خوابگاه ۱۶ آذر نامش را از خیابانی که سر نبشش بود وام میگرفت؛ آپارتمان ۱۳ طبقۀ فرتوت و تقریباً نیمهویرانی که دانشگاه الزهرا آن را برای دانشجویان متأهل، دانشجویان خارجی سایر دانشگاهها و تنبیه تنبلهایی چون ما که عمداً یا عملاً درس را کش داده بودیم در نظر گرفته بود. در این خوابگاه نه از درختان بلند پیچکپوش خبری بود، و نه از نهر آب روان. آپارتمانی بود خسته و نیمهجان با معماری پهلوی دوم که بیشتر اوقات آسانسورش خراب میشد. اگر گلستان ونک تمثیل بهشت زمینی و باغ عدن بود، خیابان ۱۶ آذر استعارهای از هرجومرج، شلوغی و زندگی شهری بود. ما وقتی از بهشت گلستان به جهنم خیابان تبعید شدیم این را فهمیدیم که «افسوس! انسان قدر سعادت را نمیداند، موقعی میفهمد که آن را از دست داده است.»
روایت اول: تبعید
اگر آدم ابوالبشر با تمنای حوا از بهشت رانده شد و به زمین هبوط کرد، اگر با خوردن آن میوۀ ممنوعه که بسیاری آن را دانایی و خودآگاهی دانستهاند از موقعیت خویش آگاه شد و باعث حیرانی و سرگردانی فرزندانش در این عالم شد، ما هم که فرزندان خلفش بودیم آنقدر مشغول حفاری در عمیقترین لایههای وجودمان شدیم که عاقبت از گلستان به خیابان پرتاب شدیم. گلستان بیشتر از آنکه استعارهای از بهشت باشد، بخش کوچکی از املاک و باغ مصفای حسن مستوفیالممالک بود که در روزگار قاجار به نام باغ مستوفی وقف عام شد تا تابستانها محل اطراق مردمی باشد که برای زیارت امامزاده داود هفتهها در راه بودند و خیالشان تخت بود که میتوانند در میانۀ راه، در خنکای سایۀ درختان بلند این باغ، روزها و چه بسا هفتهها بیاسایند و از آب گوارا و تیز قنات بنوشند و از میوههای جالیز بخورند و درنهایت به زیارت نائل شوند.
من دقیقاً در هجده سالگیام در دهۀ ۷۰ تحقق وعدههای خداوند به مؤمنانش را بر روی زمین دیدم، تصویری بدون روتوش از آیۀ «جنات تجری من تحت الانهار» که با قبولی در دانشگاه الزهرا به من نشان داده شد. در تتمّۀ باغی که سالها پیش وزیرالوزرا برای ساختن مدرسۀ عالی دختران به رضا شاه هبه کرده بود، چهار بلوک چهار طبقه با نمای آجری زردرنگ ساخته بودند و از قضا برای هر کاری اعم از رختشورخانه تا آشپزخانه، سالن مطالعه و اتاقها دست و دلبازی زیادی به خرج داده بودند.
این خوابگاه یک سرش از «گلستان ۱» به باغ نو وصل میشد و سر دیگرش در «گلستان ۴» به مدرسۀ عالی راهآهن میرسید، مدرسهای که سالها متروک مانده و در آخرین ایستگاهش قطاری برای همیشه متوقف شده بود و چشماندازی سوررئالیستی برای ما ترسیم میکرد. البته که چنین چشماندازی با تصویر تهران، زمین تا آسمان فرق داشت. فاصلۀ دانشگاه تا گلستان به اندازۀ شیب تندی بود که از میدان ده ونک شروع میشد و با چند تعمیراتی، یک کیوسک روزنامهفروشی و بقالی کوچک و مهربانی به نام علیآقا تمام میشد. به خاطر فاصلۀ نسبتاً زیاد خوابگاه از مرکز شهر و کوچه باغهای خلوت منتهی به خوابگاه -خصوصاً در پاییز و زمستان – تمام حیات دانشجویی ما به خوابگاه و دانشگاه محدود میشد، در واقع ما با قبولی در این دانشگاه و سکونت در گلستان از شهرستان به تهران نیامده بودیم، ما از شهرمان به روستایی خوش آبوهوا تبعید شده بودیم. با آنکه میدانستیم «ما در آنجا در جهان واقعیت زندگی نمیکردیم» اما از شوخیهای مردم نسبت به دانشگاهمان عمیقاً آزرده میشدیم، در آن سالها تصویر دانشگاه ما در ذهن اغلب مردم شبیه به صومعۀ متروکی بود که خواهران راهبۀ تارک دنیا با رداهای بلند سیاه در آنجا درس میخواندند. چیزی شبیه به آنچه که آلبا دسس پدس در رمان هیچیک از آنها باز نمیگردد تصویر کرده بود، زندگی دختران دانشجویی که در آغاز جنگ جهانی دوم در صومعهای شبانهروزی زندگی میکردند و برای کسب تجربههایی چون عشق، آزادی و رهایی زیر نگاه سنگین راهبههای نگهبان در تقلا بودند و از ترس فاشیسم شبها به هم پناه میآوردند.
ما نیز چون امانوئلا، وینکا و اکسینا عاقبت از آن خوابگاه با ترس و تردید جدا شدیم و هیچوقت به آنجا بازنگشتیم، چون در اواخر دهۀ ۷۰ دانشگاه مثل خمیری که خمیرمایۀ زیادی به آن زده باشند، ور آمد و به بهانۀ گسترش رشتههای جدید و راهاندازی دورههای تحصیلات تکمیلی پهن و پهنتر شد. طبیعیست نانوایی که این خمیر شل و ول را با وردنهاش پهن میکرد، یک جایی حساب کار از دستش دربرود و خمیری نازک توی تنور بچسباند و یا نانی فطیر و خمیر دست مردم بدهد. درست در همین زمان بود که زمزمههای کارآفرینشدن دانشگاهها و پژوۀ مالیشدن آموزش عالی به بهانۀ تأمین هزینههای سرسامآور آن آغاز شد و دامن ما را هم گرفت. برای اولین بار دانشجویان روزانه را به دلیل طولانیشدن سنوات تحصیلی از گلستان به خوابگاه ۱۶ آذر فرستادند.
خوابگاه ۱۶ آذر نامش را از خیابانی که سر نبشش بود وام میگرفت؛ آپارتمان ۱۳ طبقۀ فرتوت و تقریباً نیمهویرانی که دانشگاه آن را برای دانشجویان متأهل، دانشجویان خارجی سایر دانشگاهها و تنبلهایی چون ما که عمداً یا عملاً درس را کش داده بودیم برای تنبیه در نظر گرفته بود. در این خوابگاه نه از درختان بلند پیچکپوش خبری بود، و نه از نهر آب روان.
خوابگاه ۱۶ آذر آپارتمان خسته و نیمهجانی بود با معماری پهلوی دوم که بیشتر اوقات آسانسورش خراب میشد و تقریباً هیچ برنامۀ فرهنگی و یا مذهبیای در آنجا برگزار نمیشد، و به شیوۀ نیمهخودگردان اداره میشد و از آن وسواسها و سختگیریهای خوابگاه گلستان هم خبری نبود. چرا که ساکنانش دو دسته بودند: دستهای که تکلیفشان با خودشان و مسائل فلسفی وجودشان مشخص بود و خیلی زود ازدواج کرده بودند و دستهای که قرار نبود حالا حالاها تکلیفشان را نه با زندگی بلکه با هیچچیز دیگری معلوم کنند. گروه دوم معجون غریبی بود از تعدادی دانشجوی علوم پایه، هنر، چندتایی دانشجوی تاجیکی و گرجی و روسی دانشگاههای دیگر، چندتایی دانشجو که قرار بود جهان را نجات دهند، دانشجویانی که شاغل بودند و خوابگاه به محل کارشان خوشمسیر بود، دانشجویانی که به کمیتۀ انضباطی احضار شده بودند، عدهای که اصلاً دانشجو نبودند و همیشۀ خدا مهمان این و آن بودند تا دوران گذار پس از دانشگاه را سرکنند و درنهایت دانشجویانی که مدتها در لبۀ پرتگاه ایستاده بودند. برای چنین ترکیب ناسازی مراقبت و تنبیه چه معنایی داشت؟ راستش ما نانهای سوخته و زیادی برشتۀ همان خمیر شل و ول بودیم که در اوایل دهۀ ۸۰ از تنور آموزش عالی بیرون آمدیم و داغداغ بر سر سفرۀ جامعه ایرانی قرار گرفتیم در حالی که هیچکس رغبت نمیکرد نگاهی به ما بیندازد. اگر گلستان تمثیل بهشت زمینی و باغ عدن بود، خیابان استعارهای از هرجومرج، شلوغی و زندگی شهری بود. ما وقتی از بهشت گلستان به جهنم خیابان قدم گذاشتیم این را فهمیدیم که «افسوس! انسان قدر سعادت را نمیداند، موقعی میفهمد که آن را از دست داده است.»
روایت دوم: تصرف
اگر ساختمانها چون ما زبان داشتند و خیلی زود در این شهر جوانمرگ نمیشدند؛ حتماً قصههای زیادی برای نقل کردن داشتند، قصههایی از سرنوشت آدمهایی که روزگاری درونشان زندگی کردند، و لابد رازهای مگوی بسیاری را فاش میکردند. در شناسنامه و سند ساختمانها دربارۀ قصههای پنهان و جاسازشده میان آنها سخنی گفته نمیشود، فقط ساختمانهای بزرگ و معروفاند که به واسطۀ آدمهایی که در آن زیستهاند و به موزه یا خانهموزه بدل شدهاند، گهگاهی زباندار میشوند، اما کمتر کسی به معمولیها و خیلی معمولیها توجه میکند. حتماً روزی تاریخ اجتماعی به داد این ساختمانها و قصههایشان خواهد رسید. ساختمانهایی چون خوابگاه ۱۶ آذر که شبیه بومرنگی از خیابان ۱۶ آذر به بلوار کشاورز پیچیده شده است. این ساختمان در سال ۱۳۶۸ برای سکونت دانشجویان دختر دانشگاه الزهرا خریداری شد، دانشجویانی که در آن سالها در کانکسهایی فرسوده اسکان داشتند و یا بیجا و مکان بودند. برای همین این ساختمان در تاریخ ۱۳ آذر ۱۳۶۸ از طرف وزارت فرهنگ و آموزش عالی از صاحبان این ملک خریداری شد و در اختیار دانشگاه الزهرا قرار گرفت. در بعدازظهر ۱۵ آذر ۶۸، این ساختمان که تازه تخلیه شده بود، توسط دانشجویان دانشگاه آزاد و کارکنانش اشغال شد. گویا اشغال ساختمانهای خالی توسط دانشجویان در آن دهه چندان غیرعادی نبود چرا که یک ماه و نیم قبلتر نیز خوابگاه دخترانۀ دانشگاه تربیت معلم در ۲۹ مهر همان سال توسط دانشگاه آزاد اشغال شده بود. شاید این مسئله با تصویب «قانون ضرورت عدم تخلیۀ خوابگاههای دانشجویی» در ۷ مهر سال ۶۸ در مجلس چندان بیارتباط نبوده است.

نمای فعلی و قدیمی خوابگاه ۱۶ آذر
صبح روز ۱۶ آذر وزیر فرهنگ و آموزش عالی در دو نامه مراتب امر را به اطلاع رئیسجمهور وقت (آقای هاشمی رفسنجانی) و رئیس قوه قضاییه (محمد یزدی) رساند. در این میان یکی از مسئولان دانشگاه آزاد به داخل ساختمان راه یافت و عمل دانشجویان در تصرف خوابگاه را تأیید و آنان را تشویق کرد در این ساختمان بمانند تا مشمول مصوبۀ مجلس شورای اسلامی در خصوص عدم تخلیۀ خوابگاههای دانشجویی شوند.



تلاش دانشجویان دانشگاه آزاد برای نصب تابلو در خوابگاه اشغالشده، آذر ۱۳۶۸
عجیب نیست که در جامعۀ انقلابی آن زمان هم دستور رئیس جمهور وقت فایدهای نداشت و دانشگاه آزاد خوابگاه را تخلیه نکرد، برای همین در ۳۰ آذر دانشجویان دانشگاه الزهرا خودشان وارد عمل شدند تا خوابگاه را بازپسگیرند. صبح آن روز تعدادی از دانشجویان در مقابل ساختمان ۱۶ آذر در بلوار کشاورز تجمع و شروع به شعار دادن کردند. آنها مدام اعلام میکردند که قصدشان درگیری نیست و تنها خواستهشان تخلیۀ خوابگاه و محاکمۀ متصرفان است. در اعلامیههایی که با خود حمل میکردند اسناد و مدارکی چون حکم دادسرای ناحیۀ ۱۴ و حکم رئیس جمهور را به مردم نشان میدادند و سعی داشتند تا تابلوی خوابگاه را بر سر در ساختمان نصب کنند. در این میان شش بار به ساکنین خوابگاه برای ترک محل اخطار داده شد. دانشجویان الزهرا تا ساعت یکونیم بعدازظهر منتظر اقدام پلیس و مراجع قانونی شدند که آنها هم هیچ کاری نکردند. درنهایت در ساعت ۳ عصر اعلام شد که اگر دکتر جاسبی اقدامی برای تخلیه خوابگاه نکند دختران دانشجو خودشان اقدام خواهند کرد!
دانشجویان متصرف نیز بیکار ننشستند. آنها با گرفتن شلنگ آب بر روی دانشجویان الزهرا در هوای سرد، پرتاب سنگ و آجر، بطری و شیشه و همچنین ریختن نفت و رنگ بر سر دانشجویان قصد داشتند تا آنها را از محل دور کنند اما دانشجویان الزهرا مقاومت کردند و درنهایت وارد ساختمان شدند. ضرب و شتم میان دانشجویان آزاد و الزهرا با چوب و میلۀ آهنی سبب شد که عدهای از دانشجویان الزهرا مصدوم و مجروح شوند. سرانجام دختران دانشجو در تمامی طبقات مستقر شدند و با کمک پلیس توانستند خوابگاه ۱۶ آذر را بازپسگیرند.
نزاع و درگیری میان دانشجویان دانشگاههای الزهرا و آزاد، آذر ۱۳۶۸
بازپسگیری خوابگاه ۱۶ آذر توسط دانشجویان دانشگاه الزهرا، آذر ۱۳۶۸
من سالها پیش کاملاً اتفاقی این عکسها را در دفتر انجمن اسلامی دانشگاه پیدا کردم و دربارۀ این نزاع از چند تن از اعضای قدیمی انجمن اسلامی پرسوجو کردم، و به دنبال خبری از این تصرف در روزنامهها برآمدم. در آنروزها فکر میکردم اگر در اواخر دهۀ ۷۰ که ما با غصه و دلتنگی از گلستان به این ساختمان اسبابکشی کردیم و از حرص به کارتون کتابهایمان لگد میزدیم، داستان تصرف خوابگاه و بازپسگیری آن توسط همدانشگاهیهایمان را میدانستیم لابد همانجا در دم عاشق گچهای ورمکردۀ دیوارهایش میشدیم، عاشق پلههای نیمخوردهاش که لیز بود، دلبستۀ راهپلههایی که ظهرهای جمعه صدای خولیو از ضبط کوچکی در آن با بوی دمی گوجه قاطی میشد و در همۀ طبقات میپیچید، و ما که حتی یک کلمه اسپانیایی هم بلد نبودیم میدانستیم که ارواح نیمهخفتۀ خوابگاه دختری به نام ناتالی را با دریغ و درد بسیار صدا میزنند: «در دوردستها خاطرهای از تو در من زندگی میکند، ناتالی!»
ما عاشق دلخستۀ طبقات بالایی این ساختمان بودیم که معلوم نبود کی قرار است بر سَرمان فرو بریزد و شبها چون دختران صومعۀ داستان پدس در بالکن پشتی جمع میشدیم و از آرزوها و رؤیاهایمان میگفتیم، اینکه «ما در اینجا روی پل ایستادهایم، و پس از عبور از پل هر کدام پی کار خود خواهیم رفت، هر کدام از ما جادۀ خودمان را انتخاب میکنیم و چندی نمیگذرد که پل خالی برجا میماند.» شبیه به آنها سیگار میکشیدیم و دودش را به کاکل درختان زبان گنجشک بلوار فوت میکردیم. پنجرههای بزرگ و سرتاسری اتاقهای ما صفحۀ نمایش بزرگی بود از زندگی مردمان این شهر، از درز آنها صدای شهر به اتاقمان سرازیر میشد، همهمه و آلودگی را بیواسطه جذب میکردیم و دل میسوزاندیم برای مسافران بیجا و سربازانی که روی نیمکتهای بلوار از خستگی به خواب رفته بودند. از آن بالا برای مستها، عاشقها و از خوابگریختهها که نصفشب در بلوار قدم میزدند و عربده میکشیدند سوت میزدیم و دست تکانمیدادیم. خوابگاه ما آن روزها تابلویی نداشت، برای همین هیچکس فکر نمیکرد که در این ساختمان نیمهمتروک شیشهای چندتا دختر دانشجو بر روی تختهای آهنی دراز کشیدهاند و فکر میکنند چه خوب شد که عاقبت، هر چند بسیار دیر، آن میوۀ ممنوعه را خوردند و به خیابان هبوط کردند. حالا میتوانستیم در تجمع سیاسی پارک لاله یا هر جای دیگری شرکت کنیم و نگران بستهشدن در خوابگاه نباشیم. دیگر مجبور نبودیم در خیابان شیخ هادی که آن روزها دفتر تحکیم وحدت آنجا بود و شبهای قدر دکتر سروش سخنرانی داشت تمام خیابان را از ترس داد و هوارهای نگهبان خوابگاه بدویم. حالا ما هم برای قرارهای عاشقانهمان فرصت کافی داشتیم، برای آنکه از دیدن و بلعیدن کتابفروشیهای انقلاب حظ لازم را ببریم و با دانشجویان دانشگاه تهران رفیقتر شویم. ما خیلی دیر تهران را شناختیم و در کوچه پسکوچههایش گم شدیم و عاقبت به مردم، به خیابان و به شهر گفتیم که «در کنار خودتان برای ما هم جایی باز کنید.»
روایت سوم: تصعید
خاطرات کی و کجا از روان ما تصعید میشوند؟ از روزی که غبار نرم و سفیدی بر تن اشیاء، ساختمانها و آدمها مینشیند تا ناآشنا و ناآشناتر شوند، یا روزی که توی یکی از ماشینهای خطی ولیعصر – ستارخان نشستهای، قبل از رسیدن به تقاطع ۱۶ آذر و بلوار با دیدن آن آپارتمان بلند که بهتازگی دستی بر سر و رویش کشیدهاند و نونوارش کردهاند و دیدن آن اتاق سهگوش طبقۀ سوم دیگر دلت به درد نمیآید و در همان یک دقیقه عبورت با دقتی عجیب به دنبال پوسترها و روزنامههایی که سالها پیش روی شیشههایش چسباندهای نمیگردی و دستت را با حسرت بلند نمیکنی تا به همراهت بگویی: من اینجا بودم! و بغل دستیات که سرش توی گوشیست، با تعجب و کندی بپرسد: کجا؟ و بلواری که تمام شده است و رد انگشتی که بر پنجرۀ ماشین مانده است، بعد با ناامیدی جواب دهی: هیچکجا! جواب درستش همین است، چون مدتهاست که پوسترها، نقاشیها و بریده روزنامههای آن سالها، چون صبح امروز، مشارکت، بامداد نو، فتح، آبان و…، از شیشههای این ساختمان و ساختمانهای بسیاری پاک شده است، پنجرههای شیشهای و لرزانش که فقط اندکی ما را از سرما، صدا و آلودگی نجات میداد با پنجرههای دوجداره عوض شده و تابلوی کوچک خوابگاه ۱۶ آذر، همان تابلو پلکسی که در دهۀ ۶۰ سرهایی برای نصبش شکسته شد، از تن ساختمان جدا شد. من تا اوایل دهۀ ۸۰ شبها که از بلوار رد میشدم یکجوری راهم را کج میکردم تا بتوانم چراغهای روشن این ساختمان را بشمارم و ببینم که آیا هنوز آن سه پوستر انتخاباتی از آن سیدخندان که موّرب و پشت به شیشههای اتاق ۳۰۲ چسبانده بودم سرجایشان هست یا نه؟
دیده بودم که طبقۀ همکف و مخروبۀ این ساختمان به ابتکار زهرا رهنورد به گالری کمالالدین بهزاد تبدیل شده است، و طبقات اول و دوم هم در همان سال ۸۲ به کلاسهای آموزشی و هنری دانشگاه الزهرا تغییر یافته اما هنوز چراغهای بسیاری شبها روشن میشد، و همین مرا دلگرم میکرد که لابد برای تبعیدیهای گلستان هنوز جایی هست.
نمیدانم دقیقاً کی و چگونه برای من آنجا به هیچکجا بدل شد. لابد روزی که آخرین تختهای آهنی این ساختمان جمع شد و همه شعرهایی فروغ که با ماتیک روی دیوارهایش نوشته شده بود را با رنگ پاک کردند، روزی که راه پلههای لیز از چربیِ آنجا با سنگهای مرمر پوشانده شد، و آسانسورهای همیشه خرابش اساسی تعمیر شد و یکییکی چراغهایش خاموش شد. به گمانم روزی که همۀ نشانههای زندگی دختران بیستوچندسالۀ دانشجو در سه دهه آرامآرام تبخیر شد و به هوا رفت، برای من دیگر آنجا خوابگاه ۱۶ آذر نبود بلکه به هیچکجا بدل شد.
دانشگاه ما خیلی دیر فهمید که این ساختمان نیمهجان با لوکیشن استراتژیکش چقدر برای جذب سرمایه و کسب درآمد جاندار است وگرنه چهبسا این خوابگاه زودتر از قبل تصعید و به پول تبدیل میشد. اگر پروژۀ خصوصیسازی آموزش عالی در اواخر دهۀ ۷۰ ما را از گلستان به ساختمان ۱۶ آذر پرتاب کرد، در دهۀ ۸۰ خیلی زیرپوستی و نرم در کارکرد این ساختمان رخنه کرد، و در دهۀ ۹۰ به طور کامل دگرگونش ساخت. حالا این ساختمان که تقریباً سه دهه محل اسکان دانشجویان بود به مجتمع فناوری و محل استقرا شرکتهای دانشبنیان تغییر کرده است. پولیسازی آموزش در ایران نه تنها رویاهای دانشآموزان و دانشجویان بسیاری را نشانه گرفت که تقدیر ساختمانها و فضاهای عمومی بسیاری را هم تغییر داد.
کاش میشد آدمها، رابطهها، ساختمانها و شاید بعضی از فضاها و خاطرات را برای همیشه ضد سرقت کرد. میدانم که بو و عطر چیزها در حافظه نسبت به صداها و تصاویر از دستبرد فراموشی مصونترند، برای همین به یاد میآورم که سالها پیش مردی چگونه با زخمههای عود از دلتنگی برای کشورش و خاطرات گرم و روشنش از «کافه دلیس» آواز میخواند، برای همین با خودم زمزمه میکنم:
«تو فراموش نخواهی کرد، عطرهای آن قدیمها را
تو فراموش نخواهی کرد حتی اگر از آنجا بروی…»
نویسنده: افسانه کامران
♦ از افسانه کامران میتوانید جستار «ناخِش خانه» را هم بخوانید.
♦ میرزا حسنخان مستوفیالممالک که واقف بخشی از زمینهای دانشگاه الزهرا بود، از رجال مهم دورۀ قاجار به شمار میرفت و با شاهان ارتباط نزدیکی داشت. او از جمله کسانی بود که در اولین سفر ناصرالدین شاه به فرهنگ، شاه را همراهی کرد. سفرنامه و یادداشتهای او از این سفر مدتها مفقود بود تا اینکه سالها بعد به شکل اتفاقی کشف شد. نشر اطراف این نوشتههای جالبتوجه و منحصربهفرد را در کتاب حظ کردیم و افسوس خوردیم گردآوری کرده و برای اولین بار به انتشار رسانده است.







چه روایت دلنشین و جالبی. هیچ وقت فکر نمیکردم ساختمونی که گاهی هفتهای چند بار از کنارش رد میشم، همچین سرگذشتی داشته باشه. چه حیف که بعضی از این ساختمونها از حافظه تاریخی شهر پاک بشن.