
ارثیۀ مراقبت | روایتی از آتشسوزی جنگلها و مراقبت از بلوطها
هر بار که به دل آتش میزدم، تا برگردم مادرم اشک میریخت. میدانست چند روز است نخوابیدهام و باز دارم به دل آتشسوزی میروم. همان سال یکی از بچهمحلهایمان توی آتش سوخته بود. خانوادۀ بچههای انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ میزدند و میگفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی میافتاد، همه از چشم من میدیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کولهپشتی و لباس آتشسوزی را میپوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه میکرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشمهای مادرم سخت شده بود. چارهای نداشتم. پنهانی کولهپشتیام را برمیداشتم و یواشکی میرفتم بیرون و لباسهایم را توی خیابان عوض میکردم اما باز هم میفهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتشسوزی از خانه میزدم بیرون. مادرم میگفت توی این گرمایی که نمیشود لحظهای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل میکنی. تحمل نمیکردم. بلوط عشق من بود.


