تفکر پیوستاری به ما امکان می‌دهد به جای مطلق بودن و صفر یا صد فکر کردن، جایی در میانه را بگیریم، تعادل پیدا کنیم و تصمیمات منطق‌تری بگیریم. این شیوه کمک‌مان می‌کند در خیلی از کارها، از مکالمات روزمره تا جدل‌های سیاسی، آرام‌تر باشیم و نظرات همدیگر را بشنویم. ضمن این‌که جلوی قضاوت‌های شخصی غیرمنصفانه را می‌گیرد و ما را واقع‌بین‌تر می‌کند. اما این مفهوم فقط معطوف به سیاست و زندگی اجتماعی نیست، بلکه می‌توان در اقتصاد و سرمایه‌گذاری هم از آن بهره برد. برای مثال در مواجهه با ریسک‌های مالی، معمولاً دو گزینه قابل تصور است: یا ترسیدن و رها کردن یا بی‌مهابا پیش رفتن. تفکر پیوستاری اما کمک می‌کند گزینۀ سومی را برگزینیم که بین این دوست و تصمیم عاقلانه‌تری به شمار می‌رود. به این شکل می‌توانیم ریسک را به حداقل برسانیم و سود بیشتری به دست آوریم.


چه متوجه باشیم یا نباشیم، ما دائماً مسائل و مشکلات را بر اساس این نظر ارزیابی می‌کنیم که هر کدام از اجزای آن در کجای یک پیوستار قرار گرفته است. این نوع ارزیابی وقتی خود را نشان می‌دهد که به طور واضح از عبارت‌های مقایسه‌ای مثل «خیلی زیاد» یا «ناکافی» استفاده می‌کنیم؛ عباراتی که دلالت بر بهترین حالت ممکن دارد و آن‌ها را به عنوان مبنای قضاوت‌هایمان به کار می‌بریم. به عبارت دیگر، «بهترین» یا مقدار درستی از یک چیز، در نقطه‌ای بین صفر تا صددرصد از یک پیوستار قرار گرفته و مقدار یا ارزش فعلی آنچه پیش روی ما قرار دارد بالاتر یا پایین‌تر از این سطح ایده‌آل است.

یکی دیگر از جاهایی که از مفهوم پیوستار استفاده می‌شود، وقتی است که قضاوت‌های هنجاری می‌کنیم و به چیزهای مختلف برچسب «خوب» یا «بد» می‌زنیم. با این‌که ممکن است این طور به نظر برسد چنین دسته‌بندی‌هایی مبتنی بر خودشان باشد («این خوب است»، «آن بد است»)، متفکر هوشمند همیشه می‌پرسد «خوب یا بد نسبت به چه چیزی؟» این‌طور فکر کردن، مستلزم تفکر عمیق دربارۀ جایگزین‌ها و امتیاز دادن بر اساس ترتیب چیزها در طول یک پیوستار یا طیف است.

اجازه بدهید اول دربارۀ این مفهوم در موضوعات غیر کسب‌وکاری عمیق‌تر شویم. وقت تفکر دربارۀ نظام‌های حکمرانی، معمولاً کشمکشی بین «آزادی فردی» و «کنترل متمرکز» می‌بینیم. با این فرض که ما با نیروهای خلاف هم روبه‌رو هستیم، می‌توانیم آن‌ها را در زمینۀ یک پیوستار درک کنیم. در یک طرف از این پیوستار که آزادی کامل و بدون محدودیت داریم، آنارشیسم را قرار می‌دهیم. در طرف دیگر که دولت تمام کنترل را به بهای آزادی‌ فردی در اختیار می‌گیرد، توتالیتاریسم را می‌گذاریم. اگر متمایل به وسط باشیم و تا حدودی به سمت آنارشیسم برویم، می‌توانیم دیدگاه‌ لیبرالیسم را بررسی کنیم. و در بخش کنترل دولتی و به سمت توتالیتاریسم، می‌توانیم فرم‌های متمرکز و رادیکال سوسیالیسم را بگذاریم.

دراگو دیمیترف، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، محمد شهرابی فراهانی، کسب و کار، سرمایه گذاریتفکر پیوستاری را می‌توان برای جستجو در خلال خطرناک‌ترین و تفرقه‌انگیزترین مکالمات هم به کار برد. قبول ندارید؟ اجازه بدهید ببینیم این ابزار چطور در بحث‌های پرحرارت و جدلی می‌تواند با آرامش کمک‌مان کند صحبت‌ها را سبک و سنگین کنیم.

موضوعی مثل سقط جنین را در نظر بگیرید. بدون توجه به تمایلات سیاسی یک نفر، عموماً بحث را باید با موضوع «حقوق بشر» شروع کرد. پیوستار مربوط به این بحث چه خواهد بود؟ در یک طرف، شما می‌توانید لقاح را قرار دهید. در طرف دیگر، می‌توانید تولد را بگذارید. سپس می‌توانید دربارۀ این‌که نقطۀ بهینۀ مطلوب برای شروع «حقوق بشر» در کجای این پیوستار قرار می‌گیرد، بحث کنید. با این صورت‌بندی، نسبت به داد و بیدادهای بی‌فایده گفت‌وگوی مفیدتری خواهید داشت. مشارکت‌کنندگان در بحث هم می‌توانند به نقطۀ دوستانه‌ای از «موافقت تا مخالفت» برسند، نقطه‌ای که هر طرف با جزییات بیشتری نظرات دیگران را درک کنند و از مغالطۀ پهلوان‌پنبه یا حملۀ شخصی اجتناب کنند.

مثال سیاسی دیگری مطرح می‌کنم: چاره‌جویی برای کووید-19 در مقایسه با کاهش پیامدهای منفی اقتصادی. پیوستار مربوط به این بحث چیست؟ مرزهای بالای و پایینی آن را به شکل بصری ترسیم کنید. در یک طرف پیوستار، می‌توانید روال معمول کسب‌وکارها را تجسم کنید که هیچ تأثیری از بیماری نمی‌گیرند و چرخ‌های اقتصاد به قیمت تحمیل فشار بیشتر به بیمارستان‌ها و افزایش تلفات همچنان می‌چرخد. در طرف دیگر این پیوستار، می‌توانید قرنطینه، نابودی تولید ناخالص داخلی، و در عین حال نجات زندگی‌ها و بردن ساختار اصلی ارتباطات انسانی به محیط مجازی را تصویر کنید.

در این جستار بیشتر مثال‌های سیاسی زده شد، به خاطر این‌که موضوعات سیاسی ذاتاً پیچیده، انتزاعی، و مبتنی بر سوگیری هستند و تفکر پیوستاری به عدم سوگیری و ملموس‌کردن بحث‌ها کمک می‌کند. اما شما می‌توانید مفهوم پیوستار را برای هر چیزی به کار ببرید؛ از بالا و پایین کردن مواد اولیه در آشپزی تا حرکت‌های جنبشی در ورزشکاران، یا حتی نگرش‌ها و احساسات در روابط.

ممکن است بپرسید که «این نگرش چطور به سرمایه‌گذاری ‌ارتباط پیدا می‌کند؟»

برای مثالی که بیشتر مربوط به تصمیم‌گیری روزانه دربارۀ سبد سرمایه‌گذاری باشد، به الگوی آشنایی فکر کنید که رفتار سرمایه‌گذار را در امتداد پیوستاری از ترس تا طمع – مرزهایی که تعیین‌کنندۀ نوسان احساسات بازار است – مفهوم‌سازی می‌کند. بعضی از بهترین ایده‌های معامله‌گری شما به احتمال زیاد ارزش خود را از این فرض می‌گیرد که احساسات بازار نسبت به یک اوراق بهادار مشخص در طرف کدام یک از این دو وضعیت قرار گرفته است. تشخیص نقطۀ مطلوب فعلی در پیوستار ترس و طمع شرط لازم برای بهره بردن از این شعار قدیمی معروف سرمایه‌گذاری است: «وقتی همه می‌فروشند، بخر و وقتی همه می‌خرند، بفروش.» به زبان ساده، شما باید بپرسید «احساس فعلی بازار در کجای دو حد نهایی ترس وحشتناک و فلج‌کننده، و طمع کور و سیرنشدنی قرار گرفته است؟»

احتمالاً به طور شهودی متوجه ارزش زیاد استفاده از تفکر پیوستاری می‌شوید. ارزیابی مرزهای بالا و پایین یک ایده، درست به اندازۀ چرخاندن دکمۀ صدای آمپلی‌فایر گیتار از صفر تا ده و برگرداندن آن به جایی در وسط، درک شما را از زمینه، احتمالات، و جایگاه نسبی یک ایده بیشتر می‌کند.

این‌که شما به طور دقیق بدانید نقطۀ مطلوب در امتداد یک پیوستار کجاست، برتری قابل توجهی در شکل‌دهی به مکالمه دربارۀ موقعیت نسبی اعتقادات جایگزین در آن پیوستار نشان می‌دهد. مهم‌تر از آن، این اطمینان را به دست می‌آورید که نقاط کور شناختی خود را به حداقل رسانده‌اید و تمام جنبه‌های مربوط به یک فرضیۀ سرمایه‌گذاری را در نظر گرفته‌اید.


نویسنده: دراگو دیمیترف

مترجم: محمد شهرابی فراهانی

منبع