سینما نجاتبخش است

کِی بود نخستین بار که فهمیدم این سایهها، این پرهیبها، این آدمها و اشیا و زندگیهای روی پرده، به اذنِ خود حرف نمیزنند، حرکت نمیکنند، و جاری نمیشوند؟ سینما هنرِ مکاری است. کنشها و رویدادها چنان راحت و بیدردسر در…

کِی بود نخستین بار که فهمیدم این سایهها، این پرهیبها، این آدمها و اشیا و زندگیهای روی پرده، به اذنِ خود حرف نمیزنند، حرکت نمیکنند، و جاری نمیشوند؟ سینما هنرِ مکاری است. کنشها و رویدادها چنان راحت و بیدردسر در…

یک ماه بعد دارم از اولین روز کار جدیدم به خانه برمیگردم و به خودم میگویم همه چیز روبهراه خواهد شد. درست است که رئیسم نصف من سن دارد، درست است که اصلاً نمیدانم آنجا چکارهام اما تازه یک روز…

کتابی از بوریس پاسترناک پیشِ رویم است: خواهرم زندگی. روکش خاکیرنگِ جلدش، هم کتابهای رایگانِ جنوب شوروی را تداعی میکند و هم کتابهایی را که در شمال با یارانهی ناخنخشکانهی دولتی منتشر میشدند؛ حزنانگیز و زمخت و پوشیده در لفافِ…

با فیلمها و حرفهای عباس کیارستمی زیاد سر میکنم. این احساس و نظر، مدام با من هست و به هر حرکت و نگاه و فضای جوان و جستوجوگر و در حالِ شدنی که سر برمیگردانم، ضرورت مواجهه و مکالمه با…

فراروایت یکی از صدها واژۀ تخصصی است که بسیاری از ما را میترساند. به نظر میآید واژههای تخصصی، اصطلاحات، مکاتب، رویکردها و نظریههای نقد، ربط مستقیمی به زندگی روزمره ندارند و هالهای از اعتبار و جدیت در اطراف آنها است که…

جنبههای فرارواییِ ارباب حلقهها نهتنها از همان ابتدای متن، بلکه از ابتدای فرآیند تألیفش آغاز میشود و شامل موضوع تکراریِ فرجام یا بستار داستان و مسئلۀ آغاز مجدد آن است. اواخر رمان هابیت خوانندگان متوجه میشوند که بیلبو «تا آخر…

اگر به ماجراجویی بهمثابهی ساختن فضایی آرمانی بنگریم که میل و فانتزی میتوانند در آن شکل خاص خود را بیابند، آن گاه میتوانیم رمان دن کیشوت سروانتس را از منظری تازه بررسی کنیم. متن، یک هیدالگو و یک کارگر فقیر…

نادر میرزا قاجار از نوادگان فتحعلیشاه قاجار بود که در کنار کارهای دیوانی و سمتهای سیاسی و حکومتیاش، آشپزی هم میکرد. او چنان شیفتۀ آشپزی بود که به خاطرش شیوۀ پخت انواع غذاها را از سرتاسر ایران گردآوری کرده و…
بخشی از روایت «به هیأت تازه مادرها» از کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: خانم دکتر همان جور خیره به مانیتور گفت بیست و شش مهر. در سرم یک نفر داشت حساب میکرد هجده شهریور تا بیست و شش مهر؟…
بخشی از کتاب «روایتآمیزی در دن کیشوت» را با هم میخوانیم: رمانشهرها، ناکجاآبادهایی هستند که از دل روایتهای مختلف درباره جهان سر برمیآورند. نخسیتن بار سرتامس مور حقوقدان، فیلسوف، نویسنده و دولتمرد انگلیسی قرن شانزدهم میلادی در کتاب آرمانشهر خود…
بخشی از روایت «کرنای قرشماری» از کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: جایگاه ما در بالکن خرمافروشی آقای شاد، درست وسط خیابان بود: در میانه راه فلکه سِبرِز و چهارراه امامزاده. ما که در طبقه بالا مینشستیم، بهترین منظره را…
بخشی از روایت «کتیبۀ سفید برای واترلو» از کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: خانهی واترلو شبهای روضه شبیه کاروانسرا بود. از شهرهای اطراف میآمدند و ما نمیگذاشتیم شب برگردند. دوستان قدیمیمان از همیلتون آن همه راه میآمدند که عزاداری…
بخشی از روایت «تاریک روشنای کوره» از کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: روضه را با شعر «جوانان بنیهاشم بیایید» تمام میکنم. صورتم خیس است و تنم عرق دارد. در را که باز میکنم، باد میپیچد زیر عبام. محکم دور…
بخشی از روایت «واحد شمیرانی» از کتاب کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: هر سال محرم برای من از شب علیاکبر(ع) شروع میشود. شب هشتم. شب علیاکبر(ع) جان میدهد برای شروع. شب هشتم همان شبی است که چشمهام را میبندم…
بخشی از کتاب «قهوه استانبول نیکو میسوزد» را با هم میخوانیم: اما طعام عثمانی یک دو قسم کباب و دلمه و شوربای برنجدار و قلیههای میوهدار و غیره _طعامهای مسخشده ایرانی_ است. از لذت بهره چندانی ندارد و پلوی ایشان…
بخشی از روایت «گیسوی حور در امینحضور» کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: چهاردهم ماهی در پانزدهسالگیام بود. گلهای چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاسبرگ زرد. مثل باقی چهاردهمها، وقت خواندن سید، چادر را آورده…
بخشی از کتاب کآشوب را با هم میخوانیم: مهدیقمی قدش بلند بود. سبزه، لاغر و استخوانی. با دندان های زرد و لب های خشکیده. زیر چشمش همیشه گود بود و صدایش خش داشت. میرفت ایران و باز میآمد. عمویش کامیون…