پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست میکشیدم به کاردها و چنگالها و قاشقهای جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر میکردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایینشین شهر، طعم میگوی مزهدارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درستوحسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی میخوردم. پدر، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال سفره تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.» ظرفهای سمت خودم را که تمیز کردم، پدر به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و بابا برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت متقاعدس کرد که استیک کودک برای پسربچهای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ اینکه شاید پدر از پس هزینۀ استیک بر نیاید.
این جستار بخشی از کتاب لهجهها اهلی نمیشوند است که به مناسبت روز پدر منتشر میشود.
هنوز نیمساعتی از حرکت فوردِ گَلِکسیِ آبی و سفیدِ مدلِ ۱۹۵۹ در بزرگراه اوهایو نگذشته بود که باب ناگهان کنار پمپ بنزین ترمز کرد. ماشین که سرعتش کم شد و ایستاد، باب به شکمش چنگی زد و به عربی ناله سر داد که «آخ… آی، داره میسوزه.» دلهرهام را مخفی کردم و پرسیدم «چی داره میسوزه؟» زیر لب گفت «ولِک، شکمم. ترشکردم و داره منو میکشه.» درد از چهرهاش میبارید.
عادت داشت پسرهاش را «ولِک» صدا بزند، یک جور خطاب کوچهبازاری عربی، به معنی «هی، پسر». ترفندی بود که فاصلهاش را با من و چهار برادرم حفظ کند که زیاد با او خودمانی نشویم. ما هم عوضش ناخودآگاه، شکاف عاطفیای را که بین ما و خودش به وجود آورده بود اینطور جبران کردیم که باب (کوتاهشدۀ بابا) صدایش بزنیم.
سروصدای عبور ماشینها در جاده لابهلای نفسنفس زدنِ باب گم میشد. آثار گچمانند قرص معدهای که میجوید از گوشۀ دهانش پیدا بود. اگر حالش آنقدر بد میشد که نمیتوانست رانندگی کند، چطور باید برمیگشتیم؟ نگران قالیچههای شرقی و بستههای پارچۀ کتان ایرلندی و پرتغالیای بودم که مرتب و منظم در ماشین چیده بودیم. صندلی عقب ماشین را برداشته بودیم و قالیچههای گرانقیمت را زیر پتویی کهنه آن عقب جاساز کرده بودیم. اگر مجبور میشدیم ماشین را رها کنیم، حتماً دزدها قفل درِ ماشین را میشکستند و همهچیز را میدزدیدند.
دلشوره و نگرانی به من دل و جرئت داد. با صدایی که بهسختی شنیده میشد، پیشنهاد کردم «اگه نمیتونی رانندگی کنی، میخوای من بشینم؟» پیش از آنکه بتوانم خاطرجمعش کنم که اشکالی ندارد پسرکی سیزدهساله پشت فرمان بنشیند، با یک «نچ» توی حرفم دوید و سرش را همانطوری تکان داد که فلسطینیها وقتی میخواهند قاطعانه بگویند «نه» تکان میدهند.
دوباره به شکمش چنگ زد و گفت «هنوز بچهای.» سکوتی طولانی در ماشین حکمفرما شد. بعد ناگهان سوییچ را چرخاند، دنده را جا زد و برگشت به بزرگراه. از سال ۱۹۵۵، یعنی تقریباً از هشت سال قبلش که باب همۀ خانوادهمان را از ایریِ ایالت پنسیلوانیا به دیترویت برده بود، این اولین سفرم بود که از دیترویت بیرون میزدم. البته اولین و آخرین سفر دورهگردی من هم بود. خیلی از مردم بِیتحنینا، زادگاه باب، بیاع ــــ فروشندۀ دورهگردـــ بودند. بیتحنینا روستای عربنشین کوچکی در شمال قدس بود، کنار جادۀ رامالله. برای پسرهای نوجوان و مردان جوان بیتحنینا دورهگردی حتی از درس و مشق هم واجبتر بود. به همین دلیل، مادرم به همهمان گفته بود که دورهگردی کار مناسبی برای پسرهاش نیست. نه اینکه مخالف کار کردن و پول درآوردن ما باشد. برعکس، تشویقمان میکرد که دم خانهها روزنامه تحویل دهیم، چمنزنی کنیم، برف پیادهروها را پارو کنیم، و حتی کارتهای کریسمس و بستههای آبنبات را خانه به خانه ببریم و بفروشیم. چیزی که در مورد دورهگردی مادر را نگران میکرد، محیط اجتماعیاش بود: قمار، روابط ناسالم و چیزهایی از این دست. از نظر او، دورهگردی با پسرهای بیتحنینا همان و دمخور شدن با رفقای ناباب همان.
رؤیای من و برادرهام هیچوقت این نبود که دورهگرد شویم. سفتوسخت اهل درس و مشق بودیم. از این خانه به آن خانه رفتن و تابلو فرش و حوله و ساعت و زیورآلات بدلی فروختن مسلماً جذابیتی برایمان نداشت. دورهگردی کار عموزادههای بیتحنیناییمان بود و ما علاقهای نداشتیم که دنبالهروی آنها باشیم. فروش خانه به خانۀ کارت کریسمس و آبنبات، کاری که یک سال در محلهمان کردیم، راهی برای پول درآوردن سریع بود تا بتوانیم هدیههای کریسمس و لباسهای دلخواهمان را بخریم. عجیب اینکه وقتی باب فهمید چنین کاری کردهایم، خوشحال نشد و به مادرمان گفت که بچههایش نیاز ندارند پول دربیاورند. اما از آنجا که بیشترِ وقتها از ما دور بود و تربیت بچهها را به مادر خانواده سپرده بود، عقیدهاش در این مورد، مثل اغلب موارد دیگر، تأثیر چندانی نداشت.
برای اینکه با باب بروم دورهگردی، جنگیده بودم. نه چون دوست داشتم فوتوفن کار را یاد بگیرم، بلکه از سر کنجکاوی بیپایان دربارۀ کار پدرم و جاهایی که میرفت و آدمهایی که میدید. خب مدرسه که تعطیل بود و من هم نمیخواستم تابستانِ کلافهکنندۀ دیگری را در خیابانهای جنوبغربی دیترویت بگذرانم. بعد از یک سال سر دواندنم، بالاخره دلش به رحم آمد و موافقت کرد همراهش بروم. بعد هم، در عصبانیتی لحظهای از دست مادر و ــــ در درجۀ دومــــ از دست من، خواست از وعدهاش شانه خالی کند. بامزهاش این بود که مادر از طرف من با او چکوچانه زد تا دوباره راضیاش کند. مادر هم دلایل خودش را داشت و میخواست من حتماً به این سفر بروم. بابِ همیشه بدبین هم این را خوب میدانست. حضور من دست و پایش را برای پرسهزنی میبست؛ پرسههایی که معمولاً به پاتوق همیشگیاش ختم میشد: میز قمارِ کافههای خیابانهای فرعی. بعدها فهمیدم چه مأموریت دشواری داشتم.
اهالی خانهمان معتقد بودند قوموخویشهای باب پیش خودشان میگویند مادرم زیادی افادهای و عجیب و غریب است. مادرم آنها را از بذل و بخششِ باب محروم کرده بود؛ از گشادهدستیای که بستگان پدرم بعد از مرگ برادر باب در آتشسوزیِ یک کارخانه به آن عادت کرده بودند؛ ماجرایی که به چند دهه پیش مربوط میشد. مادرم نقش نگهبان خانواده را داشت و به نظر آنها ذرهای اهمیت نمیداد. البته طبقۀ خاص اجتماعیاش هم بیتأثیر نبود. خانوادۀ مادرم از طبقۀ مرفه قدس بودند اما خانوادۀ پدرم روستایی بودند. مادرم، پایبند به خطکشیهای اجتماعیِ ریشهدارِ فلسطین، بدش نمیآمد بستگان پدرم هم متوجه شوند شهریها از روستاییها برترند.
البته خانوادهمان از جهت دیگری هم عجیب و غریب بود. باب بیست و پنج سال از مادرم بزرگتر بود. با این حال، وقتی غریبهها بهاشتباه فکر میکردند باب «پدربزرگ» ماست و مادر هم دخترش، از کوره در میرفت. پنجاهوپنجساله بود که من به دنیا آمدم و شصتویکساله بود که کوچکترین برادرم به دنیا آمد. پیش از جنگ جهانی اول مهاجرت کرده بود و از اولین مهاجران عربزبان ایالات متحده محسوب میشد. میان اهالی بیتحنینا که قطعاً پیشقدم بود.
دورهگردی در خونش بود. یک بار عبدالحمید شومان، دوستِ دورهگردش، دعوتش کرد به فلسطین برگردد و در کسبوکاری بانکی شریکش شود. باب به او گفت «آخه تو از بانکداری چی میدونی؟» البته شومان بعدها «بانک عربی» را تأسیس کرد که حالا از بزرگترین بانکهای خاورمیانه است. باب به خودش میبالید که به تمام ایالتهای آمریکا، جز آلاسکا و هاوایی، سفر کرده. فروشندۀ درجهیکی هم بود. یادم داده بود به اشانتیونها و ترفندهای فروش بدبین باشم، و البته سالها بعد فهمیدم که باید به بعضی از لافزنیهای خودش هم شک کنم.
باب مدتی دورهگردی را کنار گذاشته بود و مغازهدار شده بود. دوست داشت به این و آن بگوید در دوران ممنوعیت الکل در آمریکا مجبور بوده به اراذل و اوباش باج سبیل بدهد تا به مغازهاش در خیابان مدیسونِ منهتنِ نیویورک آسیبی نزنند. در شارلوتِ ایالت کارولینای شمالی (زادگاه من)، ایریِ ایالت پنسیلوانیا (زادگاه سه برادرم) و دیترویتِ ایالت میشیگان (زادگاه کوچکترین برادرم) مدتی مغازه داشت. در شهرهای نیویورک، یانکرز، وایتپلینز و اطرافشان هم همینطور. وقتی مغازهاش ورشکست میشد یا دلش را میزد، دوباره سراغ دورهگردی میرفت. وقتی مغازۀ دیترویتش را ــــ تا حدی به لطف انبوه صورتحسابهای پرداختنشدۀ قوموخویشهاـــ بست، رسماً بازنشسته شد و دوباره سر خودش را با دورهگردی در پنسیلوانیا، نیویورک و کارولینای شمالی گرم کرد. دوست داشت بگوید هیچوقت نگران پول نبوده و حتی در دوران رکود بزرگ اقتصادی نیز درآمد داشته. وقتی پولهایش ته میکشید، میزد به جاده. گرچه از نظر اجتماعی محافظهکار بود، پای قمار که به میان میآمد مثل ریگ پول خرج میکرد، بدون ذرهای دوراندیشی.
باریک و بلند بود و با کتوشلوارهای گرانقیمت خاکستری و کلاهشاپوهای خاکستریاش شکل و شمایل دورهگردهای متشخص را پیدا میکرد. تا آخر عمرش هم نیویورکی ماند، چه در شیوۀ رفتار، چه در انتخاب کتوشلوارهای دوخت نیویورک و چه در تهلهجۀ نیویورکیاش. افتخار میکرد که قالیچههای نو و عتیقۀ شرقی و پارچههای نفیس کتانش را به طبقۀ ثروتمند آمریکا میفروشد. بر خلافِ او، هموطنانش هیچگاه از راهورسم قدیمشان دست نکشیده بودند. خشکبار، روسریهای ارزان، پارچههای کتان عادی و ساعت میفروختند، قالیچههایی با نقشهای شلوغ و دَرهَم بر دوش میانداختند و در محلههای کارگرنشین، خانه به خانه میگشتند. ما هم در یکی از همین محلهها زندگی میکردیم. روزی بر حسب اتفاق، دورهگردی اهل رامالله، قالیچه بر دوش، درِ خانۀ ما را زد. مُصِر بود جنسهایش را نشانم دهد و بالاخره وقتی توضیح دادم زدنِ درِ خانۀ یک فروشندۀ دورهگرد کاری بیهوده و عبث است، بیخیال شد. تا همین اوایلِ دهۀ ۱۹۹۰ هم بعضی از پسرهای بیتحنینا در بارها و سالنهای بیلیارد دیترویت دوره میگشتند و چوب بیلیارد میفروختند.
باب در جادههای ایالت اوهایو راند تا به یونیونسیتی در ایالت پنسیلوانیا رسیدیم. شب که شد، در هتلی قدیمی اتاق گرفتیم. روز بعد مسیری نیمدایره را میان شهرهای تیتوسویل، اویلسیتی و میدویل پیمودیم، دوباره به یونیونسیتی برگشتیم و بعد به سمت مقصدمان، ایری، حرکت کردیم. راهمان را با کمک نقشهای کهنه و پاره پیدا میکردیم. آن روز باب بارها توقف کرد و به مشتریان همیشگیاش سر زد. اما به من میگفت باید در ماشین بمانم. سرخورده بودم که فرصت دیدن خانههای مجلل و ملاقات با مالکانشان را از دست میدهم. گهگاه یکی از مشتریها او را به داخل خانه دعوت میکرد و باب نیم ساعتی ناپدید میشد. بعد هم ناگهان سروکلهاش پیدا میشد و بدون یک کلمه حرف، راه میافتادیم سمت خانۀ مشتری بعدی. در یکی از توقفها، زن جاافتاده و مسنی در را باز کرد و دید که من تنها در ماشین نشستهام. به باب گفت من را همراه خودش ببرد داخل تا با یک نوشیدنی خنک از ما پذیرایی کند. تا به درِ خانه برسیم، باب تذکر داد خفقان بگیرم. من که از دعوت زن خوشحال بودم، مشتاقانه سرم را به نشانۀ موافقت تکان دادم. توی خانه، زن با آبوتاب گفت چقدر آن قالیچۀ شرقیای را که باب در سفر قبل به او فروخته، دوست داشته. باب هم دربارۀ طراحی و کیفیت بافت قالیهای ایرانی دادِ سخن داد و تأسف خورد که قالیبافهای ایرانی حالا در صنعت نفت مشغول کار شدهاند. خانم صاحبخانه از باب پرسید آیا میتواند شبیه آن قالی را برای یکی دیگر از اتاقهای خانهاش پیدا کند. بعد، دوتایی رفتند اتاق را ببینند و من ماندم و لیوان نوشیدنی و تحسین سالن بزرگ پذیرایی و اثاثیۀ عتیقهاش. باب به خانم اطمینان داد دفعۀ بعد که به نیویورک برود، در عمدهفروشیها دنبال قالیای با اندازه و کیفیتِ دلخواه او میگردد.
امیدوار بودم در این سفر کمکحال باب باشم. اما در کمال تأسف، بهمرور برایم روشن شد که باب دوست دارد تنها کار کند. برای تحکیم روابطش با مشتریان عزیزش حسابی زحمت میکشید و نمیخواست تازهکاری مثل من زحمتهایش را به باد دهد. حکایتِ خانوادگیِ قدیمیای داریم که نشان میدهد جلب رضایت مشتری چقدر برای باب مهم بود. این قصه دربارۀ اتفاقی است که سالِ بعد از سفر باب و من، در سفر باب و برادرم نزیه افتاده. از همان وقتی که نزیه نوپا بود، باب دوست داشت بهشوخی لبهای نزیه را مسخره کند و کلمۀ عامیانۀ فلسطینیِ «جلاغیم» را برایشان به کار ببرد. در یکی از توقفهای سفر باب و نزیه، خانمِ خانه به باب میگوید «آقای ابراهیم، چه پسر خوشقیافهای دارین.» وارد خانه که میشوند، باب به عربی در گوش نزیه میگوید «پسر، جلاغیمت رو جمعوجور کن. خانم فک میکنه خوشگلی.»
در جادههای باریک و خوشمنظرۀ شمالغربی پنسیلوانیا حرکت میکردیم. تپههای پست و بلندش از یکنواختی جادههای مسطحِ میشیگان خلاصمان کرده بودند. هنوز نیمچه امیدی داشتم باب دربارۀ جاهایی که از کنارشان میگذریم برایم بگوید. اما راه نمیآمد. وقتهایی که توداری و کمحرفی معمولش را کنار میگذاشت، میزد زیر آواز و چند بیت از ترانۀ عامیانۀ فلسطینی «علی دلعونا» میخواند. گاهی هم از مادر بد میگفت. شروع میکرد که «مادرت… متهمم میکنه که درآمدم رو هدر میدم» و رنجیدهخاطر میپرسید «تو دیدی که من پولمو پای چیزی جز غذا و بنزین خرج کنم؟»
یک بار هم سؤالی پرسید که از شنیدنش یکه خوردم؛ سؤالی که منتظر جواب نبود: «اصلاً نمیخوایم پولی خرج خوشگذرونی کنیم؟» پیش از آنکه بفهمم در ذهنش چه میگذرد، خودش جواب خودش را داد. «تو که خیلی کوچیکی و من هم دیگه خیلی پیرم برای این کارا.» سرم را در تأیید حرفش تکان دادم، گرچه دلم میخواست به آن قسمتش که میگفت هنوز خیلی کوچکم اعتراض کنم.
یک بار هم در سکوت کشدار آن جادۀ باریک، سروکلۀ استیشنواگن لیموییرنگی پیدا شد و بعد در خم جاده پیچید و ناپدید شد. شش راهبه سوارش بودند. هنوز تصویر ماشین و مسافرانِ سیاهپوشش جلوی چشمم بود که با شنیدن صدای باب به خودم آمدم. «آهای پسر، این کاری رو که من میکنم بکن… اینطوری.» منظورش را نفهمیدم. نگاهش را دنبال کردم اما نگاهش به جاده بود.
حرفش را تکرار کرد که «اینجا رو نگا، اینطوری.» این بار یک لحظه به پایین نگاه کرد و من هم رد نگاهش را گرفتم. چیز عجیب و غریبی دیدم. با دست راستش نقطهای نزدیک فاق شلوارش را خاراند. منزجر و کنجکاو پرسیدم «برای چی؟» توضیح داد که «راهبهها بدشانسی میارن. وقتی راهبه میبینی باید خودت رو بخارونی.»
توصیهاش بر خلاف همۀ چیزهایی بود که در مدرسه دربارۀ احترام به عقاید دیگران یادمان میدادند. گفتم «آها. ولی من که این حرفا رو قبول ندارم» و شرمزده نگاهم را از او دزدیدم. بعد هم اضافه کردم «به هر حال مسخره کردن دینِ مردم درست نیست.» حرفش را تکرار کرد. «دارم بهت میگم بدشانسی میآره.» با خودم فکر کردم بهتر است با باب راه بیایم تا اینکه بعداً بابتِ کجخلقیام غرولند بشنوم. ادای خاراندن درآوردم. صدای وزوز موتور ماشین دوباره فضای سنگین میان ما را پر کرد و من در سکوت به این فکر میکردم که آمدنم به این سفر عاقلانه بوده یا نه.
ایری
به ایری که رسیدیم، یکراست به هتل ریچموند رفتیم که باب مشتری ثابتش بود. از زرقوبرق و شکوه گذشتۀ هتل خبری نبود و با باب هم ارزان حساب میکردند. اتاق دوتختۀ کوچکی گرفتیم که چراغ دیواریِ کنار تخت روشنش میکرد. زیر چراغ، روشویی و آینه گذاشته بودند اما توالت و حمام تهِ راهروی تاریک و نمور هتل بود. هیجانزده بودم که گذارم دوباره به ایری افتاده و اجازه ندادم وضعیت هتل حالِ خوشم را خراب کند. ایری همان شهری بود که وقتی نوزاد بودم، ساکنش شدیم و در پنجسالگیام ترکش کردیم و به شهر دیگری رفتیم. من و باب چمدانهایمان را در اتاق گذاشتیم و به همان سرعتی که وارد اتاق شده بودیم، بیرون زدیم.
از کنار مغازۀ قدیمی باب در خیابان فرنچ و از کنار پارکی که زمانی در آن پیادهروی میکردیم، گذشتیم. بعد، باب ماشین را پارک کرد و راه افتادیم سمت آبنمای مرمری پارک. با هم ذرت بوداده خوردیم و از عصرهایی یاد کردیم که دستهجمعی نورهای رنگارنگ رقص فواره را تماشا میکردیم. بعد به خانوادۀ عقبیه سر زدیم؛ یکی از دو خانوادهای که اصالتاً اهل بیتحنینا بودند و در ایری زندگی میکردند. خاطرات محوی از این خانواده داشتم. استقبال گرمی از ما کردند و برای شام نگهمان داشتند. ابومحمود، سرپرست خانواده، لباس سرهمی پوشیده بود و شبیه نسخۀ عرب شخصیت تلویزیونی «آقای گرین جینز» شده بود. ابومحمود در محلۀ ایتالیایینشین شهر مغازۀ آجیل و خشکبار داشت. به دورهگردهای اهل بیتحنینا هم که از ایری عبور میکردند، تابلو فرش و حوله و پارچۀ کتان میفروخت. وقتی گفت بهتازگی سینما رفته و فیلم لارنس عربستان را دیده، شگفتزده شدم.
ابومحمود هیجانزده گفت «اولین باریه که یه شخصیت عرب تو فیلم هست و قصۀ فیلم هم درست و دقیقه.» همسرش هم گفت ابومحمود آنقدر غرق تماشای فیلم بوده که تیتراژ پایانی فیلم را هم تا آخر تماشا کرده. همه خندیدند چون حتی برای من هم روشن بود که انگلیسیِ ابومحمود تعریفی ندارد. چند روز بعد در سالن سینما، وقتی فیلم لارنس تمام شد و چراغها را روشن کردند، من و باب دوباره ابومحمود را دیدیم. چند ردیف جلوتر از ما نشسته بود و مثل ما محو تماشای تیتراژ فیلم بود. وقتی بلند شدیم که سالن را ترک کنیم، هر دو احساس غرور میکردیم.
دو هفتهای که در ایری بودیم، هتل ریچموند پایگاه ما بود. بعد از صبحانه، باب با تلفن عمومی هتل چند تماس میگرفت و برنامۀ آن روز را تعیین میکرد. اغلب به شهرهای کوچک حومۀ ایری سر میزدیم. معمولاً نزدیک غروب یا سر شب برمیگشتیم. بقیۀ وقتمان هم در یک کافۀ کوچک ایتالیاییآمریکایی میگذشت و باب پشت سر هم بازی میکرد. در مقایسه با کافههای عربی دیترویت که پاتوق پدرم بودند، این کافه بسیار تمیزتر و دلبازتر بود. اما من دلم میخواست دیدنیهای شهر را ببینم، نه اینکه با مردهایی وقت بگذرانم که دور هم بازی میکنند و سیگار میکشند و حرفهای رکیک میزنند. یک شب باب را راضی کردم بگذارد تنها به سینما بروم. ولی اغلب اوقات در آن کافۀ کوچک گیر میافتادم. نوشابهام را جرعهجرعه مینوشیدم، بازیِ پدرم را تماشا میکردم و دنبال راهی میگشتم که راضی شود برویم. یک بار، نیمههای شب، دل یکی از مشتریهای کافه برایم سوخت و پدرم را ترغیب کرد من را به هتل برگرداند. باب بدون اینکه از بازی چشم بردارد، مثل همۀ وقتهایی که برای رفتن غر میزدم، زیر لب گفت «این دست تموم شه، میریم.» بخت اگر یارم بود، «این دست» یکی دو ساعت طول میکشید.
تصویر باب پشت میز بازی تا ابد در ذهنم حک شده. کتوشلوار خاکستری و پیراهن سفید بر تن دارد و کراوات زده. دل داده به حرف و کارتهای بازی را محتاطانه در دست چپ گرفته و با دست راستش آنها را بیرون میکشد و بُر میزند. سیگار کینگچسترفیلد از لب پایینش آویزان است و باب خاکسترِ لرزانش را رو به بالا نگه داشته. بر خلاف آنچه در فیلمها نشان میدهند، باب و بقیۀ کسانی که بازی میکردند، هرگز پولشان را روی میز نمیگذاشتند. سالِ پیش از مرگش، بعد از یک شب بازی در ایری، زورگیری به او حمله کرد. آن شب باب پول زیادی برده بود. دقیقاً نگفت چقدر، اما بیشتر از هزار دلار بود. دزد با تهقنداق تفنگ به پیشانیاش ضربه زده بود. البته مادر میگفت باب تقاص اعمالش را پس داده.
شام در رستوران
بعد از یک روز تمام در جاده، به ایری که برگشتیم باب پیشنهاد کرد شام ساندویچ سالامی و پنیر بخوریم. از همان خیلی وقت پیش که باب اولین بار سالامیِ کارخانۀ بستزکوشر را به خانه آورد و دور میز آشپزخانه نشستیم و خوردیم، من هم مثل باب عشق سالامی شدم. به سمت اغذیهفروشی یهودیای که باب میشناخت حرکت کردیم و تاریکی کمکم بر شهر سایه انداخت. کنار مغازهای توقف کردیم که روی ویترینش ستارۀ داوود نقاشی شده بود. به نظر میرسید تعطیل است اما باب چراغ روشن انتهای مغازه را که دید، در زد. مردی که پیشبند کثیفی بسته بود، پشت در نیمهباز مغازه ظاهر شد. مرد اغذیهفروش چند بار تکرار کرد مغازه بسته است اما باب راضیاش کرد به ما سالامی و نان و پنیر بفروشد. مرد پشت پیشخوان رفت و باب هم یخچال شیشهای مغازه را وارسی میکرد. دم در ایستاده بودم و در مغازۀ تنگ و تاریک به رنگها و شکلهای عجیب خیره شده بودم. باب رو کرد به من و گفت توی ماشین منتظر بمانم.
انگار یک سال گذشت. گرسنگی امانم را بریده بود. گفتم شاید اتفاق بدی در مغازه افتاده باشد. دلدل میکردم بروم سراغش که پیدایش شد. پشت فرمان که نشست، دیدم دستخالی است. غرولند کرد «بریم یه جای دیگه.» از گرسنگی نای حرف زدن نداشتم. بیرمق پرسیدم «چی شد؟» توضیح داد که صاحب اغذیهفروشی قبول کرده به او سالامی بفروشد اما قبول نکرده سالامیها را ورقهورقه کند. متعجب پرسیدم «چرا؟» گفت «غروب شده و سبت یهودیاس.»
گیج شده بودم. منمنکنان گفتم «امروز که جمعهست. مگه روز تعطیل یهودیها شنبه نیست؟» باب کلافه به نظر میرسید و اصلاً حوصلۀ حرف زدن نداشت. تازه در بزرگسالی فهمیدم در فرهنگ یهودیها و اهالی خاورمیانه، روزِ جدید از غروبِ روز قبلش شروع میشود.
پرسیدم «پس چرا اینقدر طولش دادی؟» خدا خدا میکردم سؤالهای مکررم کلافهاش نکنند. توضیح داد که «فروشنده گفت چند تیکه مرغ تو زیرزمین داره. منم از سر اجبار قبول کردم. اما خیلی طول داد تا بیاد و من هم شک کردم.» گفتم «شک کردی؟» چند لحظه تردید کرد و بالاخره گفت «کی میدونه چی میخواست بیاره؟ شاید گوشت گربه میآورد.» گفتم «گوشت گربه؟ آخه چرا؟» با خودم گفتم کسی که عمداً گوشت گربه نمیفروشد. خیلی بعید است. ناگهان لبخندی روی صورت باب نشست. پرسید «استیک هتل ریچموند برای شام چطوره؟» و من مشتاقانه قبول کردم.
پشت میزی با رومیزی کتان سفید نشستیم. دست میکشیدم به کاردها و چنگالها و قاشقهای جورواجور روی میز و به اقبال خوشم فکر میکردم. تا این لحظه از اولین «سفرم» به خارج از دیترویت، در رستوران آرورا در محلۀ ایتالیایینشین شهر، طعم میگوی مزهدارشده با آبجو را چشیده بودم و یک اسپاگتی درستوحسابی خورده بودم. الان هم برای اولین بار در رستوران مجلل هتل، استیک نواری نیویورکی میخوردم. باب، جدی و دقیق، بشقابش را با دستمال سفره تمیز کرد و به من هم گفت همین کار را بکنم. یکه خوردم. پرسیدم «مگه تمیز نیستن؟» نچی گفت و سری تکان داد و به عربی گفت «مطمئن نیستم.»
ظرفهای سمت خودم را که تمیز کردم، باب به قاشق سوپ و چنگال سالاد هم اشاره کرد. پیشخدمت آمد و باب برای خودش استیک نواری و برای من استیک کودک سفارش داد. خوشبختانه پیشخدمت باب را متقاعد کرد که استیک کودک برای پسربچهای به سن من کافی نیست. آخر سر، استیک کاملی نصیبم شد و البته خاطری ناآرام از نگرانیِ اینکه شاید باب از پس هزینۀ استیک بر نیاید.
چون میخواستم باب را متقاعد کنم که این سفر دارد چیزهایی هم یادم میدهد، وانمود کردم از دیدن چهلچراغ بزرگ کریستالِ سقف و تصویر میزها و رومیزیهای کتانشان در آینههای قدی روی دیوار شگفتزدهام. بدون یک کلمه حرف، از جیب کتش پاکتی درآورد و با خودکاری که از پیشخدمت قرض گرفته بود، داد دستم. با صدایی آهسته گفت نامش را روی پاکت بنویسم. گیج شده بودم. پرسیدم منظورش چیست. دوباره حرفش را تکرار کرد. فکر کردم شاید میخواهد ببیند اسمش را چطور هجی میکنم. با حروف بزرگ نوشتم.
نگاهی به نوشتهام انداخت و گفت «اگه قرار باشه، امضام رو اینجوری جعل میکنی؟» با شک و تردید پرسیدم «میخوای امضات رو جعل کنم؟» سرش را در تأیید تکان داد. بلد بودم امضایش را تقلید کنم اما نکردم، چون ترسیدم به جعل امضا متهمم کند. پاکت را که به او دادم، آن را زیر نور گرفت و بهدقت بررسی کرد. بعد، خودکار را گرفت. پاکت را روی میز گذاشت و از امضای روی پاکت تقلید کرد و امضای خودش را با امضای من مقایسه کرد. دو بار دیگر هم این کار را تکرار کرد. پیشخدمت که آمد، باب پاکت را تا کرد و در جیب کتش گذاشت و خودکار را به او پس داد.
گیج شده بودم و پرسیدم ماجرا چیست. گفت میخواهد امضایش را بهتر کند. غصه خوردم که منِ سیزدهساله از بابِ شصتوهفتساله سالهای بیشتری را در مدرسه گذرانده بودم. به او اطمینان دادم که «بعد از این همه سال تجارت حتماً میدونی چطوری امضا کنی. با اینکه زیاد درس نخوندی اما روزنامههای آمریکایی و عربی رو میخونی و از خیلیها بهتری.» گفتم در تمام محلهمان او احتمالاً تنها کسی است که روزنامۀ نیویورکتایمز را میخواند. تیر آخر هم نوعی تحقیر خودم بودم تا بلکه احساس بهتری پیدا کند. یادآوری کردم که چه سرعتی در محاسبه دارد و هر وقت برای ضرب اعداد دورقمی از کاغذ و قلم استفاده میکنم، پوزخند میزند. آخرش هم گفتم «ببین باب، اینکه تو توی ذهنت حساب و کتاب میکنی به من نشون میده که از خیلیها باهوشتری.» اما باب با چهرهای سرد و بیروح گوش میداد.
سالها پس از مرگش، مادر فاش کرد که باب خواندن و نوشتن را در زندان آموخته. این فصل زندگی باب مدتها پیش از ازدواج با مادر بسته شده بود و احتمالاً به زمانی مربوط میشد که باب در نیویورک زندگی میکرد. مادرم قصه را از زبان باب تعریف میکرد. گویا آنوقتها سیاستِ پدرم کمک به مهاجران جدیدی بود که از بیتحنینا به آمریکا میآمدند. روزی مردی از اهالی بیتحنینا همراه غریبهای به خانۀ او میآید و از باب میخواهد پولی به غریبه بدهد تا حساب و کتاب مرد با او صاف شود. بعداً باب به جرم دست داشتن در قاچاق مهاجران خارجی به آمریکا دستگیر و محاکمه میشود. چهار سال در زندان میماند و در این مدت کسبوکارش را از دست میدهد. عجیب اینکه خودش هرگز دربارۀ آن ماجرا و دوران محکومیتش حرفی نزده بود.
دریاچۀ شتوکوا
یک روز صبح، وقتی تلفنهای باب تمام شد، گفت به نیویورک میرویم. هیجانم را پنهان کردم تا باب فکر نکند سفر بیاع را با تعطیلات کودکانه اشتباه گرفتهام. بدجور دلم میخواست شهر نیویورک را از نزدیک ببینم؛ شهری که مهمترین شهر آمریکا بود و باب بیشتر عمرش را آنجا گذرانده بود. اما منظور باب از نیویورک جای دیگری بود: دریاچۀ شتوکوای ایالت نیویورک که به ایری نزدیک بود.
هوای دریاچۀ شتوکوا با کافۀ پردود و هتل نمزدۀ ایری تفاوت خوشایندی داشت. باب امیدوار بود رکودِ کسبوکارش در شتوکوا شکسته شود. سردماغتر شده بود و دوباره با هجای نام شهرها بازی میکرد و اسمشان را بلندبلند میگفت. «لاـــ کاـــ واـــ نا.» هجاها را از اول به آخر و از آخر به اول تکرار میکرد، درست مثل گربۀ بازیگوشی که با غذا بازی میکند. در مسیر ایری، هجاهای اسم شهر «اشتابولا» لقلقۀ زبانش بود.
گوشهای از ییلاقهای اطراف دریاچۀ شتوکوا مزرعۀ دامپروری درندشتی بود. باب مقابل مزرعه توقف کرد. مثل همیشه، توی ماشین نشستم تا باب زنگ بزند. با صاحب مزرعه خوشوبشی کرد و برگشت و گفت برای بیرون آوردن قالیها از ماشین کمکش کنم. با خودم گفتم بالاخره بودنم در این سفر به درد خورد. به هر زحمتی که بود، قالی بزرگ کرمان را به اتاق نشیمن خانه بردیم. تا ظهر، دو قالی شرقی دیگر را هم در آن خانه روی هم پهن کردیم. هر بار، باب موقع پهن کردن قالیها کلی با آنها ور میرفت. گوشهای را محکم میکشید و گوشهای دیگر را بالا و پایین میکرد تا با محیط جور شود.
موقع حرف زدن توی چشم زن و شوهرِ مزرعهدار نگاه میکرد اما توجهش بیشتر به خانم خانه بود چون تجربه نشانش داده بود خانم باید قالی را بپسندد تا فروش قطعی شود. تمام مدتی که باب دربارۀ نقشونگار فرشها توضیح میداد، سعی میکرد زن و شوهر نسبتاً جوان را متوجه ارزش سرمایهگذاری در قالی هم بکند. همان وقت، دختر خوشبروروی خانه هم به اتاق آمد. به طرفش برگشتم و امیدوار بودم پدر و مادرش متوجه نگاهم نشوند. فکر کردم اگر باب به خاطر چشمچرانی من نتواند قالی را بفروشد، هرگز از گناهم نمیگذرد. به همین دلیل نگاهم را برگرداندم سمت باب و زن و شوهرِ صاحبخانه.
به نظر میرسید زن و شوهر تردید دارند. سه قالی کرمانِ پیش چشمشان جدید بودند، نه عتیقه و گرانقیمت. اما سؤال پشت سؤال و جواب پشت جواب بود که ردوبدل میشد. باب مفصل دربارۀ مزیت قالیهای شرقی بر موکتهای سراسری توضیح میداد. دیدن شیوۀ کار باب مطمئنترم کرد که دورهگردی برای فروش قالی شرقی در خون من نیست. از فکر اینکه بروم درِ خانۀ مردم و چیزی را که نیاز ندارند یا نمیخواهند به آنها بفروشم، خوشم نمیآمد. عوامل نامعلوم زیادی در کار بودند، احتمالش زیاد بود که دست رد به سینۀ آدم بزنند و تازه اعصابخردی هم داشت. در واقع، زیادی شبیه قمار بود.
آخر سر، هم دختر زیبا غیبش زد و هم فرصت فروش از دست رفت. قالیها را یکییکی جمع کردیم و به ماشین برگرداندیم. اما از ارزیابی باب بگویم: به نظرش زن و شوهرِ صاحبخانه جوانتر از آن بودند که ارزش قالی شرقی را بدانند و تازه زیادی شیفتۀ مد روز ــــ موکت دیوار تا دیوارــــ بودند. به علاوه، باب فکر میکرد قیمت قالیها برای آن زوج جوان خیلی زیاد بوده. هزار و پانصد دلاری که باب برای هر قالی درنظر گرفته بود، معادل یکپنجم میانگین درآمد سالانۀ (خانوادههای آمریکایی) در آن زمان بود.
دیترویت
وارد خانه که شدیم، برادرهایم از شادی و هیجان بالا و پایین پریدند. به چشمشان انگار جنگجوهایی بودیم که از میدان نبرد برگشتهاند. مادر بوسۀ آبداری بر صورتم نشاند. برادرهایم مشتاق بودند بدانند سفر بیاع چطور بوده. از میگوی رستوران آرورا، استیک هتل ریچموند، تاکستانهای مسیر دریاچۀ شتوکوا و تپهزارهای پنسیلوانیا برایشان گفتم و درِ گوشی ماجرای راهبهها را هم برایشان تعریف کردم. سؤالهای برادرهایم را حدس میزدم، چون خودم هم قبلاً سؤالهای مشابهی داشتم. به دنیای بیاع سفر کرده بودم؛ دنیایی که جزئی از خودآگاهیِ ما بود، درست به همان اندازه که «غرب» جزئی از خودآگاهیِ آمریکاییهاست.
پایان راه
درست شش سال بعد از بازگشت من و باب از سفر بیاع، هر دو به سفرهایی دیگر رفتیم: اولین سفر من به خاورمیانه و آخرین سفر او به عنوان بیاع.
سال ۱۹۶۹ بود. باب شب عزیمتم توصیهای پدرانه کرد و گفت «شنیدهم دخترای آوارۀ فلسطینی همسرای خوبی میشن.» اوقاتتلخ و شرمگین جواب دادم «باب، من که دنبال زن نمیگردم. دارم میرم انقلاب فلسطین رو ببینم.»
اواخر تابستان و حوالی روز کارگر در آمریکا، از سفر برگشتم و هواپیمایم در فرودگاه دیترویت به زمین نشست. در مسیر خانه، برادرهایم را با قصههای سفر تابستانیام به لبنان، اردن، سوریه و ترکیه سرگرم کردم. دوران هیجانانگیزی بود، دورانی پر از سرزمینهای بیگانه، سیاستهای انقلابی، زبانهای ناآشنا، آداب و رسوم جدید و غذاهای عجیب و غریب.
وقتی ماشین به گاراژ پشت خیابان کَسپر پیچید، تازه متوجه شدم سوار فوردِ گَلِکسی سبز مدل ۱۹۶۶ پدر هستیم. ولی هیچکس نگفته بود باب از سفرِ بیاع برگشته. جوری که انگار همهچیز را میدانم، گفتم «آقا، این که ماشین بابه. پس باب خونهس.» سمیر سکوت برادرهایم را شکست و گفت «خونه نیست.» آنقدر خسته بودم که سؤالپیچش نکردم. رفتم توی خانه و مادر و برادرهای کوچکترم را دیدم. آنها هم حرف باب را پیش نکشیدند و گذاشتند راحت بخوابم.
صبح روز بعد، مادرم به تنها شیوهای که بلد بود خبر را اعلام کرد: «پدرت مرد.» به عربی ساده گفت که متوجه شوم. بعد از آن همه سال، فراز و فرود ظریف صدای مادرم را خوب میشناختم. آهنگ محزون و آرام صدایش نشان میداد جدی حرف میزند. «تو نیویورک مرد. من و سمیر رفتیم نیویورک و جنازهش رو تحویل گرفتیم. همینجا دفنش کردیم. چندصد نفر برای مراسمش اومدن. ریچارد هم بود، برادر ناتنیت. اهالی بیتحنینا هم اومده بودن.»
مادرم خونسرد و بیاحساس حرف میزد. حالا که گذشته، میدانم که دوست داشت دستانش را دور گردنم حلقه کند. اما خانوادهام همیشه خویشتندار بودند. در فضایی بزرگ شده بودیم که حتی احساسات عمیق بین پدر و مادر و فرزندان هم هیچوقت به زبان نمیآمدند. بعدش گفت «میتونستم برات پیغام بفرستم که برگردی. اما تصمیم گرفتم نفرستم چون میدونستم این سفر چقدر برات مهمه.» آنقدر یکه خورده بودم که حتی از تصمیمش دلگیر نشدم.
نوزدهساله بودم و مردی را که «باب» صدایش میزدیم درست نمیشناختم؛ شاید بهخاطر انزوای عاطفی باب، که در غیبت همیشگیاش از خانه و زندگیمان هم پیدا بود. اساساً عاشق تنهایی بود. در عمر هفتادهشتادسالهاش (هیچوقت سن واقعیاش را نفهمیدیم) دستکم با سه زن ازدواج کرد. اما به نظر میرسید تنهاییِ دورهگردی را انتخاب کرده تا بلکه تسکینی باشد بر پدری و همسری. تنهایی در خونش بود و تغییری هم در کار نبود، حتی بعد از تولد من و چهار برادرم.
مادرم که خبر را گفت، رفتم در وان حمام نشستم و بیصدا گریه کردم. سوگواریام برای پدرم فقط همین بود. هرگز واقعاً دفنش نکردم و تا امروز هم به قبرش سر نزدهام. توانِ عاطفی این کار را نداشتم. عواطف و احساساتم را پشت سدی حبس کردهام و از ترس قدرت بیپایانشان حاضر نیستم سد را بشکنم. اما همهشان همینجا هستند. پنهان در ضمیر ناخودآگاهم، امن و دور از دسترس.
شبی تابستانی پدرم در نیویورک مشغول بازی بوده که درد شدیدِ زخم معده از پا درش میآورد. صاحب کافه به مادرم تلفن میکند و مادر و سمیر با هواپیما راهی میشوند و خودشان را به بیمارستان بِلویو میرسانند تا کنار بسترش باشند. پدر از جراحی اول جان سالم به در میبَرد اما خونریزیاش متوقف نمیشود. وقتی به پدر میگویند دوباره باید زیر تیغ جراحی برود، ماسک اکسیژن روی صورتش بوده و نمیتوانسته صحبت کند. آنجا سمیر برای اولین بار ترس را در چهرۀ پدر میبیند.
سمیرِ تقریباً هجدهساله را به ایری میفرستند تا وسایل باب را از هتل ریچموند بیاورد. پدر معمولاً وسایلش را آنجا میگذاشت و خودش برای خرید جنس در نیویورک پرسه میزد. سمیر با ماشین پدر که پر بوده از قالیها و پارچههای کتان نفروخته تا دیترویت رانندگی میکند. اما مادر در نیویورک میماند. بعد، سمیر با هواپیما به نیویورک برمیگردد و یکراست به بیمارستان بلویو میرود. آنجا که میرسد، خبر ناگوار را از چهرۀ پرستار میخوانَد. پدر حین جراحی مرده بود.
پدرم درست همانطوری که زندگی کرده بود، مرد: در آغوش جاده. دورهگردِ بینظیری بود؛ گرگی تنها که با همۀ آدمها همانطور که خودش میپسندید برخورد میکرد. فرقی نمیکرد مشتری باشند یا خانواده یا رفیقِ پای میز قمار. دوست داشت آزاد و رها از قیدوبند مسئولیت خانوادگی پرسه بزند، اما با قوموخویش و همشهریهایش فوقالعاده سخاوتمند بود و شش پسرش را دوست داشت و به آنها میبالید. انگار پیشانینوشتش همین بود، گریز از قیدوبندهای اجتماعی. در هفده سال زندگی با همسر اولش، گریس، بیشتر اوقات خودش در نیویورک بود و گریس پسرشان را در شهر اسکرانتونِ ایالت پنسیلوانیا بزرگ میکرد. پدرم مثل گاوچرانها بود اما به جای عبور از بیابان و صحرا از شهری به شهری دیگر میرفت، مشتریِ کافههای محلی میشد و تا خودِ صبح بازی میکرد. پولش که تمام میشد، به دل جاده میزد و در کورهراهها دنبال فرصتهای جدید میگشت. در کسبوکارش خوب بود و پاداشش را هم گرفته بود. در تمجید پدرم همین بس که هیچگاه در پیمودن مسیرهای نرفته تردیدی به دل راه نمیداد.
نویسنده: نبیل ابراهیم
مترجم: زندهیاد بتول فیروزان
منبع: برگرفته از کتاب لهجهها اهلی نمیشوند







