مثل خیلی از فلسطینی‌های دیگر، بزرگ‌ترین جست‌وجو یا در واقع دغدغه‌ام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی می‌کردم و نفس می‌کشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ می‌دهد. مدام اخبارش را پیگیری می‌کردم، درباره‌اش می‌خواندم، در اینترنت می‌گشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانه‌ها را دنبال می‌کردم، با فعالان دیگر حرف می‌زدم، در میتینگ‌ها و کنفرانس‌ها یا شرکت می‌کردم یا خودم ترتیب می‌دادم و بی‌وقفه درباره‌اش می‌نوشتم. به‌طوری‌که وقتی کسی می‌پرسید مشغول چه کاری هستی، جواب می‌دادم «من یه فلسطینی تمام‌وقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت می‌کردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینی‌بودن» تنها حس واقعی‌ای بود که داشتم.


«واقعاً این چه فکری بود؟»

 سال ۱۹۹۱ تحریم دیرینهٔ خانوادگی را شکستم و برای اولین بار به جایی رفتم که روزگاری فلسطین بود و حالا اسرائیل. بعد از آن قسم خوردم هیچ‌وقت به این سرزمین تکه پاره و غمزده برنگردم. همیشه اندیشیدن به آن بیش‌ازحد برایم دردناک بود؛ اذعان به این درد و پذیرش پیروزی کسانی که سرزمین‌مان را غصب کرده‌اند واقعاً زجرآور بود. در همان سفر دو هفته‌ای، به همه جای کشوری که در آن متولد شده بودم سر زدم؛ برای دیدن بقایای فلسطین قدیم و آنچه ساکنین جدیدش در سال‌های پس از کوچ ۱۹۴۸ ما ساخته بودند. به‌سختی می‌توانستم چهرهٔ دگرگون‌شدهٔ جایی که روزی سرزمین عرب‌ها بود را درک کنم. ساکنین جدیدش با زبانی بیگانه حرف می‌زدند، چهره‌هایشان کلکسیون رنگارنگی از اروپایی، آسیایی، آفریقایی و ترکیبی از همهٔ این‌ها بود.

این سفر مهمی برایم بود که وجودم را مملو از درد و اندوه کرد. یادم است در بازگشت به لندن، از پنجرهٔ هواپیما به تل‌آویو که در شب فرو رفته بود نگاه می‌کردم و با ناامیدی فکر می‌کردم «ما مثل تخته‌ پاره‌های شناور بر آب شده‌ایم. پراکنده و تکه پاره. این‌جا جایی برای ما یا خاطرات‌مان وجود ندارد. و هرگز تغییر نخواهد کرد.»

اما زمان نشان داد که نتوانستم به سوگندم پایبند باشم و بعد از ۱۹۹۱، بارها به این سرزمین سفر کردم. و حالا دوباره این‌جا بودم. دیوارهای سفید و کاشی‌های سفید کف آپارتمان بزرگی که قرار بود در آن ساکن شوم در سکوت به من خیره شده بودند. آقایی از دفتر برنامه توسعهٔ سازمان ملل در اورشلیم (بیت‌المقدس) که با ماشین مرا به رام‌الله رسانده بود، با چهره‌ای خونگرم حاکی از خوش‌آمدگویی و اطمینان از این‌که در این‌جا به من خوش خواهد گذشت، تنهایم گذاشت و رفت. صدای کفش‌هایم در سالن بزرگ و کاشی‌کاری‌شده، در اتاق‌خواب‌ها و پذیرایی منعکس می‌شد. پذیرایی دوبلکس بود، به سبک سنتی عربی با قسمت مجزا برای خانم‌ها و آقایان. به خودم می‌گفتم یعنی می‌شود آنقدر مهمان دعوت کنم که تمام این خانه پر شود.

بعدازظهر یکی از روزهای داغ تابستانی سال ۲۰۰۵ بود. روی یکی از مبل‌های راحتی وا رفته بودم. چمدان و کیف لپ‌تاپم کنارم بود و آماده حرکت بودم. در یکی از سوئیت‌های «گِمزو» بودم؛ هتل آپارتمانی با نمای سنگ سفید در ارتفاعات روستای بزرگ البیره، در نزدیکی رام‌الله. این روستا تا سال ۱۹۹۴ مستقل بود تا این‌که با رام‌لله ادغام شد. در واقع گِمزو همان «جیمزو» است؛ روستایی در شرق شهر الرمله در فلسطینِ پیش از ۱۹۴۸ که احتمالاً خانوادهٔ مالک این سوئیت‌ها اصالتاً اهل آن‌جا بوده. مطمئنم این‌جا خیلی دنج و زیبا بوده؛ روستایی در دامنهٔ تپه، پر از کاکتوس و درختان زیتون، البته قبل از آن‌که ساکنان جدید فلسطین در سپتامبر ۱۹۴۸نابودش کنند. بزرگداشت نام مکان‌های فلسطین قدیم، عادت مرسوم آوارگان فلسطینی بود. گویی می‌خواستند جلوی تاریخ بایستند و شهرها و ورستاهای ازدست‌رفته‌شان را دوباره زنده کنند. حتی اگر آن‌قدر پیر نبودند که آن مکان‌ها را به خاطر بیاورند، والدین یا اقوام مسن‌تر خاطرات نوستالژیک خودشان را برایشان تعریف می‌کردند. دیوار خانه‌های بیشتر فلسطینی‌ها پر بود از عکس‌های بیت‌المقدس عربی. گویی که نه جنگی در ۱۹۶۷ بوده و نه اسرائیلی.

باید از اقامت در چنین جایی خدا را شکر می‌کردم، اما روز اول به‌شدت دلم می‌خواست از پل آلنبی به آپارتمان پدرم در امان برگردم که قبل از آمدنم به رام‌الله مدت کوتاهی در آن‌جا بودم. پل آلنبی، اردن را از سرزمین‌های فلسطینی تحت اشغال اسرائیل جدا می‌کند. همان‌طور که در سوئیت بزرگ و پژواک‌دار گمزو نشسته بودم سعی می‌کردم حس و حالی که مرا از انگلستان به این‌جا کشانده بود در خودم بیدار کنم؛ این‌جا یعنی جایی که بیشتر به واسطۀ شنیده‌ها می‌شناختمش تا دیده‌ها. بیشتر برایم یک آرمان انتزاعی بود تا واقعیتی ملموس. یاد سختی‌هایی که برای رسیدن به این‌جا از سر گذرانده بودم افتادم؛ از تردیدهای خودم گرفته تا مشکلات ورود به فلسطین و حتی درخواست ویزا.

♦♦♦

از کارمند سفارت اسرائیل در لندن که با چهره‌ای بی‌روح پشت پیشخان شیشه‌ای نشسته بود پرسیدم «چرا دادن ویزا این‌قدر براتون سخته؟» رفتن به سفارت تجربهٔ جدیدی بود. تا آن روز به هیچ ساختمان اداری اسرائیلی نزدیک نشده بودم، به جز در مواقع تظاهرات علیه اسرائیل. حتی در تظاهرات‌ها هم این‌جاها را نمی دیدم چون دسته‌ای مأمور پلیس با سپرهای آهنیِ چسبیده‌به‌هم جلویمان را می‌گرفتند. «دفترتون در اورشلیم با ویزای من موافقت کرده. من فقط باید از شما تحویلش می‌گرفتم.»

با خستگی جواب داد «به این سادگی نیست.» موهای روشن و چشمان آبی داشت. بیشتر شبیه یک کارمند بانک در سوئد بود. با دیدن نگاه بدبینانهٔ من، دست‌هایش را بالا آورد و گفت «خب چی بهت بگم؟ کامپیوترامون دو روزه خراب شدن. و هیچ مهندسی از اسرائیل برای تعمیرشون نیومده.» خب، به نظرم رسید به دلایل «امنیتی» نمی‌توانند از مهندسین دیگری در لندن استفاده کنند. کارمند که سعی داشت اوضاع را عادی نشان بدهد ادامه داد «حالا هم چیزی نشده. تو شهروند انگلیسی. مشکلی نیست. می‌تونی به اون‌جا که رسیدی ویزات رو بگیری.»

بعدها معلوم شد که هیچ مهندس اسرائیلی به آن‌جا نیامده. و من بدون ویزا سفر کردم. دوستان عربم با تمسخر می‌گفتند «واقعاً جالبه! یعنی هیچ راه دیگه‌ای به ذهن‌شون نمی‌رسید؟ مطمئن باش یه پرونده برات ترتیب دادن. وگرنه نمی‌تونستی وارد این‌جا بشی! اسرائیلی‌ها همه‌چیز رو می‌دونن!»

خیلی از عرب‌ها عمیقاً معتقد بودند که سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل به‌شدت باهوش‌اند. هر اتفاق به ظاهر معمولی که پای اسرائیل در میان بود مشکوک و خطرناک بود مگر این‌که خلافش ثابت می‌شد. اما بعد از تجربه‌ای که در سفارت داشتم، یادم است به خودم گفتم یعنی این‌ها همان اسرائیلی‌های بی‌عیب‌ونقص و نابغه‌های سیاست‌مداری هستند که می‌گفتند. با خودم فکر می‌کردم شاید آن‌ها هم همان‌قدر بی‌عرضه و ناکارآمدند که ما هستیم. اگر همین اتفاق در یک سفارتخانۀ عربی می‌افتاد، آن‌قدر عادی بود که هیچ‌کس حتی سؤال هم نمی‌کرد. حتماً می‌گفتیم «عرب‌های لعنتی بی‌مصرف! چرا کارشون رو بلد نیستن؟»

این فکر در مواجهه با مانع بعدی سفر باز به ذهنم خطور کرد؛ در ایست کنترل مرزی اسرائیل، مرز اردن و کرانه باختری. چند روزی را پیش پدرم در امان ماندم و حالا تازه رسیده بودم. مأمور کنترل، زن جوانی بود که خسته و بی‌حوصله پشت کیوسک شیشه‌ای نشسته بود و انگار فقط منتظر بود وقت ناهارش برسد. پوستی تیره و پر از کک و مک با موهای مجعد مشکی داشت. به نظر آفریقایی‌کارائیبی می‌رسید. چند سؤال را با بی‌حوصلگی و ماشین‌وار پرسید؛ طبق دستورالعملی تکراری که انگار فقط حفظش کرده بود و حالش را به هم می‌زد.

با لحنی آهنگین اما یکنواخت پرسید «تو اسرائیل به کجا میری؟ هدف سفرت چیه؟»

همان‌طور که بهم گفته بودند جواب دادم «به اورشلیم. برای انجام کاری برای دفتر توسعهٔ سازمان ملل.» شک دارم که می‌دانست یا اصلاً برایش مهم بود که دفتر توسعهٔ سازمان ملل چیست. بیشتر اسرائیلی‌ها سازمان ملل را دشمن خود می‌دانند چون معتقدند اکثریتش از دولت‌های حامی اعراب تشکیل شده. اما او انگار برایش مهم نبود.

«قصد داری به کرانۀ باختری هم بری؟»

به دروغ، اما باز هم همان‌طور که یادم داده بودند، گفتم «فکر نمی‌کنم. شاید.»

«در اسرائیل چه کسانی رو می‌شناسی؟»

و باز هم طبق آموزش‌ها، تند و تند فهرستی از دوستان یهودی اسرائیلی را گفتم. از روی صندلی‌اش بلند شد و به پشت کیوسک رفت. می‌دیدم که دارد با خانم مأمور دیگری حرف می‌زند. این یکی بلوند و حتماً اشکنازی بود. ظاهراً مافوقش بود. یهودی‌های اشکنازی تعصب معروف اما کم سروصدایی نسبت به عرب‌ها یا یهودیان شرقی دارند. همین باعث می‌شد طیفی از نگرش‌ها و رفتارهای تبعیض‌آمیز علیه آن‌ها شکل بگیرد. مأمور زن همان‌طور که پاسپورتم را بررسی می‌کرد، بدون هیچ عجله‌ای برگشت. روی صفحه‌ای که محل تولدم را اورشلیم ثبت کرده بود، مکث کرد و گفت «این‌جا نوشته تو متولد اسرائیلی.»

سریع گفتم «نه. اسرائیل نه. فلسطین.» در واقع آن چیزی که قبل از ۱۹۴۸ بود. همین کافی بود تا مکالمه‌ای را که تا آن لحظه خوب پیش رفته بود خراب کنم. بلافاصله گفت «اُکی، برو اون‌جا. باید منتظر بمونی.» و به نیمکتی جلوی دیوار اشاره کرد. صف پشت سرم خوشحال از جایی که من برایشان خالی کرده بودم، به شیشه فشار می‌آوردند.

برای کسی مثل من با سابقهٔ فعالیت‌های سیاسی در حمایت از فلسطین طبیعی بود که هنگام ورود به اسرائیل جلویش را بگیرند و کلی سؤال و جوابش کنند. اما هر چه سنم بالاتر می‌رفت و احتمالاً تهدیدم کمتر می‌شد، این اتفاق هم کمتر می‌افتاد. یکی از دوستان چپی اسرائیل به نام اکیوا اور، که او هم مدام تحت بازجویی قرار می‌گرفت، همیشه به من می‌گفت «گوش کن غاده! غر نزن. اگر خدایی نکرده روزی برسه که لب مرز جلوم رو نگیرن، می‌فهمم که تموم شدم و دیگه هیچ‌چیز نیستم.»

بعد از یک ساعت معطلی بدون هیچ توضیحی از طرف آن‌ها، مردی با پاسپورتم آمد. بدون هیچ احترامی گفت «خیلی خب، می‌تونی بری.» پرسیدم «مشکل کجا بود؟» جوابی نداد و با دست اشاره کرد که پیش همان مأمور بروم. مأمور زن نگاه بی‌روحی به من انداخت و فقط با کمی تردید پرسید که چرا اصرار دارم نامهٔ درخواستم برای ویزای اسرائیل را در برگه‌ای جدا مهر بزند؟ برایش توضیح دادم اگر مهر ویزای اسرائیلی‌ در پاسپورتم باشد، کشورهای عربی مثل عربستان یا لبنان که با اسرائیل روابط دیپلماتیک ندارند، به من اجازۀ ورود نمی‌دهند. شانه‌ بالا انداخت و اجازۀ ورود داد. احتمالاً عبور نسبتاً راحتم از مرز به خاطر پاسپورت غربی‌ام بود. هرچند حتی این هم چیزی را تضمین نمی‌کرد. مسافران انگلیسی یا اروپایی که از نظر اسرائیل مظنون به حمایت از فلسطین بودند، همیشه با احتمال بازداشت چند ساعته و حتی عدم پذیرش روبه‌رو بودند.

در سال‌های بعد با این‌که بارها از همین پل عبور کردم، نتوانستم با این کنترل و نظارت اسرائیل بر چیزی که اصلاً به او مربوط نیست، کنار بیایم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، فقط مأموران مهاجرت اردن و فلسطین باید مرز بین اردن و کرانۀ باختری را کنترل می‌کردند، چرا که اسرائیلِ «اصلی» – طبق مرزهای پیش از سال ۱۹۶۷ – تا آن‌جا نمی‌رسید. داخل ساختمان ترمینال اسرائیل تصویر رنگی بزرگی از ملک‌حسین، پادشاه اردن، زده‌ بودند که داشت به نشانهٔ دوستی سیگار اسحاق رابین را روشن می‌کرد؛ به نظرم این عکس تظاهری بود از پایبندی به پیمان صلحی که در سال ۱۹۹۴ بین دو کشور به امضا رسید. اما در عمل، تنها قدرت حاکم در این همسایگی اسرائیل بود. پرچم آبی و سفیدی که مالکانه بر فراز پل آلنبی در اهتزاز بود همین را به رخ می‌کشید.

اگر من «ساکن فلسطینیِ» کرانهٔ باختری بودم، صحنهٔ عبور از گذرگاه خیلی متفاوت بود؛ ازدحام جمعیت، صف‌های طولانی، بازرسی، بازجویی و ساعت‌ها معطلی، همراه با احتمال همیشگی عدم اجازه ورود یا بازداشت. سال‌های بعد، و با بیشتر شدن اعتمادبه‌نفس اسرائیل در اشغال فلسطین، این تبعیض کم‌رنگ‌تر و عبور از پل راحت‌تر شد. اما مسافر چه غربی بود چه فلسطینی، چیزی که هرگز تغییر نمی‌کرد غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن اسرائیل بود. هیچ‌کس نمی‌توانست وارد این کشور شود، و از قبل برنامه‌ا‌ی قطعی برای سفر خود بریزد.

من از آن دسته‌ آدم‌هایی نبودم که زندگی در کشوری دیگر برایم هیجان‌انگیز باشد. حتی وقتی خیلی جوان‌تر بودم و طبیعتاً ماجراجوتر، به اردوهای تابستانی و مسافرت‌های گروهی دانش‌آموزی نمی‌رفتم. به جز دو سال در اواخر دههٔ ۱۹۷۰ که با ترس و لرز خودم را مجاب به زندگی در کشورهای عربی کردم، هرگز پایم را از انگلستان بیرون نگذاشته‌ بودم. اما این سفر، اول به سوریه و بعد به اردن، فرق داشت؛ قضیه جست‌وجوی تعلقاتم بود، یافتن ریشه‌ها و هویت معتبر. شاید اوایل بیش‌ازحد مشتاق بودم و بی‌وقفه در حال جست‌وجو. اما سفرم به این دو کشور به جایی نرسید. من همان‌قدر از آن‌ها احساس جدایی می‌کردم که آن‌ها از من. در آن‌جا آنقدر «عرب» نبودم. با این‌که در انگلستان کاملاً انگلیسی و جذب فرهنگ‌شان شده بودم، اما آن‌جا هم زیادی «عرب» بودم.

تصورم این بود که سفرم در ۲۰۰۵ هم شبیه جست‌وجوی قبلی خواهد بود. اما این سفرم آشفته‌تر و بدون برنامه‌ریزی منظم قبلی پیش رفت؛ مانند پیدا کردن راه در میان مه. تصمیمم حاصل ترکیبی از سرخوردگی و افسردگی بود، بدون هیچ مبنای عقلانی. از نظر خودم وضعیتم اصلاً رضایت‌بخش نبود. زندگی شخصی‌ام ثبات چندانی نداشت. گویی محکوم به تحمل این وضعیت بودم. احساس می‌کردم زندگی حرفه‌ایم – فعالیت‌های اجتماعی، نوشتن، کارهای سازمانی – به بن‌بست رسیده. در گذشته، هر وقت چنین احساسی بر من غالب می‌شد با شروع یک پروژۀ جدید یا ابتکار سیاسی خودم را آرام می‌کردم. اما این بار هیچ کاری نبود که بتوانم خودم را با آن قانع کنم. احساس می‌کردم تهی و بی‌ریشه شده‌ام.

مثل خیلی از فلسطینی‌های دیگر، بزرگ‌ترین جست‌وجو یا در واقع دغدغه‌ام در بزرگسالی فلسطین بوده است. در ذهنم جایی برای چیز دیگری نبود. با آن زندگی می‌کردم و نفس می‌کشیدم. نگرانی از مصائبش به حدی ملموس و نزدیک بود که گویی دارد در کنارم رخ می‌دهد. مدام اخبارش را پیگیری می‌کردم، درباره‌اش می‌خواندم، در اینترنت می‌گشتم تا چیزهای بیشتری بدانم، رسانه‌ها را دنبال می‌کردم، با فعالان دیگر حرف می‌زدم، در میتینگ‌ها و کنفرانس‌ها یا شرکت می‌کردم یا خودم ترتیب می‌دادم و بی‌وقفه درباره‌اش می‌نوشتم. به‌طوری‌که وقتی کسی می‌پرسید مشغول چه کاری هستی، جواب می‌دادم «من یه فلسطینی تمام‌وقتم!» البته این کاملاً درست نبود چون پزشک بودم، در حوزهٔ تاریخ پزشکی فعالیت می‌کردم و بعدها در دانشگاه مشغول شدم. اما «فلسطینی‌بودن» تنها حس واقعی‌ای بود که داشتم.

با این همه و پس از سال‌ها فعالیت‌های مختلف، کم‌کم احساس کردم به هیچ‌جا تعلق ندارم و به جایی وصل نیستم. کارهایی که ما در فضای امن لندن در مبارزه با اسرائیل انجام می‌دادیم بیشتر مثل شمشیربازی با سایه‌ها به نظر می‌رسید. و با مبارزهٔ واقعی‌ای که در فلسطین در جریان بود فاصلهٔ زیادی داشت. بعد از امضای پیمان اسلو بین اسرائیل و فلسطینی‌ها در سال ۱۹۹۳، یاسر عرفات و بقیهٔ رهبران فلسطینی بعد از چهل سال تبعید به فلسطین برگشتند. با بازگشت آن‌ها، کانون مبارزات فلسطین و عرصۀ واقعی فعالیت‌های سیاسی به داخل منتقل شد. این شرایط باعث شد افرادی مثل ما که خارج از فلسطین دغدغۀ آرمان فلسطین را داشتیم احساس کنیم عقب مانده‌ایم؛ مانند کسی که سعی می‌کند به قطاری برسد که مدت‌هاست حرکت کرده.

تا آن موقع این آرمان، در تبعید با ما بود. از اواخر دهۀ ۱۹۶۰ که سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) در اوج قدرت بود ایده‌ها و تصمیمات ما بود که اهمیت داشت. برای اولین بار پس از ماجرای «نکبت»، احساس می‌کردیم در کنار هم هستیم؛ در یک پروژهٔ بی‌سابقهٔ ملی برای آزادسازی سرزمین‌مان از چنگال اسرائیل. ساف و مبارزانی که از دل اردوگاه‌های آوارگان برخاستند بودند به ما حس تعلق و ارزشمندی دادند. آن‌ها باعث شدند مایی که پیش از آن به فراموشی سپرده شده بودیم یا با تحقیر کنار زده می‌شدیم، حالا به چشم جهانیان بیاییم. هم‌وطنان ما داخل فلسطین که تحت حکومت اردن یا اسرائیل زندگی می‌کردند، معمولاً در این بیداری ملی نادیده گرفته می‌شدند. ساف هر چه قدرتش بیشتر می‌شد ناخودآگاه برای آوارگان اردوگاه‌ها و مایی که ساکن کشورهای دیگر بودیم حکم وطن جایگزین را پیدا می‌کرد و حتی نمادی از خود فلسطین محسوب می‌شد.

هیچ‌کس در دنیا این را درک نکرد، اما با رفتن ساف از میان ما، تازه فهمیدیم چقدر وجودش برای ما مردم پراکنده حیاتی بوده است. به ما حس هویت می‌داد و مثل یک مرکز ثقل بود. بازگشت‌شان از تبعید، که با سرودهای پیروزی جشن گرفته شد، برای ما که همچنان در تبعید بودیم حسی از طرد شدن و رهاشدگی به همراه داشت. ۱۹۹۴، سالی که عرفات و اطرافیانش به غزه رفتند، در واقع مردم پراکندهٔ فلسطین، به‌ویژه آوارگان ساکن اردوگاه‌ها، از حمایت همه‌جانبه‌شان محروم شدند و این برای ما نشانه‌ای بود از پایان ارتباط‌مان به عنوان فعال سیاسی. در ابتدا آن‌قدر سخت و جدی به نظر نمی‌رسید، چون دفتر ساف هنوز در لندن فعال بود و ارتباط ما با یکدیگر را تا حدی حفظ می‌کرد.

در آن روزها، ساف نقش «دولت در تبعید» را داشت، با مجلسی با عنوان «شورای ملی فلسطین». وظیفۀ این شورا نمایندگی همهٔ مردم فلسطین و ایجاد پیوند بین نمایندگان گروه‌های فلسطینی داخل و خارج از فلسطین بود. اتحادیه‌های مختلف ساف از کارگران، نویسندگان، دانشجویان و زنان شکل گرفت و خدمات رفاهی بسیاری برای آوارگان فلسطینی به‌ویژه در اردن و لبنان ایجاد شد. این آوارگان تا پیش از آن به کمک‌های بین‌المللی سازمان ملل و دیگر بنیادهای خیریه وابسته بودند. اما پس از ۱۹۷۱ خود ساف خدمات رفاهی و طرح‌های بهداشتی و اجتماعی راه‌اندازی کرد، فرصت‌های شغلی ایجاد کرد و فرزندان رزمندگان فلسطینی که در مبارزه با اسرائیل کشته شده بودند را به سرپرستی گرفت.

مهم‌تر از همه، برای امنیت اردوگاه‌ها حفاظت مسلحانه ترتیب داد. اردوگاه‌ها که طبق قوانین بین‌المللی مکان امن محسوب می‌شدند، از دههٔ ۱۹۵۰ به بعد از سوی ارتش اسرائیل مورد هدف قرار می‌گرفتند. درگیری داخلی بین گروه‌های سیاسی مختلف نیز امنیت اردوگاه‌ها را به خطر می‌انداخت. کوچ اجباری رزمندگان فلسطینی پس از حملهٔ اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲، عواقب سنگینی برای آوارگان بی‌پناه به همراه داشت. اندکی بعد در سپتامبر ۱۹۸۲، دو اردوگاه آوارگان صبرا و شتیلا در لبنان توسط نیروهای فالانژ ضدفلسطینی مورد حمله قرار گرفت. آن‌ها با کمک ارتش اسرائیل موفق به ورود شدند. طی دو روز حمله وحشیانه بیش از دو هزار مرد و زن و کودک قتل‌عام شدند.

پس از سخنرانی معروف یاسر عرفات در مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۱۹۷۴ و پذیرش بین‌المللی ساف از سوی این سازمان، نمایندگان ساف توانستند به عنوان سفیر در پایتخت بیشتر کشورهای جهان مستقر شوند. اولین نمایندۀ ساف در لندن، سعید حمامی بود که در سال ۱۹۷۵ مشغول به کار شد. چیزی نگذشت که از دفتر او سر درآوردیم. آن‌جا به محلی برای جلسات، قرار‌ها و فعالیت‌هایمان تبدیل شد. بیشترمان آرزو می‌کردیم خود عرفات یا فرماندهان ساف را در غرب بیروت ملاقات کنیم. یادم است سال ۱۹۷۶ به این سفر رفتم. هیچ‌وقت احساس حیرتی را که در سفر ۱۹۷۶، با دیدن نقشهٔ بزرگی از فلسطین بر دیوار بیرونی اتاق یاسر عرفات و روبه‌رو شدن با مرد چفیه‌پوشی که عربی را با لهجه فلسطینی حرف می‌زد، تجربه کردم فراموش نمی‌کنم. احساس می‌کردم به ریشه‌ای وصل هستم؛ احساسی که تا آن روز تجربه‌ نکرده بودم. خودم را در قلب آن آرمان همیشگی می‌دیدم.

حالا که آن سال‌ها را مرور می‌کنم، می‌بینم ساف بدون نقص و اشتباه نبود. گروه‌های چریکی‌اش اغلب دچار تفرقه بودند، در استراتژی اختلاف نظر داشتند، در نتیجه مرتکب اشتباهات خطیری می‌شدند. بسیاری از فلسطینی‌ها سریع واکنش نشان می‌دادند و آن‌ها را محکوم می‌کردند. اما علی‌رغم تمام این اشتباهات، کسی نمی‌توانست انکار کند که ساف به تحولات شگرفی در موقعیت سیاسی دست یافت. اگر دو دهه زندگی «آوارگان عرب» با کمک‌های بلاعوض را در نظر نگیریم، این ساف بود که آرمان فلسطین را به صحنهٔ جهانی آورد. این ساف بود که فلسطینی‌های آواره در شرایط سخت تبعید را زیر چتر خود جمع کرد و احساس تعلق داشتن به یک جمع و مبارزه برای یک آرمان مشترک را در آن‌ها زنده کرد. مؤسساتی که ساف تأسیس کرد تا پیش از آن وجود نداشتند و اگر شرایط به گونه‌ای دیگر پیش می‌رفت، می‌توانستند پایه‌ای برای تشکیل دولت جدید فلسطین باشند.

اما حالا همهٔ آن‌ها از بین رفته و عرفات و مردانش دیگر نیستند. در خلأ رهبری پس از او، هر کسی به دنبال نقشی بود. هیچ‌کس نمی‌دانست چطور پیش برود و چه کار کند. آن روزها وقتی دربارهٔ این وقایع مقاله و نظر می‌نوشتم، به این فکر می‌کردم که احتمالاً کم‌کم به یک فلسطینی درجه‌دو تبدیل می‌شوم، به آدم وراج پشت‌میزنشینی که چون از معرکه خیلی دور است هیچ‌کس برای حرف‌هایش ارزشی قائل نیست.

این افکار به شدت آزارم می‌داد، به‌خصوص وقتی می‌شنیدم کسی برای کار یا حتی زندگی به سرزمینم رفته است. با این‌که خیلی از آن‌ها اصلاً فلسطینی نبودند اما وقتی برمی‌گشتند اغلب خودشان را در حوزۀ فلسطین صاحب‌نظر می‌دانستند. این را به‌کرات می‌دیدم. خیلی‌ها در مواجهه با فلسطین چنین حسی دارند، زیرا برایشان حکم بچۀ یتیم تنهایی را دارد که هیچ‌کس بالای سرش نیست. با حسی آمیخته با حسادت به حرف‌هایشان گوش می‌کردم؛ چرا من نباید به جای آن‌ها این چیزها را تعریف کنم؟ آن‌ها حسی از دوری و گسیختگی در من ایجاد می‌کردند که دیگر برایم قابل تحمل نبود. تا این‌که به این نتیجه رسیدم که برای پایان دادن به این کابوس فقط یک راه دارم؛ باید خودم به آن‌جا می‌رفتم و با مردم‌ آن‌جا، با مردمم، پیوند دوباره‌ای برقرار می‌کردم، حتی اگر شده برای مدتی کوتاه.

سال ۱۹۹۱ قسم خوردم که دیگر هرگز به آن‌جا برنگردم. اما دو سال بعد آن را زیر پا گذاشتم و رفتم، و چندین بار دیگر هم. اما آن سفرها اغلب کوتاه و کاری بودند. با زندگی در آن‌جا خیلی فرق داشت. ‌دلم می‌خواست این را هم امتحان کنم. این تصمیم برای کسی که از سفر خارجی بیزار بود بسیار شجاعانه‌ محسوب می‌شد. اما لحظه‌ای که تصمیمم را گرفتم، اشتیاق عجیبی در خودم کشف کردم؛ نه به خاطر مقابله با حس بیگانگی خودم، بلکه به خاطر یافتن حس هدفمندی‌ای که گمش کرده بودم. چه این آرزوها برآورده می‌شد چه نه، در تصمیمم مصمم بودم.

سال ۲۰۰۵، «فلسطین» برابر بود با کرانۀ باختری و غزه که تحت اشغال اسرائیل بودند. برای زندگی رام‌الله را انتخاب کردم؛ شهری در کرانۀ باختری که در حکم پایتخت این فلسطین کوچک بود. رام‌الله منطقه‌ای محصور در حدود ده کیلومتری شمال اورشلیم با جمعیتی حدود ۳۰۰ هزار نفر بود. پیش از ۱۹۴۸، جاذبهٔ اصلی آن آب‌وهوای خنکش بود که باعث می‌شد ییلاق تابستانی محبوبی برای فلسطینی‌های متمول باشد. اما زمانی که من به آن‌جا رفتم، مقر دولت خودگردان فلسطین بود که از یک وضعیت نیمه‌رسمی به عنوان مقر اصلی «فلسطین» برخوردار بود و به مقصدی برای بازدیدکنندگانی از سراسر دنیا تبدیل شده بود، و همین‌طور برای کسانی مثل من که دوست داشتند بیایند و کمکی کنند.

تصمیم من فقط از روی ترس از انزوای سیاسی نبود، بلکه به خاطر درگیری‌های قدیمی و حل‌نشدهٔ درونی خودم هم بود  که سفرهای بی‌حاصل به سوریه و اردن کمکی به حل‌شان نکرده بود؛ میل به تعلق‌داشتن، به بخشی از جمع بودن، به قرار گرفتن در جای درست خودم.

سال ۲۰۰۵ پنجاه سال می‌شد که در انگلیس زندگی می‌کردم و با آن‌جا حسابی خو گرفته بودم. آن‌جا می‌توانست مثل هر جای دیگری وطنم باشد. اما من به آن نسل از فلسطینی‌ها تعلق داشتم که همچنان خاطرهٔ سرزمین‌شان را، هر چقدر تکه‌تکه و مبهم، در خود زنده نگه داشته‌اند و هنوز هم آن را کشور اصلی خود می‌دانند. هیچ کجای دیگر در دنیا نمی‌توانست جای آن را بگیرد؛ مثل یک توقف کوتاه به جای وطن اصلی. پس آیا من هم که در این ایستگاه موقت زندگی می‌کردم، موقتی نبودم؟

نمی‌دانم، شاید این احساسات تا حدی از مادرم نشأت می‌گرفت. او هرگز با ازدست‌دادن فلسطین در سال ۱۹۴۸ نتوانست کنار بیاید و هجده ماه بعد از آن ماجرا زمانی که به انگلیس مهاجرت کردیم، تمام تلاشش را می‌کرد که همان حس موقتی‌بودن را در ما هم القا کند. شاید به همین دلیل بود که همیشه در مقابل انجام تعمیرات در خانه‌ای که خریده بودیم مقاومت می‌کرد. تا مدت‌های زیادی با خرید شوفاژ مرکزی، ماشین‌لباسشویی یا یخچال جدید مخالفت می‌کرد. همیشه به ما می‌گفت «این‌جا خیلی موندنی نیستیم.» یادم است با این حس بزرگ شدم که زندگی در انگلستان موقتی است و زمانی می‌رسد که به «خانه» برمی‌گردیم.

در رام‌الله جدید، خودم را گول نمی‌زدم که «خانه»ام را یافته‌ام. رام‌اللهی که در چهل سال اشغال ارتش اسرائیل تغییر شکل داده بود نمی‌توانست کودکی ازدست‌رفته‌ام را دوباره برایم خلق کند. اما هر چه بود باز هم یک شهر فلسطینی بود. شهرها و روستاهای اطرافش هنوز هم حال‌وهوای قدیم خود را داشتند؛ غذاها، لباس‌ها و سنت‌هایی که نشان می‌داد عرب هستند. اسرائیل بخش بزرگی از زمین‌ها و وسیلهٔ امرار معاش‌شان را گرفته بود اما نتوانسته بود فرهنگ عمیق و ریشه‌دارشان را نابود کند. اسرائیلی‌ها حتی بعضی چیزهای آن‌ها را وارد فرهنگ خودشان کرده بودند، مثل حمص، فلافل، ظروف سنتی عربی که به‌مرور آن را «اسرائیلی» معرفی کردند. آیا آنچه که در این فلسطین تهی‌شده یافتم، برای بازیابی «خودم» و ترمیم زخم‌های دیگر زندگی‌ام کافی بود یا نه؟ به‌زودی معلوم می‌شد.

سفرم به «سرزمین موعود» از لندن آغاز شد؛ آن‌جا که برای کار در تشکیلات خودگردان درخواست داده بودم. و این اصلاً اتفاقی نبود؛ دیگر نمی‌خواستم جزو پژوهشگران درجه دوم، کارشناسان خارجی و آدم‌های غیرمؤثری باشم که سازمان‌های مردمی کرانهٔ باختری از آن‌ها اشباع شده بود. در عوض، فکر می‌کردم در این سازمان در کانون ماجراها هستم و با ساز و کار داخلی آن‌ها در مدیریت زندگی مناطق اشغالی، هر چند تحت حاکمیت اسرائیل، آشنا می‌شوم. همیشه با خودم فکر می‌کردم، چه چیز غریبی!

کجای دنیا حکومتی درون حکومتی دیگر وجود دارد؟ حکومتی که طوری عمل می‌کند که به ظاهر بر سرزمین خود حاکمیت دارد اما در واقعیت از هر نظر مطیع و زیر دست یکی دیگر است. به‌شدت مشتاق بودم بفهمم این تناقض چگونه در عمل رخ می‌دهد.

سال ۲۰۰۵، تشکیلات خودگردان هم مسئولیت کرانهٔ باختری و هم غزه را بر عهده داشت، و این یک دورهٔ بی‌نظیر اما نه‌چندان طولانی بود. آن موقع نمی‌دانستم شاهد واپسین روزهای توافقی هستم که با وجود تمام پیچیدگی‌ها و تناقض‌ها، از سال ۱۹۹۴ یعنی از زمان شروع به کار این نهاد پابرجا مانده بود. در این دوران ثمرهٔ پیمان ۱۹۹۳ اسلو به بار نشست. در تاریخچهٔ همهٔ مؤسسات و سازمان‌های به‌اصطلاح صلح‌آمیز مشخص بود که کمک‌های بین‌المللی از همان زمان شکل گرفت. اما علی‌رغم همهٔ این اقدامات و تلاش‌ها، هیچ صلحی شکل نگرفت و کمی بعد دولتی تحت حاکمیت حماس انتخاب شد. پس از آن بود که غزه به دست حماس افتاد و کرانۀ باختری به دست فتح. به این ترتیب تشکیلات خودگردان از هم پاشید. اما تابستانی که من به رام‌الله رفتم، کسی تصور نمی‌کرد هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها بیفتد.

یادم است چقدر از موافقت با درخواستم برای کار در آن‌جا ذوق‌زده شده بودم. به عنوان مشاور در وزارت رسانه و ارتباطات به تشکیلات خودگردان پیوستم. وزیر را از سال‌ها پیش می‌شناختم. در واقع این تشکیلات خودگردان نبود بلکه سازمان ملل بود که استخدامم کرد. تشکیلات خودگردان هیچ ابزاری از خود نداشت و با کمک منابع متفاوتی به فعالیت‌هایش ادامه می‌داد. حقوق کلیهٔ کارمندان الحاقی‌اش را سازمان‌های بین‌المللی پرداخت می‌کردند. دفتر برنامۀ توسعۀ سازمان ملل (UNDP) ترتیبی داده‌ بود که فلسطینی‌های مهاجر مثل من برگردند و به عنوان مشاور در زمینه‌های مختلف فعالیت کنند. ما با اداره یا وزارت‌خانهٔ خودمان در ارتباط بودیم و ارتباط مستقیمی با سازمان ملل نداشتیم، مگر در مواقع ضروری.

مسئول دفتر UNDP، مونیر کلیبو، من را به ساختمان وزارت رسانه و ارتباطات برد. وقت زیادی برای تماشا نداشتم اما راستش خیلی توی ذوقم خورد. ساختمان فرسودهٔ وزارتخانه مرا یاد ساختمان‌های خراب و قدیمی «خدمات بهداشت ملی انگلستان» در لندن می‌انداخت. مدت زیادی آن‌جا کار می‌کردم. خبری از وزیری که می‌شناختم و منتظر استقبال گرمش بودم، نبود. از شانس بد من گفتند او به‌ندرت آن‌جاست. اولین نگاه، احساس بدی از روزهای پیش رو در وجودم برانگیخت.

بعد از این‌که در آپارتمان چمدانم را به‌تنهایی و با دودلی تمام باز کردم، تصمیم گرفتم به نزدیک‌ترین فروشگاهی که گفته بودند بروم. آن قسمت از رام‌الله خیلی شبیه امان بود؛ پر از پستی و بلندی، با ساختمان‌های سفید سنگی و نخاله‌های ساختمانی که این طرف و آن طرف ریخته بود، و اندک درختانی که زیر لایه‌ای گرد و خاک دوام آورده بودند. اکثر خانه‌ها سفیدکاری شده بود، با پشت‌بام‌های صاف، و بالکن‌ و ایوان‌های جلویی. اما بر خلاف محله‌های مثلاً مرفه‌تر امان، این‌جا خیلی شبیه مناطق جهان‌سومی بود. فرسودگی‌اش در زباله‌دانی‌‌های بزرگ و پیاده‌روهای ترک‌خورده به چشم می‌آمد.

خیلی زود به مرکز خرید رسیدم؛ میدانی پر از خشکشویی، آرایشگاه و پارچه‌فروشی، که یک طرفش را سوپرمارکت بزرگی گرفته بود. این‌جا را یک کارفرمای فلسطینی در اولین روزهای پرتب‌وتاب پیمان اسلو ساخته بود. آن روزها تجار متمول فلسطینی مشتاق سرمایه‌گذاری در شهری بودند که تصور می‌شد پایتخت تشکیلات خودگردان شود. متوجه شدم که مردم خیلی به این سوپرمارکت به خاطر بزرگی و تنوع اجناسش علاقه داشتند. در رام‌الله هم مثل بقیهٔ شهرهای عربی، حتی به مغازه‌های کوچکی که همه‌جا پراکنده بودند و اجناس محدودی داشتند سوپرمارکت می‌گفتند. این مغازه‌ها معمولاً شخصی و منبع درآمد تاجران خرده‌پا بودند؛ به‌ویژه در مناطق فلسطینی‌نشین که موقعیت اقتصادی‌اش اجازهٔ شغل‌های دیگر را نمی‌داد.

فضای داخل فروشگاه وسیع و شبیه سوپرمارکت‌هایی بود که در اروپا دیده بودم؛ قفسه‌های بزرگ میوه و سبزی تازه و یخچال‌های جادار برای مواد غذایی فاسدشدنی. یک سبد برداشتم و دنبال مواد غذایی اولیه به راه افتادم. اولین چیزی که به چشمم آمد کثرت اجناس اسرائیلی و با زبان عبری بود. اغلب از روی عکس‌شان حدس می‌زدم داخل بسته‌ها چیست. فقط در قسمت لبنیات می‌شد محصولات بومی فلسطینی مثل پنیر خامه‌ای، لبنه یا پنیر شور نابلسی پیدا کرد. جوان‌هایی که آن‌جا کار می‌کردند بر خلاف من، انگار مشکلی با این قضیه نداشتند. اشغال تا داخل فروشگاه و تمام زندگی‌شان رخنه کرده بود اما همه چیز برایشان عادی بود. چیز دیگری غیر از این را تجربه نکرده بودند.

به گمزو برگشتم و بلافاصله پیش آنیتا رفتم؛ زن دانمارکی مو مشکی قد کوتاهی که او هم آن‌جا ساکن بود. آنیتا زنی خونگرم و با اعتمادبه‌نفس بود که اطلاعات خوبی از رام‌الله و تشکیلات خودگردان داشت. دعوتم کرد تا با هم قهوه بخوریم. سوئیت او بر خلاف مال من چیدمان خیلی بهتری داشت؛ با قالیچه و تابلو و گیاهان آپارتمانی. در کمال تعجب دیدم قهوۀ‌ عربی آورد (البته گاهی به آن قهوۀ ترک یا یونانی می‌گویند اما در اصل همان نوشیدنی غلیظی است که به روش سنتی شیرین شده و در فنجان‌های کوچک سرو می‌شود). توضیح داد که «این‌جا یاد گرفته‌م.»

«از مونیر شنیدم که داری میای. ببخشید این‌جا نبودم که برای خرید کمکت کنم. من یه ماشین خریده‌م.» کاملاً معلوم بود که چقدر در این‌جا راحت است. «برای کی کار می کنی؟ وزارت رسانه و ارتباطات؟» خندید: «موفق باشی!»

برایم تعریف کرد که دو سال است در رام‌الله زندگی می‌کند و مشغول کار روی یک پروژهٔ فرهنگی تحت حمایت ژاپن است. «اول کارم رو با تشکیلات خودگردان شروع کردم اما یک سالی که گذشت دیگه نتونستم ادامه بدم.» انگار که متوجه حالت چهره‌ام شد. «البته شاید با تو بهتر باشن، تو از خودشونی. منظورم اینه که حداقلش تو فلسطینی هستی. اما من رو همیشه نادیده می‌گرفتن. فقط دستور می دادن. در کل طوری با من رفتار می‌کردن که انگار اصلاً نیستم.» با یادآوری خاطراتش سرش را تکان می‌داد. «میزی که به من دادن تو دفتری بود با کلی مرد که هیچ توجهی به من نداشتن. مدام با تلفن یا با همدیگه به عربی حرف می‌زدن. و این باعث می‌شد بیشتر احساس تنهایی کنم. روزهای زمستان اون‌جا تاریک و بدون سیستم گرمایشی بود. از‌ دفتر بیرون می‌زدم ولی اونا حتی متوجه نبودنم نمی‌شدن.»

گفتم «چه بد! نمی‌فهمم. فلسطینی‌ها اغلب آدمای خوش‌مشربی‌ان، مخصوصاً با اروپایی‌ها. عجیبه!»

«شاید. اما در مورد من این‌طور نبود. شاید چون زنم. این‌جا چندان به زنا اهمیت نمی‌دن. اوایل مدام به مونیر شکایت می‌کردم. اما اون هم نتونست کمکی کنه. می‌دونی، وقتی تو رو به یک وزارتخانه معرفی می‌کنند دیگه کاری به کارت ندارن.»

گفتم «عالیه! با این اوصاف یعنی اگر منم همین اوضاع را داشته باشم، کسی نیست که ازش کمک بخوام؟»

خم شد و دستم را گرفت. «آه، نباید به محض ورودت، ناامیدت می‌کردم. کسی چه می‌دونه؟ شاید شرایط تو بهتر از من باشه.»

وقتی دید دمغ شده‌ام گفت «یالا پاشو. بریم با چند تا از دوستام شام رو بیرون بخوریم. می‌ریم به رستوران دارنا، بهترین رستوران رام‌الله. خیلی جای خوبیه. وقتی بیای می‌بینی این‌جا چیزهای خیلی بهتری از تشکیلات خودگردان هست.»


نویسنده: غاده کرمی

مترجم: لیلاسادات حسینی

منبع

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *