دیکتاتوری، هرتا مولر، فلاکت روزمره، ستاره نوتاج، جستار آلمانی، رومانی، چائوشسکو، آلمان غربی

زیر بار آزادیِ توخالی | دیکتاتوری، آزادی فردی و کرامت انسانی از نظر هرتا مولر

«دولت از برای انسان است، نه انسان از برای دولت.» اصل نخستِ پیش‌نویس قانون اساسی آلمان با طنینی چنین خشک صورت‌بندی شده بود. در قانون اساسی که روز ۸ مۀ سال ۱۹۴۹ در شورای پارلمانی تصویب شد، اصل نخست به‌کلی تغییر کرده بود؛ صمیمانه‌تر شده بود و در عین حال جدی‌تر: «کرامت انسان از تعرض مصون است. رعایت و حفظِ آن تکلیف تمام قوای دولتی است.» پیش‌تر مباحثه‌ای طولانی بر سر این اصل درگرفته بود،‌ زیرا مفهوم واژۀ «کرامت» به تفسیرهای گوناگون گشوده است و چنین نیز باید بماند تا در چهارچوب زبان قانونی و تفکر واقع‌بینانۀ حقوق‌دانان، مقید و محدود نشود.

من تاریخ‌دان نیستم. بنابراین نمی‌توانم شکاف عمیق میان قربانیان و جنایتکارانِ دوران نازی را بازنمایی کنم. من پس از سال ۱۹۴۵ در اروپای شرقی به دنیا آمدم و از دور تماشاگر دموکراسیِ اروپای غربی بودم که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. اما من «سکوت ارتباطی» اقلیت‌های آلمانی‌تبارِ رومانی را دربارۀ مشارکت‌شان در حکومت نازی تجربه کرده‌ام. وقتی دربارۀ گذشتۀ پدرم در اس‌اس نوشتم، به من انگ سیاه‌نمایی زدند و به رویم آب دهان انداختند. نقدی بر اولین کتابم، ادبیات آسفالت، با این جمله تمام می‌شد: «هر کسی را آنچه سزاوار اوست…»؛ جمله‌ای که بر کتیبه‌ای بالای در اردوگاه بوخن‌والت نصب شده بود.

من این سکوت را به زبان رومانیایی هم تجربه کرده‌ام: تحریف تاریخ، انکار‌ دوران همراهی آنتونسکو با هیتلر. فاشیست‌های قبلی به کمونیست‌های دوآتشه تبدیل شدند. سوسیالیست‌های سرخ در باطن قهوه‌ای بودند. هر دیکتاتوری در دیکتاتوری بعدی ادامه یافت. فاشسیم در استالینیسم، و پس از مرگ استالین در ۱۹۵۳ در پسااستالینسیم که تا سال ۱۹۸۹ آن را بنیاد سوسیالیسم می‌خواندند.

عمر دیکتاتوری در اروپای غربی در سال ۱۹۴۵ پایان نیافت بلکه تا ۱۹۸۹ ادامه داشت. آزادی آن‌جا هنوز نوپاست، سکندری می‌خورَد و هنوز نبالیده است. ممکن است به‌سرعت دوباره ویران شود؛ چیزی که در مورد لهستان و مجارستان رخ داد. با بهانه‌هایی واهی می‌شود دوباره به دیکتاتوری نزدیک شد. آزادیْ نمایی ظاهری می‌شود و کرامت انسان‌ها را زیر پا می‌گذارند. چگونه می‌توان از رجعت به الگوهای پیشین جلوگیری کرد؟

حالا وقتی به گذشته می‌اندیشم، درمی‌یابم که بزرگ‌ترین پرسش در دورۀ دیکتاتوری این بود که چگونه باید زندگی کرد. البته این پرسش آن‌قدرها هم مختصر نبود؛ با جملات پیرویی ادامه می‌یافت که اساساً بخش اصلی همان جملۀ پایه بودند. وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی می‌شوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟ چگونه می‌توانی در لحظه‌ای خطیر، در جلسه یا در دفتر کار یا هنگام بازجویی، نشان دهی چه فکری در سر داری بدون آن‌که بر زبانش بیاوری؟ چگونه می‌توانی چنان زندگی کنی که همانی که برای خویشتن هستی باقی بمانی یا همان بشوی؟ یا چطور می‌توانی آنی نشوی که نمی‌خواهی؟ یا به عبارت دیگر، چگونه می‌توانی کرامت خودت را حفظ کنی؟

در واقع من اصلاً نمی‌دانستم چگونه می‌خواهم باشم. آخر چه کسی از پیش چنین چیزی را می‌داند؟ اما مشخصاً می‌دانستم چه چیزی نمی‌خواهم باشم و به هیچ‌ وجه نباید به آن بدل شوم، زیرا هر روز پیرامونم می‌دیدمش. آدم چگونه می‌تواند زندگی کند و خودش را تحمل کند، اگر آن‌چیزی نباشد که می‌خواهد، اگر اجازه نداشته باشد آن چیزی باشد که می‌خواهد؟ من همیشه با این پرسش اصلی که چگونه باید زیست دچار تناقض می‌شدم. اصلاً قصد طرح چنین پرسشی را نداشتم اما به نحوی اجتناب‌ناپذیر خودش مطرح می‌شد. من زندگی خودم را می‌کردم و این پرسش همواره حضور داشت. پیش از رسیدن من، آن‌جا حضور داشت. گویی انتظارم را می‌کشید.

در آن دوران نمی‌دانستم که این پرسش به آزادی فردی و کرامت خویشتن بازمی‌گردد. امروز که از آن دوره فاصله گرفته‌ام باور دارم که در سرکوب، پافشاری مخربی بر نوعی تناقض وجود دارد؛ بر نوعی آزادی‌ که نمی‌توان آن را زیست. این آزادی حضوری دارد از جنسِ غیاب، و می‌داند که فلج است. چنان کج‌و‌معوج و سست است که همان‌جایی که آغاز می‌شود، بی‌درنگ پایان می‌یابد. پایان، از نخستین لحظه، آغاز را می‌بلعد. ولی چون آزادی همواره وجود دارد،‌ حتی اگر در مقام چیزی متضاد خودش، چیزی فراتر از تجسم صرف در ذهن است. آزادیْ تصویری ذهنی و خاموش نیست بلکه احساسی دقیق و مهیب است. «احساس» واژۀ مناسبی است چون در مغز جای دارد. دست‌کم در مغز شکل می‌گیرد. آگاهی از سرکوب یعنی آگاهی از فقدان آزادی. سرکوب و فقدان آزادی زوج سرنوشت‌سازی هستند که در تمام زندگی حاضرند، مانند گرسنگی دائمی که همواره کمبود غذا را به خاطر متبادر می‌کند.

امروز باید در خلوت خودم به واقعیتی اذعان کنم: بیشتر آنچه دربارۀ آزادی و کرامت آموخته‌ام را از سازوکار‌های سرکوب یاد گرفته‌ام. تماشای این سازوکار‌ها (تحت سرکوب جز تماشا کاری از آدم برنمی‌آید) کاری است همچون رمزگشایی از وارون‌نگارۀ آزادی. روشن‌ترین آموخته‌ام را می‌توانم به‌سادگی بیان کنم: آزادی و کرامت همواره اموری عینی هستند.

این دو یا همه‌جا حضور دارند یا در هر چیزی غایب‌اند. نمی‌توانم دربارۀ این موضوع به طور کلی صحبت کنم. می‌کوشم اما به ‌جایی نمی‌رسم. واژه‌های انتزاعی آزادی و احساس کرامت نه در مقام ایده، که همچون چیزهایی عینی ذهنم را به خود مشغول می‌کنند. چیزهایی کاملاً عینی. زیرا آزادی مکان عینی خودش را دارد که در آن یا حاضر است یا غایب. محتوای خودش را دارد، وزن خودش را. آزادی همواره وضعیتی عینی است. چیزی یا رخ می‌دهد یا از آن ممانعت می‌شود. این دو مقوله همواره حاضرند: مجاز و ممنوع. در دورۀ دیکتاتوری تقریباً هر کاری می‌خواستم بکنم ممنوع بود، و مجازها را هم من بر خود ممنوع کرده بودم زیرا نمی‌خواستم مانند کسانی شوم که آن‌ها را برای من مجاز کرده بودند. آزادی چیزی عینی است ولی در دورۀ زندگی‌ام در رومانی آن‌قدر دور بود که دستم به آن نمی‌رسید. برای همین هم از من دست نمی‌کشید. در تمام موقعیت‌های مهم دچار تناقض‌های اجتناب‌ناپذیر می‌شدم. در موقعیت‌های مهم… چه می‌گویم؟ در آن دوره، همۀ موقعیت‌ها مهم بودند.

سه سال بود که به عنوان مترجم در کارخانۀ ماشین‌‌سازی کار می‌کردم. وقتی زیر بار درخواست پلیس مخفی برای خبرچینی دربارۀ همکارانم نرفتم، گرفتار آزار و اذیتی شدم که چند هفته ادامه داشت. یک روز صبح که می‌خواستم وارد دفتر کارم شوم، دیدم یکی از مهند‌س‌ها اشغالش کرده. مهندس گفت جای من دیگر آن‌جا نیست. کتاب راهنمای کار و واژه‌نامۀ قطورم را کفِ راهرو انداخته بودند. رفتم دستشویی و دور از چشم همه مدتی آن‌جا گریه کردم. یکی از دوستانم گوشۀ میزش را برایم خالی کرد. دفتر کارش فضایی باز و بی‌دیوار بود. چند روز بعد، دیدم دوستم با وسایل من بیرون دفتر ایستاده. گفت بقیۀ همکارها نمی‌خواهند من در دفترشان باشم چون خبرچین هستم. پلیس مخفی چنین تهمتی به من زده بود. زیر بار خبرچینی نرفته بودم و می‌خواستند این‌گونه از من انتقام بگیرند. نمی‌توانستم برای دفاع از خودم کاری بکنم. حتماً خبرچین‌های بسیاری در کارخانه بودند که هیچ‌کس نمی‌شناخت‌شان؛ کسانی که از خدمات‌شان با ترفیع و پول قدردانی می‌شد. در آن دوره چنان بی‌پناه بودم که گویی جهانم از هم گسیخته بود.

دیکتاتوری، هرتا مولر، فلاکت روزمره، ستاره نوتاج، جستار آلمانی، رومانی، چائوشسکو، آلمان غربی

با این همه می‌دانستم که خودداری‌ام از همکاری با پلیس مخفی درست بوده است. مسئلۀ مرگ و زندگی بود. پس از آن امتناع، احساس رهایی می‌کردم. از انجام کاری که از من خواسته بودند، شانه خالی کرده بودم. خبرچینی احتمالاً به نفع خودم هم تمام می‌شد. از نظر رژیم، کاری عادی بود و فراتر از مجاز. وظیفه‌ای الزامی. خوب می‌دانستم امتناعم عواقبی خواهد داشت. با این همه آسوده‌خاطر بودم که وضع برای هر دو طرف روشن شده: برای من روشن بود که نقشی در سرکوب بازی نخواهم کرد و برای پلیس مخفی روشن بود که نمی‌تواند روی من حساب کند. آنچه برایم روشن نبود و هر روز بر سرم خراب می‌شد، تنهایی بعدش بود. رهاشدگی‌ام بسیار سهمگین بود. گویی هر نوع رابطه با من سم خالص بود. همه از من دوری می‌کردند. همکاران دیروزم دیگر نمی‌خواستند بشناسندم.

نوعی آزادی را بر خود مجاز دانسته بودم و از کرامتی دفاع کرده بودم که در رومانی بر کسی روا نبود. سرکوب‌ شدیدتر هم شد. آن موقع فهمیدم که شخص تحت نظارت دولت را فقط زمانی «فرد» در نظر می‌گیرند که دشمن دولت باشد. چون می‌خواهند او را از سر راه بردارند، دولت روش‌هایی ویژه برای مواجهه با او پیدا می‌کند و از این روش‌ها بهره می‌گیرد تا حتماً بتواند او را از پا درآورد.

داستان ادامه داشت. دیگر دفتر کار نداشتم. روی پله‌ها، کنار پنجره، دستمال پهن می‌کردم و روی آن می‌نشستم و واژه‌نامۀ قطورم را روی پایم می‌گذاشتم و کار می‌کردم. یک بار از پنجره گربۀ کارخانه را دیدم که گوشش‌ پاره‌ شده بود. یاد این ضرب‌المثل قدیمی افتادم که «هر گربه‌ای وقتی به چالۀ آب برسد، به سبک خودش از روی آن می‌پرد.» ولی آن‌جا همه مثل هم رفتار می‌کردند. با خودم فکر کردم جمع سوسیالیستی به این معنا و فقط به این معنا وجود دارد. چیزی نیست جز همین یکسانی مهیب، همین چیزی که بدون قرار و مدار قبلی در ترسی فروخورده عمل می‌کند. ولی وقتی پای وجه اشتراک و تشریک مساعی به میان می‌آید، جمع چیزی جز یاوه‌سرایی ایدئولوژیک نیست. از فقدان آزادی به نوعی آزادی دست یافتم و فهمیدم جمع برای دولت اهمیت بسیار دارد چون ابزار سرکوبِ فرد است. وجودِ جمع به عنوان نقطۀ مقابل فرد ضروری است. دریافتم که فرد نه بخشی از جمع، که دشمن آن است. این موضوع را بارها و بارها به چشم دیدم. چند سال بعدتر هم به اتهام «فردباوری»‌ و «ناسازگاری با جمع» از مدرسه‌ای که معلمش بودم اخراجم کردند.

آن ضرب‌المثل می‌گفت هر گربه‌ای به شیوه‌ای متفاوت از روی چاله می‌پرد، اما در رومانی همۀ گربه‌ها مثل هم می‌پریدند. گربه‌های رومانی از روی چاله نمی‌پریدند، بلکه آن را دور می‌زدند. البته من هم از روی چاله نپریدم و درست پریدم وسطش. حتی از پیش می‌دانستم تنها کاری که می‌توانم بکنم همین است. کرامت همان چیزی است که با آن می‌پری وسط چاله.

دیکتاتور تمام فضاهای عقب‌نشینی را از تو می‌گیرد. فضای خصوصی دیگر وجود ندارد. من بازیچۀ دست‌شان شده بودم. سال‌ها در آپارتمانم یک پوست روباه داشتم. یک روز، موقع رد شدن به آن گیر کردم و دمش افتاد. کسی دمش را کنده بود. چند هفته بعد پای راستش کنده شده بود، بعد پای چپ. چند ماه بعدتر هم اول یک دستش و بعد دست دیگرش. پلیس مخفی هر موقع دلش می‌خواست می‌آمد و می‌رفت. هر موقع می‌خواست نشانه‌هایی به جا می‌گذاشت. اما روی درِ آپارتمان نشانی از رفت‌و‌آمدشان نبود. قرار بود بفهمم همان بلایی که سر روباه آمده ممکن است سر من هم بیاید.

وقتی هر چهار دست و پای روباه را کندند، ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. پرسید «از جانت چه می‌خواهند؟» گفتم «ترس» و حرفم حقیقت داشت. این واژۀ کوتاه خودش را تشریح می‌کرد. تمام رومانی مانند همان کارخانۀ ماشین‌سازی به ساختمان ترس بدل شده بود. هم دولت ترس وجود داشت و هم ملت ترس. همۀ دیکتاتوری‌ها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس می‌آفرینند و کسانی که می‌ترسند. ترس‌افکنان و ترسندگان. همیشه فکر می‌کردم ترس ابزار کار روزمرۀ ترس‌افکنان و نان روزانۀ ترسندگان است. در سال‌های پیش از ۱۹۸۹ کل اروپای غربی چنین وضعی داشت.

مادرم وقتی روباه مثله‌شده را دید، ترسید. هم برای من و هم برای خودش. گفت «آخرش یک روز جسد تو را در جوی آب پیدا می‌کنم. بزرگت نکردم که به این روز بیفتی.» بعد آب دهانش را قورت داد، پشت چشم نازک کرد و ادامه داد «بچه‌های مردم برای حکومت هورا می‌کشند و پول درمی‌آورند… تو جان همۀ خانواده را به خطر انداخته‌ای.»

مادرم می‌ترسید. هم برای خودش، هم برای من و حتی از من. می‌خواست بی‌دردسر زندگی کند. چنین چیزی فقط در صورتی ممکن بود که خودت را با شرایط وفق بدهی. به نظر او حالت طبیعی‌اش همین بود و من این حالت طبیعی را بر هم می‌زدم.

دیگر هرگز کار ثابتی پیدا نکردم. نمی‌دانستم چگونه باید زندگی‌ام را بگذرانم. آه در بساط نداشتم. گه‌گاه کاری موقت و کوتاه‌مدت در مدرسه‌ای برایم پیدا می‌شد. از خیابان که وارد مدرسه می‌شدم، همهمۀ دبیرها را از دفتر می‌شنیدم اما تا در را باز می‌کردم و پا به دفتر می‌گذاشتم، دفتر مثل کلیسا ساکت می‌شد. نگاهی به من می‌انداختند و بعد درِ گوش هم پچ‌پچ می‌کردند. هر چه تعداد همکارانِ حاضر در جمع بیشتر می‌شد، تنهایی‌ام بیشتر به چشم می‌آمد. ساعت مدرسه که تمام می‌شد، من هم مثل همه به ایستگاه اتوبوس می‌رفتم. کسی نمی‌خواست در خیابان همراه من دیده شود. بعضی از معلم‌ها پشت سرم این پا و آن‌ پا می‌کردند تا فاصله‌شان را با من حفظ کنند. بعضی دیگر هم پا تند می‌کردند تا از من جلو بیفتند. قرار و مداری با هم نگذاشته بودند؛ ترس شرطی‌شان کرده بود.

تنهایی به اندازۀ تهدید دولت و پلیس مخفی بد بود. معلم‌های دیگر از من اجتناب می‌کردند. ترس‌شان منزوی‌ام کرده بود. آن‌ها از دولت و از من می‌ترسیدند. من خودِ خطر بودم.

من فقط معلمی جایگزین بودم و همۀ این‌ها تعجب‌زده‌ام می‌کرد. در پایان سال تحصیلی، بسیاری از دانش‌آموزانم به من دانۀ قهوه هدیه دادند. آن وقت‌ها قهوه در رومانی گیر نمی‌آمد. قیمت یک کیلو قهوه در بازار سیاه بسیار بیشتر از یک ماه حقوقم بود. قهوه‌ها را نپذیرفتم. خبر این موضوع پیچید و معلم‌های دیگر سرزنشم کردند و پرسیدند چطور فکر کرده‌ام از بقیه بهترم. آن‌ها روی این قهوه‌ها حساب می‌کردند و در ازای قهوه‌ای که هدیه می‌گرفتند، نمره‌های بد دانش‌آموزان را بالا می‌بردند و من کسب‌و‌کارشان را بر هم زده بودم.

در آن لحظه‌ها و بسیاری از لحظه‌های مشابه دیگر، در‌یافتم که ماجرا فقط به ترس‌ افکندن و ترسیدن ختم نمی‌شود. به‌اصطلاح «همکارانِ» من در مدرسه و پیش‌تر در کارخانه (و حتی بیشتر مردم کشورم) حامل ترس بودند. همان‌طور که یاد گرفته بودند ترس‌شان را مدیریت کنند، راه‌ و رسمِ بهره بردن از ترس دیگران را هم یاد گرفته بودند. از محرومیت و رنج، گاه ناآگاهانه و گاه بی‌شرمانه، حداکثر منفعت را می‌بردند. خودشان باور داشتند که صرفاً دارند مسیر زندگی‌شان را هموار می‌کنند و کارشان ربطی به سیاست ندارد. ولی آیا این ترس حقیقتاً غیرسیاسی بود؟ تصور نمی‌کنم. مدیریت ترس فی‌نفسه به معنای پیش‌دستی در فرمان‌برداری بود و بخشی از زندگیِ فاقد کرامت در حکومت دیکتاتوری.

همه برای گذران زندگی‌شان با بازار سیاه ارتباط داشتند. همه‌چیز ممنوع بود. زندگی روزمره بدون فساد ممکن نبود. خود دولت فساد را یکی از اصول کسب‌وکار کرده بود و در مقابلش دست روی دست می‌گذاشت، مگر این‌که پلیس مخفی به دستاویزی برای اخاذی نیاز داشت. در هر صورت، تو مالِ دولت بودی. دارایی بی‌چون‌وچرای دولت. هر کسی هم که زیر بار این وضعیت نمی‌رفت، دشمن دولت بود.

یک بار، مأمور سکوریتاته حین بازجویی‌ام با عصبانیت فریاد زد «فکر کردی کی هستی؟» گفتم «آدم، مثل شما.» پاسخ داد «خودت این‌طور فکر می‌کنی. ما تعیین می‌کنیم تو کی هستی.»

به گمانم در چنان موقعیت‌هایی هر واژه‌ فقط در همان لحظه‌ای که بر زبان جاری می‌شد خودِ آن واژه بود. از خودم می‌پرسیدم آیا اصلاً واژه‌ای در اختیار دارم، ‌چرا که هر واژه مدام می‌چرخید و موضع عوض می‌کرد و علیه خودم به کار می‌رفت. همچنین فکر می‌کردم بهتر است واژه‌ها فقط در سر آدم باشند و بر زبان نیایند. فکر می‌کردم آنچه تجربه شده عموماً فرصتی برای به قالب واژه درآمدن ندارد، البته به‌جز هنگام بازجویی؛ موقعیتی که واژه‌ها در آن به شکلی اجتناب‌ناپذیر و هولناک و گاهی ابدی متبلور می‌شدند. بازجو یک بار به من گفت «کسی که لباس تمیز می‌پوشد کثیف به بهشت نمی‌رود.» این جمله به خودی خود حتی می‌تواند زیبا باشد، اما از دهان بازجو برای من تهدید جانی بود.

وقتی به جلسه‌های بازجویی می‌رفتم، زیباترین لباس‌هایم را می‌پوشیدم و آرایش می‌کردم و رژ سرخ می‌زدم. این کارها شجاع جلوه‌ام می‌دادند. به ترسی که داشتم رنگ شجاعتی را که نداشتم، می‌زدند. همزمان، مسواکم را هم در کیف‌دستی‌ام می‌گذاشتم‌ تا اگر از بازجویی به خانه بازنگشتم، مسواک داشته باشم. چه بسا ترس و شجاعت کمابیش یک چیز باشند. دست‌کم برای من هرگز کاملاً متضادِ هم نبودند. بارها پیش می‌آمد که بخواهم ترس را از ذهنم پاک کنم و در سریع‌ترین زمان ممکن شاد شوم. ولی وقتی به خانه برمی‌گشتم، نه حس شادی بلکه صرفاً آسودگی خاطر داشتم.

بارِ نوعی آزادیِ توخالی بر دوشم بود. چشمانی سرد داشت و پنجه‌هایی سفید، و پشت سرش ردی بر جای می‌گذاشت. از خود می‌پرسیدم آیا ترس خودش حیوان است یا فقط پنجۀ حیوانی است که بدونِ بقیۀ پیکرش به حرکت ادامه می‌دهد. درست مانند من که ادامه می‌دادم و نظارتِ حکومتی که ادامه می‌یافت. همچون زمانی که بچه بودم و جایی برای پنهان شدن نداشتم، هر جا و هر وقت می‌توانستند ببینند که در چه حالم. تا بازجویی بعدی، در آزادی توخالی خودم فرومی‌رفتم. زندانی نبودم. آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه می‌داند آزادی چه می‌تواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزن‌انگیز است.

وقتی زیر بار آزادی توخالی حرکت می‌کنی،‌ نمی‌توانی مثل وقتی که فاقد آزادی هستی سریع گم شوی. آزادی حتی وقتی حاوی هیچ باشد سنگین‌تر از وقتی است که اصلاً آزادی نداری. پیش از آن‌که از کارخانه بیرونم بیندازند چیزهای عجیب و غریبی به خودم می‌گفتم، مثلاً «زمانْ روستاست… ترس کوتاه‌ترین چهره را دارد…»

نمی‌خواستم بدانم این جمله‌ها چه معنایی دارند. در نظرم طنینی اطمینان‌بخش و موقرانه داشتند. این جمله‌ها در ذهنم ماندند و آن‌قدر تکرارشان کردم که هذیان‌وارگی و غرابت‌شان را از دست دادند و از فرطِ استهلاک کاملاً عادی شدند. به خودم می‌گفتم معنای جمله‌ها هر چه می‌خواهد باشد. یا می‌گفتم این‌جا تناظر یک‌به‌یک برقرار نیست؛ آزادی‌اش هم در همین است. این جمله‌ها نه‌تنها خودشان، که من را نیز آزاد می‌کنند. زیبا بود، کافی بود. همین عادی شدنْ گویای نیت خیر این جمله‌ها در مواجهه با من بود. وقتی نیت خیر باشد همه‌چیز عادی می‌شود. چیزهای عادی ارزشی بی‌حد‌و‌حصر دارند. این جمله‌ها به من می‌گفتند که زیر بار آزادی توخالی‌ام همچنان به خودم تعلق دارم. می‌گفتند که شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم. شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام می‌شود.

بعد از چند دهه دیکتاتوری، همه‌چیز تحریف شده بود. دیگر بنیانی اخلاقی بر جا نمانده بود. جامعه قطب‌نمای خودش را تا ابد از دست داده بود. همه‌چیز ویران شده بود، هم به لحاظ مادی و هم به لحاظ اخلاقی. حتی آدم‌ها. آدم‌ها چند دهه دست روی دست گذاشتند و بعد علیه نظام شوریدند. ولی به همان اندازه علیه خودشان هم شوریدند. بداحوالیِ همیشگیِ توأم با زیستن در حکومت سوسیالیستی زادۀ انزجار از خود هم بود، انزجار از ماهیت بی‌کرامتِ سازشکار خود.

امروز نیز همچنان از خودم می‌پرسم «سازوکار زندگی چگونه است؟» کرامت را می‌توان زیر پا گذاشت و شکست. این را می‌دانم. اما آیا می‌توان آن را تا زد یا به چند بخش تقسیم کرد؟ و آیا بعداً دوباره به حالت اولش بازمی‌گردد؟ آیا ممکن است که فقدان کرامت جلوه‌ای متفاوت با فقدان آزادی داشته باشد؟ ممکن است ناآگاهانه‌تر باشد و به همین دلیل دیریاب‌تر، هرچند درک‌ناپذیرتر ولی به مراتب سنگین‌تر، همچون کوله‌باری نامرئی


نویسنده: هرتا مولر

مترجم: ستاره نوتاج

منبع: برگرفته از کتاب فلاکت روزمره

هرتا مولر، جستار آلمانی، ستاره نوتاج، الهام شوشتری زاده، نفیسه مرشدزاده، دیکتاتوری، چائوشسکو، آلمان غربی، ویلی برانت، رومانی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *