سوگ، مونا آرشی، نیلی امیری، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، سوگواری

چه کلمه‌ای برای سوگ وجود دارد؟ | جستاری از مونا آرْشی


اگر از آدم‌ها بپرسی بعد از مرگ عزیزشان چه حسی دارند، اغلب از این می‌گویند که فضایی که در آن قرار گرفته‌اند چقدر سوت‌و‌کور به نظر می‌رسد. شاید دلِ طوفانِ اندوه تنهاترین جای دنیا باشد. دایرۀ واژگان سوگ در زبان ما هیچ پاسخگو نیست، به‌خصوص وقتی با مرگ‌های نامعمول یا نامنتظره مواجه می‌شویم، مثل مرگ کودکان یا جوانان. اما مشکل فقط کمداشت زبان نیست، این هم هست که این مرگ‌ها به قلمرویی ناشناخته رانده می‌شوند: «حتی اگر ناگزیر و تا حدی طبیعی باشد که با والدین فرزندمُرده با وحشتی پنهان برخورد کنیم، باز هم نباید آن‌ها را بیش از این به قلمروهای دور از انسانِ “تصورناپذیرها” برانیم.» وقتی مرگ به‌ناگاه بر سرمان می‌آید، آنچه از زبان سوگ شاعران به دست‌مان می‌رسد یکسر خلاف انتظار و خلاف‌آمد عادت است. مرثیه‌ها و الگوهایشان راهبردهایی برای زندگی با مرگ بهمان می‌دهند، هرچند در واقع با چنین هدفی نوشته نشده باشند. من آموختم که سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبت‌بار، شاعری از پیش آن‌جا قدم گذاشته است.


رابرت هَس در شعر «معضل توصیف درخت‌ها» می‌نویسد «زبان قد نمی‌دهد که بگوید/ درخت چه کرد.». هَس در این شعر، دور سپیداری می‌چرخد و می‌کوشد حرکات آن را توصیف کند. با حالت تغزلیِ مرسوم می‌آغازد و درخشش شاخ‌و‌برگ‌ها در باد را موبه‌مو شرح می‌دهد. بعد شاعر (که اشعارش اغلب با‌احساس از نزدیکی‌مان با طبیعت سخن گفته‌اند) ناگهان درنگ و اشتباه خودش را اصلاح می‌کند، چون می‌فهمد در دام زیباییِ آشنایی افتاده است. به محدودیت‌های زبان انسانی پی می‌برد، به این‌که ممکن نیست واقعاً درخت را توصیف کرد. به گمانم، شاعر به تردید می‌افتد چون دریافته است غریزۀ انسان‌گونه‌انگاریِ همه‌چیز، شعر را بیشتر به بستری برای بیان احساسات انسانی خودش تبدیل می‌کند تا به توصیفی از خود درخت.

در هجده ماه گذشته، ساعت‌های بسیاری پشت میزم می‌نشستم و می‌کوشیدم برای دوستان و بستگانی که عزیزی را در پاندمی کرونا از دست داده بودند، پیام‌های مؤثر، تسلی‌بخش و مهرآمیز بنویسم. من شاعرم، پس به گمانم باید بتوانم واژه‌ها را احضار و چیزی تازه و کارساز دست‌و‌پا کنم، اما دیدم این کار برای من هم مثل هر کس دیگری سخت است. فکرم مدام به ده سال پیش برمی‌گردد، به روزی که به تماس ناشناسی پاسخ دادم و زن پشت تلفن گفت که جنازۀ برادرم را در جایی معروف و زیبا در ساحلی پیدا کرده‌اند. صدای دستیار پزشک قانونی همان بیحالیِ تصنعی را داشت که بعداً در صدای مسئولان خاکسپاری و دکترها شنیدم.

آن روز در قطاری به مقصد نوریچ، در راه کلاس شعر صبحگاهی‌ام بودم. سال‌ها وکیل حقوق بشر بودم، اما بعد از تولد دوقلوهایم، سخت عاشق شعر شدم و در دورۀ ارشد نویسندگی خلاق ثبت‌نام کردم. وکیل که بودم همیشه کارم را مفید می‌دانستم. هر چه بیشتر شعر می‌خواندم، به این نتیجه می‌رسیدم که شعر هم هدفی ارزشمند دارد، که کارکرد این هنرِ بس انسانی این است که، به قول ریچارد ویلبر، «تحمل‌ناپذیر را تحمل‌پذیر کند، نه با فریب، بلکه با رویارویی روشن و دقیق»؛ که شعر «یک پیام نیست. در واقع… نوعی کنش است، نوعی ماشین احساس که دیگران می‌توانند از آن استفاده کنند.». فکرش قلقلکم می‌داد.

سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبت‌بار، شاعری از پیش آن‌جا قدم گذاشته است.

بعد از آن تماس، قطارم را عوض کردم و دوباره راهی لندن شدم. آن‌قدر وقت داشتم که فکر کنم با چه کلمات و چه زبانی می‌خواهم خبر را به مادرم بدهم. انگلیسی؟ زبان مادری‌ام نبود اما به ‌هر حال زبانی بود که بیش از همه با آن احساس راحتی می‌کردم. یا باید از زبان مادرم، پنجابی، استفاده می‌کردم که کمتر بهش مسلط بودم؟ بچه‌ام را که مریض بود و نمی‌توانست در مهدکودک پیش قُلش باشد به مادرم سپرده بودم. کلماتی که در آشپزخانۀ خانۀ بیرون‌شهریِ مادرم به کار بردم چندان اهمیتی ندارد (آخر‌سر هر دو زبان را با هم مخلوط کردم). چند لحظه بعد از این‌که به مادرم گفتم، دخترم بیدار شد، سکوت را شکست و آرام گفت که گرسنه است.

در سال‌های اخیر، متوجه شدم کلماتی که برای صحبت از سوگ به کار می‌بریم تغییراتی کرده‌اند. کوشیده‌ایم زبانِ مردن را به شکلی مثبت‌تر از نو بیافرینیم. بحثی سالم و لازم دربارۀ اختلالات روانی، که البته باید خیلی وقت پیش مطرح می‌شد، به راه افتاده و همراه با آن، کلمۀ «خودکشی» کنار گذاشته شده است، کلمه‌ای که حسابی بوی جنایت می‌دهد و کمتر جایی برای همدردی باقی می‌گذارد. وکیلی که در پرونده‌های مرگ‌های مشکوک تخصص دارد به من گفته است که از این کلمه استفاده نمی‌کند و می‌گذارد خانوادۀ سوگوار راه را نشانش بدهند و با کلمه‌هایی که آن‌ها برمی‌گزینند پیش می‌رود تا برچسب‌های منفی بیشتری بهشان نچسبد. دوست دیگری واژۀ «پیش‌سوگ» را به کار می‌بَرَد؛ با این کلمه می‌تواند احساسات پیچیده‌ای را که مراقبت از عزیزی با بیماری لاعلاج به او می‌دهد برای خودش روشن و خلاصه کند. او با آن کلمه توانست چیزی را که در چند ماه گذشته احساس می‌کرد با من در میان بگذارد. دست‌هایش را آرام روی میز گذاشت و توضیح داد که دست‌هایش «عزاداریِ جداگانۀ خودشان را تمرین می‌کنند». هر دو به دست‌هایش خیره ماندیم.

پدر ‌و ‌مادرهای داغ‌دیده بدون استثنا بچه‌ای را هم که از دست داده‌اند، بین بچه‌هایشان می‌شمارند. بچۀ دوستی پس از تولدش چند ساعتی بیشتر زنده نماند. این دوستم بچه‌ای به دنیا آورده بود، مادر شده بود و بعد ناگهان دیگر مادر نبود. می‌گوید «بند بند بدنم مادر بودن را فریاد می‌زد»، هرچند بچه‌اش دیگر نبضی نداشت و در چشم ‌بر‌ هم ‌زدنی به دنیای پس از مرگ رفته بود. می‌پرسد «چه کلمه‌ای برای من وجود دارد؟» در انگلیسی کلمه‌ای برای کسی که غم فرزند دیده است وجود ندارد. در سانسکریت، یکی از قدیمی‌ترین زبان‌ها، برای کسی که این فقدان را تجربه کرده کلمه‌ای هست: «ویلوما». (کلمات widow و widower هم، به معنای زن و مرد بیوه، از ریشۀ سانسکریت آمده‌اند.) برایم جالب است که در این همه زبان، یکی از وحشتناک‌ترین چیزهایی که ممکن است برای پدر و مادری روی دهد ورای زبان است، تا حدی که نمی‌شود نامی برایش گذاشت.

برادرم که مُرد، به مرثیه‌ها و شعرهایی روی آوردم که می‌گفتند زندگی ادامه دارد.

دنیس رایلی پس از مرگ پسرش جستار بلند زندگی‌ای که ادامه دارد، اما جریان نه را منتشر کرد. او در این جستار، کلمات مناسب را برای بیان تجربۀ نوعی گسست در زمان می‌یابد، برای «حس عجیب بی‌زمانی» که کسی که ناگهان عزیزی را از دست داده ممکن است تجربه کند: «حس عجیبی که انگار از زمان بیرون کشیده شده‌ و به میانۀ نوری کور‌کننده پرتاب شده باشی.» شاید زبانِ مربوط به مرگ و مردن در حال دگرگونی باشد، اما ادبیات سوگ همچنان با الگوهای قدیمی و آشنایش پیش می‌رود و نشان می‌دهد فرهنگ ما چقدر به روندی خطی گرایش دارد، به خاتمه، به بازپس‌گیری خویشتن‌داری که به‌هیچ‌وجه با تجربۀ واقعی زندگی با سوگ جور درنمی‌آید. روند سوگواری هرگز از منطق روایی پیروی نمی‌کند، با این حال باز هم می‌شنویم که سوگ چیزی است که باید به انجام برسانی، مرحله به مرحله، با پیشرویِ تدریجی، انگار از پله‌هایی بالا می‌روی و به پاگردی می‌رسی. می‌گویند چیزهایی (مثل درآوردن لباس‌های فرد درگذشته از کمد) را نباید تا قبل از مرحلۀ سوم سوگ انجام داد، اما چیزهای دیگری (مثل مشاوره) را بهتر است زودتر انجام داد. مشروب و موادْ بد، اما ماریجوانا و ضد‌افسردگی‌هایی که دکتر تجویز کرده باشد شیوه‌های مقبولی از خود‌یاری محسوب می‌شوند. سوگوار «خوب» و سوگوار «بد» داریم. یا، به قول جهان رمضانی نویسندۀ کتاب شعر سوگ: « روانشناسی… نمی‌گذارد سوگی را که با هنجار و برنامه مطابقت نداشته باشد تجربه کنیم، سوگی مبهم‌تر و زنده‌تر را.»

چرا کلمه‌ای وجود ندارد برای حالت آستانه‌ایِ وقتی که منتظر مناسک خاکسپاری یا آتش‌سپاری عزیزان‌مان هستیم، وقتی خواب‌مان چنان سبک است که گویی انتظار داریم رفتگان‌مان آرام روی گونه‌مان بزنند و بیدارمان کنند؟ وقتی می‌گویند باید بساط زشت و بغرنج سوگواری را برچید و زخم را التیام داد، کمتر مجالی برای هضم بلاتکلیفی و تردید باقی می‌ماند. در مقابل، سوگوارِ کج‌راهی که هر گونه تسلی را پس می‌زند یا اصلاً به‌کل از طی درست مراحل سوگواری سر باز می‌زند، ممکن است بیمار یا حتی خطاکار شمرده شود.

وقتی مرگ به‌ناگاه بر سرمان می‌آید، آنچه از زبان سوگ شاعران به دست‌مان می‌رسد یکسر خلاف انتظار و خلاف‌آمد عادت است. مرثیه‌ها و الگوهایشان راهبردهایی برای زندگی با مرگ بهمان می‌دهند، هرچند در واقع با چنین هدفی نوشته نشده باشند. برادرم که مرد، به مرثیه‌ها و شعرهایی روی آوردم که می‌گفتند زندگی ادامه دارد و دیدم شعر چقدر می‌تواند در روند سوگ نقش پررنگی داشته باشد. این کار بهم یادآوری کرد که غیر از من، که آن خبر را در آن قطار صبحگاهی شنیدم، کسان دیگری هم بوده‌اند که خبر مرگ عزیزی مثل گلوله‌ای در شقیقه‌شان خالی شده باشد. همچنین آموختم که سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبت‌بار، شاعری از پیش آن‌جا قدم گذاشته است.

اگر از آدم‌ها بپرسی بعد از مرگ عزیزشان چه حسی دارند، اغلب از این می‌گویند که فضایی که در آن قرار گرفته‌اند چقدر سوت‌و‌کور به نظر می‌رسد. شاید دلِ طوفانِ اندوه تنهاترین جای دنیا باشد و این اواخر هم پاندمیْ خانواده‌ها و جوامع را از هم دور و منزوی کرده است. مناسک سوگواری مختصر و در نتیجه تنهایی تشدید شده است. دایرۀ واژگان سوگ در زبان ما هیچ پاسخگو نیست، به‌خصوص وقتی با مرگ‌های نامعمول یا نامنتظره مواجه می‌شویم، مثل مرگ کودکان یا جوانان. اما همان‌طور که رایلی اشاره می‌کند، مشکل فقط کمداشت زبان نیست، این هم هست که این مرگ‌ها به قلمرویی ناشناخته رانده می‌شوند: «حتی اگر ناگزیر و تا حدی طبیعی باشد که با والدین فرزندمُرده با وحشتی پنهان برخورد کنیم، باز هم نباید آن‌ها را بیش از این به قلمروهای دور از انسانِ “تصورناپذیرها” برانیم.»

وقتی برادر کوچک‌ترم مرد، کلماتِ «نمی‌توانم باورش کنم.» در بسیاری از گفت‌و‌گوهایمان با آدم‌های مهربان و خوش‌نیت جاری شدند. شک ندارم خودم هم پیش‌تر آن جمله را به کار برده بودم، اما در آن موقعیت کفرم را درمی‌آورد. یادم می‌آید که فکر می‌کردم «واقعاً؟ واقعاً نمی‌توانی باور کنی؟» حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم آن جمله به این معنا بود که: «نمی‌خواهم باورش کنم، چون زیادی ملموس است و نمی‌خواهم در چاهی که تو هستی بپرم.»

اما زندگی آسیب‌پذیری می‌طلبد. ما هر‌روزه بچه‌هایمان را بیرون می‌فرستیم، به دل جهان، جهان ناشناختۀ رام‌نشدنی و دمدمی. بدن‌های گزندپذیر از خیابان‌ها رد می‌شوند، در بزرگراه‌ها رانندگی می‌کنند، از جمعیت‌هایی می‌گذرند که بین‌شان ویروس‌های کشنده جابه‌جا می‌شوند. سوگ مسری نیست، اما می‌تواند سازو‌کاری حفاظتی را برانگیزد که وقتی پا به خانه‌های داغ‌دیده می‌گذاری، چنان آرام درگیرت می‌کند که متوجه نمی‌شوی. یا شاید آدم‌ها نمی‌خواهند خودشان را درگیر وضعیت خاص فرد سوگوار کنند مبادا سایۀ احساسات‌شان را بر تجربۀ زیستۀ او بیفکنند، مثل هَس که نمی‌خواست این کار را با درختش بکند. شاید این فاصله‌گیری راهی برای احترام گذاشتن به چیزی است که منحصر به آن فرد و رنجِ اوست. با این حال، به نظر من به ‌جای این‌که تجربۀ فقدان را دور از خود و منحصر به دیگری بدانیم، این‌که با تخیل، خودمان را کامل در تجربۀ سوگ غرق کنیم می‌تواند به کاهش تنهایی سوگ و انسانی‌سازیِ سوگواری کمک کند.

وقتی پی شعر می‌گشتم، سوگ را در هر شکل و پوششی دیدم. با آن به شکل گوریلی بنفش مواجه شدم (در شعری از متیو دیکمن) و به شکل پرنده‌خانه‌ای پر از پرنده‌های کوچک (در شعرهای استوار و درخشان کارن مک‌کارتی‌ وولف دربارۀ مرگ پسر کوچکش). سطرهای گستاخانه و تا حدی فراواقعی که آلن گینزبرگ در شعر کادیش خطاب به مادر درگذشته‌اش نوشته بود نیز از آن دست‌اند. متقاعد شده‌ام که هدف اصلی شاعران این است که «تصورگر»هایی حرفه‌ای باشند و رنج‌های عالمگیر را به خطوط کشش‌پذیر شعر منتقل کنند.

در هفته‌های پس از مرگ برادرم، پیش مادرم می‌نشستم و برایش سطرهایی از این شعرها را می‌خواندم. چیزهای کوچکی به سبک روتکه از دفتر شعر دفن کردن پرندۀ الیکایی از درین ریس-جونز را پیشکشش می‌کردم، «جایی که مورچه‌ای پره‌ای از علف را می‌خماند و صدای قدم‌های برادرانش از پی‌اش به صدای پای اندوه می‌ماند.» وقتی زبان از گفتن بازمی‌ماند، شعر از کناره‌ها سر برمی‌آورد، شعرهای بی‌وجدان جفاکاری که آینه در برابر رنج‌مان می‌گیرند.

من که فکر نمی‌کنم داغ‌دیده نیازی به بینش تازه داشته باشد. ما می‌خواهیم دیگران کنارمان باشند و بپذیرند که چیزی که حس می‌کنیم آن‌قدرها هم ناپذیرفتنی و تصورناپذیر نیست که نشود توصیفش کرد. حالا متوجه می‌شوم که در روزهای اول سوگ، وقتی کنج آن مبل کز کرده بودم، وقتی این جمله‌ها را بیرون می‌کشیدم و هر کدام را مثل یک حلقۀ نجات کوچک برای مادرم می‌انداختم، دنبال تسلی یا چاره‌ای برای اندوهم نبودم؛ تقلا می‌کردم راهی بیابم که خودمان در سوگ‌مان فراموش نشویم. مرگ عادی است اما انتظارات جامعه از شیوۀ سوگواری‌مان سبب می‌شود حس کنیم عادی نیستیم. شعرهایی که خواندم فرصت‌هایی را به رویم گشودند و در جنبه‌هایی تأییدم کردند که باقی قالب‌های نوشتار به آن راه نمی‌دادند. شعرها خِرد کهنی از این تجربه‌های مشترک انسانی را در اختیارمان می‌گذارند که می‌توانیم ازشان بیاموزیم. سطرهای شعرها شاید بتوانند وزن وصف‌ناپذیرها را به دوش بکشند، اما باید این را هم بپذیریم که وقتی می‌کوشیم از میان آشفتگی و پیچیدگی سوگ راه‌مان را پیدا کنیم، در کلافی از تناقض‌ها گیر می‌افتیم. رابرت هس درخت زنده را محترم می‌شمارد و صادقانه دشواریِ کاری که می‌خواست بکند را درمی‌یابد و در پایان به این می‌رسد که سپیدار دارد «کاری در باد انجام می‌دهد.»


نویسنده: مونا آرْشی

مترجم: نیلی امیری

منبع

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *