گفت‌وگویی با شان تن درباره‌ی تروما و هنر

گلنار نبی‌زاده مصاحبه شان تن روایت مصور گرافیک ناول مهاجر انتشارات اطراف

شان تن هنرمند، نویسنده و فیلم‌ساز ساکن ملبورنِ استرالیاست. او شهرتش را مدیون کتاب‌های مصوری است که با تصاویری رؤیامانند به موضوعات اجتماعی، سیاسی و تاریخی می‌پردازند. کتاب‌های خرگوش‌ها، درخت قرمز، شیء گم‌شده، حکایت‌های حاشیه‌نشینان و گرافیک ناولِ مهاجر به زبان‌های مختلفی ترجمه شده‌اند و مخاطبانی از تمام سنین از آن‌ها لذت برده‌اند. شان تن برای فیلم کوتاه اقتباسی از شیء گم‌شده برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شد. سال ۲۰۱۱ به خاطر قدردانی از او برای خدماتش به ادبیات کودکان و نوجوانان، جایزه‌ی باارزش جایزه‌ی یادبود آسترید لیندگرنِ سوئد را به او اهدا کردند. گفت‌وگویی که در ادامه می‌خوانید حاصل تلاش خانم گلنار نبی‌زاده (پژوهشگر مطالعات فرهنگی در دانشگاه وسترن آسترِیلیا) در سال ۲۰۱۴ است.

گلنار نبی‌زاده: پیش‌تر اشاره کردید که چطور فرایند کشیدن نقاشی ممکن است گاهی خاطرات اغلب پنهان را به ذهن «متبادر» کند. در عین حال، چون این فرایندی بی‌حدومرز است، به نظرم می‌رسد کشیدن نقاشی ممکن است به تصاویری منجر شود که صورتی ذهنی از چیزی است که شاید به کرانه‌های «چیزی» اشاره دارد تا خود آن چیز. لطف می‌کنید درباره‌ی این فرایند در کارتان بیشتر توضیح بدهید و این‌که به نظر شما این چه ارتباطی با تجسم یا بازنمایی تروما دارد؟

شان تن: چه توصیف درخشانی «اشاره به کرانه‌های چیزی، نه خود آن چیز». اتفاقاً کشیدن نقاشی این کار را بهتر انجام می‌دهد، چون فرایندی است که لاجرم با خطوط ساده و کلیات فرم شروع می‌کند، یا به قول کودکی که می‌گفت «خط‌کشی دور فکر من». بخشی از این بر می‌گردد به امکان‌ناپذیری ظاهری بازنمایی دقیق و وفادار، به خاطر پیچیدگی و شاخ‌وبرگ‌های زیاد زندگی واقعی، دگرگونی‌های مدام آن، چگال بودنش و نامرئی بودن خیلی از چیزهای مهم، اعم از زندگی حسی درونی. به علاوه، تفسیر هر کس از چیزها احتمالاً به تعداد شخصیت‌ها و تجربه‌هایی است که می‌توانند در جهان وجود داشته باشند. پس چطور می‌توان با وجود این موانع همچنان ارتباط برقرار کرد؟ به نظرم بهترین راه این است که تصویر یا داستان را پیغام در نظر نگیریم، بلکه پرهیبی از احساسات بدانیم که جزییات و خاطرات مختلف می‌توانند به‌راحتی به درونش راه بیابند. روش دیگر توضیحش این است که شما دارید قایقی می‌سازید که می‌تواند ایده‌های مختلفی را حمل کند. می‌توانید قایق خوبی بسازید بدون این‌که نیاز باشد بدانید چه کسی می‌راندش، یا این‌که سر از کجاها در می‌آورد. شما فقط می‌دانید که این قایق می‌تواند به مقصد برساندشان.

به همین خاطر است که خیلی از تصویرسازی‌های من سوررئال است، نه به این خاطر که عجیب‌وغریب یا خیال‌پردازانه باشند، بلکه برای این‌که خوانشی بی‌حدوحصر به ارمغان بیاورد. مثلاً آن نقاشی در کتاب درخت قرمز که دختری در بطری گیر افتاده و کلاه غواصی به سر دارد الهام‌گرفته از ایده‌ی کسی بود که آماج خشونت کلامی قرار گرفته و بعد کاملاً منزوی شده. اگر این را به روشی آشناتر نشان می‌دادم (یعنی خشونت کلامی را مستقیماً نشان می‌دادم) منجر به مجموعه‌ای از خوانش‌ها می‌شد که البته کاملاً محدود بود. بعضی از خواننده‌ها شاید کاملاً ارتباط برقرار کنند و برخی دیگر نکنند. اما وقتی ایده یا خاطره‌ای فرم ناآشنا به خود بگیرد و در عین حال همان لحن احساسی یا «پرهیب» را حفظ کند، راه را برای هر گونه تفسیر شخصی باز می‌گذارد.  منِ خالق اثر با ایده‌ی خاصی شروع کردم، اما الان که به تصویر دختر گیرافتاده در بطری نگاه می‌کنم، خیلی از خاطرات را به یاد می‌آورم، از پشیمانی گرفته تا اندوه، تنهایی، ترس، حس بیچارگی، بقا، ایستادگی و… در واقع تفسیرها به طور بالقوه بی‌پایان‌اند. اما در عین حال، حس خاصی سر بر می‌آورد که به نظرم تمام ما انسان‌ها را به هم متصل نگه می‌دارد. همه می‌دانیم این تصویر دقیقاً چه حسی دارد، حتی اگر خاطرات و تداعی‌های مختلفی به آن نسبت بدهیم.

منِ هنرمند و قصه‌گو هرچه سنم بالاتر می‌رود و تجربه‌ام بیشتر می‌شود، بیش از پیش مخاطبانی را منظور می‌کنم که هیچ وقت نخواهم دیدشان و احتمالاً تجربیاتی داشته‌اند (از جمله تروماهای شدید) که من چیزی از آن‌ها نمی‌دانم. به نظر من تصاویر و داستان‌های خوب آن‌هایی هستند که به شخص دیگر اجازه می‌دهند واکنشی خلاقانه و شخصی نشان بدهد. این آثار لزوماً جواب سؤالی را نمی‌دهند یا مسئله‌ی خاصی را حل نمی‌کنند، بلکه می‌توانند راه‌های جدیدی برای تفکر و بحث باز کنند. جالب است که در سرتاسر دنیا متخصصان سلامت کتاب درخت قرمز را به عنوان ابزاری برای پرداختن غیرمستقیم به مسائل بیماران به کار برده‌اند، کاری که شاید از طریق تعامل کلامی مستقیم میسر نباشد. وقتی این کتاب را خلق می‌کردم، اصلاً به این موضوع فکر نمی‌کردم. آن زمان قصدم فقط این بود که راهی برای بازنمایی تجربیات حسی شخصی پیدا کنم، طوری که غریبه‌ها هم بتوانند از آن بهره ببرند.

در کتاب مهاجر لحظه‌ی زیبایی وجود دارد که طی آن شخصیت اصلی وقتی به مقصد می‌رسد، با شکل مبهمی (یک دم تیغ‌تیغی)  مواجه می‌شود که یادآور موجودی مشابه و خوفناک در وطن خودش است. اما در مکان جدید این دم متعلق به موجودی مهربان است. لطفاً کمی درباره‌ی قابلیت‌های خلاقانه‌ی تکرار (که اغلب مشخصه‌ی یادآوریِ تروماتیک شناخته می‌شود) توضیح بدهید.

به نظرم خیلی جالب است که اشیا یا رخدادها و احساساتی که به آن‌ها نسبت می‌دهیم می‌تواند طیف متنوعی داشته باشد. نکته‌ای که اشاره کردید، لحظه‌ی جالب توجهی در کتاب مهاجر است، لحظه‌ای که معلوم می‌شود آن چیزی که منشأ ترس فراوان شخصیت اصلی است در واقع یک حیوان خانگی بامزه است و او مجبور است این دو واقعیت را با هم آشتی بدهد. در عین حال آن موجود یادآورِ ترس‌های عمیقی است که شاید هیچ وقت به طور کامل فراموش نشوند. به نظرم بهترین کاری که می‌شود کرد این است که بستر مناسبی پیدا کرد. در داستان من یک مرد دیگر، یعنی صاحب آن حیوان، توضیح می‌دهد که او هم از ترومای عمیقی رنج می‌برده (فشاری کشنده از سوی موجودات رازآلود غول‌پیکر) اما در سرزمین جدید زندگی رضایت‌بخشی با خانواده‌اش تشکیل داده است. نکته‌ی جالب مهاجر این است که تمام این‌ها بدون استفاده از واژه مطرح شده و شخصیت‌ها همیشه حرف همدیگر را نمی‌فهمند؛ تا حدی به خاطر تفاوت‌های زبانی و تا حدی به خاطر این‌که این تجربیات آن‌قدر غریب و رنج‌آور هستند که نمی‌توان به‌راحتی توضیح‌شان داد. اصلاً نیازی هم نیست که با تمام جزییات درک شوند. نکته‌ی اصلی این است که مقداری همدلی بین افرادی با پیش‌زمینه‌های متفاوت وجود دارد: «من پیشینه‌ات را نمی‌دانم، اما اضطرابت را درک می‌کنم، چون چیزی است که همه‌مان می‌شناسیمش.»

در آثار شما، تروما چه نقشی در ساخت هویت فردی و اجتماعی و همچنین کشف محدودیت‌ها یا مرزهای شکل‌گیری هویت ایفا می‌کند؟

من خیلی علاقه‌مندم بدانم دیگران چطور به تروما واکنش نشان می‌دهند؛ هر نوع ترومایی، چه کشتاری که در کتاب خرگوش‌ها توصیف شده چه مواجهه‌های ظریف‌تر یا گسست‌های مفهومی، مثل رسیدن آن موجود بازیگوش در شهرِ بیش‌ازحد دیوان‌سالار کتاب شیء گم‌شده. این‌ها می‌توانند فرصت‌هایی برای تفکر مثبت و منفی باشند، برای رشد یا سیر قهقرایی. قصه‌ای که با سؤال شما به ذهنم رسید قصه‌ی «گوش‌به‌زنگ اما نه هراسان» از مجموعه‌ی «خاطرات دروغین» کودکی من، حکایت‌های حاشیه‌نشینان است. این داستان درباره‌ی پروژه‌ای دولتی است که به حاشیه‌نشینان عادی اجازه می‌دهد از سلاح‌های کشتار جمعی دولت در حیاط خانه‌شان نگهداری کنند تا حس کنند در برنامه‌ی دفاعی کشورشان شریک هستند؛ ایده‌ای که می‌توانست کاملاً تروماتیک باشد، یا دست کم واکنشی (خیلی منفی) به ترومای منازعات و تروریسم بین‌المللی. اما واکنش مردم عادی خرابکارانه بود؛ آن‌ها شروع کردند به نوسازی سلاح‌هایشان و آن‌ها را تبدیل کردند به انباری، لانه‌ی سگ و فرِ پخت پیتزا تا از آن‌ها استفاده‌ی «مفیدتر» بکنند. از نظر من این واکنشی مثبت به وضعیتی منفی است و در ضمن مطالبه‌ای ظریف از قدرت دموکراتیک. به گمانم همه‌ی ما گرایش داریم یکی از این دو راه را انتخاب کنیم، یعنی به دنبال خرابی یا تسکین آن باشیم. منبع الهام‌بخش من در نوشتن و کشیدن نقاشی معمولاً ناشی از این دوپهلوییِ دلپذیر است.

به نظر می‌رسد اهمیت آثار کمیک و گرافیک ناول‌ها به عنوان متون فرهنگی بیشتر شده، به‌خصوص با استقبال پرشور از متن‌هایی که امروزه دیگر متون «اصیل‌شمرده» هستند، ازجمله موش اثر آرت اسپیگِلمَن و همچنین با تحسین متونی همچون خانه‌ی پرماجرا اثر الیسون بِکدِل و پرسپولیس اثر ساتراپی. به نظرتان این امر چه تأثیری بر تولید و استقبال از گرافیک ناول‌های استرالیایی در حال حاضر یا دهه‌ی اخیر داشته است؟

به نظرم تأثیر خیلی زیادی داشته. من در حوزه‌‌ای حاشیه‌ای از فرهنگ کمیک کار می‌کنم (تمرکزم بیشتر بر کتاب‌های مصور است) اما دست کم در ملبورن می‌بینم کارهای خیلی خوبی تولید می‌شود، آثار خیلی متنوع و باارزش که همه‌شان کاملاً تحت تأثیر ذوق هنری و بلوغ کمیک‌های نسبتاً جدید هستند؛ یعنی کمیک‌هایی که اغلب با مسائل تاریخی، اجتماعی، سیاسی و خودزندگی‌نگاری سروکار دارند (و البته بیشترشان خاطره‌پردازی هستند؛ از جمله آثاری که شما بهشان اشاره کردید). کتاب خودم، مهاجر، هم در همین مقوله می‌گنجد و تا حدی تحت تأثیر کارهای اسپیگلمن، کریس وِر و سایر پدیدآورندگان «اصیل‌شمرده» هم بوده است، پدیدآورندگانی که هر کدام زبان گرافیکی‌ای را دنبال می‌کنند که خودشان با وسواس و دقت خلق کرده‌اند. در ضمن متوجه شده‌ام تعداد زنان هنرمندی که برخی از بهترین کمیک‌های استرالیایی را تولید می‌کنند رو به افزایش است، همچنین تعداد افرادی با سوابق گوناگون و شغل‌ها و فرهنگ‌های مختلف. ظاهراً آثار کمیک دیگر مثل گذشته خاص‌پسند و جایشان صرفاً در مغازه‌های زیرزمینی نیست. در عین حال، جایگاه ادبی این رسانه هم خیلی فراتر رفته، پدیده‌ای که نشانه‌هایش را می‌توانید در جشنواره‌ی نویسندگان یا جوایز ادبی مشاهده کنید، و البته در پذیرش کمیک‌ها در فهرست منابع تمام سطوح آموزشیِ نهادها. کتاب‌فروشی‌ها بخش‌های مستقلی برای گرافیک ناول‌ها ترتیب داده‌اند. در فضای دانشگاهی هم منتقدها بیش از پیش درباره‌ی آثار کمیک می‌نویسند و این آثار را فرم هنری گسترده‌ای می‌دانند که در ساحت‌های مختلف کاربرد دارد، نه در ژانر خاصی (مثل ابرقهرمانی، طنز و …). تمام این‌ها ظاهراً منجر به شرایط خاصی شده که به واکنش‌های پی‌درپی انجامیده، نیرویی که قابلیت تبدیل شدن به جنبش را هم دارد.

از زمانی که وارد این حوزه شدید، فرهنگ متون مصور چقدر در طول زمان تغییر کرده؟

فکر نمی‌کنم تغییر اساسی چندانی کرده باشد، اما به همان دلایلی که گفتم استقبال بیشتری از آن شده و کمی بیشتر سمت‌وسوی تجربی به خودش گرفته و به گمانم ذوق هنری‌اش هم بیشتر شده است. دست کم در حوزه‌ی کمیک این اتفاق افتاده، حوزه‌ای که نشرهای مستقل فراوانی در آن مشغول به کار هستند. درباره‌ی کتاب‌های مصور خیلی مطمئن نیستم، ظاهراً در سال‌های اخیر تعداد کتاب‌های مصور خلاق و خارق‌العاده کم‌تر شده (البته برداشت من این‌طور است و هنوز هم آثار خوب زیاد پیدا می‌شود). کتاب‌های مصورِ قابل قبول هنوز هم تولید می‌شوند اما نه آن‌طور که کمیک‌ها مرزهای فرمال‌شان را در می‌نوردند. شاید دلیلش محافظه‌کاری ناشران کتاب‌های مصور باشد و کاهش تعداد ناشران مستقل و کوچک‌تر این حوزه، ناشرانی که خطر می‌کنند و از آثار خلاق استقبال می‌کنند.

قبلاً گفتید در استرالیا استقبال خوبی از کتاب درخت قرمز شده و کتاب خرگوش‌ها بحث‌هایی سیاسی بر انگیخت. استقبال از کتاب‌های دیگرتان در کل دنیا چطور بوده؟

خیلی خوب بود، به‌خصوص کتاب مهاجر که در واقع دری به روی مخاطبان کل دنیا گشود. شاید دلیلش این باشد که به‌راحتی قابل فهم است، چون هیچ واژه‌ای در آن به کار نرفته و خیلی سینمایی است، شاید هم به خاطر مضمون جهانی‌اش باشد. خوشبختانه همه‌ی کتاب‌هایم خوش‌اقبال بوده‌اند و همه‌شان به زبان‌های مختلفی ترجمه شده‌اند. فکر نمی‌کنم بحث‌های زیادی در گرفته باشد، شاید برخی نگران «تیرگی» بعضی از تصاویر و تناسب‌شان با دنیای کودکان بوده‌اند. اما در طول زمان این نگرانی از بین رفت، شاید به دو دلیل: علی‌الظاهر کتاب من برای بچه‌ها نامناسب نیست و فقط بزرگسالان این‌طور فکر می‌کنند! ضمن این‌که برداشت‌ها بیشتر این‌طور است که این کتاب‌ها اصلاً کتاب کودک نیستند. در این مورد، محو شدن مرز بین کتاب‌های مصور بزرگسال و کودک (به لطف کتاب‌های کمیک جدید) کمک زیادی کرد. ساخت انیمیشنی کوتاه با اقتباس از کتاب شیء گم‌شده هم مخاطبان بیشتری را جذب کرد، مخاطبانِ علاقه‌مند به داستان‌های پیچیده‌تری که محدودیت سنی خاصی ندارند. انیمیشن کوتاه ژانری است که در مقایسه با کتاب‌های مصور مرز روشنی برای سن مخاطبان ندارد. اما مخاطب کتاب‌های مصور تقریباً در اغلب موارد کودکان هستند، هرچند دلیل روشنی برای این امر وجود ندارد.

آثار خودتان را از لحاظ مضمونی در میان آثار هنری در چه جایگاهی می‌دانید؟

سؤال خوبی است، اما شاید من بدترین آدم برای پاسخ‌گویی به آن باشم! از نظر خودم، آثارم درباره‌ی تمام چیزهایی است که بهشان علاقه‌مندم، در نتیجه گستره‌ی آن‌ها تا جایی است که من جهان را جالب بیابم. مقوله‌بندی آثارم کار سختی است و بیشترِ برچسب‌ها به نظرم دقیق نیستند: نویسنده‌ی کودکان، نویسنده‌ی آثار فانتزی و علمی‌تخیلی، کمیک‌نویس، خالق هنرهای زیبا، تصویرگر، یا حتی «استرالیایی». این مقوله‌ها شاید به‌دردبخور باشند، اما علاقه‌های واقعی من و احتمالاً هیچ هنرمند دیگری را نشان نمی‌دهند. حداکثر می‌توانم بگویم من به نوع خاصی از سوررئالیسم و قصه‌گوییِ افسانه‌طور علاقه‌مندم، هرچند با سوررئالیسم (با حرف «اس» بزرگ / Surrealism) به معنای سنتی‌اش همدلی ندارم (به نظرم غیرمنطقی است)، همچنین با نویسنده‌های حکایات یا ادبیات کودکان (به نظرم بیش از حد محدود به مخاطبان خاص هستند و گاهی بیش از حد موعظه‌گر). همیشه هم به قصه‌گویی علاقه ندارم. اغلب دوست دارم فقط نقاشی بکشم بدون هیچ روایتی، گاهی هم دوست دارم بنویسم بدون هیچ تصویری. کار من همیشه پروژه‌ای ناتمام است، شاید فقط آخرش بتوانم به عقب نگاهی بیندازم و توصیفش کنم. من هنوز هم حس می‌کنم هنرمندی «در حال شکوفایی» باشم و به همین خاطر مراقب برچسب خوردنم هستم. اگر فرصتش پیش بیاید دوست دارم گاهی مسیرم را به‌کلی عوض کنم.

در مصاحبه‌ی دیگری گفتید «عکس‌ها بیشتر شبیه به نقشه هستند». به نظرم این طرز نگاه به عکس خیلی خلاقانه است و توجیه می‌کند که چرا این همه خواننده نگاه کردن به عکس‌ها را اندیشمندانه می‌دانند و شاید حتی آن‌ها را به «مکان‌های تازه» در خودشان و طرز فکرشان ببرد. لطف می‌کنید بیشتر درباره‌ی این ایده توضیح بدهید؟

بله، پرسه‌ی اندیشمندانه‌ای که ما را به مکان‌های جدید می‌برد توصیف خوبی است. این اتفاق در مورد متون مکتوب و تصاویر متحرک در فیلم‌ها هم صادق است، اما در اینجا فرم خطی‌تر است، زنجیره‌ای از رخدادهاست که در آن‌ها زمان اغلب مؤلفه‌ای ثابت است و توجه به جهت خاصی هدایت شده. عکس‌ها معمولاً این عنصر زمانی را ندارند و عموماً آرام گسترده شده‌اند تا شما همه چیز را، دست کم با نگاهی سطحی، در آنِ واحد ببینید. با گذشت زمان می‌توانید چیزهای تازه‌ای در تصویر بیابید، جزییات ریز یا راه‌های مختلفی برای دیدن چیزی که اساساً روایت نشده. واقعاً همه چیز بستگی به بیننده دارد. بعضی‌ها تصاویر را از لحاظ تأمل‌برانگیزی راحت‌تر از روایت‌های خطی می‌دانند و شاید من هم کمی به آن سمت پیوستار نزدیک باشم. من از صریح نبودن عکس و کندیِ درک (حین دیدن) و محقَق شدنش (حین تولیدش که اغلب برای من چندین روز طول می‌کشد) لذت می‌برم.

طبق گفته‌ی خودتان، فضای فیزیکیِ حاشیه‌ی کادرها در آثار کمیک مؤلفه‌ای مهم است که به خواننده اجازه می‌دهد معنای روایت را در یابد. شما قیاس زیبایی کردید بین فضای حاشیه‌ی کادر در کمیک‌ها و فضای موجود در شعر، به این صورت که هر دو متکی به چیزی هستند که آنجا نیست تا، به اصطلاح، به متن «جان» ببخشد. برایم جالب است بدانم این ایده‌ها چطور ممکن است به فرایند یادآوری و فراموشی ربط داشته باشند و به نظر شما کنشِ کشیدن نقاشی چطور گذشته را به حال متصل می‌کند؟

این هم قیاس بجایی است، این‌که شکاف‌ها به خاطره مربوط‌اند. در واقع از نظر من خیلی از داستان‌ها تلاشی هستند در جهت مبارزه با محو شدن خاطرات، یا دست کم تلاش می‌کنند تجربیات به‌خاطر‌مانده‌ای را که ظاهراً مهم‌اند شناسایی و احیا کنند. بدون شک کشیدن نقاشی هم همین است… کشیدن نقاشی مثل رشته‌ای بلند و پرپیچ‌وتاب از افکار تداعی‌وار است، شاید شبیه یافتن اَشکال گوناگون از میان ابرها، البته این حُسن را دارد که می‌توانید آن اشکال را دستکاری کنید. جالب این‌جاست که من خیلی اوقات ایده‌ای برای کشیدن به ذهنم می‌رسد اما در نهایت به چیزی کاملاً متفاوت و در عین حال مؤثرتر می‌رسم. این بهبود حاصل خاطرات مختلفی است که اغلب پنهان‌اند و در روند کشیدن به ذهنم متبادر می‌شوند. این‌ها خاطراتی از اشیاء، تجربه‌ها و حس‌هایی انتزاعی‌تر هستند که زمان کشیدن نقاشی به‌نوعی «بجا» به نظرم می‌رسند. آخرین بخش کشیدن اغلب شامل ساده‌سازی تصویری ذهنی است، به طوری که چنین حس‌هایی کاملاً ساده و سرراست بشوند. این مرحله معمولاً شامل حذف جزییات اضافی، افزودن «شکاف‌ها» و «حاشیه‌ها» و باز گرداندن راز و رمزی خاص است و این به مخاطب اجازه می‌دهد که بتواند خاطرات شخصی خودش را به یاد بیاورد و در خوانشش دخیل کند. فضاهای خالی در اثر این کار را راحت‌تر می‌کنند. مخاطب فرصت بیشتری می‌یابد تا بتواند زندگی‌خودش را در اثر بدمد.

در ادامه‌ی همین بحث، به نظر شما تصاویر چه نوع تأملی را امکان‌پذیر می‌کنند که واژه‌ها نمی‌توانند دست‌کم همان نوع تأمل را موجب شوند؟

این سؤال سختی است، چون می‌توان برای هر جوابی استثنا پیدا کرد. مثلاً نقاشی‌ها به نظر من ذاتاً رازآلودتر از توصیفات مکتوب هستند، اما از آن طرف شاید شما شعری بخوانید که به همان اندازه مبهم و ابرآلود باشد. به همین ترتیب، برخی تصاویر ممکن است خیلی توصیفی و قصه‌وار باشند، یا خیلی دقیق‌تر و از لحاظ معنایی بسته‌تر از یک واژه، مثل نمودارها. من خودم هم هنوز در حال کشف هستم. اغلب از طریق آزمون و خطا امتحان می‌کنم تا ببینم کدام‌شان درست از کار در می‌آید. معمولاً کارم را با کلی نوشته شروع می‌کنم و بعد که تصاویر زیادتر شدند، نوشته‌ها را خرد خرد می‌تراشم.

همان‌طور که قبلاً گفتم، یکی از خصوصیات تصاویر که دوستش دارم، بی‌زمان بودن‌شان است: سخت است بفهمید «چقدر» طور کشیده‌اند. ضمن این‌که از حس مشاهده‌ی نخستینش هم لذت می‌برم؛ بازگشت به وضعیت کودکی، وضعیتی که پیش از آن‌که بتوانیم بخوانیم یا حتی صحبت کنیم وجود داشت. مثل این است که همه چیز را به مقوله‌هایی بی‌نام تقلیل بدهی تا بتوانی دوباره مجسم‌شان کنی، آن هم بدون مانعی به اسم «شناخت». این شاید توجیهی باشد برای تمایل شدید من به موجودات و مناظر عجیب‌وغریب، موجودات و مناظری که توصیف‌شان در قالب واژه شاید ناممکن (یا دست کم خیلی ملال‌آور) باشد.

در نتیجه، یکی از خصوصیات تصاویر که دوستش دارم این است که می‌توانند آدم را سردرگم کنند. متن هم می‌تواند، اما نه به این شیوه‌ی (دست کم از نظر من) دلچسب. متن ممکن است به‌راحتی به ورطه‌ی ملال بیفتد. تصور کنید بخواهید موجود نیمه‌مکانیکی کتاب شیء گم‌شده یا مهاجمان غیرطبیعیِ کتاب خرگوش‌ها را با واژه‌ها توصیف کنید. هیچ وقت نمی‌توانید به همان تأثیر غرابت بلافصلی دست بیابید که تصویر میسرش می‌کند و بعد برای تفسیر کاملاً بازش می‌گذارد. ما حتی نمی‌توانیم تشخیص بدهیم که آن جزییات شاخک هستند، یا اسلحه یا حتی چشم. صرفاً غیر قابل توصیف‌اند، از جنس تجربیاتی پیشازبانی و پسازبانی.

این گفته‌ی شما هم مرا مجذوب خودش کرد که کودکان صرفاً پرنده نمی‌کشند، بلکه شاید «صورتی ذهنی از پرنده» را می‌کشند. این گفته من را به فکر فرو برد و از خودم پرسیدم آیا از ما بزرگسالان بیش از حد انتظار ندارند تسلیم تصورات نهادینه بشویم و به طرق مختلف تسلیمِ ارزش هنر و هنرمند در به چالش کشیدن چنین انتظاراتی. گفتم شاید بخواهید این موضوع را بیشتر بشکافید و به‌خصوص این‌که آیا این طرز تفکر تأثیری بر رویکرد تصویرسازی یا سبک روایت‌پردازی شما داشته است یا خیر.

بله، این مشکل شناخت و آموزش است؛ این‌که هرچقدر شما بیشتر درباره‌ی چیزی بدانید، احتمالاً کم‌تر به آن نگاه می‌کنید. مثلاً بعید است یک فرد بزرگسال درباره‌ی قوری به چیزی فراتر از این شناخت بدیهی برسد که «این یک قوری است»، ما حتی با آن چای درست می‌کنیم بدون این‌که کوچک‌ترین فکری به آن بکنیم. اما اگر دقیق نگاه کنیم، قوری حقیقتاً وسیله‌ی عجیبی است (یادم می‌آید درباره‌ی مردی از قبایل بومی می‌خواندم که در اولین مواجه‌اش با این وسیله پرسیده بود کدام موجود دریایی‌ای چنین صدفی می‌سازد). کشیدن نقاشی، نوشتن و سایر کنش‌های خلاقانه به ما اجازه می‌دهند یگانگی چیزها را در یابیم، آن نوع یگانگی‌ای که در حالت عادی نادیده‌اش می‌گیریم، صرفاً به این دلیل که خوب می‌شناسیم‌شان. این کنش‌ها به ما این اجازه را می‌دهند که آن‌ها را دوباره مجسم کنیم. این کندوکاو لزوماً آگاهانه نیست و کار مفرحی به نظر می‌رسد، اما نتیجه‌اش اغلب از لحاظ مفهومی بسیار چشمگیر است. به نظر من، اکنون در مقایسه با زمانی که کارم را شروع کردم، کنش‌های خلاقانه مرا بیشتر مجذوب چیزها (اشیاء، آدم‌ها، اشکال و رنگ‌ها) می‌کنند. الان من غرابت واقعیت و محدودیت شناخت را از نو باز یافتم. بعد از اتمام یک نقاشی یا داستان حس می‌کنم خیلی کم‌تر درباره‌‌ی سوژه‌ام می‌دانم، اما جالب اینجاست که حس بهتری به آن پیدا می‌کنم، انگار حس دستکاری‌نشده‌ی شگفتی در من زنده شده باشد.

قبلاً به کمیک‌های مرجانه ساتراپی، دیوید بی. و جو ساکو اشاره کرده‌اید. آثاری هستند که اخیراً به آن‌ها بر خورده باشید و برایتان جذاب بوده باشند؟

من همیشه در حال کشف آثار تازه‌ هستم، به‌خصوص در حوزه‌ی کمیک (که لزوماً جدید منتشر نشده‌اند؛ من آن‌ها را تازه کشف کرده‌ام). آثار لورنزو ماتوتی را دوست دارم، طراحی‌هایش پرانرژی و به همراه بافت پس‌زمینه است و برخی از آزادی‌های نقاشی را با خودش به قواعد کمیک آورده است. اقتباس آزاد وینشِلوس از پینوکیو شدیداً من را تحت تأثیر قرار داد. اثری که شاید در ظاهر پرده‌در و خشن به نظر برسد، اما خواهید فهمید که این خشونت در کُنه اثر اصلی هم نهفته است (وقتی بچه بودم، این موضوع برایم خیلی ترسناک بود) و به شیوه‌ای هوشمندانه با روایت‌هایی درهم‌بافته شکل گرفته. بخش اعظم این کمیک بی‌کلام است، که شاید اگر رسانه‌ای دیگر بود، این‌قدر خوب از کار در نمی‌آمد. کارهای دنیل کلاوس همیشه خوب است، جیم وودرینگ هم همین‌طور و خیلی از هنرمندان دیگری که به نظر می‌رسد آثارشان برآمده از حس الزامی عمیق به یافتن معنا در دنیایی است که معمولاً تن به این کار نمی‌دهد. این‌ها در ضمن داستان‌هایی هستند که نمی‌توان به شیوه‌ای دیگر بیان‌شان کرد؛ نه نثر، نه فیلم، نه تئاتر و نه موسیقی. همیشه مجذوب این‌طور کتاب‌های مصور می‌شوم.

من همیشه به چیزهای جدید بر می‌خورم و دقیقاً زمانی که تصور می‌کنی همه کاری کم‌وبیش انجام شده، یک کار جدید می‌بینی. در عین حال، به گمان من همه‌ی ما خالقان آثار کمیک سعی می‌کنیم این کارهای نو را بیابیم و خودمان را شگفت‌زده کنیم و این شاید کمی تناقض‌آمیز باشد. اما گاهی این اتفاق می‌افتد، معمولاً از طریق اتفاقات خوشایندی که با آن‌ها اثرت از این رو به آن رو می‌شود و بعد متوجه می‌شوی که داری به جاهای خوبی می‌رسی.

منبع ۱

منبع ۲

مترجم: نیما م. اشرفی

Print Friendly, PDF & Email

بیش‌خوان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Plugin "Contact Form 7" not installed or activated