
سر انداختن | قصۀ اولین بافتنی من و زشتترین پولیوِر دنیا
توی خانه کاموا را سرخوشانه سر انداختم، چه میدانستم با این ندانمکاریها بهزودی رجبهرج خودم را توی بد هچلی میاندازم. نمونۀ آزمایشی نبافتم که اندازهها دستم بیاید، روحم هم از اینجور چیزها خبر نداشت. توی عمرم از روی الگوی «واقعی» نبافته بودم و میخواستم کارم را با یکی از الگوهای دههپنجاهی شروع کنم که توی صندوقچۀ چوبِ کاج مادرم گیر آورده بودم. به نظرم خیلی از مد افتاده نبود: پولیوِر آستینرگلان ساده، یقهگرد و بدون طرحونقش. چون به ذهنم نمیرسید میشود اندازههایم را بگیرم و با اعداد توی الگو مقایسه کنم، دیمی سایز متوسط را انتخاب کردم. فقط میخواستم پولیوِر ببافم. درست همانطور که به سرم زده بود از روی کتاب، تندنویسی و طراحی یاد بگیرم، حس خودآموزیام گل کرده بود و میخواستم از روی الگو، بافت پولیوِری کامل را یاد بگیرم. شک نداشتم بافتنی از میلهایم به پرواز درمیآمد. آماده بودم.
