نسیم برات زاده، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، شهرام مکری جنایت بی دقت، سینما رکس آبادان، لویی فردینان سلین سفر به انتهای شب، پلاسکو بیمارستان گاندی

پچ‌پچ شعله‌ها | حواشی قد کشیدن یک ترس بر پردۀ سینما

ترس‌ها حتی اگر سال‌های سال هم به خواب رفته باشند، جایی در زندگی یقه‌مان را می‌گیرند. گاهی یک فیلم یا یک حادثه می‌تواند خون تازه‌ای به رگ ترس‌هایمان جاری کند. این پدیدارشدن مکرر ترس‌ها، همچون اشباحی بر زندگی روزمره‌مان سایه می‌اندازند. موجوداتی موهوم که بی‌سروصدا از لایه‌های زیرین مغز به بالا می‌خزند و دستان قوی‌شان را دور سرمان زنجیر می‌کنند تا منطق و استدلال را فلج کنند. اگر آن تصویر اولیۀ ترس‌مان را بی‌توجه درگوشه‌ای رها کنیم، زمانی می‌رسد که قدش از خودمان هم بلندتر شود. آن‌قدر بلند که مرز واقعیت و توهم را از افق دیدمان ناپدید کند.

سحر گلشن، جستار، زندگی میان زبان ها، ایرانی کانادایی، زبان چینی، نفیسه مرشدزاده، نشر اطراف، بی کاغذ، الهام شوشتری زاده، مریم پوراسمعیل

!Ye kam | روایتی دربارۀ تبعید، تنهایی، هویت و زبان

مهاجرت، مخصوصاً مهاجرت اجباری، مشکلات زیادی به همراه دارد که احتمالاً یکی از دشوارترین و هولناک‌ترین آن‌ها مسئلۀ زبان است. زیستن با زبان غریبه تجربه‌ای است که نگاه ما به جهان و به خودمان را تغییر می‌دهد، آن‌قدر که گویی هویت جدیدی پیدا می‌کنیم. این موضوع برای مهاجران نسل‌های دوم و سوم پیچیده‌تر هم می‌شود و گاهی به چندپارگی هویتی و سرگردانی زبانی می‌انجامد. سحر گلشن، نویسنده‌ای ایرانی‌چینی که در ‌کانادا به دنیا آمده و از کودکی در معرض چند زبان کاملاً متفاوت بوده، این بی‌وطنی، چندگانگی و سردرگمی را تجربه کرده است و در این جستار، از دو ملاقات با پدربزرگ ایرانی‌اش، حاجی، می‌گوید؛ دیدارهایی که با فاصلۀ تقریباً دو دهه و در کودکی و جوانی او اتفاق افتاده‌اند.

شرح یک مرگ عادی | روایتی از احتضار و مرگ و محرم

در تکیۀ سادات هنوز دارند روضه می‌خوانند و من تکۀ نان قندی به دست از میان زن‌های سیاهپوش رد می‌شوم که خودم را به مادربزرگ برسانم «اما بالای دارالعماره سلام کرد به ابن ‌عمش، آقا من مشتری عشق توام یوسف زهرا / ور نه سر و کاری سر بازار ندارم. هر سلامی جوابی داره. کربلا روز عاشورا وقتی اباعبدالله میان گودال تکیۀ غریبی به نیزه زد، یه وقت اطرافش رو نگاه کرد دید دشمن به سوی خیمه‌ها حمله‌ور شده، ندا داد یا مسلم‌ بن عقیل، یا حبیب‌ بن مظاهر، یا بریر، یا ظهیر.» مادربزرگ بیمارم کسی را می‌خواهد که برای مردن یاری‌اش کند. «هل مِن ناصر یَنصُرُنى؟ هل مِن مُعین یُعینُنی؟ أَمَا مِن مُغِیثٍ یُغِیثُنا لِوَجْه الله؟ چرا صدای من را نمی‌شنوید؟» صدای روضه‌خوان می‌آید «این جمله که تموم شد حسین یه نگاه کرد به این صحرا صدا زد قُومُوا عَن نَومَتِکُم. از خواب بلند شید.» دلم می‌خواهد جای مسلم، مادربزرگِ من را صدا بزند، یاری‌گر مادربزرگم باشد به وقت مرگ. یاری‌گر من زمان مردن. ما هم مثل ایوان ایلیچ به مرگ مبتلا می‌شویم اما شکل او نمی‌میریم. نه. باید فرقی باشد. ما کسی را داریم که یاری ‌کند.

ناخِش‌خانه | روایت کودکان بیماری که از بیمارستان به زندگی باز می‌گردند

آن‌قدر کوچکم که هنوز در سرم تصویری از بیمارستان شکل نگرفته. برای چه آن‌جا هستم و تا کی باید بمانم را نمی‌دانم، از بیماری و رنج هم چیزی نمی‌دانم، اما آن‌قدر بزرگم که می‌دانم بیمارستان خانه نیست. می‌دانم پدری دارم که عصرهای پنجشنبه راه می‌افتد تا با مینی‌بوس‌های کهنۀ آبی‌رنگ از جادۀ هراز بگذرد، به تهران بیاید و من را در مفید ملاقات كند. مادرم تنها یک صداست که از تلفن خانۀ همسایه عبور می‌كند تا به پاویون بخش پرستاری برسد. آن‌قدر مریضم که دیگر اسمم را صدا نمی‌زنند و آن‌قدر این مریضی مرموز و پیچیده است که کسی از آن نامی نمی‌برد. من یواش‌یواش از اوسانه به كسي که «گَتِه مریضی» دارد بدل می‌شوم؛ استعارۀ مرگم در دنیای زندگان. این را وقتی که بزرگ‌تر شدم فهمیدم، وقتی که آشنايان دور یا همسایگان قدیمی از مادرم دربارۀ سرنوشت بچۀ مریضی که دکترها جوابش کرده بودند می‌پرسند و مادرم با خوشحالیِ شعبده‌بازی که خرگوشی را از کلاه سیلندرش بیرون می‌کشد، می‌گوید «وِ هَسِه!»

چیزهایی که زنده نگه‌مان می‌دارند | زندگی زیر سایهٔ HIV

اگر دنیای بیماری‌‌ها را شبیه بازی کامپیوتری تصور کنیم، به احتمال زیاد غول مرحله‌ٔ آخرش برای خیلی‌ها ویروس HIV و ایدز است؛ اسم‌هایی چنان ترسناک که تا جای ممکن از آن‌ها دوری می‌کنیم و به دنبال شناخت‌شان هم نیستیم. اما در واقع HIV و ایدز فاصله‌ای بسیار زیاد با هم دارند و این ناآگاهی ما از تفکیک این دو، زندگی بسیاری از مبتلایان را به نابودی کشانده است. کتاب مثبت که در ژانر مموآر یا خاطره‌پردازی نوشته شده، روایت زندگی پیج راوِل از زبان خود اوست؛ دختری که وقتی به دنیا آمد، ظاهراً فرقی با باقی بچه‌ها نداشت، جز این‌که ویروسی کوچک و نامرئی در بدنش خانه کرده بود. کتاب مثبت علاوه بر این‌که داستان آشنا شدن دختری جوان با نیمه‌ٔ نامهربان وجود انسان‌ها و تلاش او برای ساختن دنیایی مهربان‌تر را به ما نشان می‌دهد، مثالی ملموس و جذاب برای درک دنیای خاطره‌پردازی است.

زنگِ زیر دست | گزارشی از مطب یک آنکولوژیست

این روزها خیلی‌ها دربارهٔ ضرورت روایت بیماری از زبان بیماران حرف می‌زنند اما روایت بیماری برای بیمار همیشه کار آسانی نیست. گذشته از دشواری توصیف دردِ جسمانی، صرف حرف زدن از تجربهٔ بیماری خیلی وقت‌ها برای بیمار آزارنده است. کلیشه‌های رایج مربوط به بیماری هم کار را سخت‌تر و حتی گاهی دردناک‌تر می‌کنند. با همهٔ این‌ها بسیاری از کسانی که بیماری، مخصوصاً بیماری‌های سخت، را تجربه کرده‌اند، دوست دارند راهی برای روایت تجربه‌شان پیدا کنند. مثلاً گروهی از ترفندهای روایی ــ از جمله استفاده از راوی سوم‌شخص برای روایت تجربهٔ خود ــ استفاده می‌کنند یا گروهی دیگر ترجیح می‌دهند با اسم مستعار بنویسند. این مطلب بی‌کاغذ اطراف نمونه‌ای است از تلاش برای نوشتن از آنچه بیماران مبتلا به سرطان در یک روز معمولی حضور در مطب آنکولوژیست‌ها تجربه می‌کنند.

ماشین زمان من | جستاری درباره‌ی تاریخ، زمان و دمانس

همیشه به ما تاریخ‌دان‌ها گفته‌اند که مطالعه‌ی جدی گذشته مستلزم فاصله گرفتن از زمان حال است. این کار، مثل هر نوع عزلت‌گزینی و فاصله‌گیری از دنیا، از رهبانیت گرفته تا حبس اجباری، می‌تواند آرامش‌بخش یا دردناک باشد. اما حالا که پدرم به‌آرامی به ‌سمت مرگ می‌رود، پایبندی به این اصل برایم دشوارتر شده. نمی‌خواهم در زمانی متفاوت از زمان او زندگی کنم.

تقاطع وصال؛ جغرافیای جنگ

برای بیشتر آدم‌‌ها جنگ از «جا»یی شروع می‌‌شود؛ برای مردم ژاپن از ویرانه‌‌های هیروشیما، برای مردم الجزایر از نخستین مناطقی که به اشغال فرانسوی‌‌ها درآمدند، برای حافظه‌‌ی تن تاریخی ما احتمالاً از خوزستان و کردستان، و برای من از خیابان انقلاب، تقاطع وصال. ما همیشه جنگ‌‌ها را با جغرافیایی که در آن شکل گرفته‌‌اند، روایت می‌‌کنیم. تمام جنگ‌‌ها را به پسوند مکان می‌‌شناسیم. بزرگ‌ترین جنگ‌‌ها را به مفهوم جهان متصل می‌‌کنیم تا عینیت بیابند و حقیقت خود را حفظ کنند. این‌‌گونه جنگ به مکان وابسته می‌‌شود و معنا می‌‌یابد، حتی اگر جنگی که از آن حرف می‌زنیم، جدال بدنی رنجور باشد با بیماری.

مادر فرشته‌های برفی | روایتِ ناباروری

برای خیلی از زوج‌ها، بچه‌دار شدن اصلاً ماجرای پیچیده‌ای نیست. چیزی است که مثل همه‌ی چیزهای عادی دیگرِ زندگی خودش اتفاق می‌افتد. اما زوج‌هایی هم هستند که برای مادر یا پدر شدن هفت خوانِ رستم را می‌گذرانند و لحظه‌هایی را تجربه می‌کنند که در تصور آدم‌های دیگر هم نمی‌گنجد. لحظه‌های نوسان میان امید و ناامیدی، انتظار کشیدن برای نتیجه‌ی این آزمایش و آن روش درمانی، و البته حرف‌های اطرافیانی که گاه ناخواسته زخم می‌زنند. این مطلب بی‌کاغذ اطراف روایتی است از زنی که برای چشیدن مزه‌ی مادری، راه دشوار و درازی را طی کرده است.