امضا چیست؟ امضا لرزهنگار شخصیت است. مثل افقی کوهستانی است، شبیه امواج دندانهداری است که هر کلمه داخل کلمۀ بعدی رفته. وقتی با عجله خطخطی میکنیم، اسممان بیشتر شبیه نوار قلب میشود تا امضا: نشانهای از زندگی منظم و موزون. امضا زودگذر و موقتی هم هست؛ تا رو برمیگردانی، جوهر در کاغذ محو میشود، درست مثل دود موتور هواپیما در آسمان. ما برای امضا بیشتر از دیگر شکلهای نوشتاری اعتبار قائلیم. شکل حروف و مشخصات خطشناختی منحصربهفرد هر یک از این حروف، به آن صلابت میدهد. امضای شما متناقض است: هم بداههای ناموفق است و هم تقلیدی نهچندان وفادارانه. هر امضا تکراری است که با تفاوتهایی اتفاق میافتد. اگر یک امضا را دو بار بزنیم و دقیقاً عین هم باشند، احتمالاً جعلش کردهایم. گرچه هر شکلی که با دستتان کشیدهاید باید عملاً امضا تلقی شود، ولی سندیت و اعتبارش وابسته به چیز دیگری است: به شخص، سازمان یا دستگاهی که تکرارهای گذشتهاش را تأیید میکند.
ما بهندرت متوجه امضای خودمان هستیم. آخرین بار کی به امضایتان دقت کردید؟ امضا قرار است خطوطی معمولی و غیرارادی باشد که در پسزمینۀ زندگی محو میشود. اما اگر دستی که با آن مینویسیم زخمی شود یا با وسیلهای غیرمعمول امضا کنیم، احتمالاً امضا توجهمان را جلب میکند و دوباره به چیز عجیبی تبدیل میشود. چنین چیزی سالها پیش در جایی ناجور برایم اتفاق افتاد: نه موقع ثبتنام تحصیلات تکمیلی در دانشگاهی انگلیسی، در آبجوفروشی محلم.
استفاده از کارت اعتباری آمریکایی وقتی خارج از کشور هستید، میتواند به مراسمی پیچیده تبدیل شود. گرچه ویزاکارتها و مسترکارتهایمان میکروچیپ دارند، ولی پینکدِ (شمارۀ شناسایی شخصی) کنترلکنندۀ معاملات تجاری داخلی کشورهای اروپایی را ندارند و در عوض، مجبوریم امضا بدهیم. این نوع امضا زمانی در آمریکا کاملاً فرمالیته بود؛ جلوی چشم پیشخدمت فقط یک خط میکشیدیم. در نهایت سال 2018 شرکتهای کارت اعتباری متوجه این مسئله شدند و به بازاریها اجازه دادند بیشتر معاملاتشان را «بدون امضا» انجام دهند. اما بعضی از سرویسهای مالی برای پرداختهای بالاتر از سقف مشخصشان، همچنان امضا میگیرند.
میخانهدارهای بریتانیایی به احترام به امضا معروفاند. جیرجیر طلبکار دستگاه کارتخوان و ارسال فرمانِ گرفتن امضا، که گاهی با تعارف و احترام فروشنده همراه است، هم جذاب و هم دیوانهکننده است؛ تصور کنید که وسط بستههای چیپس، دستخطتان را تحلیل کنند. سال اولی بود که در انگلستان بودم. به سختی به زبانشان صحبت میکردم. از اصطلاحاتی مثل کشتهمرده، زمین چمن، سارنی، خرپول، خوشگل، بَپ، خلوچل، و باپ سر درنمیآوردم. وقتی سعی کردم این کلمههای را بامزه ورد زبانم کنم، لهجۀ میاناطلسیِ «رقتانگیزی» گرفتم -که البته بیشتر شبیه لهجۀ اهالی مثلث برمودا شد تا فرانکلین روزولت- و تا جایی که میشد بهش آبوتاب دادم. حالا که فکر میکنم میبینم صدایم شبیه بچۀ الکنی شد که ثمرۀ رابطۀ عاشقانۀ ویلیام باکلی و لورن باکال بود و انگار سوتسوتکی توی حلقومش داشت که موقع گفتن «میز» و «چیز» صدایی سوتمانند و خشدار بیرون میداد. هنوز هم از آن شور زندگی (و از همۀ آن دفعاتی که عبارتهایی مثل «شور زندگی» را به کار بردم)، از آن اغراق زبانی که امضای متظاهرانۀ دورۀ کمتجربگیام است، خجالت میکشم.
در میخانهای بودیم که کار و بارش سکه بود. هم پاتوق محلیها بود و هم پاتوق مایهدارها. تنها چیزی که کم داشت، فرشی بود که مایعی مشکوک لکهدارش کرده باشد. (اینطور که میگویند، امضای متعفن مشروبفروشیهای درست و حسابی همین است). افسردگی فصلی پاییزی داشت کشور را غرق میکرد؛ یک جور نم و خیسی ملالآور شبیه ماهی سوخاری وارفته و لهیدۀ آبجوفروشیها همهجا بود. همکلاسیهایم بهم گفتند که «نوبتم» رسیده. متصدی بار را صدا زدم؛ مردی کچل و عینکی که انگشتانش از پیمانههای استیل مات توی دستش هم کلفتتر بود. ازم پرسید «حالتون خوبه؟» «بله، خیلی خوبم. ممنون. شما چطورید؟» طرف فقط پلک زد. (اگر نمیدانید، جواب درست «حالتون خوبه؟» این است که دقیقاً همین را از طرف بپرسید. همان شیوۀ ادای احترامِ «آینه، آینه، هر چی بگی خودتی»). در هر صورت سفارشم را گرفتند و چیزی آوردند که بهش میگفتند «آبجوی انگلیسی». بالاخره من در انگلستان بودم عزیزم، در انگلیس، بریتانیای کبیر. فقط و فقط اصالت ولاغیر.
متصدی چراغ آویزیِ سقف را گرفت و روی رسید امضاشده چرخاندش. بعد ازم خواست کارتم را ببیند.
«ببخشید، شما نیستید.»
«بله؟»
«این امضای شما نیست.»
«پس امضای کیه؟»
«به نظر میاد امضای کس دیگهایه.»
«کس دیگه؟»
[پلک میزند]
«منظورتون اینه، مثلاً، کسی که میشناسیدش؟»
«چی رو میشناسم؟»
«چی؟»
«درسته.»
ضمیمۀ اول: برگهای با خطوط خرچنگ قورباغۀ لرزان که گوشههایش هنوز خیس بود.
ضمیمۀ دوم: امضای چرخشی روی کارت اعتباریام که چند سال پیش با اعتمادبهنفس ثبتش کرده بودم و حالا داشت به کشتنم میداد. دلم میخواست بابت این حرف بهش مزخرف بگویم یا چندتا فحش محلی شرقی که تازه یاد گرفته بودم بارش کنم. اما آن متصدی حق داشت. دو امضا شباهت کمی به هم داشتند، به جز قسمت اسم که بهسختی میشد تشخیصشان داد.
اصلاً چرا باید چنین چیزی داشته باشند؟ اگر امضا روشی کوتاه و ساده و قانونی برای نشان دادن رضایت و وکالت فرد، و نشانهای از حضور او در زمان و مکانی خاص است، نباید چیزی پویاتر باشد؟ من در طول این سالها تغییر کردهام، ظاهراً امضام هم تغییر کرده. در حالی که کنار آن پیشخان لزج ایستاده بودم، ناگهان به درون بحرانی پرت شدم که تجربۀ مهلک و جدی گسست از واقعیت بود.
آن جانور نفرتانگیز غرغر کرد «شما که تا ماه رفتید، فکر کنم میتونستید تراشه و پینکد رو هم کشف کنید!» منصفانه بود. وقتی با گواهینامۀ کالیفرنیا هم راضی نشد، کارت را بهم برگرداند و نقدی حساب کردیم. لیوانها توی دستم بودند ولی فکر اینکه ممکن بود غریبهای ناگهان امضایم را از چنگم در آورد، پشتم را لرزاند و خونم را به جوش آورد. حتی امضایم هم میدانست که داشتم خودم را کس دیگری جا میزدم.
♦♦♦
امضا چیست؟ امضا لرزهنگار شخصیت است. مثل افقی کوهستانی است که با دستگاه «اچ اِ اسکچ»، با غلت خوردن بین پستی و بلندیها، طراحی شده. یا اگر کج و درهمفشرده باشد، شبیه امواج دندانهدار سینتیسایزر است که هر کلمه داخل کلمۀ بعدی رفته. وقتی با عجله روی صفحۀ تبلت خطخطی میکنیم، اسممان بیشتر شبیه نوار قلب میشود تا امضا: نشانهای از زندگی منظم و موزون. امضا زودگذر و موقتی هم هست؛ تا رو برمیگردانی، جوهر در کاغذ محو میشود، درست مثل دود موتور هواپیما در آسمان.
ما برای امضا بیشتر از دیگر شکلهای نوشتاری اعتبار قائلیم. شکل حروفش و مشخصات خطشناختی منحصربهفرد هر یک از این حروف، به امضا صلابت میدهد. امضای شما متناقض هم هست: هم بداههای ناموفق است و هم تقلیدی نهچندان وفادارانه. ماریو کارپو در مطلبی دربارۀ تناقضات امضا، بین مطابقت و مشابهت تمایز میگذارد. هر امضا تکرار است اما با تفاوتهایی اتفاق میافتد. سونیا نیف این ویژگی را «یکتایی تکرارپذیر» مینامد. اگر یک امضا را دو بار بزنیم و دقیقاً عین هم باشند، احتمالاً جعلش کردهایم. گرچه هر شکلی که با دستتان کشیدهاید باید عملاً امضا تلقی شود، ولی سندیت و اعتبارش وابسته به چیز دیگری است: به شخص، سازمان یا دستگاهی که تکرارهای گذشتهاش را تأیید میکند.
به آن خطخطیها، به قدرتی که دارند، فکر کنید. اعترافی امضاشده شما را به یک جرم گره میزند و گرفتار مجازات میکند. اگر عریضهای به اندازۀ کافی امضا داشته باشد، مسیر تاریخ عوض میشود. کسی که بخواهد هویتتان را بدزدد، با جعل حرفهایِ مدارک شناساییتان، یک قدم به ربودن هویتتان نزدیکتر میشود و جلوی قانون خودش را «شما» جا میزند. دیلان تامس جایی نوشته «درود بر دستی که با امضایی ناخوانا / حکمرانی میکند بر انسانها.» از اینکه «معامله با شیطان» با امضا شکل گرفت، تعجب کردید؟ فاوست هم توافقش با مفیستوفلس را با خون امضا کرد.
چرا امضا در مقابل دستکاری آسیبپذیر است؟ چون از همان لحظهای که خلق میشود، متکی به خود است و زندگی خودش را پیدا میکند. دیوید ویلس، «با احترام» به ژاک دریدا، میگوید وقتی کسی اسم خودش را امضا میکند عملاً چیزی خلق کرده که «فراتر از حیات فانی صاحبش کار خواهد کرد.» یا به گفتۀ جاش لائر «هر امضا یادبودی است.» امضا روش مؤثری است تا ردی از خود در این سیاره به جا بگذاریم. وقتی از این دنیا برویم امضامان را با خود نمیبریم. امضا مثل یادگاری باقی میماند؛ نسخۀ فسیلشدۀ خودِ سابق ما که مانع از فراموش شدنمان میشود.
اما حتی امضای خودمان هم در آبجوفروشی یا هر جای دیگری میتواند دشمنمان شود. چارلز لمب در جستار «آکسفورد در تعطیلات» (1823)، وقتی دربارۀ جورج درایرِ «بینهایت فراموشکار» حرف میزند، صحنهای تکاندهنده را روایت میکند. درایر به خانۀ یکی از دوستانش میرود و وقتی میفهمد دوستش خانه نیست، دفتر مخصوص مهمانانی که موفق به ملاقات با صاحبخانه نشدهاند را امضا میکند. چند ساعت بعد برمیگردد، دوباره دربارۀ صاحبخانه پرسوجو میکند و باز هم از خدمتکارها میخواهد نامش را بنویسند: «دفتر را برایش میآورند، و به نظرش میرسد امضای اولش (که هنوز خشک نشده) درست بالای جایی که دارد امضای دومش را میگذارد (بازنویسی میکند) مثل “سوسیا”ی دیگری به او زل زده، یا مثل مردی که ناگهان با بدلش مواجه شده.» این روایت به نمایشنامۀ آمفیتریون پلوتوس اشاره دارد که در آن مرکوری تغییر چهره میدهد و به شکل سوسیا، بردۀ ژنرالی تِبایی، در میآید و به این همسانش حمله میکند. امضاهای ما هم نسخۀ المثنای خودمان میشوند و مواجهه با آنها تکاندهنده است؛ اگر دو امضایمان با هم فرق داشته باشند، انکار میشویم. وقتی هم که شبیه باشند، ممکن است حس کنیم کسی هویتمان را دزدیده. در آن نمایشنامه سوسیا وحشت کرد. شما بودید، وحشت نمیکردید؟
امضا دربارۀ دستهبندی هم درسی به ما میدهد. امضا شبیه صور فلکی گوناگون است؛ خطوطی که بین ستارههای آسمانی ابری کشیده شده. اسم الزاماً امضا نیست، امضا هم لازم نیست حتماً اسم باشد. امضاها با اضافه و کم کردن، با تکنیکهایی مثل ایمپاستو و بُرش ساخته میشوند. بعضیشان انگار حکاکی یا کندهکاری شدهاند و عمق دارند و بعضی دیگر انگار از چشمۀ قلم روی سطح کاغذ روان میشوند. (ویلم فلوسر برای کلمۀ قدیمی «inschrift» (حکاکی)، کلمۀ جدید «aufschrift» را پیشنهاد میدهد: «درنوشت» در مقابل «برنوشت»). امضا میتواند هیچ حرف الفبایی نداشته باشد و شکل ماهگرفتگی روی بدن باشد. البته من به نشانههایی که بدن انسان در طول زندگیاش به وجود میآورد بیشتر علاقه دارم؛ مثل اثر انگشت، رد پا و نوشته.
اگرچه امضای شخصی (Autograph) نشاندهندۀ چیزی الفبایی است ولی من کلاً امضا (Signature) را به منزلۀ هر نوع رد و اثر مادی گرفتهام که از پیکرهای ملموس یا ناملموس، انسانی، زمینشناختی، حیوانی، دیجیتالی، ژنتیکی یا ــ در مورد نشانههای اقلیمی ــ جَوی باقی مانده. اینکه چیزی را «امضا» بدانیم مستلزم انتقال موفقیتآمیزِ معناست. «نشانۀ منحصربهفرد» فقط در بستری از فهم جمعی و قواعد ناظر بر آن معنا پیدا میکند. مُهر، امضای شخصی و ردِ عرقِ نهفته و جاودانشده در حلقههای اثر انگشت آدم، همگی بر نوعی اجماع مبتنی هستند: همۀ اینها عنصری نشاندار را مشخص میکنند و آن را به قالب فرمی تکراری درمیآورند.
درک امضا مستلزم توانِ بازشناسایی است که مستقیماً به قوای حسی و محدودیتهای بدنی و فرهنگیاش وابسته است. سگها بوی خودشان را تشخیص میدهند ولی نمیتوانند تصویرشان در آینه را بفهمند. در عوض، شیرهای آتشنشانی هم پر از رد بوهایی هستند که برای ما انسانها معنایی ندارند. چهرهها منحصربهفرد و قابلشناساییاند چون آدمها به شیوۀ خاصی آنها را میبینند. اما اگر پروسوپاگنوزیا (بیماری ادراکپریشی چهره) همهگیر میشد، آن وقت ممکن بود چهرهها به حفرههایی گوشتی و بیمعنا تبدیل شوند. (رسانهپژوهانی مثل آن مانستر اضافه کردهاند که همین «چهرهمندی» هم ساختار امضایی «ثابتی» است که در مقطعی از تاریخ تثبیت شده است.)
زمانی که احساسات و بدن در نشانهگذاری شکست میخورند، انواع دیگری از امضا با کمک تکنولوژیهای ثبت و ضبط در دسترس قرار میگیرند. چهرۀ ما به خودی خود هیچ نشانی در جهان باقی نمیگذارد (که اگر بگذارد مثل پردۀ ورونیکا یا کفن تورین معجزه است). اما نقابهای تدفینی امضای چهره را از بدن جدا میکنند. عکسها هم همینطور. همۀ ما خیلی خوب میتوانیم سن، جنسیت، حسوحال و ویژگیهای دیگرِ افراد را به کمک سرنخهای نهفته در صدای آنها تشخیص دهیم ولی تا پیش از اختراع گرامافون، نمیتوانستیم صدای خودمان را در جهان ماندگار کنیم.
واژۀ «امضا»، پیش از آنکه بر خطخطیهایی ناخوانا دلالت کند، به معنای نوعی تأثیر و رد و نشان بود. تا قرن سوم، خط شکستۀ رومی «خیلی ناکاملتر از آن بود که امضاهای رومی را بشود تشخیص داد.» ریشهشناسی امضا تکنولوژی قدیمیتری را به خاطر میآورد: امضاهایی که با مهرهای منقوش حکومتی خلق میشدند. در روزگار باستان مهرها مزین به نیمرخ شخصی، تصویر حیوانات یا حروف الفبا بودند. گاهی برای اینکه مهر را شخصیتر کنند، بعد از مهر زدن، امضای دستی هم پای بعضی اسناد میگذاشتند: «روشی که طبیعتاً دنباله و بهروزشدۀ همان مُهر زدن بود و اجازه میداد تا خودتان را در آن سند به جای بگذارید.»
ایدۀ الیزابت مِیِر دربارۀ «به جای گذاشتن خود» در امضا به حس عجیب «حضور» اشاره دارد که امضاهای شخصی به وجودش میآورند. در امپراتوری روم امضا همیشه اسم نبود، گاهی ممکن بود جملههایی کامل و شاخص هم باشد. بعد از سقوط روم، پادشاهان و بزرگان مِرووَنژی از مونوگرامهای پرنقشونگار برای امضای فرامین استفاده میکردند. بعضی از امضاهای بیزانسی هم که شامل کریستوگرام و نقش صلیب بودند، حرف اول نام امضاکننده را به دعایی مسیحی متصل میکردند. در جلسات احضار ارواحی که در قرن نوزدهم برگزار میشد، واسطهها واقعی بودن ارواح را با نوشتههای غیرارادی ثابت میکردند. خیلی وقتها محتوای این پیامها بیشتر از آنکه نشاندهندۀ هویت و کاراکتر روح باشد، شبیه امضای او میشد که با دست واسطه منتقل شده بود؛ امضایی که به امضای دوران حیات آن روح نزدیک بود.
امضاها در کنار رسانهها، فناوریهای نوشتاری و نظامهای اعتقادی تکامل پیدا کردند. گاهی اختراع شدند (مثل امضاهای الکترونیکی)، گاهی هم با کمک وسایل ادراکی جدید کشف شدند (مثلاً امضاهای اِپیژنتیک از دل پیشرفتهای علمی در توالییابی ژنومیک و آزمایشهای حساسیتسنجی به دست آمدهاند). امضا اسلوبی فرهنگی است که جایی را نشانهگذاری میکند که فعالیتهای نمادین و دنیای واقعی با هم تلاقی پیدا میکنند. به همین خاطر است که دو امضایی که اصلاً شبیه نیستند، میتوانند مثل هم عمل کنند. و باز به همین دلیل است که انسانها، دیگر حیوانات و اجرام طبیعی روی زمین ظاهراً رفتارهای مشابهی از خود بروز میدهند.
امضا کارهایی غیر از تأیید هم میکند: این خطها میتوانند از سر اجبار و برای پول باشند و دستی با تردید آنها را بزند. (الک بالدوین در فیلم گلنگری گلن راس داد میزد «تنها چیزی که توی زندگی مهمه اینه که مجبورشون کنید روی اون خطچینا رو امضا بزنن!») گاهی امتناع از امضا باعث میشود توی دردسر نیفتید. وقتی از دِیزی دین، بازیکن لیگ برتر بیسبال آمریکا، خواستند حرفی را که او اصلاً منکرِ گفتنش بود، تکذیب کند، دین دستشان را خواند و قصدشان را فهمید: «من زیر هیچی رو امضا نمیکنم.» امضای او روی یک چوب بیسبال هم میتوانست ارزشش را امروز به هزاران دلار برساند.
امضای مشترک هم میتواند نشانۀ نزدیکی باشد و هم مایۀ سوءاستفاده. دیوید هیومِ فیلسوف در متمم وصیتنامهاش برای دوستش جان هوم یک بطری شراب پورت به ارث گذاشت و قول داد هفتاد و دو بطری دیگر هم به او بدهد، به دو شرط: اینکه امضایش را تغییر دهد و به جای هوم، هیوم بنویسد، و دیگر اینکه در حضور او زیادهنوشی کند. «با پذیرش این شروط، او تنها تفاوتهایی را که بینمان وجود داشتهاند، یکباره برطرف خواهد کرد…» امضاها گاهی تسلیم فشار اطرافیان میشوند و شکلشان به خاطر استرس تغییر میکند.
فیلم شیادان (2019) را دیدهاید؟ این فیلم ماجرای هیوم را برعکس میکند: اول مستی و بعد امضا. جنیفر لوپز و دارودستهاش برای اینکه به پول برسند، خودشان هشیار میمانند اما مارک پولدار را با ترکیب کتامین و اکستازی داروخور میکنند. وقتی قربانیشان از این ترکیب سرخوش میشود، با کمال میل زیر رسیدهای کلان را امضا میزند. جنیفر لوپز به همدستانش میگوید «بعد از اینکه ازش امضا گرفتید، میتونید برید جشن بگیرید و عشق کنید.» فیلم به خاطر همین جذاب است: شما میتوانید خیلی راحت قربانی را زمینگیر کنید، کارتش را بدزدید یا امضایش را جعل کنید… اما چنین اتفاقی به ندرت میافتد؛ زنان میخواهند امضا را «بگیرند» نه اینکه جعلش کنند. دیالوگِ «به تو که خیلی خوش گذشت» دفاع آنها از این انتخاب را نشان میدهد. اما آیا این اتفاق ثابت میکند که «شما» همان آدم هستید؟ آیا ممکن است یک امضا هم امضای بانکدار پشیمانِ صبح بعد از اتفاق باشد و هم امضای آدم خودخواه فاسدی که شب قبلش با روانگردانهای قوی نشئه و هپروتی شده بوده؟
به عبارت دیگر، یک امضا به چند نسخه از ما متعلق است؟ ویرجینیا وولف احتمالاً میگوید همۀ نسخههای ما. در رمان موجهای او، عمل امضا زدن است که شخصیت ناپایدار مرد داستان را به هم پیوسته نگه میدارد. تکههای پراکندۀ زندگی در امضای او کنار هم قرار میگیرند:
لوئیس گفت «تا به حال بیست بار اسمم را امضا کردهام. من، باز من و باز هم من. نامم آنجاست؛ واضح، ثابت و آشکار. خودم هم روشن و آشکارم. با اینکه مملو از تجربیات سهمگین گذشتهام… ولی حالا دیگر متلاشی نیستم: در این صبح زیبا کاملم.»
تجربههای «سهمگین» و ناهمگون گذشته یک کل منسجم میشوند؛ دوباره لوئیس میشوند. امضا خودهای بعدی او را کنار هم جمع میکند. حتی وقتی کسی در طول زندگیاش تغییر میکند، قدرت امضای او باقی میماند. وولف با نشان دادن اینکه امضا چیزی بیشتر از تأیید هویت است، نتیجه میگیرد امضا عملی غیرارادی است که سوژهای مهم و معنادار به وجود میآورد.
بیرون دنیای داستان هم امضا میتواند به همین اندازه التیامبخش باشد. وقتی دانشآموزی استخوانش میشکند، دوستانش روی گچ را امضا میکنند، انگار که اسمشان باعث میشود شکستگی جوش بخورد. اما این نوع نشانهگذاری گاهی ممکن است خیلی آسیبزننده باشد. امضا زدن روی بدن، بسته به اینکه چه کسی دارد این کار را میکند، میتواند آزارگرانه، مهربانانه یا تحریککننده باشد. ما در کنار «فرم» و «ماهیت»، به ملاک دیگری مثل «شیوۀ اجرا» هم نیاز داریم که خصوصیتهای متفاوت امضا را توضیح دهد.
جِی. ال. آستین، فیلسوف زبان، در دستهبندی معروفش امضا را نوعی «بیان نمایشی» میداند که اجازه میدهد «منِ» غایب به «تصویر تبدیل شود.» منظور او این است که امضا نیابت و وکالتِ سوژهای زنده را بر عهده میگیرد؛ کسی که با عباراتی مثل «من رضایت میدهم» یا «اینجانب فلانی» دارد برساخت واقعیت اجتماعی را تغییر میدهد. توصیف آستین ضمناً احتمال دیگری را هم مطرح میکند: اینکه بدون امضا، «من» هم (که تبدیل به تصویر شده) کاملاً وجود ندارد. از سوی دیگر، تکرار است که اصالت امضا را تأیید میکند و به آن واقعیت میبخشد. برنارد سیگرت مینویسد «هویت فرد تنها زمانی اثبات میشود که امضایی که با آن شناخته میشود تکرار شده باشد.» (امضاها در هنر یونان باستان، علاوه بر اینکه انتسابشان به هنرمند را نشان میدادند، با ابراز کردن نام او، یاد و نامش را زنده نگه میداشتند. در موزۀ لوور جامی هست که درونش نوشتهاند «اکسکیاس به بهترین شکل مرا ساخت».)
دقیقاً همانطور که ادکلن قادرمان میکند بوی طبیعی بدنمان را بهتر کنیم، امضا هم این فرصت را به ما میدهد تا شکل و شمایلش را بهتر کنیم. داگلاس کان معتقد است «از استخوان تا هوا تا نوشته، هر بخشی که از وجود انسان جدا شود او را در معرض ناپایداری بزرگتری قرار میدهد.» تاریخ خوشنویسی مدرن (سبک اسپنسر و روش پالمر) بر این باور استوار است که آراستگی و پیراستگی دستخط قدر و منزلتی اخلاقی دارد. کتابهای چاپی قرن نوزدهم، مثل آثار وِر فاستر، با تکرارهای آموزشی شیوۀ خوشنویسی را به خوانندگان یاد میدادند. امضایت را اصلاح کن، چون میتواند شرایط روحیات را تغییر دهد یا حتی سرنوشتت را در آن دنیا عوض کند. به قول رودیارد کیپلینگ، «آدمی با امضای نامفهوم ممکن است در این دنیا کامیاب شود ولی قطعاً در آخرت مجازات خواهد شد.»
نویسنده: هانتر دوکس
مترجم: مهرداد عزتی
منبع: این مطلب برگرفته از کتاب Signature بود که بهزودی از سوی نشر اطراف ترجمه و منتشر خواهد شد.
معامله با شیطان | دربارۀ امضا و فلسفۀ آن