدای راننده‌ی عراقی از خواب می‌پرم که «مع السلامه حبیبی. جامع البراثا.»

روبه‌روی مسجدیم. کمیل و برایان هنوز مشغول تبادل اطلاعات‌اند. یاد حرف یک استادمان می‌افتم که می‌گفت دو گروه می‌توانند نامحدود با هم حرف بزنند و خسته نشوند؛ مادرها و دانشجوهای علوم سیاسی.

«کجا بریم؟» این را کمیل می‌پرسد. از میان بلوک‌ها و راه‌بندهای مرسوم عراق راهی به ورودی مسجد پیدا می‌کنیم. در مسجد، شاهرودی‌ها در صحن موکب زده‌اند و ساعت دوی نصفه‌شب همچنان بساط شام‌دادن‌شان به راه است. حاج‌آقای موسفیدی که ظاهراً مدیر عملیات موکب است و پشت ردیف ظرف‌های قیمه‌ ایستاده با لهجه می‌گوید «سلام زیارتا قبول باشه آقایون. چره انقدر دیر؟‌ وخه آ تا سردتر نشده هِنگیرین.»

برایان می‌پرسد حتماً‌ باید بخوریم؟ اگر نخوریم ناراحت می‌شود؟ می‌گوییم چیزهایی را که در سرچ‌ها خوانده‌ای خیلی جدی نگیر و به فکر طبع بدنت در این کشور غریب باش. پیرمرد شاهرودی می‌پرسد رفیق‌مون چی‌چی هاپُرسه و بعد داد می‌زند که «‌آقاپسر، خیلی ولکام ها». انگار که مشکل زبان‌نفهمی برایان از کم‌شنوایی‌اش است. برایان که تلاش مذبوحانه را فهمیده می‌خندد و پیرمردها هم می‌خندند. همین جا هم ما و هم برایان می‌فهمیم که اگر در پوشش و گفتار خیلی استتار نکنیم، باید آماده باشیم که ملت، موکب به موکب، این گونه‌ی موبور مشخصاً‌ غربی را به رگبار سؤال ببندند.

با دوتا قیمه در حیاط مسجد مشغول می‌شویم. برایان کمی با اینترنت گوشی‌اش ور می‌رود. می‌گوییم باید قید اینترنت همیشگی را تقریباً بزنی. می‌گوید مشکلی ندارم و در کانادایش هم کلاً روزی سه بار به اینترنت وصل می‌شوم چون پیغام‌های شبکه‌ها حواسم را پرت می‌کنند. نخل‌های قدیمی داخل مسجد حال‌وهوایی مشرق‌زمینی ساخته‌اند. روی موکت‌ها ولو می‌شویم (کلاً با این حجم دوربین و توشه‌ای که مادر کمیل بارمان کرده، آدم‌وار نشستن تقریباً‌ برایمان غیرممکن است). برایان بادقت گوشت‌ها را کنار می‌گذارد و بعد شروع می‌کند به تعریف خاطرات سفر آخرش به اسرائیل و دیدن مساجد آن‌جا.

با شنیدن اسم اسرائیل، توجه چند جوان هیئتی چفیه‌به‌دوش ــ‌که بحث داغی درباره‌ی این‌که کی راه بیفتند میان خودشان دارندــ به ما جلب می‌شود. پاپی می‌شوند که رفیق‌مان کیست و چه می‌گوید. می‌گوییم دارد از جنایات اسرائیل می‌گوید و خاطرِ دشمن‌شناس‌شان را جمع می‌کنیم. این را هم یاد می‌گیریم که سؤال‌های مربوط به جاسوس بودن برایان را این‌طور جواب بدهیم که دشمن برای جاسوسی و کسب اطلاعات از اربعین می‌تواند عناصر بومی خیلی حرفه‌ای‌تری استخدام کند تا یک جوان موطلایی تابلو.

جوان‌ها به بحث بنیادین‌شان درباره‌ی انتخاب مسیر پیاده‌روی ادامه می‌دهند و ما هم با برایان به قسمت تاریخی مسجد می‌رویم. روحانی‌ای که معلوم است تازه از وضوخانه بیرون آمده جلو می‌آید و حال‌واحوال‌پرسی می‌کند. بعد، به انگلیسی روان از برایان می‌پرسد که تاریخچه‌ی مسجد را می‌داند یا نه. در کمال تعجب من و کمیل، برایان توضیحات کاملی درباره‌ی مسجد می‌دهد و بعدش از روحانی می‌پرسد که مسیح این‌جا به دنیا آمده یا در اورشلیم. حاج‌آقا هم انگار که از خوف قضا شدن نماز صبحش عجله دارد بخوابد پاسخ عمیقی می‌دهد و می‌گوید محل اختلاف است و به عقیده‌ی بعضی شیعیان محل تولد مسیح همین‌جاست. بعد هم آرزوی موفقیت می‌کند و می‌رود.

عکس های آفتابی برایان ساندرز بریان سندرز سفرنامه اربعین پیاده روی کربلا روایت مستند سفرنامه کانادایی به عراق

کمیل پیشنهاد می‌دهد تا آدم‌های عجیب‌وغریب‌تری به تورمان نخورده‌اند بگیریم بخوابیم. از تل رنگارنگ پتوهای گوشه‌ی مسجد سه‌چهارتایی برمی‌داریم و نمی‌فهمیم چطور خواب‌مان می‌برد.

شاید به دو ساعت نرسیده که با صدای نماز نماز (با همان آهنگ قطار مشهد) بیدار می‌شویم. چشم‌‌مان باز نمی‌شود که وضعیت برایان را چک کنیم. نمازمان که تمام می‌شود می‌بینیم سر جایش نیست. چشم می‌چرخانیم. وسایلش هستند و خودش نیست. چند ثانیه بعد می‌بینیم خودش هم گوشه‌ای از مسجد بزرگ عبا انداخته و دارد نماز می‌خواند، اما به شیوه‌ی اهل سنت. ترس فوری جایش را به تعجب می‌دهد. کمیل می‌گوید «بیا، کار خدا با همان دو قاشق قیمه‌ی ماسیده‌ی امام حسین مسلمان شد.»

کارش که تمام می‌شود به طرف‌مان می‌آید و از دور لبخند می‌زند. می‌گوید «شرط می‌بندم داشتید بحث می‌کردید مسلمون شده‌م یا نه.» کمیل می‌گوید «مسلمون باشی و شرط ببندی؟ نتیجه‌ی بحث معلوم شد.» برایان که از چشم‌های کمیل می‌خواند مشتاق است بداند دینش چیست توضیح می‌دهد که به هر کشوری که می‌رود سعی می‌کند در mood  مردمش باشد و ماه رمضان گذشته هم که با هزینه‌ی دانشگاه رفته بوده مصر مرتب نماز می‌خوانده. با این‌جور کوچ‌سرفینگی‌ها تقریباً آشنا هستیم و دیگر نمی‌گوییم که مود شیعه‌ها با مود سنی‌ها فرق‌هایی دارد. برایان سریع وسایلش را جمع می‌کند و می‌گوید که می‌خواهد به زیارت حرم کاظمین برود (‌لفظ زیارت و حرم کاظمین را خودش به کار می‌برد).

کمیل باز به فارسی می‌گوید این‌ها اثرات همان خواب هواپیماست. به برایان می‌گویم که می‌خواستیم بخوابیم ولی همراهت می‌آییم. می‌گوید مشکلی ندارد که تنها باشد و در اسرائیل هم مدت زیادی تنها بوده. اسم اسرائیل را که می‌شنویم یاد دیشب و اتهام جاسوسی و این‌ها می‌افتیم و حجت بر ما تمام می‌شود که باید همراهش باشیم. دوربین را برمی‌دارم و باقی وسایل را پیش بچه‌های موکب می‌گذاریم و برایان را خاطرجمع می‌کنیم که رسم این‌جا همین است و جای نگرانی نیست.

خیابان‌ها خلوت است و خورشید هنوز طلوع نکرده. جز صدای «هلا بزائر»ی  از دور و صدای به هم خوردن لیوان‌های چای مواکب صدای دیگری نمی‌آید. کمیل تا می‌آید چفیه‌اش را روی سر  بیندازد و توی حال زیارت صبحگاهی برود، سؤال‌های برایان شروع می‌شود. درباره‌ی تاریخچه‌ی خاندان صدر می‌پرسد و فرجام فرقه‌ی قادسیه‌ی بغداد. به نظرم یک آدم عادی نباید سر صبحی دغدغه‌ی فرقه‌ی قادسیه را داشته باشد، آن هم وقتی خود قادسیه‌ای‌ها هم لابد‌ خواب‌اند و به فرجام‌شان فکر نمی‌کنند. ولی خب، چیزی نمی‌گویم و می‌گذارم کمیل که اطلاعات بیشتری دارد جوابش را بدهد. برایان از یک مرد افغانی که لیوان شیر داغ به دست دارد و چیزی شبیه موکت دور دو بچه‌اش پیچیده تا از سرمای سرصبحی در امان باشند عکس می‌گیرد و می‌گوید مطالعات نشان می‌دهد هزاره‌ها زندگی را خیلی از ایرانی‌ها آسان‌تر می‌گیرند.

درباره‌ی تاریخچه‌ی خاندان صدر می‌پرسد و فرجام فرقه‌ی قادسیه‌ی بغداد. به نظرم یک آدم عادی نباید سر صبحی دغدغه‌ی فرقه‌ی قادسیه را داشته باشد، آن هم وقتی خود قادسیه‌ای‌ها هم لابد‌ خواب‌اند

گنبد که پدیدار می‌شود، خورشید هم دیگر بالا آمده و پخش نوحه‌های عراقی، با همان ضرباهنگ تندشان، هم شروع شده. برایان از این فضای جدید موزیکال فیلم می‌گیرد. کمیل دوست دارد در اولین تجربه‌ی زیارت برایان کنارش باشد و پیشنهاد می‌کند خودش با برایان برود و من هم بروم دنبال هماهنگی برای ورود دوربینم به حرم. قرار می‌گذاریم نیم‌ساعته زیارت کنیم که تا عصر به نجف برسیم. جدا می‌شویم و برای کارهای دوربین به دری که تعیین کرده‌اند می‌روم ولی طبق اصل معروفی که می‌گوید هیچ هماهنگی قبلی‌ای در اربعین معنی ندارد، بهم اجازه نمی‌دهند دوربینم را داخل حرم ببرم و ارائه‌ی مدارک مربوط هم کار را درست نمی‌کند.

ناامید روبه‌روی باب‌القبله‌ی امامین می‌نشینم. حال بیرون آوردن دوربین و عکس گرفتن از زوار آرام‌گرفته در ضیافت شلوغ جلوی حرم را ندارم. اعمال مفصل زیارت دو امام را هم که توی موبایل می‌بینم، بی‌خیال آداب و ترتیب می‌شوم و هر چه می‌خواهد دل تنگم – زیارت امین‌الله ‌- می‌خوانم و باز پلک‌هایم روی هم می‌افتند.

حس دستی روی شانه‌ام بیدارم می‌کند. برایان است که چفیه‌ی بزرگی روی دوشش انداخته و با کمیل به من لبخند می‌زنند. وقتی دیده‌اند من خوابم، رفته‌اند پی خرید چفیه و کمیل هم سی‌تا نان خریده تا بین زوار پخش کند. دوربین یک شبکه‌ی لبنانی روی برایان که چفیه انداخته زوم می‌کند. برایان می‌گوید «این شبکه تو کار آشپزی که نیست؟‌ همه‌ش نگرانم مادرم منو تو ماهواره ببینه.»

به امامین کاظمین سلام خداحافظی می‌دهم و با پررویی می‌گویم مهمان برایتان آورده بودیم و شرایط زیارت پرنشاط‌تر نداشتیم، خودتان روزی‌مان کنید.

وسایل را از براثا برمی‌داریم و سوار یکی از ون‌های نجف می‌شویم. با این‌که هوا گرم است، هم برایان و هم کمیل و هم باقی مسافران سحرخیز کمی پس از راه‌افتادن ون خواب‌شان می‌برد. در طول راه دو سه جایی برای استراحت و نماز می‌ایستیم و دقت نمی‌کنیم که برایان نماز می‌خواند یا نه. وقتی برمی‌گردیم، مسافرهای ون که بیدار شده‌اند و گونه‌ی خارجی را تازه دیده‌اند، درباره‌اش سؤال‌هایی از ما می‌پرسند. برایان هم دارد چیزهایی روی موبایلش می‌خواند. زوار از انگیزه‌اش می‌پرسند و خودشان هم جواب خودشان را می‌دهند. جوان درشت‌هیکلی می‌گوید چون با این قیمت دلار برایش مفت بوده آمده و دیگری می‌گوید خب چرا نرفته سریلانکا. حاج‌خانمی از ته ون با لهجه‌ی ترکی می‌گوید والا که اربعین جهانی شده. به پسر نوجوانی که می‌خواهد از برایان عکس بگیرد می‌گوییم این‌طوری ممکن است به مشکلات امنیتی بخورد و او هم یواشکی از همان پشت سر از برایان عکس می‌گیرد. خانم مسن‌تری با لهجه‌ی اصفهانی می‌گوید «بیگید بهشون آقا امیرالمؤمنین جواب حاجت همه کسی را می‌دن قبل این‌که دینشا نیگا بِکُنن. حیفس تا این‌جا اومدس دسی‌خالی برگردِد.»

توصیه‌ی حاج‌خانم را برای برایان ترجمه می‌کنم و برایان هم که با ادیان مختلف بیگانه نیست برمی‌گردد و لبخندزنان به زن دلسوز می‌گوید که چه خوب، حتماً این کار را می‌کند. حاج‌خانم هم به دوروبری‌هایش می‌گوید دیدید گفتم.

مردی می‌پرسد که حالا چی می‌خواند توی صفحه‌ی به این ریزی. برایان می‌گوید اساتیدش قبول کرده‌اند دو هفته سر کلاس نرود، به شرطی که وقتی برگشت چند مقاله درباره‌ی شکل‌گیری داعش را نقد کرده باشد.

خانم مسن‌تری با لهجه‌ی اصفهانی می‌گوید «بیگید بهشون آقا امیرالمؤمنین جواب حاجت همه کسی را می‌دن قبل این‌که دینشا نیگا بِکُنن. حیفس تا این‌جا اومدس دسی‌خالی برگردِد.»

برایان که می‌فهمد مرکز توجه بقیه شده موبایل را کنار می‌گذارد و خودش هم وارد گفتگو می‌شود و سعی می‌کند کمی فارسی یاد بگیرد. تلاش برای آموزش زبان فارسی، آن هم با لهجه‌های مختلف، به جوان کانادایی یک ساعتی مسافران را در ترافیک و گرمای ورودی نجف سرگرم می‌کند. دو سه جوان مشهدی سعی می‌کنند معنی «یره» را برایش توضیح بدهند و خود برایان هم مثل بقیه از خنده‌ی آن‌ها به خنده می‌افتد. بعد می‌رسیم به «کخ نریختن» و نحوه‌ی دست دادن و روبوسی. بعد هم درجا ازش امتحان می‌گیرند. می‌خواهند با او سلفی بگیرند که زیر بار نمی‌رود اما شماره‌ی واتس‌اپش را به آن‌ها می‌دهد و یادداشت می‌کنند.

داخل نجف که می‌رسیم، برایان کرایه را می‌پرسد و در جیبم می‌گذارد. یکی از جوان‌های مشهدی که می‌بیند من مخالفتی نکردم می‌گوید «بهشان بگِن کرایه‌شان را مهمان ما باشن.» از طرف برایان می‌گوییم ممنون ولی جوان می‌گوید ترجمه کنید. برایان می‌گوید چه خوب و تعارف جوان را می پذیرد. جوان مشهدی جا می‌خورد که «ئه، خدایی قبول کرد؟ حاجی بگو از روی مهربانیم گفتم الان از کجام بیارم؟» کمیل کفری می‌شود و می‌گوید «خجالت نمی‌کشی؟ مگه این‌جا هیئته که از این تعارفا می‌کنی؟» جوان هم می‌گوید «من چه می‌دونستم این این‌جوریه.» حاج‌آقایی پادرمیانی می‌کند و چند دینار عراقی می‌دهد دست جوان و می‌گوید بده اینو تمومش کن. برایان داستان را می‌فهمد و گوش‌هایش کمی سرخ می‌شود و تقریباً بدون لبخند می‌گوید ممنون، نمی‌خواهم. حاج‌خانمی از پشت صلوات می‌دهد و قبل از این‌که فضا دوباره منفی شود نزدیکی‌های مسیر پیاده‌روی حرم می‌رسیم و هر کس به نحوی تلاش می‌کند خداحافظی‌اش را به برایان بفهماند.

اطراف حرم نجف اتفاقات و افراد متنوع‌ترند و سوژه برای عکاسی برایان بیشتر. از برایان می‌پرسیم حضرت علی را می‌شناسی؟ می‌گوید «خوب می‌شناسم». توضیح می‌دهد که بعد از درس تاریخ صدر اسلام چند کتاب مفصل درباره‌ی شخصیت ایشان خوانده و در یک جمع‌بندی کوتاه می‌گوید به نظرش حضرت علی نسبت به سایر خلفای تاریخ اسلام در افق دیگری بوده. دیگر به جلب توجه‌ها عادت کرده‌ایم. قرار می‌گذاریم موقع گذشتن از وادی‌السلام چیزی نگوییم تا ببینیم برای برایان جذابیتی دارد یا نه؟ معلوم می‌شود که دارد. اول می‌پرسد این‌جا قبرستان است؟ بعد هم تاریخچه‌اش را می‌پرسد و نیم ساعتی روی خاکی که لابد‌ به خارجی‌ای مثل برایان هم حسی فرازمینی‌‌ می‌دهد قدم می‌زنیم.

بعد از یک پیچ، گنبد طلای حرم معلوم می‌شود و ازدحام هم بیشتر. برایان هم که انگار از ظهور ناگهانی بارگاهِ شاه و شیفتگان دورش به وجد آمده شروع به فیلمبرداری می‌کند و زیر‌چشمی آن‌هایی را که اشک‌شان سرازیر شده می‌پاید. گروهی پاکستانی از همان یک کیلومتری حرم توسل کرده‌اند و زن و مردشان دارند آرام گریه می‌کنند. با خودم می‌گویم لابد صاحبخانه از این‌ها که عمدتاً یک هفته‌ای در راه‌اند و گرما می‌کشند بهتر پذیرایی می‌کند و دلیلی ندارد گریه کنند. افغانی‌ها یک حالتی هستند که انگار محو صاحبخانه شده‌اند و لبنانی‌ها با برچسب‌های رنگی لباس‌هایشان بی‌سروصداتر و سربه‌زیرتر قدم برمی‌دارند. هندی‌ها جسته‌گریخته «نعره‌ی حیدری: ‌یا علی» ‌سر می‌دهند. عراقی‌ها بی‌وقفه در موکب‌های به‌هم‌چسبیده مشغول پذیرایی از زوارند. همه‌ی احساسات چنان صادقانه‌اند که مهمان غربی هم می‌تواند بی‌ هیچ سؤالی  شور شیعیان را دور خورشیدشان ضبط کند.

پیشنهاد می‌دهم با توجه به حجم وسایل‌مان در همان انتهای شارع‌الرسول توقف کنیم و وارد حرم نشویم. اما از چشم‌های برایان می‌خوانم مشتاق است وارد حرم بشود و می‌گویم خب البته تو می‌توانی وسایلت را بدهی به ما و بروی داخل. کوله‌ی خیس عرقش را می‌گیرم و می‌گویم موفق باشی. برایان به سمت مرکز جاذبه نزدیک می‌شود و ما سعی می‌کنیم قلب‌مان را نزدیک کنیم.

همه‌ی احساسات چنان صادقانه‌اند که مهمان غربی هم می‌تواند بی‌ هیچ سؤالی  شور شیعیان را دور خورشیدشان ضبط کند.

از زیارت که می‌آید، انگار چشم‌هایش آرام‌تر شده و آن جستجوگری سابق را ندارد. می‌پرسیم توانستی تا ضریح هم بروی؟ می‌گوید بله و یک wonderful experience  هم اضافه می‌کند و تقریباً نیم ساعتی چیز دیگری نمی‌گوید. نمی‌دانم از خستگی‌ست یا از ذوق دریافت‌های تازه  یا شاید هم نتیجه‌ی توصیه‌ی حاج‌خانم داخل ون. ترجیح می‌دهم حال درونش را با گفتگو دستکاری‌ نکنم و بگذارم اگر خودش خواست چیزی بگوید که این اتفاق نمی‌افتد. ظاهراً کمیل هم همین‌طور ترجیح می‌دهد.

شب را در مجمع آیت‌الله شاهرودی ‌-که رفیق ایرانی برایان در کانادا هماهنگ کرده-صبح می‌کنیم. برایان آن‌جا گروهی از سیاه‌پوستان شیعه را پیدا می‌کند و تا پاسی از شب درباره‌ی وضعیت‌شان در ایران و فعالیت‌های تبلیغی‌شان می‌پرسد. صبح هم نمازش را دور از چشم همه و همچنان بدون مهر می‌خواند. از دور سلامی به امیرمان می‌دهیم و زیرچشمی می‌بینیم که برایان هم دست بر سینه می‌گذارد و سلام می‌دهد. راننده‌ی یک ماشین دوج که متوجه خارجی بودن برایان می‌شود برایمان بوق می‌زند و می‌گوید بیایید تا عمود دویست می‌روم، مهمان من باشید. به برایان نگاه می‌کنیم که پاسخش منفی‌ست. کمیل که از همین‌جا به عرق ریختن افتاده پیشنهاد می‌دهد کمی از راه را با تاکسی برویم که ریسک به اربعین نرسیدن‌مان کم شود. ولی برایان سفت و محکم می‌گوید که می‌خواهد همه‌ چیز را کامل تجربه کند و با گوگل‌مپ حساب کرده که اگر تند برویم شب اربعین کربلاییم. بعد که متوجه ضدحال خوردن کمیل می‌شود کوله‌اش را از او می‌قاپد و ما هم به دنبالش با دو کوله بر پشت از بین کوچه‌های آرام اطراف حرم مولا وارد مسیر پیاده‌روی می‌شویم. خود برایان با مفاهیم عمود و موکب و چای آشناست و همه را تندتند با شکراً‌ گفتن‌های مهربانانه رد می‌کند ولی دوربینش این‌ها را رد نمی‌کند. عراقی‌ها هم از این ثبت جهانی استقبال می‌کنند و بعضی با قلیان و بعضی با قوری و بعضی با عکس شهیدشان خودشان را در قاب برایان جا می‌کنند. ما هم به این تبادل فراملیتی فرهنگ‌ها اعتراضی نمی‌کنیم. در نتیجه، طی کردن پنج عمود اول یک ساعتی طول می‌کشد. کمیل هم گاهی مجالی برای استراحت می‌یابد.

بالأخره روی شانه‌ی برایان دست می‌گذارم و می‌گویم گوش کن عزیزم، من بیشتر از تو دغدغه‌ی عکاسی دارم که این همه وسیله را دنبال خودم می‌کشم. همه‌ی ۱۴۰۰ عمود پر از این صحنه‌هاست. بیا اگر جلوتر شبیهش را ندیدی، خودم با یک دوج برت می‌گردانم این‌جا. می‌گوید دوست داشتم همین اول چند عکس از فضای پیاده‌روی بگیرم و بعد با خیال راحت روی راه تمرکز کنم.

تا عمود دویست داریم به سؤال‌های برایان جواب می‌دهیم. بیشتر حول فلسفه‌ی پیاده‌روی و تاریخچه‌ی آن است. خوشبختانه چون از مسیر کناری که موکبی ندارد می‌رویم توجه زیادی جلب نمی‌کنیم و فقط تک‌و‌توک از دور از برایان عکس می‌گیرند. همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردیم ذهنیت سیاسی روی فهمش از اربعین سایه انداخته.

برایش از تاریخچه‌ی این حرکت و داستان جابر و حضرت زینب می‌گوییم. می‌گوید داستان کربلا را کامل خوانده ولی این چیزها را نمی‌دانسته. از اهتمام هزارساله‌ی شیعیان به این زیارت می‌گوییم و این‌که اساساً‌ خیزش این حرکت از دل عراق بوده نه طرح حاکمیت ایران و قطعاً اثرات سیاسی‌ای هم دارد ولی نگرش‌های سیاسی مختلفی در این راهپیمایی شرکت می‌کنند. بنده‌خدا از این همه داده‌ی جدید متفاوت با مطالعات زیادش جا خورده و اولین نظری که می‌دهد این است که این راهپیمایی او را یاد راهپیمایی بزرگ خانواده‌ها در فستیوال دیزنی‌لند می‌اندازد و سعی می‌کند شباهت‌ها را برایمان توضیح دهد. جلوی خنده‌مان را می‌گیریم و فقط می‌گوییم که ابتدای مسیر شاید برای مقایسه زود باشد.

به پیشنهاد کمیل در یک موکب کاشانی که خاکشیر و شربت‌های دیگر می‌دهند می‌ایستیم. مردی که شربت می‌‌ریزد در آن فشار جمعیت تشنه می‌پرسد که برایان مجرد است یا متأهل. برایان با لبخند می‌گوید همه‌ی دوست‌دخترهای قبلی‌اش از دستش عاصی شده‌اند و الان با کتاب‌ها بیشتر رابطه دارد. طوری که بقیه نشنوند حرفش را برای مرد ترجمه می‌کنیم و او هم می‌خندد. می‌گوید بیا ایران خودم برایت کلاس بگذارم. بعد فواید پنج مدل شربت را برایمان توضیح می‌دهد و برایان بخشی از این توضیحات را در موبایلش می‌نویسد که انگیزه‌ی مرد را برای توضیح دادن بیشتر می‌کند. نهایتاً هم شربت ترکیبی عرق بیدمشک و نسترن را برمی‌دارد. همین‌طور که شربت می‌خورد، انگار برای اولین بار متوجه چیزی شده باشد می‌گوید‌ راستی چطور است که من از دیروز تا حالا خارجی‌های خیلی کمی دیدم؟ تازه آ‌ن‌ها هم عمدتاً شیعیان مهاجر آن کشورها بودند. واقعاً به نظرتان شعار «اربعین یک راهپیمایی جهانی‌ست» اغراق‌آمیز نیست؟

به پیشنهاد کمیل در یک موکب کاشانی که خاکشیر و شربت‌های دیگر می‌دهند می‌ایستیم. مردی که شربت می‌‌ریزد در آن فشار جمعیت تشنه می‌پرسد که برایان مجرد است یا متأهل. برایان با لبخند می‌گوید همه‌ی دوست‌دخترهای قبلی‌اش از دستش عاصی شده‌اند و الان با کتاب‌ها بیشتر رابطه دارد!

این نگاه برای من و کمیل جدید نیست و توضیح می‌دهیم که قبول داریم افراد شبیه خود برایان خیلی کم‌اند و در این خیل جمعیت میلیونی به چشم نمی‌آیند ولی پیام حرکت امام حسین جهانی‌ست و ما دوست داریم این پیام را به گوش ملت‌های مختلف برسانیم.

نزدیکی‌های ظهر می‌رسیم به موکبی پاکستانی که ظاهراً بین‌المللی‌تر از بقیه است و زائران در آن می‌توانند زیر پرچم کشورهای خودشان عکس یادگاری بگیرند. برخورد گرم بچه‌های موکب، برایان را راضی می‌کند زیر پرچم کانادا عکسی بگیرد. بعد وای‌فای را برای برایان راه می‌اندازند و او هم، مثل ماهی از آب بیرون‌افتاده‌ای که دوباره به تنگ بیندازندش، با چت مختصری با هم‌نژادهای خودش و اعلام خبر سلامتی‌اش جان تازه‌ای می‌گیرد. ولی همچنان دنبال خارجیِ واقعاً خارجی می‌گردد. از موکب که بیرون می‌آییم برایان می‌گوید انتظار خارجی دیدن در این مراسم انتظار به‌جایی نیست. برای بیشتر توریست‌های خارجی فان و امکان رقصیدن و نوشیدن مسئله‌ی مهمی‌ست که در این مراسم از آن‌ها خبری نیست. بعد خودش با خنده می‌گوید البته شاید چایی برای شما حکم نوشیدن داشته باشد و شاید حتی سینه زنی حکم رقصیدن ولی خب، برای توریستی که فقط ناظر بیرونی‌ست، حتی اگر خیلی ماجراجو و مشتاق کشف فرهنگ‌های دیگر باشد، بیشتر از یک روزش خسته‌کننده است.

می‌گوییم پس خسته شدی؟ فکر کنیم در آن شربت چیزی ریخته بودند. می‌ایستد و همان‌طور که از یک تابلوی روزشمار نابودی اسرائیل عکس می‌گیرد، می‌گوید می‌دانی؟ شناخت ادیان و جوامع مثل علوم مهندسی نیست که همه‌ی حقیقت را بشود لابه‌لای کتاب‌های بشری و نتیجه‌گیری‌های مقالات علمی درک کرد، آن هم با عینک آدم‌هایی که حتی اگر مغرض و دست‌نشانده‌ی دولت‌ها نباشند، بسیاری از مقدمات و پیشینه‌های فرهنگی تشیع را ندارند.

می‌گوید می‌دانی؟ شناخت ادیان و جوامع مثل علوم مهندسی نیست که همه‌ی حقیقت را بشود لابه‌لای کتاب‌های بشری و نتیجه‌گیری‌های مقالات علمی درک کرد.

تا عصر بحث‌‌مان کم‌کم از تب و تاب می‌افتد اما خواب مختصر و خنکای دم مغرب‌ برای سربه‌سر برایان گذاشتن شارژمان می‌کند. مثل هر ایرانی دیگری، اولین موضوع شوخی‌مان ازدواج است. برایان هم پی شوخی را می‌گیرد که اساساً هدفش از تحمل سختی‌های این سفر نه شناخت یک مذهب جدید،‌ بلکه پیدا کردن یک زن خاورمیانه‌ایِ کدبانو بوده.

بعد مغرب، تا به خودمان بجنبیم، موکب‌ها پر شده‌اند. موکب‌داری متوجه اضطرار ما می‌شود و پشت‌بام خلوت موکب قدیمی‌اش در میان نخلستان را پیشنهاد می‌دهد. پتوها را بر می‌داریم و اثاث‌مان را کنارمان می‌گذاریم و سه‌تایی زیر آسمان دراز می‌شویم. کمیل می‌گوید آخرین باری که این‌طوری خوابیده ده سال پیش خانه‌ی مادربزرگش در یزد بوده که نصفه‌شب پیرزن بنده‌خدا سکته می‌کند و از آن به بعد، قید روی پشت‌بام خوابیدن را می‌زند. من می‌گویم آخرین بارم روی صندلی‌های ایستگاه قطاری در آلمان بوده که پول‌هایم را زده بودند. برایان هم می‌گوید آخرین باری که این‌طوری خوابیده توی یک اقامتگاه بومگردی در عمان بوده که برای هر شبش چهارصد دلار داده. بعد می‌پرسد غیر از اربعین، این‌جا را کرایه نمی‌دهند؟ و قبل جواب گرفتن،‌ خوابش می‌برد.

صبح بعد از اذان راه می‌افتیم. خوشبختانه صبحانه‌ها گیاهی‌اند و بیشتر به مذاق برایان خوش می‌آیند. در طول راه، دوربین برایان بیشتر سمت بنرهای رنگارنگ آیت‌الله‌ها و شهدای عراقی می‌چرخد تا سمت چایی‌ها و خوراکی‌ها.

وسط راه می‌فهمیم که پاهای برایان بدجور تاول زده و صدایش را در نمی‌آورده. در موکب درمانی نسبتاً شلوغی می‌ایستیم. می‌پرسیم به نظرت این همه آدم این همه سال این سختی‌ها را برای حمایت از یک حزب سیاسی کشیده‌اند یا از سر عادت یا چیز دیگر؟ پزشک جوان ایرانی هم که دارد به پای برایان پماد می‌زند به انگلیسی می‌گوید شاید هم برای چایی وغذای مجانی این همه هزینه می‌کنند. برایان که به خاطر دردش حال شوخی ندارد می‌گوید هنوز به نتیجه‌ی دقیقی نرسیده‌ام. فقط می‌دانم این‌ها که گفتید نیست.

برایان همچنان اصرار به پیاده‌روی دارد و تا ظهر، به خاطر حالش،‌ آهسته ولی پیوسته‌ می‌رویم. برای سفیر سرزمین یخبندان، گرمای ظهر این‌جا کلافه‌کننده است. برای استراحت و نفس تازه کردن، نزدیک موکب بزرگ کویتی‌ها که غذای گیاهی ــ‌لوبیا‌ــ هم دارند می‌ایستیم. شلوغ است و همه جور ملیتی در صف غذایش ایستاده‌اند تا بعد از چند روز غذاهای نسبتاً تکراری تنوعی ایجاد کنند. داوطلب می‌شوم و دوربین و وسایل را زیر چادر بزرگ موکب کنار برایان و کمیل می‌گذارم و می‌روم در صف غذا می‌ایستم. تا برگردم می‌بینم که برایان و کمیل از هوش رفته‌اند. موبایل برایان که لابد داشته عکس‌هایش را مرور می‌کرده هنوز دستش است و کمیل هم با دهان نیمه‌باز خوابش برده. هر دو چفیه‌های خیس‌شان را پهن کرده‌اند روی پیشانی‌شان. دلم نمی‌آید بیدارشان کنم. نان و ظرف لوبیا را روی کیسه‌ام می‌گذارم و خودم هم از هوش می‌روم.

با صدای نگران «عباس پاشو بدبخت شدیم» از خواب می‌پرم. خیس عرق شده‌ام و کمی طول می‌کشد تا یادم بیاید کجا هستیم. برایان و کمیل و چند مرد دیگر دارند وسایل‌مان را زیر و رو می‌کنند و دنبال چیزی می‌گردند. یکی از مردها از من می‌پرسد «آقا شما قبل خواب موبایل این دوست‌مون رو ندیدی؟» حیرت‌زده به کمیل نگاه می‌کنم:‌ «نیست»؟

به نشانه‌ی نفی سری تکان می‌دهد. خشکم می‌زند. پشت لنز و دوربین تکان‌نخورده، برایان آفتاب‌سوخته را می‌بینم که به وضوح بغض کرده و دارد حصیرهای موکب را بالا پایین می‌کند. می‌گویم دستت بود که. می‌گوید تو هم دیدی دستم بود؟ پس چرا لنزها را نبرده؟

با صدای نگران «عباس پاشو بدبخت شدیم» از خواب می‌پرم. خیس عرق شده‌ام و کمی طول می‌کشد تا یادم بیاید کجا هستیم.

و بعد، بدترین حدسی را که هیچ کس نمی‌خواهد به زبان بیاورد خودش می‌گوید «اگر دزدیده باشند، چطور می‌خواهیم در این جمعیت میلیونی دزد را بگیریم؟»

خبر گم شدن یک موبایل، آن هم موبایل یک خارجی،‌ مثل بادی سوزان چهل پنجاه نفری را که در چادر بزرگ استراحت می‌کنند به جنب‌وجوش درمی‌آورد. همهمه زیاد می‌شود و هر کسی حدسی می‌زند. هیچ کس نمی‌خواهد خاطره‌ی‌ تلخی از این حرکت مقدس در ذهن جوان بماند. یکی می‌گوید من یک گوشی ساده‌ی اضافه دارم و دیگری می‌گوید همین‌جا همه پول جمع کنیم و برایش گوشی بخریم. خیلی‌ها موافقند. برایان می‌گوید مسئله موبایل نیست، مسئله عکس‌های توی گوشی‌ست. یک خبرنگار لبنانی دوربین‌به‌دوش به انگلیسی می‌گوید «این رفیق شما که عکاسه، همه‌ی عکسا و فیلمای منم مجانی مال شما.» برایان کمی عصبی‌تر می‌گوید نه،‌ مسئله عکس‌هایی‌ست که با نگاه من گرفته شده. دوباره مردم به جنب‌و‌جوش می‌افتند. یکی وای‌فای می‌دهد که برایان به واتس‌اپش زنگ بزند. گوشی خاموش است. برایان می‌پرسد این راهپیمایی پلیس ویژه‌ای ندارد؟

کمتر کسی به این سؤال برایان فکر کرده و سکوت همگانی ما نیازی به ترجمه ندارد. یکی می‌گوید اصلاً شاید نیروهای امنیتی به برایان شک کرده باشند که نکند جاسوس باشد. خبر بیرون می‌رود و پای صاحب میانسال موکب بزرگ کویتی‌ها و دو سه نفر دیگر را هم به چادر باز می‌کند: «بابت اتفاقی که افتاده متأسفم. الان دو‌سه‌تا از بچه‌ها رو فرستادم از موکب اشیای گم‌شده آمارشو بگیرن. هر کمکی از ما برمیاد بفرمایید.»

استعلام از موکب گمشده ها هم فایده‌‌ای ندارد. کم‌کم همه دوباره راهی می‌شوند. لعن و نفرینی به کسی که این کار را کرده می‌فرستند و از چادر بیرون می‌روند. برایان می‌رود یک گوشه‌ی چادر. اولش فکر می‌کنیم می‌خواهد دنبال گوشی بگردد. اما می‌بینیم که مهری برمی‌دارد و می‌ایستد به نماز، آن هم دقیقاً مثل ما. توجه هفت هشت نفری که توی چادر مانده‌اند جلب می‌شود «این مگر شیعه‌ست؟» با کمیل مات و مبهوت مانده‌ایم که درون این جوان دارد چه اتفاقی می‌افتد. من مهمان خدای شما بودم و حالا هم مثل خودتان نیایش می‌کنم تا از او کمک بخواهم؟ یا اگر دین شما حق است باید گوشی من پیدا بشود؟ خبرنگار لبنانی می‌خواهد دوربینش را روشن کند اما جلویش را می‌گیریم. نماز برایان تمام می‌شود و حالت دعا می‌گیرد. کمیل می‌گوید «‌معلومه خدا داره چی‌کار می‌کنه؟»

عکس های آفتابی برایان ساندرز بریان سندرز سفرنامه اربعین پیاده روی کربلا روایت مستند سفرنامه کانادایی به عراق

برایان می‌آید سمت ما. می‌گوید برویم؛ به هرحال این بخشی از تقدیر من بوده که خدا خواسته. اولین باری‌ست که کلمه‌ی «خدا» را از زبانش می‌شنویم. ادامه‌ی راه‌مان تا دو سه ساعتی به سکوت می‌گذرد. به برایان می‌گویم هر جا سوژه‌ای دیدی بگو که دوربین را بدهم دستت. تشکر می‌کند اما هیچ جا ازم دوربین نمی‌خواهد.

شب زودتر به موکبی می‌رویم تا خستگی روز دردناک را بگیریم. نصفه‌شب که بیدار می‌شوم می‌بینم برایان بیدار است و به سقف خیره شده. متوجه بیدار بودنم که می‌شود بی‌مقدمه می‌گوید «می‌دونی عباس؟ دزدی که موبایل منو برده دنبال پول نبوده، وگرنه هم لنز تو اون‌جا بود و هم موبایل گرون‌‌تر کمیل. شاید منو زیر نظر داشته. به‌هرحال پیدا کردن حقیقت هزینه داره و دور هر چیز هزینه‌داری هم دزد فراوونه. نمی‌دونم. شبت به خیر.» گیج خواب و حرف‌های برایان، شب‌به‌خیرش را جواب می‌دهم.

فردا در طول مسیر برایان سرحال‌تر است و خودش دوباره بازی پرسیدن عبارات فارسی کاربردی را شروع می‌کند. درباره‌ی حرف‌های دیشب برایان به کمیل گفته‌ام و معلوم است که کنجکاوی‌اش دارد از حس احترامش به عقاید دیگران پیشی می‌گیرد. این می‌شود که در موکبی که بساط قهوه‌ی‌ درست‌وحسابی به راه است و برایان دارد با دوربین من عکس می‌گیرد از سرکیف بودن برایان استفاده می‌کند و می‌پرسد «راستی برایان، تو دیروز مثل ما نماز خوندی چون دنبال معجزه بودی؟»

برایان می‌گوید نه. هنوز آن‌قدر چیز برای دیدن و فکر کردن دارم که نیازی به معجزه نداشته باشم، هرچند معجزه را هم دیده‌ام. فقط دعا کردم که بعد از اتفاقی که در مسیر کشف حقیقت برایم افتاده آرامم بکند و دوست داشتم این را شبیه شما از خدا بخواهم. «دوست داشتم» ‌یعنی دیگر بیشتر از این سؤال نپرسید. کمیل فقط می‌پرسد‌ «می‌شه بگی چه معجزه‌ای دیدی؟»

صدای به هم خوردن فنجان‌های قهوه یک‌بند ادامه دارد. برایان دوربین را در کیف می‌گذارد و روی فرش قرمز زیبا ولی پوسیده‌ی موکب ولو می‌شود: «اگه این اتفاق تو کشور ما افتاده بود، پلیس با همه‌ی توانش می‌اومد و مردم کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌دادن. این‌جا برعکس،‌ خبری از هیچ پلیسی نبود ولی انگار مشکل من برای همه‌ی آدمای اون خیمه مهم بود. انگار که مشکل شخصی من نباشه.  نه فقط من،‌ انگار یه چیزی تو دل این آدما هست که این‌قدر هوای مسافرای این راهو دارن. یه چیزی بیشتر از علاقه به یه اسطوره‌ی تاریخی. نمی‌دونم چیه ولی فکر کنم می‌شه اسمشو بذاریم معجزه.»

کلمه‌ها برای کمیل کاملاً ملموس‌اند و سؤال دیگری نمی‌کند. کمی آن‌طرف‌تر موکبی می‌بینیم که روی لیوان‌های چایش جملاتی از امام حسین(ع) را به انگلیسی نوشته‌اند و سردرشان هم به انگلیسی نوشته‌اند که ‌«بنوش و بیندیش».

انگار یه چیزی تو دل این آدما هست که این‌قدر هوای مسافرای این راهو دارن. یه چیزی بیشتر از علاقه به یه اسطوره‌ی تاریخی.

برایان می‌گوید «فکر کنم با دوربین تو بتوانم از دور هم عکس‌های خوبی از لیوان‌ها بگیرم» و می‌رود.

از دور می‌بینیم که صاحب موکب تحویلش می‌گیرد و بعد می‌بردش داخل موکب تا بتواند عکس‌های بهتری بگیرد.

برایان لیوانی را به یادگار برمی‌دارد که رویش به انگلیسی این جمله‌ی منتسب به امام حسین(ع) را نوشته‌اند: «عقل جز با پیروى از حق، کامل نمى‏شود».

نزدیکی‌های غروب، موکبی که پرچم چند کشور را دارد چشم‌مان را می‌گیرد. سردر موکب اسم گروه مستندساز مشهوری را می‌بینم که نگاه جالبی به مسائل بین‌المللی شیعه دارند و پیشنهاد می‌کنم شب را آن‌جا بمانیم. جمعیت داخل موکب‌ها به انبوهی شب‌های قبل نیست. با این حال، کمیل برای این‌که آن‌هایی که بعدتر هم می‌آیند هم جایی پیدا کنند خودش را روی پتویی یک‌متری می‌چپاند و از خستگی غش می‌کند. چند نفر از اعضای موکب که متوجه می‌شوند انگلیسی صحبت می‌کنیم، برایمان شیرکاکائو می‌‌آورند. وقتی می‌فهمند برایان کانادایی‌ست سریع می‌پرسند «شما همانی نیستی که گوشی‌ات در موکب کویتی‌ها گم شده؟» برایان که از سرعت انتقال خبر در این شبکه‌ی مردمی حیرت کرده می‌گوید «خدایا».

مسئولین موکب به او پیشنهاد می‌دهند برای چک کردن ایمیل‌ یا کارهای اینترنتی‌اش از لپ‌تاپ و اینترنت آن‌ها استفاده کند. برایان هم ازخداخواسته مشغول می‌شود و رفته‌رفته رنگ و رویش باز می‌شود. وسط کار، انگار که چیز جالبی دیده باشد، می‌گوید «نه» و صدایم می‌زند تا نگاهی بیندازم.

ایمیلی به تاریخ همان روز است که بالای آن عکس دختر جوانی‌ست:

«سلام برایان، نمی‌دانم این پیام را به‌موقع خواهی خواند یا نه. به واتس‌اپت هم زنگ زدم ولی خاموش بود. به هر حال، من آنجلا هستم، دانشجویی از مونترآل که همراه چند دوست ایرانی مقیم کانادا به کربلا آمده‌ام. دوست مشترکی اتفاقی به من گفت تو هم این‌جایی. اگر جایی برای اقامت پیدا نکردی ما نزدیکی‌های مقبره‌ی حر در فلان خیابان و فلان آدرس در خانه‌ی بزرگی اقامت کرده‌ایم و دست‌کم تا فردای اربعین این‌جا هستیم. حتماً جواب ایمیلم را بده. موفق و سلامت باشی.»

در اولین واکنش، می‌گویم «این هم زن ایده‌آل زندگی.»

برایان هیجان‌زده می‌گوید «بی‌خیال. چی می‌گی؟ این‌که یک نفر دقیقاً با شرایط مشابه من پیدا شده معرکه نیست؟ من باید این آدم رو ببینم و تجربه اش را بشنوم.»

جواب ایمیل را می‌دهد و آدرس را در دفترچه‌ای یادداشت می‌کند و هیجان‌زده از یافتن گونه‌ای مشابه در سرزمینی غریبه سعی می‌کند بخوابد.

صبح که بیدار می‌شویم هلیمی دست برایان می‌دهیم و خدا را شکر می‌کنیم که آخرین روز پیاده‌روی ماست. حالا می‌توانیم آرام‌تر برویم و مسیر را بیشتر حس کنیم. هر فرصتی که پیدا می‌کنیم، بحث با برایان را از سر می‌گیریم چون بیشتر از ادعاهایش و تسلط عجیبش روی متون اسلامی ــ‌مثل کتاب‌های ملاصدراــ شیوه‌‌ی بحث کردنش ما را به وجد می آورد. با وجود هیاهوی مسیر، برایان تک‌تک کلمه‌هایش را با دقت انتخاب می‌کند و با همان دقت هم حرف‌های ما را می‌شنود و می‌پذیرد یا رد می‌کند. خیلی وقت‌ها هم راحت می‌گوید «درباره‌اش تحقیق نکرده‌ام و نظری ندارم.» تقریباً بعد از هر ادعایی تأکید می‌کند این چیزی‌ست که من فهمیده‌ام و ممکن است کامل نباشد. یک بار، وقتی کمیل می‌گوید کشورهای اروپایی قطعاً از ساخت بمب هسته‌ای بدشان نمی‌آید، برایان می‌گوید کدام حکومت اروپایی؟ چطور این‌قدر مطمئنی؟ رفته‌ای و دیده‌ای؟ یا گزارش مستندی خوانده‌ای یا داری تاریخ را تعمیم می‌دهی؟ چون همین ادعاهای بدون تحقیق را عوام کانادا درباره‌ی ایران هم دارند.

بعدها به کمیل می‌گویم کاش می‌شد به عنوان استاد مدعو بیاوریمش ایران و یک درس چهارواحدی با عنوان «اصول حفظ قول سدید در بحث‌های شدید» بدهیم دستش و ملت را در حوزه و دانشگاه نجات دهیم.

ظهر، سردر موکبی خوش‌نویسی‌های اسلامی چشم برایان را می‌گیرد و پیشنهاد می‌دهد داخل موکب برویم. داخل موکب، پیرمردی که قیافه‌ای آشنا و ریش‌های تقریباً فرفری دارد و شلواری خاکی پوشیده با دو سه جوان روی زمین نشسته‌اند و چایی می‌خورند. پیرمرد می‌ایستد و خوشامد می‌گوید و خودش برای ما چایی می‌آورد. جوانان به انگلیسی از برایان درباره‌ی آشنایی‌اش با خوش‌نویسی اسلامی می‌پرسند. می‌گوید خوش‌نویس‌های مصری را می‌شناسد ولی درباره‌ی ایرانی‌ها هنوز سرچ نکرده. جوان‌ها می‌گویند سرچ نمی‌خواهد، استاد نجابتی را داری می‌بینی دیگر. تازه دوزاری‌مان می‌افتد که کنار خود ایشان  ــ‌که از بزرگان خوش‌نویسی و طراحی هستند‌ــ نشسته‌ایم. مجدداً خوش‌وبش می‌کنیم و داستان برایان و علایقش را توضیح می‌دهیم. استاد نجابتی یک برگه از خوش‌نویسی‌های نام امام حسین را به برایان هدیه می‌دهد. برایان هم اجازه می گیرد با استاد عکس بیندازد. بعد، با سربندی که جوانان موکب به سرش بسته‌اند از موکب بیرون می‌آییم.

برایان پیشنهاد می‌دهد قبل از تاریکی وارد کربلا شویم تا هم بتواند حال‌وهوای شب اربعین را ببیند و هم به گروه همشهری‌هایش برسد. کمیل به‌وضوح خسته است و می‌گوید اگر می‌خواهیم زودتر برسیم می‌توانیم تاکسی بگیریم. برایان پیشنهاد را رد می‌کند و زیر تابلوی «۱۰ کیلومتر تا کربلا» می‌ایستد و کنار افسر عراقی مسلحی عکس می‌گیرد.

کمی جلوتر که می‌رویم، برایان می‌ایستد تا پانسمان تاول‌هایش را محکم کند. کمیل باز می‌گوید اگر توانش را نداری، تاکسی بگیریم؟ برایان می‌ایستد و در چشم‌های کمیل نگاه می‌کند. صورتش را آفتاب‌ سوزانده و معلوم است که حرف کمیل به مذاقش خوش نیامده. نفس عمیقی می‌کشد و خیلی شمرده می‌گوید گوش کن کمیل، اگر خودت می‌خواهی تاکسی بگیری بگیر و این‌قدر به من وصلش نکن. من، با کلی دغدغه‌ی امنیتی، چندهزار کیلومتر راه نیامده‌ام که سوار تاکسی بشوم و از راننده درباره‌ی آب‌وهوا بپرسم و جمعیت را رد کنم. بعد صدایش را یک پرده بالاتر می‌برد و می‌گوید «من توریست نیستم، اوکی؟»

کمیل که جا خورده جوری «اوکی» می‌گوید که یعنی «خب بابا چه خبرته؟» برایان راهش را می‌گیرد و می‌رود که بیش از این عصبانیتش را نشان ندهد. چند متر که فاصله می‌گیرد کمیل زیر لب به فارسی می‌گوید «ولی خدایی درست حدس زدم، خیلی خسته‌ای» و بی‌صدا از خنده منفجر می‌شویم. دست‌بردار نیست و ادامه می‌دهد که «بالاخره ذخیره‌ی خواب توی پرواز قطری ته کشید.»

کمیل می‌گوید به خاطر خستگی می‌خواهد آرام‌تر بیاید و قرار می‌گذاریم ورودی کربلا، کنار موکب بزرگ عشیره‌ی بنی‌عامر، همدیگر را ببینیم. پا تند می‌کنم و بعد دوشادوش برایان بدون هیچ حرفی راه را ادامه می‌دهم.

چند دقیقه نگذشته که جمعیت فشرده‌تر می‌شود و برایان که دوباره آرام شده‌ می‌پرسد «داریم وارد کربلا می‌شیم. درسته؟»

می‌گویم بله، داریم به کربلا می‌رسیم. و بعد ترکیبی از یک چاووش قدیمی دهه‌شصتی، صدای سید آوینی و سوز آواز کریمخانی در سرم طنین می‌اندازد که می‌خواند «به کجا می‌روی؟ آرامگه یار این‌جاست». با خودم می‌گویم کاش بشود روزی این نوا‌ها را برایش بفرستم و او هم حسش را بگیرد.

ورودی کربلا مثل ورودی مشهد، قم، نجف و حتی مکه نیست که نفهمی دقیقاً کی وارد شهر شدی. نقطه‌ی مشخصی‌ست و همین به تو فرصت می‌دهد به لحظه‌ی ورود فکر کنی و از حس کردنش لذت ببری؛ پیچ نود درجه‌ای که بعدش تابلویی می‌بینی: «بلدیه کربلاء المقدسه ترحب بزوار الکریم».[۱] نمی‌دانم اتفاقی‌ست یا حساب‌شده، اما به این پیچ که می‌رسی، هیاهوی صداهای محیط و مداحی‌های گوشخراش یک‌باره فروکش می‌کند. در عوض، دود اسفند ناگهان زیاد می‌شود و قرآن‌هایی که بالا گرفته شده‌اند تا زائران از زیرشان رد شوند و آدم‌هایی که گوشه و کنار، نشسته یا ایستاده، دارند گریه می‌کنند. می‌بینم که برایان چشم‌هایش را قبل از رد شدن از زیر قرآن می‌بندد. نفس عمیقی می‌کشد و آرام از زیرش رد می‌شود. بعد، می‌ایستیم تا کمیل هم برسد.

زیر تابلویی با آیه‌ی «ادخلوها بسلام آمنین» از برایان عکس می‌گیرم. خودش هم دوربینم را می‌گیرد و چند بار جابه‌جا می‌شود تا مرد قرآن‌به‌دست، تابلوی «الی حرم الحسین»، منقل اسفند و موکبی که پرچم همه‌ی کشورهای منطقه را گذاشته را در یک قاب بگنجاند.

کنار موکب بنی‌عامر منتظر کمیل می‌مانیم. فضای سنتی و عشایری موکب توجه برایان را جلب می‌کند و از من می‌خواهد که تاریخچه‌اش را از «ابوموکب» یا همان صاحب موکب بپرسم. توضیحات پیرمرد درباره‌ی تاریخچه‌ی پذیرایی‌های یواشکی از زوار در زمان صدام و قدمت عجیب موکب برایان را آن‌قدر به وجد می‌آورد که دفترچه‌اش را از کوله بیرون می‌کشد و چیزهایی یادداشت می‌کند و با خدمه‌ی موکب سلفی می‌گیرد.

خورشید رفته‌رفته پایین می‌آید. تا وضو بگیرم، سروکله‌ی کمیل هم از دور پیدا می‌شود. برایان غیبش می‌زند و بعد با یک لیوان خاکشیر که نمی‌دانم از کدام موکب جور کرده برای مراسم دلجویی سمت کمیل می‌آید. مثل ژاپنی‌ها لیوان را دودستی به کمیل می‌دهد و به فارسی می‌گوید «به کربلا خوش آمد، آقا حاجی کمیل».

نماز می‌خوانیم و با خرمای آغشته به ارده و کنجد خودمان را تا رسیدن به حرم شارژ می‌کنیم. برایان را برای عمود سلام ــ‌اولین رویارویی افراد با گنبد امام حسین (ع)ــ  آماده می‌کنم و می‌گویم می‌توانی آن‌جا هم عکس بگیری. می‌گوید کار خودت است. وقتی می‌رسیم پیشنهاد می‌دهد بالای گاری‌ای بروم تا عکس بهتری بگیرم. (بعدها که همین عکس‌ها در سایت عتبه منتشر می‌شوند و لینک‌شان را برایش می‌فرستم، می‌گوید اگر کانادا بود حتماً بابت کپی‌رایت مکتب روی گاری نقره‌داغت می‌کردم.)

از لحظه‌ی تلاقی چشم‌های مات، گریان و امیدوار با گنبد طلایی چندتایی عکس می‌گیرم و زود پایین می‌آیم که به زیارت برسیم. می‌بینم کمیل دارد با پسربچه‌ای گریان حرف می‌زند. پسرک هفت‌هشت‌ساله شمالی‌ست و هر جور شده بهمان می‌فهماند که پدر و مادرش را گم کرده. می‌گوییم آدرس نداری؟ با حرکت سر می‌گوید نه. برایان دقیق به پسر نگاه می‌کند تا شاید راهی برای کمک پیدا کند. به برچسب پایین چفیه‌ی پسرک اشاره می‌کند و می‌پرسد این‌جا چیزی ننوشته؟ می‌خوانیم:‌ «کاروان فدائیان زینب، شهرستان صومعه‌سرا و…» بله، آدرس موکب‌شان در نجف و کربلا. پرس‌وجو می‌کنیم و می‌فهمیم موکب‌شان سمت دیگر کربلاست و دور از حرم. چند نفری که متوجه داستان شده‌اند هرکدام پیشنهادی می‌دهد. یکی می‌گوید ببرید به ستاد گمشدگان تحویلش بدهید و دیگری می‌گوید این کار نامردی‌ست و اگر خودش قرار نداشت حتماً می‌رساندش.

برایان می‌پرسد چرا ایستاده‌اید؟ می‌گوییم خب اگر بخواهیم بچه را به پدرش برسانیم دیگر تجربه‌ی شب اربعین حرم را از دست می‌دهی. متعجب می‌گوید واقعاً می‌خواهید این بچه را رها کنید که من به تجربه‌ام برسم؟ خدایا. بجنبیم که حتماً نگرانش هستند. از دور، سلامی می‌دهیم و می‌دانیم که امام هم از این کار ما راضی‌ست. همراه بچه به سمت آدرس می‌رویم. در خیابان‌های خیس و گل‌گرفته، درباره‌ی جنگل‌های روستایشان می‌پرسیم و با افتخار می‌گوید شاتوت هم دارند. برایان که می‌فهمد از کیفش یک بسته اسمارتیز در می‌آورد و به پسرک می‌دهد و می‌گوید ببین شاتوت‌های ما خوشمزه‌تر است یا شاتوت‌های شما؟ بعد نیم ساعت پیاده‌روی و سرگرم کردن پسرک، موکب محل اقامت‌شان را پیدا می‌کنیم.

در ورودی موکب جوانی ما را می‌بیند و با لهجه‌ی گیلکی فریاد می‌زند بچه پیدا شد! خیلی زود، خبر به داخل موکب می‌رسد. چند ثانیه بعد، زنی گریه‌کنان بیرون می‌دود و بچه را که همچنان دارد اسمارتیز می‌خورد در آغوش می‌کشد. مرد گیلک صاحب کاروان اصرار می‌کند شب پیش‌شان بمانیم. به برایان که می‌گوییم تشکر می‌کند و می‌گوید ترجیح می‌دهد به اقامتگاه کانادایی‌ها برود. از قسمت زنانه یک بقچه‌ی بزرگ پر از کلوچه دست‌مان می‌دهند و با تاکسی راهی موکب کانادایی‌ها می‌شویم.

به مقبره‌ی جناب حر که می‌رسیم، برایان همان‌طور که کاغذ آدرس را باز می‌کند می‌گوید یکی از لذت‌هایش در سفر به کشورهای عربی پیدا کردن آدرس‌هاست چون او را یاد بازی‌های کامپیوتری می‌اندازد. خانه‌ی قدیمی نخل‌دار را خیلی زود پیدا می‌کنیم و زنگ می‌زنیم. طولی نمی‌کشد که مرد ایرانی حدوداً پنجاه‌ساله‌ای‌ با موهای جوگندمی در را باز می‌کند و جوری که انگار از قبل منتظر مهمان بوده خوش‌آمد می‌گوید. البته با برایان چند درجه گرم‌تر و به انگلیسی روان حرف می‌زند و خودش را حاج فرهاد معرفی می‌کند. سه خانم ایرانی دیگر با دو دختربچه و چند مرد جوان هم کمی عقب‌تر در حیاط به استقبال آمده‌اند و پشت همه‌شان آنجلاست که روسری‌‌بردوش مثل پیشگویی که انتظار واقعه‌ای را داشته لبخند می‌زند. تلاقی شبانه‌ی دنیاهای غریب آدم‌هایی که در سرزمینی آشنا دور نخلی قدیمی جمع شده‌اند همه را چنان به وجد آورده که اسم‌‌و‌رسم‌ و نسبت‌ و داستان‌هایشان بی‌اهمیت می‌شود. به آنجلا که نزدیک‌تر می‌شویم، گرم سلام می‌کند و یک جمله‌ی کوتاه فرانسوی به برایان می‌گوید و هر دو می‌خندند. بعد به انگلیسی به همراهان ایرانی‌اش می‌گوید دیدید گفتم آدرس این‌جا آن‌قدر خاص است که هر کسی زنگ بزند حتماً مهمان من است.

حاج فرهاد که مشخصاً مسئول گروه است اول خودش داخل خانه‌ی نسبتاً مدرن می‌رود و بعد همه را صدا می‌کند تا پای سفره بنشینند. غذا چیزی‌ گیاهی‌ست شبیه نرگسی خودمان و با اولین لقمه‌ها سؤال‌ها هم شروع می‌شوند. اول معلوم می‌شود که حضور آنجلا در کربلا نتیجه‌ی نذر یک خانواده‌ی ایرانی مقیم کانادا بوده. نذر کرده‌اند که اگر حاجت‌شان را گرفتند یک دانشجوی خارجی علاقه‌مند به دیدن اربعین را به قید قرعه همراه تیم کانون اسلامی به کربلا بفرستند. در نهایت هم قرعه به نام این دختر بیست‌و‌یک‌ساله‌ی دانشجوی جامعه شناسی می‌افتد.

بعد حاج فرهاد توضیح می‌دهد که این‌جا خانه‌ی دوست عراقی‌اش ابواسعداست که مقیم کاناداست و قبل از اربعین این‌جا بوده و یخچالش را هم پر از مواد غذایی کرده و هر چه بخوریم اشکالی ندارد. کمیل که با خوردن غذا جان گرفته، می‌خواهد ماجرای دزدیده ‌شدن موبایل را با آب‌وتاب تعریف کند که برایان با جمله‌ی «خواهش می‌کنم ادامه نده» حرفش را قطع می‌کند. کنجکاوی حضار چند برابر می‌شود و شروع می‌کنند به حدس زدن و دست آخر، خود برایان داستان را می‌گوید. سکوت حاکم می‌شود. آنجلا بیشتر از همه جا می‌خورد و به فرانسوی چیزهایی از برایان می‌پرسد. حاج فرهاد می‌گوید حتماً پیگیری خواهد کرد. بعد بلند می‌شود و چند ثانیه بعد با یک گوشی آیفون مدل دو سه سال قبل برمی‌گردد و می‌گوید این را یدکی از خانه آورده بودیم برای روز مبادا، و با یک سیم کارت عراقی می‌گذاردش در جیب برایان. برایان که هنوز مطمئن نیست چه اتفاقی افتاده می‌پرسد خودتان لازمش ندارید؟ خانمی که ظاهراً همسر آقا فرهاد است از سمت دیگر سفره می‌گوید «از تورنتو آورده بودیمش برای راه انداختن کار زائرا. حالا هم جایی رسید که باید می‌رسید. خدا رو شکر». کمی طول می‌کشد تا برایان باور کند پای تعارف ایرانی در میان نیست. بعد هر جور می‌تواند خوشحالی قلبی‌اش را نشان می‌دهد و موبایل را روشن می‌کند.

به پیشنهاد پسرها که همگی در دانشگاه کنکوردیا ــ‌دانشگاه دیگری در شهر برایان‌ــ درس می‌خوانند، بعد از شام می‌رویم پشت‌بام. از پشت‌بام کاه‌گلی خانه، دورنمای حرم امام حسین معلوم است و خیلی نزدیک‌تر هم مقبره‌ی جناب حر. ما و مهمان‌های خارجی مشغول بازی پانتومیم و میوه خوردن می‌شویم و آقا فرهاد و خانمش رو به حرم امام حسین می‌ایستند به زیارت.

برایان در تیم حریف است و باید شارل دوگل را بازی کند که کمیل در کمتر از یک دقیقه حدس می‌زند. نوبت آنجلا که می‌شود، خیلی جدی دو لیوان چای را مثل عراقی‌ها به هم می‌زند و دستش را به نشانه‌ی تعارف دراز می‌کند. خانم‌های همسفرش خیلی سریع جواب را حدس می‌زنند: ابوموکب.

حاج فرهاد که می‌داند همه چقدر خسته‌اند خانم ها را برای خواب پایین می‌فرستد و ما مردها می‌مانیم و پشت‌بام و چند پتو. آخرین چیزی که می‌شنوم بحث برایان با کمیل و باقی پسرها درباره‌ی وضع سیاسی عراق در اربعین است و بعد نمی‌دانم چگونه به خواب می‌روم.

صدای اذان عراقی از مقبره‌ی جناب حر آن‌قدر دوست‌داشتنی و بی‌نظیر است که همه‌مان را برای نماز بیدار می‌کند. بقیه‌ی ایرانی‌ها از نماز خواندن برایان متعجب می‌شوند ولی از اشاره‌های من و کمیل می‌فهمند بهتر است طبیعی برخورد کنند.

صبح که برای صبحانه پا می‌شویم از همان حیاط خانه حس می‌کنیم که که سرزمین مقدسِ بیرون خانه برای لحظات موعودش به تکاپو افتاده. برای همین، همه زود سروته صبحانه را با کلوچه‌های گیلکی هم می‌آوریم و قرارمدارها را برای بازگشت به خانه می‌گذاریم. قبل از بیرون رفتن، حاج فرهاد همه را زیر درخت نخل حیاط جمع می‌کند و به انگلیسی کمی حرف می‌زند. درباره‌ی تاریخچه‌ی روز اربعین توضیح می‌دهد و می‌گوید وقت فضیلت زیارت اربعین وقتی‌ست که خورشید بالا آمده باشد و قبل از اذان ظهر طلایی‌ترین وقت است. بعد اضافه می‌کند در راه خانه تا حرم خوب به این فکر کنیم که وقتی یک انسان همه‌ی وجودش را برای یک نیت مقدس فدا می‌کند ما چگونه می‌توانیم از میراثش محافظت کنیم.

بعد، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، بغل‌مان می‌کند و می‌گوید خیلی التماس دعا دارد. به برایان می‌گوییم اگر می‌خواهی با فرهاد و آنجلا و بقیه باشی اشکالی ندارد. می‌گوید همه‌ی این مسیر را با شما دیده‌ام، حالا خطای بزرگی نیست که طلایی‌ترین لحظات سفر را بدون شما ببینم؟

از حاج فرهاد و آنجلا ــ‌که چیزی شبیه پوشیه زده‌ــ و تیمش موقتاً خداحافظی می‌کنیم. با دیدن شرایط بیرون، قید تاکسی را می‌زنیم و از مقبره‌ی جناب حر پیاده به سمت حرم راه می‌افتیم. برایان که نگران است نرسیم روی گوشی جدیدش نقشه‌ی گوگل را چک می‌کند و می‌گوید اگر بخواهیم قبل از اذان ظهر برسیم باید تندتر قدم برداریم.

صداهای نوحه‌های باسم کربلایی و روضه‌های ایرانی و سینه‌زنی‌های اطراف گوش‌مان را پر می‌کنند اما می‌شود از هم تشخیص‌شان داد. در حالی که تقریباً می‌دویم از برایان که دارد با گوشی جدیدش فیلم می‌گیرد می‌پرسم همه چیز ردیف است؟ و او هم تقریباً داد می‌زند که بله، روز مناسب در جای مناسب.

به گروهی از خانم‌های عزادار پاکستانی می‌رسیم. برایان دوست دارد فیلم‌برداری کند اما منصرفش می‌کنیم. می‌پرسم راستی برایان، هنوز هم این مراسم تو را یاد فستیوال دیزنی‌لند می‌اندازد؟ می‌گوید فکر کنم هنوز دو سه ساعت برای جواب دقیق زود باشد.

به حرم که نزدیک‌تر می‌شویم می‌بینیم خیلی‌ها دارند برمی‌گردند. برایان می‌گوید نکند مراسم را miss کرده باشیم؟ برایش توضیح می‌دهیم که به خاطر زیاد بودن جمعیت، خیلی‌ها زودتر زیارت اربعین را خوانده‌اند و برخی علما می‌‌گویند حتی می‌شود زیارت را با فاصله‌ی سه روز از اربعین هم خواند. خیلی از عراقی‌ها صدها کیلومتر پیاده‌ می‌آیند اما به خاطر اذیت نشدن زوار سایر کشورها اصلاً وارد محدوده‌ی حرم نمی‌شوند و روز اربعین از وسط یا حتی از ورودی‌ شهر سلامی می‌دهند و بعد از کمی استراحت، دوباره به شهرشان برمی‌گردند. می‌گوید می‌شود وقتی برگشتیم اقامتگاه، یادآوری کنی این‌ها را در دفترچه‌ی یادداشتم بنویسم؟

جایی می‌رسیم که به خاطر ازدحام، دویدن تقریباً ممکن نیست. برایان روی گوشی ساعت را چک می‌کند و می‌گوید نیم ساعت فرصت داریم. انگلیسی صحبت کردن‌مان خیلی کمتر از قبل توجه آدم‌ها را جلب می‌کند. کمیل که رمق این دویدن‌ها را ندارد به برایان می‌گوید عباس این همه توضیح داد که بگوید تا سه روز این‌ور و آن‌ور هم مشکل ندارد، چه برسد به نیم ساعت. برایان می‌گوید خب راستش را بخواهی ــ‌ادای لحن خودش را در می‌آورد که دیروز کمیل را دعوا کرده‌ــ من توریستم. هر سه می‌خندیم و تا خنده‌مان خشک نشده برایان یک سلفی سه‌نفره می‌گیرد.

وارد خیابانی می‌شویم که گنبد از آن‌جا معلوم است. رنگ‌های پراکنده‌ یک‌باره در یک خیابان جمع می‌شوند و برایان فرصتی پیدا می‌کند که از پرچم‌های ایران و لبنان و آذربایجان تا آلمان و حتی کانادا در یک قاب عکس بگیرد. خیلی‌ها فریادزنان لبیک یا حسین می‌گویند و دسته‌ای به‌سرزنان، مثل موج دریا، جمعیت متراکم را به جنب‌وجوش در می‌آورند. برایان کمی محتاط‌تر قدم برمی‌دارد و بلند می‌گوید‌ می‌رویم چیزی شبیه کشتار بزرگ حج را تجربه کنیم. نمی‌فهمیم که شوخی می‌کند یا واقعاً ترسیده. فقط با اشاره بهش می‌فهمانیم بلند صحبت نکند هرچند نگاه‌ها و حواس زائران بیشتر از هر وقت دیگری به حرم است.

تصمیم می‌گیریم از کوچه‌پس‌کوچه برویم که خلوت‌تر است. اما ورود یک دسته تعزیه‌خوان راه را بند می‌آورد و البته برایان از این همه تنوع سوژه استقبال می‌کند. با کمیل به فارسی مشورت می‌کنیم و به این نتیجه می‌رسیم که محال است قبل از اذان به بین‌الحرمین برسیم. مسئله را به برایان که می‌گوییم قیافه‌اش شبیه شجاع‌نوری فیلم روز واقعه می‌شود، همان‌جای فیلم که از رسیدن به کربلا ناامید شده. درمانده شانه‌ بالا می‌اندازد و می‌گوید «اوکی». انگار حتی کمی اشک توی چشم‌های عسلی‌اش جمع می‌شود. بعد می‌گوید خب حالا چه باید کرد؟

دست می‌گذارم روی شانه‌اش و می‌گویم کمی جلوتر می‌رویم و بعد زیارت می‌کنیم، مثل همه‌ی مردمی که این گوشه و کنار دارند همین کار را می‌کنند. برایان چشم می‌چرخاند و آدم‌هایی را می‌بیند که بی‌صدا زیارت می‌خوانند و آرام‌تر از قبل می‌گوید باشد، همین کار را بکنیم. انگار در این چند دقیقه‌ی طلایی مانده تا اذان، تازه فهمیده این رویداد شبیه رویدادهای کشور خودشان نیست و یک اتفاق مرکزی، پرده‌برداری آنی، شمارش معکوس یا انفجار همراه با کف زدن همگانی ندارد و انفجاری هم اگر هست در قلب آدم‌های گریان ایستاده رو به حرم اتفاق می‌افتد.

چند دقیقه‌ای در سکوت پیش می‌رویم. هر سه می‌دانیم که اگر درون‌مان متوجه و متمرکز نباشد این لحظات برای ما لحظاتی توریستی خواهد بود، تازه آن هم خارج از محل اصلی رویداد و بدون اتفاقی خاص. برایان هم سرش را پایین انداخته و دیگر به اطراف نگاه نمی‌کند و مشخصاً غرق فکر است. شاید به سؤالی که حاج فرهاد پرسید فکر می‌کند، شاید به خانواده‌اش، شاید به ما، شاید به هرچیز. شاید هم اصلاً در بند این‌ها نیست و دارد همان چیزی را تجربه می‌کند که در طول تاریخ به هر کسی که به این حریم وارد شده نسیمی از آن وزانده‌اند.

روی پله‌ی مسجدی قدیمی می‌ایستیم که درش را از میان انبوه سیم‌های برق برای نماز زوار باز کرده‌اند. می‌گویم فکر کنم همین‌جا بهترین جا باشد. برایان و کمیل بدون هیچ حرفی می‌ایستند. نگاه می‌کنم. هنوز پنج دقیقه تا اذان مانده. جلوتر می‌رویم تا مردم از پشت سرمان وارد مسجد شوند. کمیل روی گوشی سابق حاج فرهاد زیارت اربعین را با ترجمه‌ی انگلیسی برای برایان باز می‌کند و بعد خودش جلو می‌ایستد و با صدای بلند شروع می‌کند: السلام علی ولی‌الله و حبیبه… صدای به هم خوردن لیوان‌ها، روضه‌های عربی نامفهوم، لبیک‌یاحسین‌ها و حتی کشیده شدن پاها روی زمین پس‌زمینه‌ی صوتی مناسبی برای فهم زیارت‌مان می‌سازند. کمیل که می‌خواند وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَهِ وَحَیْرَهِ الضَّلالَهِ، می‌بینم برایان روی پله می‌نشیند، چفیه را روی صورتش می‌اندازد و سرش را رو زانو می‌گذارد. با خودم می‌گویم لابد خسته است یا می‌خواهد در حال خودش باشد. بعد حس می‌کنم دارد گریه می‌کند. تا زیارت به آخر برسد شک به یقین تبدیل می‌شود؛ یقین پسر آشنایی که صورتش را در پوششی عربی قایم کرده و شانه‌هایش از شدت گریه تکان می‌خورد و صدای اذان ظهر مسجد صدای گریه‌‌اش‌ را در خود گم می‌کند.

نماز را در همان مسجد می‌خوانیم و یک‌راست راهی خانه می‌شویم. برایان غم و اضطرابِ از دست دادن ندارد. به راسته‌ی ــ‌به قول کمیل‌ــ «همه‌چیز‌فروشی‌های اطراف حرم» که می‌رسیم، از ما می‌خواهد روبه‌روی یک مغازه بایستیم. می‌گوید تا شما از رستوران آن ور خیابان سه تا ساندویچ فلافل سفارش بدهید من هم برای دوستانم سوغاتی می‌خرم. می‌گوییم وقت زیاد داری ها. می‌گوید مطمئن نیستم، مگر به شما نگفتم که هنوز بلیت برگشت به کانادا نگرفته‌ام؟

چند دقیقه بعد که ما ساندویچ‌ها را مثل جواهری ارزشمند در دست گرفته‌ایم تا کلم‌هایی که به‌زحمت‌ در نان چپانده‌ایم روی زمین نریزد، برایان با چند کیسه سمت ما می‌آید و می‌گوید برای دوست مسلمانم پرچم یا رسول الله خریدم و امیدوارم در فرودگاه کانادا به عنوان داعشی اعدام صحرایی‌ام نکنند. بعد دو تا بسته‌ی کوچک در می‌آورد و یکی را رو به من و یکی را رو به کمیل می‌گیرد و می‌گوید این‌ها توتم‌اند، می‌دانید توتم چیست؟ می‌گویم در فیلم اینسپشن لفظش را شنیدم، نوعی یادآور و نشانه‌ی هوشیاری و این‌جور چیزها؟ می‌گوید دقیق‌ترش این است که توتم‌ها احساسات ارزشمند برهه‌ای از زندگی شما را در خودشان ذخیره می‌کنند و در زمان لازم آن احساس را به شما برمی‌گردانند. بعد می‌گوید پس خودتان را نگه دارید و این بسته‌ها را تا تهران باز نکنید.

تازه می‌فهمیم اوضاع تاول‌های برایان بدتر شده. برای همین بدون این‌که نظر خودش را بپرسیم سوار سه‌چرخه‌ای می‌شویم. تکان‌های سه‌چرخه در خیابان‌های خاکی شهر آن‌قدر زیاد است که باقی‌مانده‌ی مفاصل و اعضای سالم‌مان هم درد می‌گیرد و می‌خندیم. راننده که متوجه خنده‌ی ما می‌شود هیجان کار را بیشتر می‌کند و ما را چند بار تا مرز واژگونی می‌برد. برایان داد می‌زند که سه‌چرخه‌سواری حتماً باید به مسابقات ورزشی دانشگاه مک‌گیل اضافه شود. من هم فریادزنان می‌گویم حالا قبل از این‌که سوار این سه‌چرخه بمیریم بگو این مراسم چقدر شبیه دیزنی‌لند بود؟

برایان می‌گوید چیزهای زیادی برای گفتن هست ولی این احتمالاً اولین مراسم جهان است که آدم‌ها در آن بدون جشن گرفتن خوشحال می‌شوند. موتور قدیمی سه‌چرخه تکان دیگری می‌خورد و برایان می‌گوید البته از این نوع هیجانات هم در دیزنی‌لند خبری نیست. بعد اضافه می کند که هنوز تحلیل روان‌شناسی نکردم ولی می‌دانم این رویداد احتمالاً ریشه‌ی جامعه‌شناسی یا سیاسی ندارد. البته این نظر من است. پریشان‌حال می‌خندد و می‌گوید واقعاً توضیح بعضی چیزها سخت است.

راننده‌ی عرب به محله‌ی قدیمی مقبره‌ی حر می‌رسد و صلواتی از ما می‌گیرد و برایان هم سعی می‌کند با لهجه‌ی عراقی صلوات بفرستد و راننده تحسینش می‌کند. موقع پیاده شدن برایان یک پنج‌دلاری به راننده می‌دهد و یک صددلاری به من. می‌گویم دلیل؟ می‌گوید بابت سایر کرایه‌ها و خرج‌ها. به شوخی می‌گویم اجازه بده بیشتر شود بعد ازت بگیرم. این زیاد است. کم نمی‌آورد و می‌گوید خب این هم برای تا آخر سفر است.

به خانه که می‌رسیم می‌بینیم همه نشسته‌اند و آنجلا دارد تعریف می کند چطور با وساطت یک خانم لبنانی موفق شده برود داخل حرم و نزدیکی‌های ضریح. می‌گوید تجربه‌ای بی‌نظیر از مواجهه با یک شور همگانی نصیبش شده. برایان هم می‌خواهد داستان خودش را تعریف کند. من و کمیل برای یک خواب مختصر شیرین به پشت‌بام می‌رویم و طولی نمی‌کشد که با قطرات باران بیدار می‌شویم.

پایین که می‌آییم همه در تکاپوی جمع‌کردن‌اند. برایان ما را کنار می‌کشد و می‌گوید ببین، مسئله‌ای هست که باید به شما بگویم. این بچه‌ها سه روز بعد از بغداد پرواز دارند و پروازشان هنوز جا دارد. می‌گویم خب؟ می‌گوید خب این‌ها امشب می‌روند سامرا و فردا به سمت بغداد حرکت می‌کنند و فکر کنم اگر با این‌ها برگردم از چند جهت به نفعم باشد و البته که خوشحال می‌شوم شما هم با ما بیایید ولی نمی‌دانم برنامه‌ی شما و این‌ها چطور است.

به کمیل نگاه می‌کنم. هنوز آن‌قدر مؤمن نیستیم که بین زیارت‌مان کنار یک خارجی و زیارت خود خودمان فرقی نباشد و هردومان دوست داریم اقلاً یک زیارت دیگر در کربلا داشته باشیم. می‌گویم اوکی، به نظر منطقی می‌آید که ما هم از این‌جا برویم.

برای این‌که قبل از تاریکی بتوانیم جایی پیدا کنیم پیشنهاد می‌دهم زودتر وسایل‌مان را جمع کنیم و نماز مغرب را در مقبره‌ی حر بخوانیم. آنجلا که متوجه می‌شود به پشت‌بام می‌آید و می‌گوید واقعاً می‌خواهید بروید؟ تعریف شما را از برایان شنیده بودم و دوست داشتم درباره‌ی ایران با شما صحبت کنم. کاش می‌شد همسفر بمانیم. امیدوارم یک روز، جایی از جهان پرمشکل، این اتفاق بیفتد. همان‌طور که بسته‌ی هدیه‌ی برایان را در کوله‌پشتی می‌گذارم به آنجلا که روی پله نشسته می‌گویم من هم امیدوارم. البته وقتی عراق سخت را توانستی بیایی، حتماً کشورهای دیگر را هم می‌توانی. می‌گوید نه، این‌طور نیست. به‌زودی در مقاله‌ام برای ژورنال دانشگاه این‌ها را می‌نویسم. مسئله فقط سختی راه و محدودیت تکنولوژی و شلوغی نیست. من تنهایی به کشورهای زیادی رفته‌ام. در این سفر هم خودم خواستم یک روز کاملاً تنها باشم. همیشه باید مراقب خودم باشم و از نگاه‌های هیز مردها فرار کنم. ولی راستش تا به حال امنیت جنسی‌ای را که در این سفر تجربه کردم جای دیگری تجربه نکرده بودم.

کاروان اعزامی مونترآل دوباره برای بدرقه دم در می‌آیند. حاج فرهاد قرآنی برای بدرقه در دست گرفته و می‌گوید ای بابا، چقدر زود، تازه داشتیم رفیق می‌شدیم. و خودش هم می‌داند که مسیرمان در این نقطه باید جدا شود. خانم حاج فرهاد یک بسته پر از خوراکی و شام و میوه‌ دست‌مان می‌دهد. شماره‌هایمان را رد و بدل می‌کنیم تا عکس‌ها را برای هم بفرستیم. آنجلا می‌گوید چقدر همه چیز روی دور تند است. کمیل می‌گوید به خاورمیانه خوش آمدید خانم.

از زیر قرآن رد می‌شویم و برایان می‌گوید تا مقبره همراه ما می‌آید و دوباره برمی‌گردد. در راه کمیل از او می‌پرسد راستی چرا نمی‌خواستی داستان دزدیده شدن موبایلت را تعریف کنم؟ می‌گوید نمی‌خواستم آنجلا این داستان را بفهمد چون هنوز نمی‌دانم تصورات و یافته‌هایش از این سفر چه بوده. کمیل به گوشی جدید برایان اشاره می‌کند و می‌گوید ولی نتیجه‌اش که بد نبود.

تا به مقبره برسیم، برایان چند پیشنهاد می‌دهد که به نقاطی از دنیا سفر کنیم و همدیگر را ببینیم. من و کمیل هم با او همفکری می‌کنیم ولی می‌دانیم این برنامه‌ریزی‌های راحت و خطی بیشتر برای شهروندان کشورهای خارجی‌ست نه ما. روبه‌روی مقبره که می‌رسیم آخرین سلفی را با پس‌زمینه‌ی گنبد مقبره‌ی حر بن یزید ریاحی می‌گیریم.

دستم را برای خداحافظی دراز می‌کنم. بعد همدیگر را چند ثانیه بغل می‌کنیم. می‌گویم چه باید بگویی؟ به انگلیسی می‌گوید خیلی چیزها. می‌گویم نه، به فارسی. کمی من‌من می‌کند و بعد می‌گوید خداحافظ، خوشحال آمدید. نه ببخشید، خوش آمد؟ ها!‌ خوش آمدید.

سرش را پایین می‌اندازد و به آن سمت خیابان می‌رود و جوری قدم برمی‌دارد که انگار تازه سفرش را شروع کرده. یک اتوبوس مخصوص زوار هم روبه‌روی مقبره‌ی حر می‌ایستد و پرده‌ی آخر دیدارمان را با غبارش تار می کند.

 

این سال‌ها روزهای بعد اربعین همیشه برایم یک بحران کمبود معنا داشته‌اند. از خواب که بیدار می‌شوم، از طنین قدم‌ها و پس‌زمینه‌ی دعا خواندن به لهجه‌ی عراقی خبری نیست. باید مدام یاد خودم بیاورم که دقیقاً چه اهداف مقدس زنده‌ای پیش رویم هستند که به خاطرشان چایم را شیرین کنم و بارهای بدقلق را روی دوش بگذارم و به سمت‌شان قدم بردارم.

بعد، ایام رفته‌رفته رنگ روزمرگی می‌گیرند و من می‌مانم و توتم‌های یادگاری مسیر که می‌گذارم جلوی چشمم باشند. از هر سال، دستاورد خاصی برایم مانده: یک سال بند پاره‌شده‌ی کوله‌ام، یک سال سنگ کوچکی که پیرمردی ادعا کرده در بازسازی حرم امام حسین آن را از زیر دست مأموران بعثی برداشته، یک سال چند دانه برنج که خادم حرم بهشان دعا خوانده، و آخری هم جعبه‌ی کوچکی‌ست که برایان در آن کلی پارچه چپانده. پارچه‌ها را یکی‌یکی کنار می‌زنم و عطری که از دست فروشنده روی پارچه‌ها جا مانده در اتاقم پخش می‌شود. می‌رسم به یک دستبند. دستبندی چرمی با طراحی قدیمی که رویش با فونت محبوب عراقی‌ها نوشته شده «ابد والله ماننسی حسینا» یعنی به خدا که هرگز حسین را فراموش نمی‌کنیم.

بعد به همه‌ی توتم‌هایی فکر می‌کنم که واقعه را در خود ضبط کرده‌اند و در این هزار و چهارصد سال مدام به خاطر هر شیعه آورده‌اند که جوشش قلبش از کجاست و با کدام نام و سرزمین آرام می‌شود.

دلتنگ‌تر که می‌شوم گاهی به صفحه‌ی چت‌هایم با برایان می‌روم. جایی که نوشته‌ام اگر هم را گم کردیم ورودی کربلا منتظر ما بمان و او هم نوشته I will.

وسوسه می‌شوم به او پیام دهم. ولی می‌دانم آدم دنیای مجازی نیست و تحمل می‌کنم تا خودش پیام دهد. آخرین بار پیام داده که موقعیت شغلی‌ای در امارات پیدا کرده و برایش خانه هم گرفته‌اند. می‌گوید حالا که همسایه شده‌ایم منتظرمان هست و توی پرانتز نوشته خانه‌اش سگ ندارد و می‌توانیم با خیال راحت نماز بخوانیم.

می‌آیم پایین‌تر و پیام‌هایمان را مرور می‌کنم. آخرین پیامی که برایش فرستاده‌ام در روز عید غدیر بوده. کلیپی‌ست از کانال همان گروه رسانه‌ای صاحب موکب که نشان می‌دهد گوته تمرین می‌کرده بنویسد‌ اشهد انّ علی ولی‌الله. برایان زیرش ایموجی تشکر گذاشته و برایم نوشته «جالب بود ولی راستش غافلگیرکننده نبود. هر کسی‌ چشم‌هایش را نبندد و اراده کند خودش حقیقت را ببیند حتماً به جای خوبی می‌رسد. به شرطی که در جستجوگری قیدهایش را کنار بگذارد.» و در خط بعدی نوشته «و بازی از جایی جالب می‌شود که می‌بیند به مسیری می‌رود که اگر خودش می‌خواست هرگز آن را پیدا نمی‌کرد، انگار که خدا دارد قدم‌هایش را به سمت‌وسوی لازم می‌برد، قدم‌های خود تشنه‌ی آزادشده‌اش را.»

———————————————————————————-

[۱] . شهرداری شهر مقدس کربلا به زائران گرامی خوش‌آمد می‌گوید.

نویسنده: عباس طهرانی