بافتنی، پولیور، ندا بهرامی نژاد، ریچل هرون، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، شب یلدا، کاموا

سر انداختن | قصۀ اولین بافتنی من و زشت‌ترین پولیوِر دنیا


توی خانه کاموا را سرخوشانه سر انداختم، چه می‌دانستم با این ندانم‌کاری‌ها به‌زودی رج‌به‌رج خودم را توی بد هچلی می‌اندازم. نمونۀ آزمایشی نبافتم که اندازه‌ها دستم بیاید، روحم هم از این‌جور چیزها خبر نداشت. توی عمرم از روی الگوی «واقعی» بافتنی نکرده بودم و می‌خواستم کارم را با یکی از الگوهای دهه‌پنجاهی شروع کنم که توی صندوقچۀ چوبِ کاج مادرم گیر آورده بودم. به نظرم خیلی از مد افتاده نبود: پولیوِر آستین‌رگلان ساده، یقه‌گرد و بدون طرح‌ونقش. چون به ذهنم نمی‌رسید می‌شود اندازه‌هایم را بگیرم و با اعداد توی الگو مقایسه کنم، دیمی سایز متوسط را انتخاب کردم. فقط می‌خواستم پولیوِر ببافم. درست همان‌طور که به سرم زده بود از روی کتاب‌، تندنویسی و طراحی یاد بگیرم، حس خودآموزی‌‌ام گل کرده بود و می‌خواستم از روی الگو، بافت پولیوِری کامل را یاد بگیرم. شک نداشتم بافتنی از میل‌‌هایم به پرواز درمی‌آمد. آماده بودم.


هیچ‌وقت از آن دخترهای بابایی نبودم. عاشق پدرم بودم، ولی درکش نمی‌کردم. پدرم با داشتن همسر و سه دختر، تنها مرد خانۀ سرتاسر زنانه‌مان بود. حتی گربه‌هایمان هم ماده بودند. حس می‌کردم پدرم از سیارۀ دیگری آمده. یک ‌خرده زیادی بلند حرف می‌زد، زیادی تروفرز بود و حتی بوی گریس و تنباکوی پیپش هم یک ‌جورهایی عجیب‌و‌غریب به نظر می‌رسید، انگار مهمان عزیزی بود که با ادا و اطوارش راه می‌آمدیم و می‌گذاشتیم هر کاری دلش می‌خواهد، بکند.

کارآفرین بلندپروازی بود که همیشه باور داشت هر لحظه ممکن است ایده‌ای میلیون‌دلاری سر راهش سبز شود. عاشق دور زدن در محله‌های مسکونی با ون فولکس‌واگن‌مان بود و تا چشمش به تابلوی حراج خانگی می‌افتاد، چنان محکم می‌زد روی ترمز که همگی پرت می‌شدیم جلو و روی کف‌پوش پرزدار ماشین، روی هم ولو می‌شدیم. توی تک‌تک حراجی‌ها دنبال کشف بزرگ بعدی‌اش بود که به ‌خیال خودش بی‌بروبرگرد یک‌شبه پولدارش می‌کرد: دستگاه دکمه‌ساز («کی از دکمه‌های سفارشی بدش می‌آد؟»)، خشک‌‌کن («بازار چیپس بوقلمون این روزها داغه!»). ما هم عاشق گشت‌زنی توی حراج خانگی بودیم و با عروسک‌‌های باربی درب‌وداغون و بازی‌های فکریِ ناقص می‌آمدیم خانه؛ عین خیال‌مان نبود که مجبوریم با مهره‌های مونوپولی، کَندی‌لند بازی کنیم.

صبح آن شنبۀ کذایی که بابا بین کپه‌کپه آت‌وآشغال‌ دیگران دنبال فرصت‌های کسب‌وکار می‌گشت، گل سرسبد کامواها را گیر آوردم. با آن رنگ آبیِ سیر، همانی بود که می‌خواستم: توده‌ای کاموای صد درصد اکریلیک. تا آن روز کاموای این رنگی ندیده بودم؛ آن‌قدر آبی بود که انگار بار الکتریکی داشت. از توی جعبه‌ای روی چمن‌ خشک قهوه‌ای، به من چشمک می‌زد. شادترین رنگی بود که در عمرم دیده بودم.

چون پول‌توجیبیِ ناچیزم را همان روز صبح خرج آب‌نبات کرده بودم، به پدرم التماس کردم کاموا را برایم بخرد. هشت‌تا گلولۀ پرزگرفتۀ کاموای آبی جیغ توی جعبه بود که برچسب قیمت هر کدام‌شان بیست‌وپنج سنت را نشان می‌داد. معاملۀ قرن بود، بابا باید این را می‌فهمید.

همین‌طور که دستگاه‌های تراش را ورانداز می‌کرد، گفت «می‌تونی چونه ‌بزنی هر کدوم رو پنج سنت بخریم؟»

فقط یازده سالم بود و ترجیح می‌دادم بمیرم و چانه‌ نزنم.

«بابا تو رو خدا؟»

«می‌خوای چی کار؟ تازه همیشه با کامواهای مامانت چیزمیز می‌بافی. مامانت هنوز کلی تیکه‌کاموا داره، مگه نه؟»

«ولی از این یه پولیوِر کامل درمی‌آد.»

انگار صدایم را نمی‌شنید. به چیزی شبیه زین سیخونک زد.

بعد شستم خبردار شد. فهمیدم چه کار باید بکنم که راضی بشود. «می‌خوام پولیوِر ببافم و بفروشم.» لحظۀ آخر جا زدم و محض احتیاط اضافه کردم «یعنی شاید.» مطمئن نبودم آخرش راست‌راستی بخواهم برای فروش، کاموا ببافم، ولی چه ضرری داشت بگذارم بابا این‌جوری خیال کند؟ تازه شاید هم کار جالب و به‌دردبخوری از آب درمی‌‌آمد.

یک چیز را باید در مورد پدرم بدانید: کافی‌ است از ماجراجوییِ جالبی شامل کشتی، دزد دریایی، کوسه‌های زیر آب و سکه‌های طلای لای دندان‌شان، بوی پول به مشام برسد تا پدرم اول از همه با سر شیرجه بزند توی آب.

دو دلار داد دستم.

توی خانه کاموا را سرخوشانه سر انداختم، چه می‌دانستم با این ندانم‌کاری‌ها به‌زودی رج‌به‌رج خودم را توی بد هچلی می‌اندازم. نمونۀ آزمایشی نبافتم که اندازه‌ها دستم بیاید، روحم هم از این‌جور چیزها خبر نداشت. توی عمرم از روی الگوی «واقعی» نبافته بودم و می‌خواستم کارم را با یکی از الگوهای دهه‌پنجاهی شروع کنم که توی صندوقچۀ چوبِ کاج مادرم گیر آورده بودم. به نظرم خیلی از مد افتاده نبود: پولیوِر آستین‌رگلان ساده، یقه‌گرد و بدون طرح‌ونقش. چون به ذهنم نمی‌رسید می‌شود اندازه‌هایم را بگیرم و با اعداد توی الگو مقایسه کنم، دیمی سایز متوسط را انتخاب کردم.

فقط می‌خواستم پولیوِر ببافم. درست همان‌طور که به سرم زده بود از روی کتاب‌، تندنویسی و طراحی یاد بگیرم (راستش موفق نشده بودم؛ دیگر امکان نداشت برای یادداشت‌برداری‌ یا طراحی صحنه‌های حساس توی دادگاه استخدامم کنند)، حس خودآموزی‌‌ام گل کرده بود و می‌خواستم از روی الگو، بافت پولیوِری کامل را یاد بگیرم. شک نداشتم بافتنی از میل‌‌هایم به پرواز درمی‌آمد. آماده بودم.

پیچ رادیوی ساعت‌دارم را چرخاندم و روشنش کردم. دوران دوران. عالی شد. روی تختم جا خوش کردم. روحم هم خبر نداشت دارم خودم را توی چه هچلی می‌اندازم. دل به کار دادم، با ذوق‌وشوق چشم‌انتظار روزی بودم که با پولیوِرم می‌رفتم مدرسه و دوستانم انگشت‌به‌دهان می‌ماندند.

بابا آمد طبقۀ بالا و از لای در سرک کشید که ببیند ماجراجویی‌ِ جدیدم در راه سرمایه‌داری چطور پیش می‌رود. غرولند کردم که برود بیرون. وقت حرف زدن نداشتم.

چون از ایدۀ بافت کل قسمت پشت یا جلوی پولیوِر خوشم نمی‌آمد، اول برای آستین‌های درزدارش سر انداختم. کش‌باف. این یکی را بلد بودم ببافم، یکی زیر یکی رو. آسان بود.

بعد یکهو دیدم دستور بافتنی می‌گوید بافت ساده را شروع کنم و هر پنج ردیف، دانه اضافه کنم. بافت ساده را بلد بودم ولی چطوری باید دانه‌ اضافه می‌کردم؟ با وحشتی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد، صفحه‌های شکنندۀ بروشور بافتنی را ورق می‌زدم. خب، می‌شد بروم طبقۀ پایین و از مادرم بپرسم، ولی این پروژۀ من بود و اگر مادرم راست‌وریستش می‌کرد و دستی به سرورویش  می‌کشید، توی کارم شریک می‌شد و پروژه دیگر فقط مال خودم نبود. دلم نمی‌خواست ذره‌ای توی این کار با کسی شریک بشوم، مهم‌تر از آن می‌خواستم آخرسر پزش را بدهم، پولیوِر آبیِ نئونی به تن بگویم «همه‌ش کار خودمه. کسی کمکم نکرد» و بادی به غبغب بیندازم.

اضافه کردن، اضافه کردن، بفرما. نوشته بود «نخ بین دو دانه را روی میل بیندازید و یک دانه اضافه کنید.» همه‌اش همین. شوخی‌شان گرفته بود؟ سر انداختن بلد بودم، یعنی این هم مثل همان بود؟ حس ششمم می‌گفت حدسم چندان اشتباه نبود، ولی نمی‌توانستم جمع‌وجورش کنم. آخرسر دل به دریا زدم و فقط کاموا را دور میل پیچاندم.

خواهرم کریستی آمد طبقۀ بالا به اتاقم و پرسید دلم می‌خواهد بروم و با چوب‌پاهایی که به‌ کمک بابا درست کرده بود، بازی کنم یا نه.

سر تکان دادم که نه. «نه‌خیر. دارم پولیوِر می‌بافم.»

«آخه باحاله‌ها. بابا می‌گه می‌خواد واسه تو هم یه‌ جفت چوب‌پا درست کنه. اگه خوب از آب دراومدن، می‌خواد بفروشدشون. کارِت زود تموم می‌شه؟»

«شاید.»

شش ماه بعد، هنوز داشتم آن کاموای آبی را با خودم این‌ور و آن‌ور می‌کشاندم. وقتی از کوله‌ام بیرون می‌افتاد، بچه‌های مدرسه دستم می‌انداختند. آن رنگ جیغ که توی حراج خانگی خیلی به‌روز و هیجان‌انگیز به نظرم رسیده بود، حالا دیگر درست شبیه کامواهایی بود که مادربزرگ‌ها با آن‌ها جلد دستمال‌کاغذی می‌بافتند.

موقع تماشای تلویزیون با سماجت کاموایم را می‌بافتم و بابا به دست‌هایم نگاه می‌کرد.

می‌گفت «که دستت خیلی تنده، هان؟»

‌می‌گفتم «آره.»

شب‌ها دلم می‌خواست توی اتاق نشیمن‌مان بنشینم، شیشۀ پنجره را برای خودم آینه کنم و جنبیدن دست‌هایم را تماشا کنم. چون خودم را از روبه‌رو می‌دیدم، حس می‌کردم دست‌های کس دیگری هستند و به تنم وصل نیستند. خیلی تروفرز بودند. به مهارت بافتنی‌ام می‌بالیدم. «دستم خیلی تنده.»

می‌گفت «از یه پولیوِر چقدر گیرت می‌آد؟»

شانه بالا می‌انداختم.

می‌پرسید «فقط به نظرت راست‌راستی می‌تونی از این راه پول به جیب بزنی؟»

می‌گفتم «بازار برچسب سپر چطوره؟»

به هم چشم‌غره رفتیم و برگشتیم سر تماشای مَش.

بی‌بروبرگرد زشت‌ترین پولیوِر دنیا بود. اول از همه در مورد بازی یقه اشتباه خیلی بزرگی کردم. با این‌که دستور می‌گفت دانه‌ها را شُل کور کنم، فکر کردم لزومی ندارد. نمی‌خواستم دانه‌های گل‌وگشاد روی دستم بماند، خود بافتنی به ‌اندازۀ کافی وارفته به نظر می‌رسید. از طرفی خیلی هم عجله داشتم. برای همین با ترکیب شومِ کوکِ بخیه و پایه‌بلندِ قلاب‌بافی (پایه‌بلند!) آن را دوختم. با خودم فکر می‌کردم «دیگه قدم‌های آخره، دونه‌ها رو کور می‌کنم و بعدش دیگه پولیوِر آماده می‌شه!» سرم را از توی یقه‌اش رد می‌کردم و شک‌وتردیدهایم پر می‌کشیدند. با این‌که بافتنیِ توی بغلم خیلی عجیب‌غریب به نظر می‌رسید، شک نداشتم توی تنم معرکه می‌شود.

دانه‌ها را کور کردم و ته نخ را درست‌وحسابی مخفی کردم، طوری ‌که چیزی از آن دیده نمی‌شد. کارم حرف نداشت.

بعد یواش‌یواش از جایم بلند شدم.

سعی کردم سرم را از توی یقه رد کنم.

نمی‌شد.

دانه‌ها را به‌اندازۀ کافی شُل کور نکرده بودم. بعد از ماه‌ها تلاش، سرم از یقۀ لباس رد نمی‌شد و حتی ته نخی را که با دقت مخفی کرده بودم، گیر نمی‌آوردم که بشکافمش.

وحشت‌زده بافتنی را محکم‌تر کشیدم و موفق شدم سرم را از تویش رد کنم؛ کم مانده بود نخ اکرلیک سفت پوست صورتم را بکند، ولی بالاخره لباس را پوشیدم. چشم مادرم که به من افتاد، تعجبش را خورد و به هر زحمتی بود زیرلب گفت «آفرین.» خواهرهایم یک‌نفس‌خندیدند.

از آن بدتر، درست روی سینه پولیوِر چندتا از دانه‌ها در رفته بودند و خیال می‌کردم اگر با نخ سفید آن‌ها را بدوزم، از بیرون معلوم نمی‌شود. زهی خیال باطل. دختر یازده‌ساله‌ای که با بلوغ زودهنگام دست‌وپنجه نرم می‌کند، بی‌بروبرگرد دلش نمی‌خواهد اندامش بیشتر از این جلب‌ توجه ‌کند. با آن همه ژوته‌ای که انداخته بودم، آستین‌ها فرق چندانی با تور نداشتند و چیزی نمانده بود وا بروند. کل لباس هم سه‌ سایز برایم بزرگ بود.

تا سرحد مرگ می‌ترسیدم که به پدرم نشانش بدهم. پدرم خیلی بیشتر از خودم به این کار امیدوار بود و گند زده بودم. در کارآفرینی با بافتنی شکست‌ خورده‌ بودم. همۀ خواب‌وخیال‌هایی که در مورد پول درآوردن از راه بافندگی توی سرم می‌پروراندم، بلافاصله جلوی آینه دود شدند و رفتند هوا. راه افتادم سمت اتاق سرگرمی‌ بابا. داشت با تراشیدن چوب، آویز گهواره درست می‌کرد. پیپش را محکم بین دندان‌هایش نگه داشته بود و تراشه‌های چوب زیر پایش ریخته بودند. صورت خراشیده‌ام گل انداخت.

پرسید «پس این نمونۀ اولیه‌ته؟»

یقه‌ام را کشیدم، آن‌قدر تنگ بود که به‌زور نفس می‌کشیدم. «گمون نکنم از فروش پولیوِر پول دربیارم.»

شانه بالا انداخت. «این رنگی بهت می‌آد.»

با تعجب نگاهش کردم. «عصبانی نیستی؟»

«بابت چی؟ تمومش کردی دیگه.» سرش را تکان داد که بله و پکی به پیپش زد. «به ‌نظرم عالیه. هی، نظرت چیه کارواش سیار راه بندازیم؟»

وقتی بالاخره پولیوِر را از تنم درآوردم و لایۀ دیگری از پوستم را همراهش کندم، دیگر هیچ‌وقت آن را نپوشیدم. همین‌جوری‌ هم به ‌خاطر عینک، دندان‌های ارتودنسی و علاقه به چیزهایی مثل بافتنی، محبوب نبودم؛ نمی‌خواستم میانه‌ام با بچه‌های مدرسه از این هم بدتر بشود. ولی اولین پولیوِرم را تمام کرده بودم. بافتنی باعث نشد آدم باحال‌تری به نظر برسم و قرار نبود از این راه پولی به جیب بزنم.

ولی بابایم که از اول سال، دست‌کم چهار کسب‌وکار جدید راه انداخته و ول‌شان کرده بود، فکر می‌کرد کارم حرف نداشت. توی چشم‌هایش می‌خواندم که به ‌نظرش همین ‌که پولیوِر را تمام کردم بودم، کاری کرده بودم کارستان و به ‌نظر خودم هم تجربۀ خیلی معرکه‌ای بود: یاد گرفته بودم الگوخوانی کنم و با میل و کاموای معمولی، لباس کاملی ببافم. بالاخره هیجان پدرم از شروع کاری جدید و رضایتش از تکمیل کار، ولو در قالب فاجعه‌ای تمام‌عیار، را درک می‌کردم. چون وقتی به پولیوِرِ مزخرفم نگاه می‌کردم، اول پیش خودم می‌گفتم «گندش بزنن». ولی بعد از ذهنم می‌گذشت که «چطوری می‌تونم دومی رو بهتر ببافم؟»

در دنیای پدرم امید پشت‌بند فاجعه از راه می‌رسید؛ اگر گریل گازی مرد بیچاره که با منقلی قدیمی و کپسول گاز سرهمش کرده بود، کار نمی‌کرد، آن‌وقت معنی‌اش این بود که باید ایدۀ میلیون‌دلاری دیگری پیدا می‌کرد و پیدایش هم می‌کرد. همیشه همین داستان بود.

آن شب هر دویمان توی اتاق نشیمن نشستیم و بدون این‌که چشم‌مان واقعاً به فیلم باشد، مَش را تماشا کردیم. از خودم می‌پرسیدم بافت دمپایی روفرشی سخت است یا نه و خریدار دارد یا نه. بی‌بروبرگرد بافتنش کمتر از پولیوِر طول می‌کشید. گمانم بابا هم داشت دربارۀ فروش چرم حکاکی‌شده در بازار کهنه‌فروش‌ها نقشه می‌کشید. دختر کو ندارد نشان از پدر. من که با این قضیه مشکلی نداشتم.


نویسنده: ریچل هرون

ترجمه: ندا بهرامی‌نژاد

منبع: از کتاب A Life in Stitches

یک دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *