کتاب، قلبی در سینهی دیگری | سولنیت از خلوت خواندن و نوشتن میگوید
نیما م. اشرفی۱۴ آبان ۱۴۰۲
آن شیئی که کتاب مینامیم واقعاً کتاب نیست، بلکه ظرفیت بالقوهاش است، همانند صفحهی نت موسیقی یا دانهی گیاه. فقط حین خواندن است که کتاب به تمام و کمال هستی مییابد؛ و آشیانهی واقعیاش درون ذهن خواننده است، جایی که این سمفونی طنینانداز و آن دانه سبز میشود. کتاب قلبی است که تنها در سینهی دیگری میتپد. من در کودکی مدام میخواندم و بهندرت حرف میزدم، چون احساس دوگانهای به محاسنِ معاشرت، به خطرات مسخره شدن، تنبیه شدن یا رسوا شدن داشتم. تصور درک شدن و تشویق شدن، بازشناسیِ خودم در دیگری یا تصدیق شدن به ذهنم هم خطور نکرده بود و هیچ نمیدانستم که چیزی برای ارائه به دیگری نیز در خودم دارم. به همین خاطر کتاب میخواندم و کوهی از واژهها را فرومیبردم و تا سالها روزی یک رمان کودک و بعدها یک رمان بزرگسال، در هفته حدود هفت کتاب، را با ولع میبلعیدم؛ روزهی سکوت گرفته بودم و دستهدسته کتاب از کتابخانه به خانه میآوردم.
روایت اختلال روانی؛ ظرافتها و تناقضها
سردبیر۶ آبان ۱۴۰۲
یکی از مصداقهای آشکار راوی ناموثقْ راوی روایتهای اختلال روانی است. در این نوع روایتها خود روایت سرشار از عدم قطعیت است و همواره با این پرسش مواجه میشویم که چقدر میتوانیم به حرفهای راوی اعتماد کنیم. روایت اختلال روانی دو «من» متفاوت را مقابل هم قرار میدهد: منِ عاقل و منِ دیوانه. چنین روایتهایی با مقابل هم گذاشتن این دو «من» متفاوت، نشان میدهند که چگونه بخشی از هویت ما برساختهای اجتماعی است و کشمکش میان این «من»ها مرز میان مقولات مستند و ساختگی را بیثبات میکند. در این مطلب، که با بهرهگیری از کتاب ادبیات من؛ راهی به فهم خودزندگینگاری و روایتهای شخصی تدوین شده است، به بررسی روایتهای اختلال روانی و مرور مثالهایی از این نوع روایتها میپردازیم.
غرابت باشکوه یوکو تاوادا | از زبان ریوکا گالچن
مهدی محمدی۲۹ مهر ۱۴۰۲
نوشتههای تاوادا دربارهی… خب… سخت است که «چیستی»ای به نوشتههای تاوادا نسبت دهیم. اما زبان و ادراک در نوشتههای او همیشه مرکزی، غامض و پویاست. وجه مشخصهی آثار یوکو تاوادا انطباقهایی است که مخاطب نمیداند با آنها چه کند و دریافتهایی که شاید لازم باشد باورشان کرد یا نکرد. صدا و تجربهی راوی غالباً به طریقی که برای خودش هم غریبه است تغییر شکل میدهد و همهچیز تسخیرشده ــ و اغلب تا حدی خندهدار ــ احساس میشود؛ با معنایی فهمپذیر و اغلب کنایهآمیز. در بیشتر آثار تاوادا احساس میکنی در افسانهای سرگردانی که به تو تعلق ندارد. البته چنین احساسی دقیقاً همان احساس سخن گفتن به زبانی جز زبان مادری است. در واقع، این اغلب همان چیزی است که در نوشتههای تاوادا رخ میدهد.
موقعیتی به نام زندگی | هنر ظریف روایت شخصی
شوکا کریمی۱۸ مهر ۱۴۰۲
موضوع خودزندگینامهنویسی همیشه تعریفِ خود است، ولی نمیشود که تعریفِ خود در خلأ باشد. خاطرهپرداز هم مثل شاعر و رماننویس باید درگیر جهان باشد، چون درگیری تجربه میآورد، تجربه خِرد میآورد، و سرآخر، خرد، یا در واقع حرکت به سوی آن است که به حساب میآید. شاعر و رماننویس و خاطرهپرداز، هر سه، باید خواننده را متقاعد کنند که دانش و خِردی دارند و صادقانه مینویسند. نویسندهی روایت شخصی، علاوه بر اینها، باید خواننده را قانع کند که راوی موثقی هم هست.
وکیل مدافع پولاک | روایت یک معلم تاریخ هنر
فاطمه مرسلی توحیدی۸ مهر ۱۴۰۲
عادتم بود موقع درس دادن، بین ردیف صندلیهای دانشجویانم قدم بزنم تا آنهایی که ردیف آخر مینشینند به موبایلبازی یا بعد از حضور و غیاب از در انتهای کلاس جیم میزنند، کار دستشان بیاید و حواسشان جمع درس شود. با یک قدم بلند آخرین ردیف موزاییکها را طی کردم و به انتهای کلاس رسیدم. در ذهنم اطلاعات اثر را مرور کردم و مطمئن شدم چیزی از تحلیل جا نیفتاده باشد. به سمت تخته رفتم تا اسلاید بعدی را نشان دهم و همزمان دمدستیترین سؤال معلمها را پرسیدم: «سؤالی نیست؟»
یکی از بچهها با صدایی که نه آنقدر بلند بود که مطمئن شوم حتماً با من بوده و نه آنقدر آهسته که شبیه زمزمههای دانشجویان زیر گوش همدیگر باشد، گفت «این که هنر نیست.»
ژانرهای خودنگاری: روایت سوگ
سردبیر۵ مهر ۱۴۰۲
مرگ ناگهانی همسر سر میز شام بعد از چهل زندگی مشترک، جون دیدیون را بر آن داشت تا تجربهی سوگ را روی کاغذ بیاورد. روایت سوگ برای او شیوهی مواجهه با فقدان و ماتم مرگ ناگهانی همسرش و گذر از این تجربه بود؛ روایتی که نمونهی نابی از روایتگری زنانه بود، مخاطبان بسیاری یافت و حتی نمایشی اقتباسشده از آن در برادوی اجرا شد. همین مثال نشان میدهد که چگونه علاقه به روایت سوگ و اندوه روزبهروز افزایش مییابد. روایت سوگ نوعی خودروایتگری است که در آن، سوژه با بازگشت به خاطراتِ فقدان و ماتم سعی میکند این تجربه را ثبت و واکاوی کند. این مطلب بیکاغذ که با استفاده از کتاب ادبیات من تدوین شده، انواع روایت سوگ و تأثیر این ژانر بر خودنگاریهای معاصر را بررسی میکند.
اسرارآمیزترین کتاب دنیا | هشام مطر و کتابهای کودکیاش
سارا سلطانی۱ مهر ۱۴۰۲
هشام مطر سال ۱۹۷۰ در خانوادهای لیبیایی و در نیویورک متولد شد. در قاهره و طرابلس زندگی کرد و دست آخر ساکنِ لندن شد. اولین رمان مطر به نام «در کشور مردان» (۲۰۰۶) به بیست و نه زبان ترجمه شد و در فهرست نامزدهای نهایی جایزهی ادبی مَنبوکر قرار گرفت. «آناتومی ناپدید شدن» (۲۰۱۱) رمان دوم او بود و «روایت بازگشتِ» (۲۰۱۷) او ــ خاطرهپردازی هشام مطر از بازگشت به لیبی و جستوجوی رد و نشانی از پدرش پس از سقوط قذافی ــ هم برندهی جایزهی ادبی پولیتزر شد. هشام مطر پس از انتشار چند کتاب موفق بزرگسال تصمیم گرفت کتابی برای کودکان بنویسد: «نقطه میخواست فرار کند»؛ کتابی که روی سؤالهای بنیادینی دست گذاشته که همهی ما، حتی در بزرگسالی، با آنها کلنجار میرویم. در جستاری که اینجا میخوانید، هشام مطر از کتابهای دنیای کودکیاش نوشته، یا بهتر بگوییم، از اسرارآمیزترین کتاب دنیا.
همسایهی دیوار به دیوار | روایتی از مرکز نگهداری و درمان بیماران مزمن روانی
شیوا خادمی۲۶ شهریور ۱۴۰۲
خیلی از ما تابلوی «مرکز نگهداری و توانبخشی و درمان بیماران مزمن روانی» را که ببینیم، ناخودآگاه راهمان را کج میکنیم. شاید چون فکر میکنیم «آنها» خیلی با «ما» فرق دارند. خیال میکنیم آدمهایی که از قضای روزگار، ساکنِ «مرکز» شدهاند آنقدر دور و غریبهاند که نه ما راهی به دنیای آنها داریم و نه آنها راهی به دنیای ما. رضایت میدهیم به حضور دیوارهای بلندی که میانمان فاصله میاندازند و باور میکنیم که بهتر است با همسایههای دیواربهدیوارمان چشمدرچشم نشویم. اما گاهی هم آدمهایی پیدا میشوند که تسلیمِ ترس از ناشناختهها، ترس از «آنها»، نمیشوند، درِ خانهی همسایه را میزنند، با او گرم میگیرند و با یک بغل قصه برمیگردند. شیوا خادمی، عکاسِ مستندنگار، در رفتوآمدِ چندماههاش به «مرکز نگهداری و توانبخشی و درمان بیماران مزمن روانیِ توس» در جادهی قوچان دقیقاً چنین کاری کرده و در این مطلب بیکاغذ اطراف، که نمونهای است از روایتگری زنانه، دربارهی این تجربه نوشته است.
از «آلفونس اوبری» تا «الفی اتکینز» | نگاهی زبانشناختی به پدیدهی تغییر نام شخصیتها هنگام ترجمهی کتابهای خردسالان
نیلوفر کِشتیاری۲۰ شهریور ۱۴۰۲
سال پیش کتابی را از آلمانی به فارسی ترجمه کرده بودم و کار به مرحلهی ویرایش رسیده بود. در آن داستان که مخاطبانش کودکان چهار سال به بالا بودند، فقط یک اسم خاص وجود داشت که برای خوانندهی فارسیزبان کاملاً ناآشنا و دشوار بود. به ناشر پیشنهاد دادم آن اسم را با واژهای که برای کودک فارسیزبان آشنا باشد و در عین حال با تصاویر و فضای داستان همخوان باشد، جایگزین کنیم. ویراستارِ کار که از قضا در حیطهی ادبیات کودک فعال است بهشدت مخالفت کرد و گفت ناآشنا بودن اسامی خاص در کتابهای خردسالان هیچ ایرادی ندارد و طبق اصل امانتداری ما هم «باید» در نسخهی فارسیِ داستان، آن اسم را دقیقاً به همان شکل و با همان تلفظی که نویسنده نوشته است، بنویسیم. چند سال پیشتر از این ماجرا روزی در بخش کودکانِ کتابخانهی مرکزی شهر گوتنبرگ اسم «آلفونس اوبری» را برای اولین بار روی جلد کتابی با عکس پسرکی دیدم که من به اسم «الفی اتکینز» میشناختمش. آن زمان تعجب کردم و با خودم گفتم چرا اسم این شخصیت عوض شده است؟ مگر این همان «الفی» نیست؟ کمی بعد هم در یک کتابفروشی در آلمان عکس همان پسر کوچولو را روی جلد کتابی دیدم به اسم «ماجراهای ویلی ویبرگ». این چنین شد که پیِ کار را گرفتم تا ببینم بالاخره ماجرا از چه قرار است و اسم این پسرک دوست داشتنی چیست. این دو قضیه جرقهای شد برای نوشتن این مطلب.
مرگ در خاکستانهای دوان بیدار میشود
مهزاد الیاسی بختیاری۱۳ شهریور ۱۴۰۲
«عقدهی نداشتنِ آرامگاه خانوادگی از همین روستای دَوان افتاد به جانم. در دوان بود که فهمیدم آرامگاه خانوادگی چقدر مهم است. اگر از قبل بدانی قرار است با کی و کجا دفن شوی، یعنی در زندگی تنها نبودهای. تهش مطمئنی هر جای دنیا که باشی، باز هم قرار است به همانجایی بازگردی که از آن شروع کردهای. میتوانی حدس بزنی در بهار چهجور گلی اطراف قبرت در میآید. منظرهی برفی و بارانی گورت را هم از قبل دیدهای. سر و ته میل به جاودانگی هم با فکر پنجشنبهجمعههایی که اسمت سرِ زبان چهار نفر است، هم میآید. ته دلت قرص است به چیزی در این دنیا، حتی اگر آن چیزْ خانهی مرگت باشد که از قبل ششدنگه زدهاند به نامت. چگونه از بین بردن مردگانْ نگاه زندگان به حیات را لو میدهد. کی گفته بعد از مردن دیگر فرقی ندارد چطور دفن شوی؟ خیلی هم فرق دارد.» این مطلب بیکاغذ اطرافْ نسخهی کاملترِ روایت «غریبهای در سرزمین خودت» از کتاب «و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد» است که نشر اطراف بهتازگی منتشرش کرده است.












