روزگار برزخیِ آقای ناصر گل‌پسند


تعلّق جنون‌آمیز و افراطی به هرچیزی مستعد ساخت مایه‌ی شرّ و ناخوشی در زندگی‌ است، فرو رفتن به انتهای گودال سرزنش‎ها و تحقیرها و ناکامی‌ها. از نظر ناظر بیرونی که علاقه‌ی مشترکی به کتاب ندارد، تعلّق و وابستگی به کتاب را می‌توان سرلیست این شرّ نامید. علاقه‌ای که به ‌نظر خیلی‌ها نه عایدی دارد و نه آینده‌ای و حالا دیگر خیلی‌ هم دِمُده و عقب‎افتاده جلوه می‌کند. کتاب‌ها بعد از مدتی، به‌خصوص در زندگی زناشویی، ماندگاری اجناس لوکس و زیبا و دوست‌داشتنی را از دست می‌دهند و در قامت هیولا ظاهر می‌شوند. زندگی برای یک‌طرف هیجان‌انگیز و برای دیگری ملال‌آور می‌شود. روایت زیر، روزهای قرنطینه‌ی یک عاشق کتاب است که با قرنطینه‌ی خانگی بقیه فرق دارد.


مگر من علم غیب داشتم ذوق عروسی عمه‌ام توی این قرنطینه به باد می‌رود و بعدش سایه‌ی‌ سنگین کتاب‌ها و کتابخانه‌ی مشترک‌مان با ناصر، شوهرش، این‌طور همه‌ی خانواده را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و همه‌چیز می‌رود توی یک بلاتکلیفی. ناصر همیشه شاکی بود. شاکیِ لطیف، شاکیِ درگوشی، شاکی‌ای که در لحن و متلک و اذیت‌هایش همه‌ی حق را به‌ خودش نمی‌داد ولی بدون پذیرش خطا سعی می‌کرد، نسبتاً منصفانه، بخشی از حق را هم به ‌طرف مقابل بدهد. مثلاً غر زدن‌هایش این‌طور بود که می‌گفت اگر توی منزل به‌جای کتابخانه، عَلَمی گاز و دوسه‌تا دستگاه عابربانک و پنج‌شش‌تا دکل مخابرات و ماهواره هم بگذارم کسی نمی‌گوید خرت‌به‌چند؛ حتی خودش می‎گفت اگر بساط منقل‌ووافور را یک ‌روز جمعه دقیقاً وسط خانه پهن کند هم عمه‌ام در نهایت کمی اَبرو کج می‌کند و مقداری هم نصیحت ولی این‌که دیوار اتاق را تا سقف قفسه بزند و روی بوفه کتاب بچیند و توی جاکفشی کتاب پیدا کند و توی زیرپله‌ای کتابی ببیند صدایش در می‌آید. به‌هرحال جنس این غر زدن‌ها و مظلومیت‌ها در اقصی‌نقاط جهان شبیه هم است ولی اگر نتوانی مدیریتش کنی و نتوانی لطافت این آزار را در یک‌ سطحی نگه داری می‌تواند به یک فاجعه‌ی بزرگ تبدیل شود.

من اگر خبر داشتم یا زودتر می‌گفت یا یک‌ طوری همان اوایل نخ می‌داد که این جرّوبحث‌ها مستعد بیخ‌ پیدا کردن است یا دیگر کار از جنگ‌ودعواهای گذرا و مقطعی عبور کرده، می‌رفتم همه‌ی کتاب‌ها را، همه‌ی مجله‌ها را و همه‌ی آن پوست‌ماری‌ها و کله‌اسبی‌های نازنینی را که بابت‌شان کلی پول دادم بر می‌داشتم می‌بردم یک ‌جای دیگر، یک ‌قبرستان بزرگ‌تر و حتی اگر جایی پیدا نمی‌کردم راضی می‌شدم همه را ببرم توی طبقه‌ی منفی ۲ پاساژ «نعیم» کنار باقی لوازم‌یدکی‌های آن سابقاً کتاب‌فروشِ شیّاد که اسم مترجم‌های بفروش را می‌انداخت روی جلد و چنان اُفستِ دیجیتالی می‌زد که با اصلش تفاوتی نداشت: «راز فال ورق» با ترجمه‌ی داریوش آشوری (ناکس داده بود ده ‌صفحه‌ی اول را با رسم‌الخط آشوری چاپ کنند)، «فرنی و زویی» با ترجمه‌ی احمد شاملو، «شور زندگی» با ترجمه و مقدمه‌ی استاد عزت‌الله فولادوند و این آخری‌ها قبل از این‌که مغازه‌اش بشود انبار قطعات یدکی موتور هوندا، اسم ابراهیم گلستان را انداخته بود روی جلد «سه‌شنبه‌ها با موری» و قسم می‌خورم نه‌تنها مردم عادی، که برای مدتی حتی کتاب‌بازهای آماتور را هم به ‌شک انداخته بود. خلاصه اگر به من خبر می‌داد نمی‌گذاشتم کار تا این‌جا بیخ پیدا کند.

هنوز یک‌ سال نشده که ناصر داماد خانواده‌ی پدرم شده بود. ۴۵ را رد کرده بود و یکی از آن خوره‌های درجه‌ی یک کتاب بود که مثلش توی مشهد پیدا نمی‌شود. آشنایی دوری هم با ما داشت و بالاخره یک‌جوری با وساطت و چند بار خواستگاری، با ما فامیل شد و بعدش هم شدیم شریک همدیگر و کسی جز عمه از این شراکت خبر نداشت. تا این‌که اولین‌ سالگرد ازدواج‌شان افتاد توی قرنطینه. روزهایی که ملّت بیشتر سفارش کتاب می‌دادند و پیام‌های توی دایرکتِ پیجِ فروشِ کتاب‌مان شده بود ۹۹۹+ و وقت نمی‌کردیم به یکی‌یکی‌شان جواب بدهیم. خوبی‌اش این بود که اغلبِ کتاب‌هایی که می‌خواستند نداشتیم و کتاب‌‌های موجود هم مثل آب‌نبات آب می‌شدند ولی همین استقبالِ زیاد گند زد به زندگی‌اش.

خیر سرش من شریکش بودم و باید قبلش خبرم می‌کرد که می‌خواهد چه غلطی بکند. ناصر و عمه‌ام ۴۰ روز از خانه‌شان بیرون نرفته بودند و ناصر هفته‌ی اول قرنطینه گه‌گاهی توی گروه فامیلی کتاب‌های قدیمی معرفی می‌کرد و عمه‌ام هم برترین اخبار ایران و جهان را فوروارد می‌کرد و همه‌چیز طبیعی بود. البته بعداً فهمیدم فامیل و آشنا با این‌که توی گروه خانوادگی در جواب پیام‌های ناصر قلب و گل و «خیلی عالی بود مهندس» ریپلای می‌کردند بعدش می‌رفتند توی پی‌ویِ عمه‌ام تیکه و متلک می‌انداختند که شوهرش یحتمل ۳۰‌ سال پیش هم نوه داشته و خیلی پیرپاتال است و حوصله‌سَربَر و چطور راضی شده زنش بشود. خودش به‌هرحال راضی بود و حتی ذوق داشت که توی چهل‌‌سالگی زنش شده تا این‌که بعد از دو هفته غیبت، عمه توی گروه فامیلی پیام گذاشت که: «من از این مرد و کتاباش متنفرم و بیایید ببریدش.» و یک قلب سیاه هم گذاشت تنگش.

از فامیل ناصر فقط برادرش بود و دخترِ خواهرش. مادرم وقتی پیام را سین کرد به من گفت: «دل‌شوره‌م پس واسه همین بود؛ می‌گم چرا دو هفته فعالیت عمه‌ت تو گروه کم شده؛ نگو اینا زدن به تیپ‌وتار هم؛ یه‌ زنگ بهش بزن.» زنگ زدم ولی رد تماس داد. اسم کتاب‌ها را که آورد شَستم خبردار شد که احتمالاً کار بالا گرفته ولی هاج‌وواج مانده بودیم که چرا دعوا را علنی کرده. بعد پشت‌بندش عمه‌ تو گروه پیام گذاشت که: «الآن می‌خوام زنگ بزنم به پلیس.» وقتی پیامش را دیدم بدنم سرد شد. زنگ زدم به ناصر ولی او هم رد تماس داد. آن‌ روز کل فامیل آنلاین شده بودند و حتی آن‌هایی که از بازدیدشان یک ‌هفته و یک ‌ماه گذشته بود هم آنلاین شده بودند و دیلیت‌اَکانت‌ها دوباره آمده بودند و چند تا فامیلِ تازه و پسرِ پسرعمه‌ها و پسرِ پسرخاله‌ها و حتی دو سه ‌تا از نوه‌ها و عروسِ خاله‌ها هم با لینکِ دعوت آمدند توی گروه. جمعیت گروه فامیلی ما حالا به بیشتر از ۵۰ نفر رسیده بود. بزرگ‌آنلاینِ گروه فامیلی مادرم بود. دستش می‌لرزید که چه بنویسد، چه بگوید. گوشی را گرفتم از مادرم و از طرف او نه برای عمه که برای ناصر پیام گذاشتم که: «آقای گل‌پسند! تو رو خدا اجازه بدین؛ توی قرنطینه الآن واسه همه از این اتفاقا می‌افته. از شما بعیده، شما ماشالا کار فرهنگی می‌کنید، کتاب‌خونید…» پیام‌ها در اِبسیلونی‌ازثانیه سین می‌شد. گل‌پسند خیلی‌زود اِیزتایپینگ شد و نوشت: «منم خسته شدم ولی دعوا ندارم. تا الآنم هیچی نگفتم چون فکر می‌کنم منم مقصرم. الآنم سهیلا می‌خواد به پلیس زنگ بزنه نه من. وضعیت ما رو ببینید تو را به‌ خدا.» و بعد عکسی فرستاد از عسلی خانه‌شان که پُر از جلدهای پاره‌پوره‌ی کتاب بود و رویشان پوست تخمه و سیب و پفک و خاکستر سیگار بود. مخلوطی بود از کتاب‌های نازنین من و مجله‌های خودش. پخش‌وپلا هرکدام به یک‌طرف. عمه حتی برای این‌که ناصر را بترساند دوتا فیلم ۲۰ثانیه‌ای هم بعد از نیم‌ ساعت توی گروه فرستاد: یکی فیلم آتش‌زدن ده ‌تا از قطورترین و بهترین کتاب‌ها که با خودش برده بود توی اتاق که چند تایشان جلد گالینگور داشتند و یکی گرفتن شماره‌ی پلیس که بعد فهمیدیم داشته همه‌ی ما را می‌ترسانده. ولی توی فیلمِ اول وسط باقی کتاب‌ها جلد کتابی که آتش زد را همان اول شناختم: «وصال در وادی هفتم؛ عباس نعلبندیان» کتابی که مشتری ۵۰۰هزارتومانی پایش خوابیده بود. تخمین زدم که چیزی حدود سه ‌میلیون ‌تومان کتاب آتش‌زده با یک‌ دوره «آرش».

می‌خواست همه‌ی ما را بترساند. مادرم می‌گفت زنی که دعوا با شوهرش را علنی می‌کند یعنی کمک می‌خواهد و دستش به هیچ‌جا بند نیست و این یعنی قضیه آن‌قدرها جدی نیست. بعد دوباره فیلمی فرستاد از کتاب‌هایی که گذاشته بود زیر گلدان سوراخ. روی جلد پُر از لکه، روی مجله‌ها پُر از خاک‌وشِن. بعد دوربین را گرفت سمت آینه‌ی پُر از جِرمِ اتاقِ ناصر و کتاب‌های قطور را از ورق‌های کاهی نازک‌شان آویزان می‌کرد و با یک تکان کوچک، یک‌ دسته ورق از وسط جر می‌خورد و کتاب تالاپی می‌افتاد روی زمین. من هی می‌مردم و زنده می‌شدم. ناصر هم همین‌طور؛ شک نداشتم که خون خونش را می‌خورد ولی نمی‌توانست کاری بکند. چون ناصر زد بیرون. عمه همین‌طور که داشت فیلم‌ می‌گرفت یکی از کتاب‌ها را برداشت و از پنجره نشان ناصر داد و ناصر نگاهش نکرد. بعد با همه‌ی زورش جیغ کشید و کتاب را پرت کرد بیرون و همان موقع گوشی از دستش افتاد زمین. ارسال پیام‌ها متوقف شد ولی همچنان فامیل می‌آمدند توی گروه.

بعد از چند روز که عمه آمد خانه‌مان فهمیدم که ناصر توی همان ‌روزها بدون این‌که به من بگوید پنج ‌تا کتابخانه خریده بود و همه را هم آورده توی خانه. هفته‌ی بعدش رفتم دیدم هرچه دستش رسیده خریده و حتی سود کرده. مثلاً کتابخانه‌ای خریده بود از یک نظامی که پُر از رساله‌های عملیه بود و جریان‌شناسی سیاسی و فتنه و این‌ها. می‌گفت رساله‌ی آقای خامنه‌ای را که روی دو صفحه‌ی اولش ده‌ تا مُهر محرمانه داشته به‌قیمت فروخته و راضی بوده؛ یعنی معلوم بود که طرف رساله را با خودش می‌برده سر کار و آن‌جا هم ورق می‌زده و هم روی صفحه‌ی خالی‌اش مُهرها را تست می‌کرده. صاحبان باقی کتاب‌ها مرده بودند و مشخص بود جز یک ‌نفر همه‌شان از آن چپ‌های دوآتیشه بودند. همان‌ روزها شناسنامه‌ی پیج اینستاگرام را هم عوض کرد و نوشت: «این قرنطینه باید انقلاب کتاب‌خوان‌ها باشد.»

عمه وقتی آمد مستقیم نرفت پیش بابا چون فکر می‌کرد بابا بعد از چند روز راهی‌اش می‌کند و می‌گوید مال بد بیخ ریش صاحبش. عوضش رفت توی بغل مادرم و های‌های گریه کرد، بعد توی بغل برادرش گریه کرد و بعد توی بغل خواهرم گریه کرد و وقتی رسید به من نگاه ناجوری انداخت و نشست. توی این‌ مدت چاق شده بود. قرنطینه حسابی دمار از روزگارش در آورده بود.

عمه به هر کی می‌رسید می‌گفت طاقتم طاق شده بس که این مرد تنبل است ولی طبیعت رموک و تنبل اتهام بزرگی بود برای ناصر گل‌پسند. مردی که هر طوری بود بعد از شکست در ازدواج اولش، هم دوباره زن گرفت و هم کتاب‌هایش را توی زیرزمین یک خانه کوچک، انتهای امام‌رضای ‌۳۵، نگه داشت و هم قسط و قرض‌هایش را داد. یعنی من‌که ده ‌سالی از او کوچک‌تر بودم و شریکش، خوب می‌دانم که تنبل نبود و هر کتابی را که مشتری می‌خواست از هر سوراخی که می‌شد گیر می‌آورد. بعد که مغازه را ناچار شد به‌خاطر گیروگرفت کتاب‌های ممنوعه و اجاره‌ی بالا و بی‌رونق‌شدن بازار واگذار کند افتاد به فروش اینترنتی و اُفست و خرید کتابخانه‌های بزرگ. تا این‌جا که برای هر کسی یک فرازوفرود عادی تلقی می‌شود ولی وقتی توی همان دو هفته غیبت، رفت‌وآمدها توی خانه‌اش زیاد می‌شود و یک ‌لایه از خانه‌اش را کتاب می‌گیرد و حجم کتاب‌ها می‌رسد به بالای تاجِ لَق‌لَقوی تخت‌خوابشان و یک ‌شب نزدیک به اذانِ صبح شماره‌ی‌۵۰۰ مجله‌ی «فیلم» با آن جلد و قُطرش می‌افتد روی سر عمه و پشت‌بندش «مجمع الجزایر گولاک» که عمه می‌گفت «گولاخ» خب ماجرا کمی جدی می‌شود. جن رفت توی جلدش. ناصر می‌گفت پیشانی‌اش خونی شد و رفت وسط هال نشست و شروع کرد های‌های گریه کردن. عمه می‌گفت به‌زور می‌خواست به مشتری‌ها توی دایرکتِ پیج فروش اینستاگرامی‌اش بقبولاند که «رضا دانشور» بخرند و نیم‌ساعت از تاریخ آوانگارد ادبیات ایران برایشان حرف می‌زد تا قانع‌شان کند حتماً باید «نماز میت» را بخوانند. بدتر این‌که توی آن‌مدت اصلاً قرنطینه نبوده. مهمان رفت‌وآمد می‌کرده توی خانه‌شان. تمام این‌ مدت دوستان نابینایش به عادت همیشه زنگ می‌زدند به او تا بیایند آن‌جا که ناصر هم برایشان حرف بزند و هم با همان لحن گیرا و جذابش قصه بخواند. قبلاً هم این کار را می‌کرد. وقتی می‌رفتم می‌دیدم چند تا نابینا کتاب‌های اصلی و قیمتی را گرفته‌اند دست‌شان و خیلی ناجور ورق می‌زنند. نمی‌فهمید که عطف‌ این کتاب‌ها حساس است، کلی چشم‌واَبرو می‌رفتم که «ناصر داری می‌زنی توی سَر مال، بگیر ازشان و هر غلطی می‌کنی خودت بکن.»

یک‌‎ روز دیدم یکی از این رفقای نابینایش نشسته بود توی مغازه و بغض کرده و «روزگار دوزخی آقای ایازِ» براهنی توی دستِ عرق‌کرده‌اش مچاله شده بود. هر هفته همین بساط برقرار بود و من مدام می‌گفتم و تأکید می‌کردم و صدباره تأکید می‌کردم که ناصر آدم برای یک نابینای مادرزادِ مجردِ عذب که «شب یک، شب دو» را نمی‌خواند، «شب هول» را نمی‌خواند، «روزگار دوزخی آقای ایاز» را نمی‌خواند، «سنگی بر گوری» را نمی‌خواند. عمه‌ام هم اسم همه‌شان را بلد بود، یاد گرفته بود. چون ناصر موقعی که خودش خانه نبود تلفنی سفارش‌ها را برایش می‌خواند که برود از قفسه‌ها پیدایشان کند و بدهد دست مشتری. بعد هم رفته بود خوانده بود ببیند این چیزهایی که ناصر بلند و غرّا توی اتاق می‌خواند واقعاً توی کدام کتاب چاپ شده؟ بعد رفته بود زنگ زده بود به واحد سؤالات شرعی حرم که خریدوفروش کتاب‌های ممنوعه مشکل دارد؟ نانش حرام است؟ طرف هم گفته بود «اگر کتب ضالّه باشد و غیراخلاقی، بله که حرام است.»

بعد از آن، ناصر هر وقت کتابخانه‌ی تازه‌ای می‌‎خریده او تب می‌کرده و می‌رفته توی هال کنار میزِ تلویزیون می‌خوابیده و حتی یک استکان چای به مهمان‌های نابینا نمی‌داده و محل سگ بهشان نمی‌گذاشته. حتی عمداً کتاب‌ها را می‌چیده جلوی راهشان که پخش‌وپلا شوند روی زمین و لگدشان کنند. عمه می‌گفت چند ماه است که همان چهارتکه جهازش رفته زیر کتاب‌ها و خجالت می‌کشد فامیل و دوست و آشنا و حتی ماها را دعوت کند به خانه‌اش. بعد نمی‌دانم چرا بی‌هوا یاد اولین مسافرت‌شان با ناصر افتاد که رفته بودند تهران. اگر نمی‌گفت من عمراً نمی‌توانستم حدس بزنم که ناصر کل آن پنج‌ روزی که رفته تهران خانه‌ی برادرش را از صبح‌ تا شب می‌رفته توی «انقلاب» و فقط نصفِ دو روز را با هزار منت مثلاً خالی کرده که تازه‌عروسش را ببرد گردش. داغ دل عمه انگار تازه شده بود؛ دست کشید روی پاهایش، پاهایش را مالاند و گفت: «اون‌قدر ایستادم وسط این قفسه‌های کتاب که رمق از پاهام رفت. هی می‌نشستم و هی بلند می‌شدم. ناصر امّا انگار‌نه‌انگار من دارم تلف می‌شم، جلزو‌وِلز می‌زدم حتی نگام نمی‌کرد من پشت‌‎سرش دارم می‌آم یا نه. با این چشماش که برق می‌زد خم‌ می‌شد و عطف کتابا رو ناز می‌کرد و یکی‌یکی مثل کلاغ قفسه‌ها را نشسته می‌رفت جلو.» و بالاخره شب توی آخرین مغازه‌ی طبقه‌ی دوم پاساژ «ایران» عمه زده بود زیر گریه و خدا می‌داند آن ‌لحظه چقدر احساس بدبختی می‌کرده. ناصر آن‌جا با گریه‌ زنش تازه ملتفت شده که او دیگر نا ندارد و باید برگردند.

عمه همه‌ی این‌ها را گفت. ریزودرشت زندگی‌ چندماهه‌اش با ناصر را ریخت روی دایره. از هیچ‌ کس کمکی بر نمی‌آمد. ناصر نه خیانت کرده بود، نه دست ‌بزن داشت، نه یخچال خانه‌شان خالی بود، نه صدایش را بلند می‌کرد؛ هیچ‌ کس نسخه‌ای برای ادب‌ کردن یک‌ خوره‌ی کتابی که ۴۵‌ سال را رد کرده بود نداشت. عمه هم خوب این را می‌دانست. فقط آمده بود همین‌ها را برایمان بگوید که گفت. آمده بود که برود. از طرز نشستنش معلوم بود. به بابا گفت این‌جا نمی‌ماند. می‌رود سر کار قبلی‌اش پیش صاحبکارش که آرایشگاه دارد و یک آرایشگاه دیگر هم باز کرده. می‌گفت دلش لک‌زده برای دیدن دیوار خانه، برای دیدن آینه‌ی بزرگِ تَروتمیز، می‌خواست برود جایی که حتی دفترمشق نباشد. و رفت. و بعد از چند روز فیلمی توی گروه خانوادگی گذاشت از سگ‌وگربه‌های صاحب‌کارش. فیلم را طوری گرفته بود که لاک قرمز ناخن‌هایش دیده شود و با صندل‌‎هایش روی سرامیک تَروتمیز آرایشگاه تَق‌تَق راه می‌رفت و دنبال گربه می‌کرد. کسی تا ساعت‌ها توی گروه پیامی نگذاشت ولی آخر شب ناصر از گروه لِفت داد.

نویسنده: قاسم فتحی

نظرتان را برای ما بنویسید

*لطفا همه بخش‌ها را به درستی پر کنید

این مطالب را از دست ندهید

ایتالو کالوینو ویلیام ویور روایت مترجم
نفیسه مرشدزاده پیرمرد خواب شیرها را می‌دید پایان داستان پایان‌بندی قصه‌ها