مراقبت، جنگل، آتش سوزی، بلوط، الیت، جنگل های هیرکانی، ما ایوب نبودیم، فاطمه ستوده، کیان یزدان پور، فعال محیط زیست

ارثیۀ مراقبت | روایتی از آتش‌سوزی جنگل‌ها و مراقبت از بلوط‌ها

هر بار که به دل آتش می‌زدم، تا برگردم مادرم اشک می‌‌ریخت. می‌‌دانست چند روز است نخوابیده‌ام و باز دارم به دل آتش‌‌سوزی می‌‌روم. همان‌ سال یکی از بچه‌‌‌محل‌‌هایمان توی آتش‌ سوخته بود. خانوادۀ بچه‌های انجمن خیلی نگران شده بودند و مدام به من زنگ می‌زدند و می‌گفتند پسرهایمان را نبر توی دل آتش. مدیر انجمن بودم و هر اتفاقی می‌‌افتاد، همه از چشم من می‌‌دیدند. بعد از مرگ دوستم، هر وقت کوله‌‌پشتی و لباس آتش‌‌‌سوزی را می‌‌پوشیدم، تا بروم و برگردم مادرم یکسره گریه می‌‌کرد. بیرون رفتن از خانه جلوی چشم‌های مادرم سخت شده بود. چاره‌ای نداشتم. پنهانی کوله‌پشتی‌ام را برمی‌داشتم و یواشکی می‌رفتم بیرون و لباس‌‌هایم را توی خیابان عوض می‌‌کردم اما باز هم می‌‌فهمید. آخر توی آن ظل آفتاب فقط برای آتش‌‌سوزی از خانه می‌‌زدم بیرون. مادرم می‌‌گفت توی این گرمایی که نمی‌شود لحظه‌ای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل می‌‌کنی. تحمل نمی‌کردم. بلوط عشق من بود.

عادت نمی‌کنم، پس هستم! | روایت تجربۀ یک مربی فلسفۀ کودک از فلسفه‌ورزی با کودکان

بعد از چند جلسه نشستن در کنار بچه‌ها، کم‌کم یاد گرفتم که باید بتوانم پابه‌پای آن‌ها شگفت‌زده شوم. شگفت‌زدگی واقعی. فهمیدم بچه‌ها ادا را زود تشخیص می‌دهند. احوال بد و خوب را می‌فهمند. یاد گرفتم باید سؤال داشته باشم. دقت کنم. و واقعاً لکه‌های سیاه روی ماه را شگفت‌انگیز بدانم. که البته شگفت‌انگیز هم هست. فهمیدم اشک ریختن برای یک نقاشیِ پاره شده را جدی بگیرم، چرا که نقاشیِ جایگزین، هرچقدر هم بهتر باشد، باز فرق مهمی با آن قبلی دارد. این‌که دیگر آن ‌نیست و یک چیز دیگر است. فهمیدم گاهی این بدیهی شمردن‌های بزرگسالان است که باعث می‌شود دیگر از هیچ‌چیزی شگفت‌زده نشوند. و این می‌تواند نقطۀ شروع ضعف‌ در تفکر و اندیشیدن آن‌ها باشد که به کودکان هم منتقل شده و آن‌ها را در مسیرِ چهارچوب‌های خشک بزرگسالی قرار می‌دهد.

کوه دماوند، پناهگاه شمال‌شرقی، قبل از تخت‌فریدون. (عکس: مهری رحیم‌زاده)

کبک میان کوه پنهان است | به مناسبت روز ملی دماوند

«کبک میان کوه پنهان است و قلب میان خون» اما جاهای دوری هست که آدم می‌تواند قلبش را آن‌جا پنهان کند و دوباره برگردد و نگاه کند ببیند می‌تپد یا نه. من هر بار که کوله‌ می‌بندم و نیت می‌کنم برای رفتن، انگار خونی تازه در رگ‌هایم جاری می‌شود و قلبم مثل روز اولی که به دنیا آمده‌ام، می‌تپد. مثلاً اگر تا ده دقیقه قبلش از خودم می‌پرسیده‌ام که «این زندگی کی تموم می شه پس؟» و خودم را روی صندلی ول می‌کرده‌ام و ادای بی‌حوصله‌ها را در می‌آورده‌ام، به محض این‌که کسی بگوید این هفته برویم فلان جا، یکهو از جا می‌پرم، و اگر آن «فلان جا» کوه باشد، مثل بچه‌ای می‌مانم که برایش بلیت شهربازی گرفته باشند: شادی می‌پرد توی دلم.