چرا ادبیات کودک فقط برای کودکان نیست؟
مدیحه محمودپور مطلق۲۷ خرداد ۱۴۰۳
بیشتر بزرگسالان فکر میکنند ادبیات کودک و رمانهای نوجوان به دردشان نمیخورند. نگاه رایج این است که «من بزرگسال هستم و مسائل و دغدغههای بزرگسالانه دارم. مگر میشود چنین کتابهایی فایدهای برایم داشته باشند؟» با این حال، حتی اگر دیگر نوجوان نیستید، ادبیات کودک و نوجوان را نباید نادیده بگیرید. حالا بیایید موضوع را دقیقتر بررسی کنیم و ببینیم چرا میگوییم کتابهای کودک فقط برای کودکان نوشته نمیشوند.
مرثیهای برای آن جای خالی
فاطمه بهروزفخر۲۰ خرداد ۱۴۰۳
جای خالی مجسمههایی که هزاران سالِ پیش بوداییان خوشذوق بامیان در صخرهها تراشیده بودند حالیام میکرد که ما گاهی در مواجهه با فقدانهای شخصی و جمعی چارهای نداریم جز سوگواری و یادآوری مکرر اینکه ما گرچه میتوانیم با ساختنِ یادمانها یا ترمیم بقایا (مثل همان داربستهای یونسکو در بامیان که نشان از بازسازی دارند) مکان فقدان را کامل یا ناکامل پیش چشممان زنده نگه داریم، اما قدرت متوقف کردن زمان را نداریم. زمان همیشه چموشتر از آن است که بشود آن را از حرکت انداخت. زمان میگذرد، اما مکان ممکن است پابرجا بماند و خود را از خطر فراموشی حفظ کند.
خانه را با کلمه بساز | تجربهٔ مواجهه با کتاب «خانهخوانی»
عقیل بهرا۱۲ خرداد ۱۴۰۳
کتاب «خانهخوانی» تلاشی است برای مطالعهٔ خانههای دورهٔ گذار معماری تهران و بازنمایی کیفیت زندگی در آنها. نویسنده با کنار هم گذاشتن خاطرات ساکنان این خانهها و جستوجو دربارهٔ نسبت زندگی و مکان، مجموعهروایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ این افراد به دست میآورد. علی طباطبایی در این کتاب از روایت برای دو هدف استفاده میکند: یکی برای فهم رابطهٔ زندگی و خانه با شنیدن روایتهای زندگی ساکنان و دیگری برای بازنمایی و بیان مجدد برخی از آنها در کنار یکدیگر.
گسلهای خاطره | روی مرز داستان و ناداستان
سیما حجتی۵ خرداد ۱۴۰۳
خاطره همان تخیل است و تخیل همان خاطره. به گمانم ما گذشته را به یاد نمیآوریم بلکه تصورش میکنیم. ما فقط چندتایی از اجزای صحنه را با خود به آینده میآوریم و حول آنها نوعی مدل یا صحنه میسازیم که در واقع تصویر ما از گذشته است. البته مدلها کمکم مضمحل میشوند یا تغییر میکنند. و اینگونه است که ما مدام گذشتهمان را از نو شکل میدهیم.
چیزهایی که زنده نگهمان میدارند | زندگی زیر سایهٔ HIV
سردبیر۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
اگر دنیای بیماریها را شبیه بازی کامپیوتری تصور کنیم، به احتمال زیاد غول مرحلهٔ آخرش برای خیلیها ویروس HIV و ایدز است؛ اسمهایی چنان ترسناک که تا جای ممکن از آنها دوری میکنیم و به دنبال شناختشان هم نیستیم. اما در واقع HIV و ایدز فاصلهای بسیار زیاد با هم دارند و این ناآگاهی ما از تفکیک این دو، زندگی بسیاری از مبتلایان را به نابودی کشانده است. کتاب مثبت که در ژانر مموآر یا خاطرهپردازی نوشته شده، روایت زندگی پیج راوِل از زبان خود اوست؛ دختری که وقتی به دنیا آمد، ظاهراً فرقی با باقی بچهها نداشت، جز اینکه ویروسی کوچک و نامرئی در بدنش خانه کرده بود. کتاب مثبت علاوه بر اینکه داستان آشنا شدن دختری جوان با نیمهٔ نامهربان وجود انسانها و تلاش او برای ساختن دنیایی مهربانتر را به ما نشان میدهد، مثالی ملموس و جذاب برای درک دنیای خاطرهپردازی است.
به زبانی جز زبان خودم | جستاری از هشام مطر
ماهان هیربد۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
زبان یعنی ترجمه. هر واژهای که استفاده میکنیم نماد چیزی است اما هرگز نمیتواند خودِ همانچیز باشد. و مثل هر ترجمهای، اتکاناپذیری زبان، ظرافتهای متغیرش، سایهروشنها و تردیدهایش، و همهٔ شکافها و کاستیهایی که ممکن است در آن بیابیم، آن را به خطر میاندازد و به پیش میبرد و شگفتانگیزش میکند. برای همین است که نویسندهها، حتی آنهایی که هرگز از محدودهٔ زبانِ مادریشان خارج نشدهاند، کشمکشی بیسروصدا را در رابطهشان با زبان تجربه میکنند. کار روزمرهٔ نویسندهها، خواه خود را در خدمت میراثِ ملیشان ببینند و خواه خود را در سیلاب احساساتِ انسانی غرق کنند، ترجمه است. و هر جا که ترجمه هست، ترس از کجفهمی نیز حاضر است؛ ترس اینکه هیچکس تو را نفهمد. همهٔ ما میلی نهانی به نوعی سرراستی داریم، به یک زبان مادریِ واقعی، به زبانی پیشازبانی که درست به قلبِ چیزها برود و آنیترین، مبهمترین و گریزپاترین افکار و عواطف را نشان دهد. تناقض در اینجاست که چنین بیانِ بیواسطهای، اگر ممکن بود، ادبیات را کمرنگ یا حتی کاملاً منسوخ میکرد. بیان انسانی لبریز از سکوت است. همهٔ کتابهایی که عاشقشان هستیم، به توافقِ جمعیِ ما بر سر ناگفتنیها متکیاند.
خداحافظ چارلی راویولی عزیز! | یادداشتی بر «دیدار اتفاقی با دوست خیالی»
مرضیه رافع۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
فکر میکنم بتوان با کتاب «دیدار اتفاقی با دوست خیالی» از دل هر ماجرایی، به نگاه جدیدی رسید. جستارهای گاپنیک، با همهی تنوع و وسعتِ موضوعیشان، عموماً در یک مضمون اشتراک دارند: دغدغهها، ترسها و اضطرابهای برآمده از زندگی شهری مدرن، و البته گیر نکردن در این ترسها و اضطرابها و بیواهمه دوباره نگاه کردن به آنها.
زنگِ زیر دست | گزارشی از مطب یک آنکولوژیست
شیوا روشنی۲۵ فروردین ۱۴۰۳
این روزها خیلیها دربارهٔ ضرورت روایت بیماری از زبان بیماران حرف میزنند اما روایت بیماری برای بیمار همیشه کار آسانی نیست. گذشته از دشواری توصیف دردِ جسمانی، صرف حرف زدن از تجربهٔ بیماری خیلی وقتها برای بیمار آزارنده است. کلیشههای رایج مربوط به بیماری هم کار را سختتر و حتی گاهی دردناکتر میکنند. با همهٔ اینها بسیاری از کسانی که بیماری، مخصوصاً بیماریهای سخت، را تجربه کردهاند، دوست دارند راهی برای روایت تجربهشان پیدا کنند. مثلاً گروهی از ترفندهای روایی ــ از جمله استفاده از راوی سومشخص برای روایت تجربهٔ خود ــ استفاده میکنند یا گروهی دیگر ترجیح میدهند با اسم مستعار بنویسند. این مطلب بیکاغذ اطراف نمونهای است از تلاش برای نوشتن از آنچه بیماران مبتلا به سرطان در یک روز معمولی حضور در مطب آنکولوژیستها تجربه میکنند.
باغچهای کوچک برای زنهای ناپیدا | مکان در داستانهای مارگریت دوراس
فرناز خاناحمدی۱۸ فروردین ۱۴۰۳
اهمیت مکان ــ فضای داخلی خانه، جزئیات بیشمار و حتی نمای بیرون پنجرهها و آجرها ــ در آثار مارگریت دوراس انکارناپذیر است. او مکان را پارهای از اصل روایت میداند و پیوندی که میان مکان و شخصیتهایش ایجاد میکند گاهی مسیر قصه را تغییر میدهد. در همهٔ آثار او خانههای بزرگ، اتاقهای خواب، هتلها، دریاها، تالابها، خیابانها و کوچههای نیمهتاریک شهر، در ازدحام و سکوت، پارههایی ماندگار از روایتاند، تا آنجا که گاهی مکان است که قصه را به پیش میبرد. در نظر مارگریت دوراس، مکان ــ چه منظرهای طبیعی و دستنخورده باشد و چه گوشهای از خانه ــ خیالانگیز و تأثیرگذار است. مکان در نظر او فقط نقطهای جغرافیایی نیست. خانهاش انگار همهچیز است، تمام جهان.
ماشین زمان من | جستاری دربارهی تاریخ، زمان و دمانس
هدیه جامعی۴ فروردین ۱۴۰۳
همیشه به ما تاریخدانها گفتهاند که مطالعهی جدی گذشته مستلزم فاصله گرفتن از زمان حال است. این کار، مثل هر نوع عزلتگزینی و فاصلهگیری از دنیا، از رهبانیت گرفته تا حبس اجباری، میتواند آرامشبخش یا دردناک باشد. اما حالا که پدرم بهآرامی به سمت مرگ میرود، پایبندی به این اصل برایم دشوارتر شده. نمیخواهم در زمانی متفاوت از زمان او زندگی کنم.












