ایتالو کالوینو ویلیام ویور روایت مترجم
نوشته‌ی | تیر ۷, ۱۳۹۹
کالوینو به روایت مترجمش

نمی‌خواهم بگویم ایتالو کالوینو نمی‌توانست صمیمی بشود. جدا از سکوت‌هایش، خنده‌هایش را هم یادم هست، که اغلب به خاطر اتفاقی که در کار مشترک‌مان می‌افتاد پیش می‌آمد. یادم هست یک بار کالوینو هدیه‌ای بهم داد، یک کتاب نفیس کوچک درباره‌ی یکی از نقاشی‌های لورنزو لوتو از جرومِ قدیس که تازگی بازیابی شده بود. داخل کتاب کالوینو با خط خودش برایم نوشته بود: «برای بیل، مترجمِ قدیس.»

نفیسه مرشدزاده پیرمرد خواب شیرها را می‌دید پایان داستان پایان‌بندی قصه‌ها
نوشته‌ی | تیر ۶, ۱۳۹۹
پیرمرد خواب شیرها را می‌دید

قصه‌های خوب چطور تمام می‌شوند؟ نویسنده نقطه را کجا می‌گذارد؟ از کجا می‌فهمد دیگر به مقصد رسیده؟ نفیسه مرشدزاده از پایان روایت‌های خوب می‌گوید؛ پایانی که شاید باید بازِ باز باشد، چون روایت‌های خوب مدام باید بروند جلو. ده‌‌تایی کتاب گرفته‌‌ام، امانت در سالن. کتاب‌‌‌ها را ریخته‌‌ام روی میز و تندتند ورق می‌‌‌زنم برسم به آخرشان. زن میان‌سالی با سور بُز و پاییز پدرسالار پشت میز مطالعه‌ی خواهران کنارم می‌‌نشیند. به من و کتاب‌‌هام نگاه می‌‌کند. معنی نگاهش را بلدم «چون کتابات خوب بود میزت رو انتخاب کردم.» و پشت‌بندش همان نگاه معروف که بهش عادت دارم «به قیافه‌ت نمی‌‌آد از اینا بخونی.» چند...

نوشته‌ی | خرداد ۱۲, ۱۳۹۹
مرثیه‌ای برای المعلم یا چطور می‌توان از Assassin’s Creed شکست خورد؟

آیا بازی‌های کامپیوتری می‌تواند نوعی فلسفه‌ورزی باشد؟ این‌که دسته‌ی کنسول را دستت بگیری یا بنشینی پشت کیبورد کامپیوترت و یک بازی آنلاینِ استراتژیک را شروع کنی می‌تواند همزمان که سرگرمت کند تو را به فکرکردن وادارد؟ این‌که قصه، رفتار، کردار و حتی شکل و شمایل کاراکترها طوری باشد که تو را تکان بدهد؟ تصورات، تفکرات و اعتقادات را برای مدتی به چالش بکشد؟ روایت زیر از جنس همین کشمکش است؛ کسی‌ که ماه‌ها با ‌قصه‌ی عجیب یک بازی کامپیوتری سروکله‌ می‌زند و دست‌آخر دچار تحولات زیادی می‌شود.  

نوشته‌ی | خرداد ۱۰, ۱۳۹۹
ساکن شهری که کتابخانه‌اش من را می شناسد

آدم‌هایی که دائم به کتابخانه می‌روند بعد از مدتی با کتابدارها، با اعضای همیشگی، با همسایه‌ها و مغازه‌دارهای اطرافش عیاق می‌شوند. قرارومدارهایشان از آن به بعد آن‌جا متمرکز می‌شود و دیگر همه می‌دانند باید کجا پیدایشان کنند. کم‌کم گوشه‌های دنج کتابخانه را پاتوق خودشان می‌کنند. روایت زیر تعلّق‌خاطر و تأملات یکی از همین اعضای کهنه‌کار و ثابت کتابخانه است که جزئیاتی مثل برگه‌ی یادآوری کتاب‌ها او را به خیالاتِ مختلفی کشانده است.

کرونا و کتابخوانی قاسم فتحی ناصر گلپسند
نوشته‌ی | اردیبهشت ۱, ۱۳۹۹
روزگار برزخیِ آقای ناصر گل‌پسند

این زندگی‌نگاره‌ای است از روزهای قرنطینه‌ی یک عاشق کتاب در بحبوحه‌ی همه‌گیری ویروس کرونا که با قرنطینه‌ی خانگیِ خیلی‌ها فرق دارد.

شفیعی کدکنی فرخی یزدی روایت کتابخوانی
نوشته‌ی | فروردین ۳۰, ۱۳۹۹
روایت محمدرضا شفیعی کدکنی و آشنایی‌اش با دیوان فرخی یزدی

«این مصاحبه در شهر فرانکفورت در آلمان در بهار 1369 انجام گرفته و این در سفری بود که به همراه زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث به آن بلاد رفتیم برای شرکت در یک کنگره‌ی شعر، در خانه فرهنگ جهان haus der kulturen welt در برلین.» آنچه در ادامه می‌خوانید پاسخ شفیعی کدکنی به دو سؤال از او درباره‌ی اولین تجربه‌های شعری است. سؤالی که پاسخ آن روایتی خواندنی است از شفیعی کدکنی و کتاب‌ تأثیرگذار دوره‌ی نوجوانی‌اش.

استارت‌آپ روایت کسب و کار خاطرات شغلی حباب استارت‌آپ دن لیونز Disrupted: My Misadventure in the Start-Up Bubble by Dan Lyons
نوشته‌ی | فروردین ۲۲, ۱۳۹۹
بدبیاری‌های من در حباب استارت‌آپ

اسطوره و اسطوره‌سازی در سیلیکون‌ولی خیلی رایج است. این متن را نوشتم تا دید واقع‌بینانه‌تری از زندگی درونِ یک استارت‌آپ «تک‌شاخ» ارائه دهم و اسطوره‌های عامه‌پسندی را که در مورد کارآفرین‌های قهرمان وجود دارد بر هم بزنم. رهبران «هاب‌اسپات» قهرمان نبودند، بلکه یک مشت فروشنده و بازاریاب شارلاتان بودند که قصه‌ی خوبی درباره‌ی فناوریِ انقلابیِ جادویی سر هم کردند و با فروش سهام شرکتی که هنوز هم هیچ سودی نداشته، ثروتمند شدند.

نوشته‌ی | فروردین ۲۱, ۱۳۹۹
خواب پیاده‌روها، خواب مادرم

حمید امجد نمایش‌نامه‌نویس، پژوهشگر و کارگردان تئاتر و سینما، در این روایتِ شهر از گذرگاه‌های شهر نوشته است. از مسیری که میدان‌ها و پیاده‌روها طی کرده‌اند. از دوره‌ای که شهر مثل یک مادر هویتی همیشه حاضر داشت تا امروز که دورتر شده است. بچه که بودم شهر آ‌‌ن‌قدر حضور داشت، آن‌قدر بود، که نیازی نبود دنبالش بگردم یا اصلا به بود و نبودش فکر کنم. کافی بود دست دراز کنم و آن‌جا بود. مثل مادرم. من آخرین فرزند خانواده بودم. ششمین اما سهمم از مادر یک‌ششمِ مجموعه‌ی فرزندان نبود. حضور مادرانه‌ی او برای هریک‌مان کامل بود. پذیرا و بی‌قید و...

فلسطین مرید برغوثی قاسم فتحی
نوشته‌ی | فروردین ۲۱, ۱۳۹۹
روایت مریدبرغوثی شاعر فلسطینی از کشوری که نیست

مُرید برغوثی شاعر و نویسنده‌ی مطرح اهل فلسطین چهار سال از «کشور اسرائیل» بزرگ‌تر است اما بابت جایی که در آن به ‌دنیا آمده، همچون دیگر هم‌وطنانش، رنج‌های ریزودرشتِ زیادی متحمل شده است. او در این روایت، از حقی حرف می‌زند که ظاهراً فقط فلسطینی‌ها با آن مواجه می‌شوند؛ این‌که هیچ‌کجا محل تولد آن‌ها را به‌رسمیت نمی‌شناسد و با این‌که همه می‌دانند فلسطین کجاست ولی این‌ نام به‌طور رسمی در هیچ‌کجا، حتی در شبکه‌های اجتماعی، به‌خاطر مناسباتِ آلوده‌ی سیاسی و زبانی به کار نمی‌رود.

امین شیرپور روایت خدمت سربازی خاطرات سربازی
نوشته‌ی | فروردین ۲۰, ۱۳۹۹
از کتاب‌ها معاف نمی‌شویم

خوره‌ی کتاب‌ها و کتابخوان‌های اصیل همیشه راهی برای همراه بردن کتاب‌ها و جادادنش در کوله و جیب پیدا می‌کنند ولی موقعیت‌هایی هست که هیچ کاری‌اش نمی‌شود کرد و سربازی حتماً از سخت‌ترینِ این موقعیت‌هاست. روایت امین شیرپور از زنده ماندن کتاب‌ها در پادگان سنندج شاید خاطره‌ی خیلی‌های دیگر هم باشد.

رمان پسر رولد دال مزغبه
نوشته‌ی | فروردین ۱۰, ۱۳۹۹
تصویر خانواده‌ام در آینه‌ی کتاب رولد دال

مهاجرت تجربه‌ای بسیار شخصی و شاید به شکلی تناقض‌آمیز، بسیار مشترک است. بسرات مزغبه در این جستار شرح می‌دهد که چگونه طنین درد فراق و نیاز به تعلّقی را که در نقش دخترکی سیاه‌پوست و دور از وطن حس کرده، در کتاب پسر رولد دال ، مردی سفیدپوست با سرگذشتی ظاهراً متفاوت، بازمی‌یابد. وقتی برای گلچین ادبی دختر سیاه‌پوستِ کتاب‌خوانده‌ از بعضی از نویسندگان زن سیاه‌پوست محبوبم خواستم درباره‌ی اولین باری که خودشان را در کتابی دیدند چیزی بنویسند، از این‌که می‌دیدم تقریباً همه‌ی شرکت‌کنندگان درباره‌ی آثار دیگر زنان سیاه‌پوست نوشته‌اند شگفت‌زده نشدم. هر چه باشد، چه کسی بهتر از...