عادلانه‌ترین چیز دنیا | روایتی از تجربه‌ی سوگ

سعی می‌کنم خودم را به‌هوش نگه دارم. مدتی‌ است نه چیزی خورده‌ام و نه چیزی نوشیده‌ام. اما باید بجنگم. مثل همیشه. سعی می‌کنم خودم را بیدار نگه دارم و به خاطر بیاورم. ته ذهنم قراری برای همین روزها با خودم گذاشته‌ام. پنج جای خالی… پنج کلمه… پنج مرحله‌ی سوگ… تلاش می‌کنم به خاطر بیاورم اما کلمه‌ها سر می‌خورند و فرار می‌کنند. چیزی نوک زبان مغزم است اما به خاطرش نمی‌آورد. مثل بیهوشی‌ بعد از جراحی، مثل لحظه‌هایی که همزمان چیزی را می‌دانیم و نمی‌دانیم.

به روایت یک کرم کتاب ‏| مردن با کتاب‌ها

کتاب خواندن پای ثابت همه‌ی مراحل زندگی آدم‌های کرم کتاب است. فرقی نمی‌کند در گیرودار چه اتفاقی‌اند، هر جور شده وقتی برای کتاب خواندن پیدا می‌کنند. اما مگر مرگ هم مرحله‌ای از زندگی نیست؟ برای یک کرم کتاب، مرگ هم با کتاب خواندن تنیده می‌شود. این مطلب بی‌کاغذ اطراف روایتی‌ست از یک کرم کتاب.