سوگ، مونا آرشی، نیلی امیری، بی کاغذ اطراف، الهام شوشتری زاده، سوگواری

چه کلمه‌ای برای سوگ وجود دارد؟ | جستاری از مونا آرْشی

اگر از آدم‌ها بپرسی بعد از مرگ عزیزشان چه حسی دارند، اغلب از این می‌گویند که فضایی که در آن قرار گرفته‌اند چقدر سوت‌و‌کور به نظر می‌رسد. شاید دلِ طوفانِ اندوه تنهاترین جای دنیا باشد. دایرۀ واژگان سوگ در زبان ما هیچ پاسخگو نیست، به‌خصوص وقتی با مرگ‌های نامعمول یا نامنتظره مواجه می‌شویم، مثل مرگ کودکان یا جوانان. اما مشکل فقط کمداشت زبان نیست، این هم هست که این مرگ‌ها به قلمرویی ناشناخته رانده می‌شوند: «حتی اگر ناگزیر و تا حدی طبیعی باشد که با والدین فرزندمُرده با وحشتی پنهان برخورد کنیم، باز هم نباید آن‌ها را بیش از این به قلمروهای دور از انسانِ "تصورناپذیرها" برانیم.» وقتی مرگ به‌ناگاه بر سرمان می‌آید، آنچه از زبان سوگ شاعران به دست‌مان می‌رسد یکسر خلاف انتظار و خلاف‌آمد عادت است. مرثیه‌ها و الگوهایشان راهبردهایی برای زندگی با مرگ بهمان می‌دهند، هرچند در واقع با چنین هدفی نوشته نشده باشند. من آموختم که سوگ به هر جا برسد، هر قدر آشوبناک و مصیبت‌بار، شاعری از پیش آن‌جا قدم گذاشته است.

عادلانه‌ترین چیز دنیا | روایتی از تجربه‌ی سوگ

سعی می‌کنم خودم را به‌هوش نگه دارم. مدتی‌ است نه چیزی خورده‌ام و نه چیزی نوشیده‌ام. اما باید بجنگم. مثل همیشه. سعی می‌کنم خودم را بیدار نگه دارم و به خاطر بیاورم. ته ذهنم قراری برای همین روزها با خودم گذاشته‌ام. پنج جای خالی… پنج کلمه… پنج مرحله‌ی سوگ… تلاش می‌کنم به خاطر بیاورم اما کلمه‌ها سر می‌خورند و فرار می‌کنند. چیزی نوک زبان مغزم است اما به خاطرش نمی‌آورد. مثل بیهوشی‌ بعد از جراحی، مثل لحظه‌هایی که همزمان چیزی را می‌دانیم و نمی‌دانیم.