آبی دوردست

بازنماییِ حسرت و اشتیاق در هنر


آبی دوردست ربکا سولنیت جستار روایی انتشارات اطراف نیما م. اشرفیدر این جستار از کتاب نقشه‌هایی برای گم‌ شدن ــ‌که به‌زودی در نشر اطراف چاپ خواهد شد‌ــ ربکا سولنیت از رنگ آبی دوردست چشم‌اندازهای طبیعی و بازنماییِ آن در آثار هنری به حس اشتیاق و حسرتِ انسانی پل می‌زند؛ حسی که اغلب از آن فرار می‌کنیم، اما شاید جزئی ذاتی از وضعیت انسانی باشد، درست مثل آبیِ ذاتیِ چشم‌اندازهای دوردست.


دنیا در کرانه‌ها و اعماقش آبی است. این آبی همان نورِ گم‌شده است. نور در انتهای طیف آبی‌اش تمام مسیرِ از خورشید تا زمین را طی نمی‌کند. در میان ملکول‌های هوا می‌پاشد، در آب به هر سو پخش می‌شود. آب بی‌رنگ است، آبِ کم‌عمق به رنگ هر چیزِ زیرش است، اما آبِ عمیق پر از این نورِ پراکنده است، هرچه آب خالص‌تر، آبی پررنگ‌تر. آسمان هم به همین دلیل آبی است، اما آبیِ افق، آبیِ خطه‌ای که انگار با آسمان در می‌آمیزد، آبیِ تیره‌تر، رؤیایی‌تر و ماتم‌زده است آبیِ دورترین جایی که به چشم می‌بینی، آبی دوردست ها. نوری که به ما نمی‌رسد، نوری که کلِ مسافت را نمی‌پیماید و نوری که گم می‌شود، زیباییِ جهان را به ما عرضه می‌کند، همان جهانی که بیشترش به رنگ آبی است.

سال‌ها شیفته‌ی آبیِ دورترین کرانه‌ی چیزهای چشم‌رَس بوده‌ام، رنگ آفاق، رشته‌کوه‌های دور و هر چیزِ دوردست. آبی دوردست رنگ یک حس است، رنگ تنهایی و رنگ اشتیاق، رنگ آن‌جایی که از این‌جا پیداست، رنگ جایی که خودت آنجا نیستی، و رنگ جایی که هیچ وقت نمی‌توانی بروی. چون این آبی کیلومترها دورتر بر لبه‌ی افق ننشسته، بلکه در فاصله‌ی بین تو و آن کوه‌هاست. رابرت هَسِ شاعر نامش را «حسرت» می‌گذارد «چراکه اشتیاق پر است از فواصل بی‌پایان.» آبی رنگ حسرتِ دوردست‌هایی است که هیچ وقت به آن نمی‌رسی، حسرتِ دنیای آبی. یک صبح زود بهاریِ لطیف و نمناک که داشتم در جاده‌ی پرپیچ‌وخم کوه تِمِلپایِس می‌راندم، کوهی به ارتفاع ۷۶۰ متر کمی بالاتر از پل گلدین گِیت، پشت یکی از پیچ‌ها منظره‌ای غیرمنتظره از سان‌فرانسیسکو را در طیف‌های مختلف آبی دیدم، شهری در رؤیا، و حسرت شدیدی من را فرا گرفت برای زندگی میان آن تپه‌های آبی و ساختمان‌های آبی، با این‌که خودم آن‌جا زندگی می‌کنم، بعد از صبحانه از همان‌جا آمده بودم، اما نه قهوه‌ایِ قهوه و نه زردیِ زرده‌ی تخم‌مرغ و نه سبزیِ چراغ راهنمایی چنین اشتیاقی در من ایجاد نکرده بود، و گذشته از این با اشتیاق آمده بودم در جبهه‌ی غربی آن کوه پیاده‌روی کنم.

ما میل و اشتیاق را مسئله‌ای می‌دانیم که باید حلش کنیم. عوض این‌که روی ماهیت و حس اشتیاق تمرکز کنیم، دنبال این هستیم که ببینیم مشتاق چه شده‌ایم و تمرکزمان می‌رود روی آن چیز و نحوه‌ی به‌دست‌آوردنش. هرچند اغلب همین فاصله‌ی بین ما و آن‌چه مشتاقش هستیم، فضای مابین را با آبیِ حسرت پر می‌کند. گاهی از خودم می‌پرسم می‌شود با کمی تغییر دیدگاه این حس را هم مثل حسی مستقل پاس داشت یا نه؛ چون این اشتیاق همان‌قدر ذاتیِ وضعیت انسان است که آبی ذاتیِ دوردست‌ها. می‌توانی به دوردست نگاه کنی و نخواهی نزدیک‌تر بیاوری‌اش؟ همان‌طور که زیباییِ آن آبیِ تصاحب‌ناشدنی را از آن خود می‌کنی، می‌توانی حسرتت را هم از آنِ خود کنی؟ چون چیزی از این حسرت، مثل آبی دوردست ها، با حصول و رسیدن فروکش نمی‌کند، فقط جابه‌جا می‌شود، درست مثل کوه‌هایی که وقتی بهشان می‌رسی دیگر آبی نیستند و رنگ آبی، دوردستِ دیگری را در بر گرفته. رمز زیباتر بودن تراژدی از کمدی و این‌که چرا از حزن برخی آهنگ‌ها و قصه‌ها حظّ وافر می‌بریم، در همین است. چیزی همیشه در دوردست است.

سیمون ویِ عارف‌مسلک به دوستی در قاره‌ای دیگر نوشت «بیا به این فاصله عشق بورزیم، فاصله‌ای که به تمام‌وکمال در تاروپود دوستی تنیده، چراکه آن‌هایی که یکدیگر را دوست ندارند فاصله‌ای بین‌شان نیست.» از نظر وی، عشق همان فضایی است که فاصله‌ی بین او و دوستش را پر می‌کند و به آن رنگ می‌بخشد. حتی وقتی آن دوست پشت در ایستاده است هم چیزی به طرزی باورنکردنی دور می‌مانَد: وقتی جلو می‌روی تا در آغوشش بگیری، دست‌هایت دور چیزی ناشناخته حلقه می‌زنند، دور امر ناشناختنی، دور چیزی که نمی‌توان تصرفش کرد. دوردست‌ها حتی به نزدیک‌ترین‌ها هم نشت می‌کنند. هر چه باشد ما چیزی از اعماق خودمان نمی‌دانیم.

ما میل و اشتیاق را مسئله‌ای می‌دانیم که باید حلش کنیم، به علت اشتیاق می‌پردازیم و روی آن تمرکز می‌کنیم و چطور به دست آوردنش، به‌عوض این‌که روی ماهیت و حس اشتیاق تمرکز کنیم، هرچند اغلب همین فاصله‌ی بین ما و ابژه‌ی اشتیاق است که فضای مابین را با آبیِ حسرت پر می‌کند.

در قرن پانزدهم، نقاشان اروپایی کم‌کم آبی دوردست را هم کشیدند. هنرمندانِ پیش از آن‌ها در هنرشان به دوردست‌ها اهمیت چندانی نمی‌دادند. گاهی دیوار طلاییِ صلبی پشت قدیسان و حامیان مالی‌شان می‌کشیدند؛ گاهی فضا چنان می‌پیچید که انگار زمین کروی است و ما درونش هستیم. نقاشان با برگردان جهان همان‌طور که به چشم انسان می‌آید به‌تدریج به واقع‌نمایی روی آوردند، و در آن دوران که هنرِ پرسپکتیو داشت شکل می‌گرفت، برای عمق و بُعد دادن به آثارشان به آبی دوردست هم متوسل شدند. در این نقاشی‌ها اغلبِ باریکه‌های آبی‌رنگی که به سمت افق می‌روند به‌نظر اغراق‌شده می‌آیند: بیش از حد پیش رفته‌اند، تغییری ناگهانی در رنگ‌اند، زیادی آبی‌اند، انگار که نقاش از ذوقِ این پدیده در آن افراط کرده باشد. زیر سقف آسمان، بالای سوژه‌ی مورد نظر نقاشی، در فضای پیش از افق دید، جهان آبیِ کوچکی می‌کشیدند؛ گوسفند آبی، چوپان آبی، خانه‌های آبی، تپه‌های آبی، جاده‌ی آبی و ارابه‌ی آبی.

رستاخیز مسیح اثر هانس مِملینگ ربکا سولنیت سالنیت نیما م اشرفی نشر اطراف جستار روایی آبی دوردست ربکا سولنیت جستار روایی انتشارات اطراف نیما م. اشرفی

رستاخیز مسیح، اثر هانس مِملینگ

این را به دفعات می‌بینید؛ در گستره‌ی آبیِ پشت مسیح مصلوب در نقاشی سال ۱۵۰۳ سولاریو؛ در یکی از نقاشی‌های رافائل در آن‌سوی خرابه‌هایی که این‌سویش باکره‌ی زیبارو پسرک خواب‌رفته‌اش بر روی ملحفه‌ای از آبیِ روشن‌تر را به دیده‌ی تحسین نگاه می‌کند؛ در نقاشی سال ۱۵۷۱ نیکولو دِلاباته که شهری آبی و آسمانی آبی پشت آدم‌هایی کشیده که به نظر الهگان رحمت هستند و با خونسردی موسی را از امواج رودخانه‌ی خروشان بیرون می‌آورند، رودخانه‌ای که انگار رنگش را از پس‌زمینه وام گرفته، مثل رنگی که تراوش‌ کرده باشد. این آبی هم در نقاشی ایتالیایی‌ها حضور دارد، هم در نقاشی‌های اروپای شمالی. در نقاشیِ سه‌لته‌ی رستاخیز مسیح اثر هانس مِملینگ (حدود سال ۱۴۹۰) پاها و پایین ردای فیگوری معلق در هوا دارد از بالای کادر خارج می‌شود، طوری با جرئت و جسارت سرچین شده که انگار عکس است، هرچند هیچ عکسی از هیچ معجزه‌ای وجود ندارد. پایینش جمعی از آدم‌های موقهوه‌ای به بالا نگاه می‌کنند و دست‌هایشان را به نشانه‌ی دعا و بُهت بالا گرفته‌اند. درست بالای سرشان ساحل دریاچه‌ای نزدیک است. خود دریاچه آبی است و ورای آن تپه‌هایی آبی، گویی سه ساحت وجود داشته باشد، آسمان که آفتابش به فیگورِ معلق رنگ می‌دهد، زمینِ رنگارنگِ زیر، و ساحت آبی دوردست ها که هیچ کدام از این‌ها نیست و به این دوگانه‌ی مسیحیت تعلق ندارد.

آبی دوردست ربکا سولنیت جستار روایی انتشارات اطراف نیما م. اشرفی سنت جروم در طبیعت، اثر یوآخیم پاتینیر ربکا سولنیت سالنیت نیما م اشرفی نشر اطراف جستار روایی

سنت جروم در طبیعت، اثر یوآخیم پاتینیر

این حالت در نقاشی معروف یوآخیم پاتینیر از سنت جروم که حدود سی سال بعد کشید، حتی چشمگیرتر است. در این نقاشی، جروم در طبیعت، جلوی صخره‌هایی به رنگ خاکستریِ تیره در آلونکی با سقفِ پارچه‌ایِ پاره قوز کرده و پشت او بیشترِ جهان آبی است؛ رود آبی، صخره‌های آبی، تپه‌های آبی. انگار نه از تمدن، که از این سایه‌روشنِ سماویِ خاص تبعید شده باشد. اما مثل یکی از فیگورهای نقاشی مملینگ، جروم هم ملبس به آبیِ ملایم است، درست مثل سایر نقاشی‌های مریم عذرا. انگار که ملبس به دوردست‌ها باشند، انگار بخشی از آن دوردستِ مبهم جلوتر آمده باشد.

آبی دوردست ربکا سولنیت جستار روایی انتشارات اطراف نیما م. اشرفی ربکا سولنیت سالنیت نیما م اشرفی نشر اطراف جستار روایی

پرتره‌ی جینِورا دی‌بِنچی، اثر لئوناردو داوینچی

در پرتره‌ای که داوینچی سال ۱۴۷۴ از جینِورا دی‌بِنچی کشید، فقط باریکه‌ای از درختان آبی و افق آبی در پس‌زمینه هست، پشتِ درخت‌های مایل به خرمایی‌رنگی که چهره‌ی بی‌رنگ‌وروی زنِ بداخم را قاب گرفته، زنی که بند نیم‌تنه‌اش از همان آبی است. داوینچی از ایجاد حس فضا در نقاشی خوشش می‌آمد. او می‌گفت هنگام کشیدن ساختمان «برای آن‌که یکی را دورتر از دیگری نشان بدهید، باید هوا را چگال‌تر نشان دهید. بنابراین ساختمان اول را… به همان رنگ خودش بکشید؛ خطوط دور ساختمانِ دورتر را محوتر و رنگش را متمایل‌تر به آبی کنید؛ و اگر می‌خواهید ساختمانی باز هم دورتر بکشید، باز هم بیشتر به آبی متمایلش کنید؛ و اگر ساختمانی پنج برابر دورتر می‌خواهید بکشید، پنج برابر متمایل‌تر به آبی‌.» از ظاهر امر این‌طور بر می‌آید که نقاشان همواره مفتون آبی دوردست بوده‌اند، و به این نقاشی‌ها که نگاه می‌کنی می‌توانی جهانی را تصور کنی که در آن می‌شود از لابه‌لای پهنه‌ی چمن‌های سبز و تنه‌های درختان قهوه‌ای و خانه‌های سفید گذشت و بالاخره به سرزمین آبی قدم گذاشت: چمن‌ها و درخت‌ها و خانه‌ها آبی می‌شوند و شاید اگر به خودت هم نگاهی بیندازی مثل خدای هندوها، کریشنا، آبی شده باشی.

در قرن نوزدهم جهان را از دریچه‌ی سیانوتایپ‌ها، یا عکس‌های آبی، می‌دیدند؛ cyan به معنای آبی است، البته من فکر می‌کردم از سیانور می‌آید، ماده‌ای که در چاپ از آن استفاده می‌کردند. سیانوتایپ‌ها ارزان و چاپ‌شان آسان بود، به همین خاطر بعضی تازه‌کارها تمام آثارشان را به این روش چاپ می‌کردند، بعضی عکاسان حرفه‌ای از این نوع عکس برای چاپ اولیه استفاده می‌کردند. این عکس‌ها طوری به عمل می‌آمدند که در عرض چند هفته محو و به‌کلی پاک می‌شدند: این چاپ‌های محوشونده در واقع نمونه‌هایی بودند که از روی آن‌ها تصاویر دائمی به رنگ‌های دیگر را سفارش می‌دادند. در عکس‌های سیانوتایپ وارد دنیایی می‌شوی که تاریکی و روشنایی آبی و سفید است، پل‌ها و آدم‌ها و سیب‌ها به رنگ آبیِ دریاچه‌ها هستند، انگار همه چیز از فیلتر حال‌وهوایی ماتم‌زده دیده می‌شد، حال‌وهوای سیانور. این رنگ تا اواسط قرن بیستم همچنان روی کارت‌پستال‌ها دیده می‌شد: من هنوز هم چند تا از آن کاخ‌های آبی، یخچال‌های طبیعی آبی، مجسمه‌های آبی و ایستگاه‌های قطار آبی را دارم.

آبی دوردست ربکا سولنیت جستار روایی انتشارات اطراف نیما م. اشرفی سیانوتایپ از پل‌سازی، اثر هنری باس

عکس سیانوتایپ از پل‌سازی، اثر هنری باس

مجموعه‌ای از عکس‌های بیضوی هست که اواخر قرن نوزدهم شخصی به نام هنری باس گرفته. تمام عکس‌ها از نواحی شمالیِ رودخانه‌ی می‌سی‌سی‌پی گرفته شده‌اند و تمام‌شان آبیِ سیانوتایپ هستند. در نگاه اول انگار سرزمینی جادویی را به نمایش می‌گذارند، رودخانه‌ی قصه‌های پریان. اما باس داشت با مهندس‌هایی کار می‌کرد که مشغول مهار کردن و صاف کردن مسیر رودخانه بودند تا آن را از چیزی پیچاپیچ و وحشی با جزیره‌ها و گردآب‌ها و کناره‌های مردابی‌اش تبدیل کنند به چیزی باریک‌تر و پرخروش‌تر، رودخانه‌ای لایروبی‌شده و ساحل‌دار که به درد جریان سریع صنعت و تجارت بخورد. آن‌ها سدهای جناحی می‌ساختند، بیرون‌زدگی‌هایی که رسوب را در خود جمع می‌کرد و کناره‌های طبیعی رودخانه را از بین می‌برد. رودخانه را لایروبی و به آب‌بند مجهز می‌کردند. اما عکس‌های باس خیلی زیباتر از اسناد و نقشه‌های مهندسی است، هر کدام نگینی آبی است؛ سراسر آبی تا پیش‌زمینه‌ی آبیِ خط‌آهن‌های آبی و پل‌های آبیِ در حال ساخت. اما در این دنیایی که زندگی می‌کنیم، وقتی به دوردست‌ها می‌رسیم دیگر دوردست و آبی نیستند. دوردست‌ها نزدیک می‌شوند و دیگر همانی نیستند که بودند.

 

یکی از آن سال‌های خشکسالی، دریاچه‌ی بزرگ نمک چنان پس رفت که بیشترِ جاهایی که قبلاً دریا بود تبدیل به خشکی شد. رفتم آن‌جا به سمت جزیره‌ی اَنتِلوپ قدم بزنم، جزیره‌ای که بالای انعکاسش جسمی صلب و متقارن مثل سنگی قیمتی معلق بود؛ معلق در همان آبی. کیلومتر‌ها از چیزی که همین چند وقت قبلش دریاچه بود تبدیل شده بود به چهل‌تکه‌ای از برکه‌های کم‌عمق و شن‌زار نمور و خشک، تالاب‌های کم‌عمق با آب شفاف و نوارهای باریکی از شن‌زار که مثل انگشت‌های کشیده به سمت جزیره و انعکاسش در آبیِ جاندارترِ آب‌های آن‌ سویش دراز شده بودند. گاهی پشته‌های ماسه‌ای به آب ختم می‌شدند و مجبور می‌شدم راه دیگری برای پیشروی پیدا کنم، اما می‌توانستم کیلومترها و ساعت‌ها در خشکی کم‌وبیش مستقیم به سمت جزیره بروم. روی زمینی راه می‌رفتم که گاهی شن‌زار رگه‌دار بود، گاهی صاف، گاهی زیر پایم فرو می‌رفت، انگار زیرش چاله‌ی هوا باشد، گاهی صدای شلپ‌شلپ می‌داد طوری که شن‌های رنگ‌باخته‌تر جای پایم را پر می‌کردند؛ جایی را که وزنم آبِ زیرش را کنار زده بود. با آن خط بلندِ رد پایم که پشتم شکل می‌گرفت، نمی‌توانستم به معنای واقعی کلمه گم بشوم، در عوض گذر زمان را گم کردم و جور دیگری گم شدم که ربطی به سرگردانی نداشت، بلکه غرق شدنی بود که هر چیز دیگری را ناپدید می‌کرد.

روایت غیرداستانی، ناداستان، جستار روایی، ربکا سولنیت، آبی دوردست

تصویری از دریاچه‌ی بزرگ نمک و جزیره‌ی انتلوپ در ایالت یوتای ایالات متحده

گاهی شاخه‌های کوچک و برگ‌های قهوه‌ایِ بلوط را روی زمین می‌دیدم، هرچند هیچ درختی در دیدرس نبود و خشکی خیلی دور بود. گاهی توده‌هایی مرطوب و مچاله از پر و استخوان که زمانی پرنده بوده‌اند، روی زمینِ ماسه‌ای می‌دیدم. معمای این‌که چطور برگ‌ها خودشان را به آن‌جا رسانده بودند و چطور پرنده‌ها مرده بودند، معمایی رخنه‌ناپذیر با اعماقی نامکشوف بود. پشت سرم، آبِ دریاچه‌ی بانِویل تا بالای صخره‌ها و کوه‌های آن‌طرفِ دریاچه‌ی بزرگ نمک خط انداخته بود، دریاچه‌ی بانویل خیلی پیش‌ترها که کره‌ی زمین پرآب‌تر بود، چوب‌سرخ‌ها در آریزونا می‌روییدند و دره‌ی مرگ هم دریاچه بود، خیلی بزرگ‌تر و خیلی عمیق‌تر بود. ده هزار سال یا شاید هم بیشتر، از زمانی که آن دریاچه نیست شد گذشته، اما حلقه‌ی دورتادور این منظر به‌روشنی نشان می‌داد جایی که مشغول قدم‌زنی بودم زمانی اعماق آب‌ها بوده، همان‌طور که تخته‌پاره‌ها و ماسه‌های نرم به من گوشزد می‌کردند زمانی نه‌چندان دور همین جایی که قدم می‌زدم، می‌توانستم در حال پارو زدن یا شنا کردن باشم. این سرزمینی تازه بود، سرزمینی موقت، که زمستان زیر آب غرق می‌شد و سال‌ها باید می‌گذشت تا بتوان دوباره رویش راه رفت؛ شاید هم قرن‌ها. جزیره‌ی انتلوپ که زیر نور شدید طلایی شده بود، هر چه جلوتر می‌رفتم بزرگ‌تر و واضح‌تر می‌شد اما همیشه مثل رؤیا یا آرزو پیش‌ِ رو می‌ماند. آبی که باقی مانده بود آبیِ کم‌رنگ بود و در آن بعدازظهر سوزان اکتبر آسمانی کم‌رنگ هم در دوردست‌ها به آب مماس می‌شد و تمیز دادن آب و آسمان سخت بود‌.

گم‌شده در پیاده‌روی‌ای که من را در لنگرگاه زمان رها کرد، یاد سخنرانی خودم در سالت لِیک سیتی افتادم. برای توصیف وخامت تغییری که متوجهش نیستیم، قصه‌ی دریاچه‌ی دیگری را تعریف کرده بودم، دریاچه‌ی تیتیکاکا در بولیوی. وقتی دو سالم بود، با خانواده‌ام یک سال در شهر لیمای پرو زندگی کردیم و یک بار همه‌مان، مادر و پدر و برادرانم و من، از کوه آند بالا رفتیم و با قایق از این سر تا آن سرِ دریاچه‌ی تیتیکاکا راندیم، از پرو تا بولیوی؛ دریاچه‌ی تیتیکاکا، یکی از آن دریاچه‌های واقع در ارتفاع مثل تاهو، کومو، کنستانس یا آتیتلان، همچون چشم‌هایی آبی که به آسمان آبی چشم دوخته.

چند سال پیش، مادرم از صندوقچه‌ی چوب سدرش بلوزی فیروزه‌ای‌ را که در آن سفرِ بولیوی برایم خریده بود در آورد، لباس زنان بومی در اندازه‌ی مینیاتوری. وقتی تای آن لباس کوچک را باز کرد و آن را به من داد، خاطره‌ی زنده‌ی پوشیدن آن لباس به طرز تعجب‌آوری با اندازه‌ی خیلی کوچکش در تضاد بود، با آستین‌هایی که کوتاه‌تر از سی سانتی‌متر بود، با نیم‌تنه‌ای کوچک برای قفسه‌ی سینه‌ی ظریفی که دیگر از آنِ من نبود، تعجبم از این بود که حسِ بودن در آن لباسِ زری‌دوز کاملاً برایم زنده بود اما یادم نبود این‌قدر کوچک بودم که می‌پوشیدمش، چیزی بودم زمین تا آسمان متفاوت با خودِ بزرگسالم که این‌ها را به خاطر می‌آورد. پیوستگیِ حافظه شکاف بین بدن کودک نوپا و بدن زن بالغ را از قلم انداخته بود.

وقتی آن بلوز را دوباره پیدا کردم، خاطره‌اش را گم کردم، چون این دو آشتی‌ناپذیر بودند. یک آن تمامش از ذهنم رفت، به چشم ‌دیدم که رفت. گاهی وصف دیوارنگاره‌ها و جسد‌های سالمی را می‌شنوید که صدها یا حتی هزاران سال به طرز معجزه‌آسایی دفن، مهروموم و از نور محافظت شده‌اند. این‌ها وقتی اولین بار در معرض هوای تازه و نور قرار می‌گیرند، آرام آرام از بین می‌روند، فرو می‌پاشند، ناپدید می‌شوند. گاهی پیدا کردن و گم کردن خیلی بیشتر از آنچه می‌پنداریم به هم گره خورده‌اند. و بعضی چیزها را نمی‌توان حرکت داد یا از آن خود کرد. بخشی از نور از جوّ رد نمی‌شود، از هم می‌پاشد.

آن بلوز را توی صندوقچه‌ی خودم گذاشتم و بعدها که دوباره به یادش افتادم درش آوردم و متوجه شدم حافظه‌ام آن را به چیزی آشناتر تبدیل کرده، به بلوزهایی مخملی که زنان و دختران قبیله‌ی ناواهو می‌پوشند. این بلوز بولیویایی منجوق‌دوزی‌شده بود و دور یقه‌اش با قیطان آبیِ کم‌رنگ به شکل زیگزاگ نواردوزی شده بود و دو تا پاپیون آبی داشت که چین‌وچروک روبان‌شان از مدت‌ها پیش تخت شده بود، اما پارچه‌اش زری‌دوزِ راه‌راه بود. فیروزه‌ای بود، آبیِ استخرهای شنا و سنگ‌های زینتی نسبتاً قیمتی، روشن‌تر از آسمان. یک بار که اسم بولیوی را آورده بودم، دوستم شنیده بود «فراموشی».

گاهی پیدا کردن و گم کردن خیلی بیشتر از آنچه می‌پنداریم به هم گره خورده‌اند. و بعضی چیزها را نمی‌توان حرکت داد یا از آن خود کرد. بخشی از نور از جوّ رد نمی‌شود، از هم می‌پاشد.

اولین باری که دست به قلم شدم، بیشترِ عمرم را در کودکی سپری کرده بودم، و خاطرات دوران کودکی‌ام که به من شکل داده‌اند، واضح و نیرومند بود. اکثرشان با گذشت زمان کم‌رنگ‌تر شده‌اند و هر بار که یکی‌شان را روی کاغذ می‌آورم، از دستش می‌دهم: حیات سایه‌وار خاطرات از آن گرفته و در واژه‌ها حبس می‌شود؛ دیگر در تصرف من نیست؛ دیگر مثل امر زنده غیرقابل‌اعتماد و سیال نیست، ‌درست همان‌طور که وقتی بلوزم را دستم گرفتم دیگر همان چیزی نبود که در خاطراتم درونش بودم و تبدیل به لباسی شد که کودک نوپا و ناآشنایی در عکس پوشیده. آدم تا قبل از سی سالگی بیشترِ عمرش را بچه بوده، اما با گذشت زمان آن قسمت کودکی کوچک و کوچک‌تر می‌شود، دور و دورتر، محو و محوتر، هرچند می‌گویند در پایان زندگی آغاز با وضوحی بازیافته بر می‌گردد، انگار که تمام زندگی داشتی دور جهان می‌گشتی و برمی‌گشتی به همان تاریکی‌ای که از آن آمده‌ای. اغلب، نزدیکی‌ها و اخیرها برای سالمندان محو و تار می‌شوند و فقط دوردست‌های زمان و مکان برایشان واضح و روشن است.

برعکس، کودکان علاقه‌ی چندانی به دوردست‌ها ندارند. گری پل نبهان می‌نویسد وقتی بچه‌هایش را به گِرَند کنیون برد متوجه شد که «بزرگسال‌ها چه زمان زیادی در مناظر دقیق می‌شوند تا مناظر دیدنی و چشم‌اندازهای جالب را تماشا کنند. بچه‌ها روی زمین چهاردست‌وپا مشغول چیزهای دمِ دست‌شان بودند، ولی ما بزرگسال‌ها در انتزاعیات سیر می‌کردیم.» بعد می‌گوید هر وقت نزدیک دماغه‌ای می‌شدند، دختر و پسرش «ناگهان دست من را ول می‌کردند تا زمین را در جست‌وجوی استخوان، میوه‌ی کاج، ماسه‌سنگ درخشان، پر یا گل وحشی زیر و رو کنند.» در کودکی هیچ دوردستی وجود ندارد: از دید نوزاد، مادری که در اتاق دیگر است برای همیشه رفته، از دید بچه‌ها زمانِ مانده تا روز تولد بی‌نهایت است. برای آن‌ها هر چیزی که غایب باشد ناممکن، بازنیافتنی و دست‌نارس است. منظر ذهنی بچه‌ها مثل منظر نقاشی‌های قرون وسطی است: پیش‌زمینه‌ای پر از چیزهای واضح و پشت‌شان دیوار. آبی دوردست ها با گذر زمان پدیدار می‌شود، با کشف ماتم، فقدان، تاروپود حسرت، پیچیدگیِ سرزمین‌هایی که از آن‌ها عبور می‌کنیم، و با سال‌ها سفر. اگر اندوه و زیبایی به هم گره خورده باشند، پس شاید بلوغ نه آن چیزی که نبهان اسمش را انتزاع می‌گذارد، بلکه حسی زیباشناختی با خودش بیاورد که تا حدودی ما را از فقدان‌های ناشی از گذر زمان رها می‌کند و زیبایی را در دوردست‌ها می‌یابد.

در کودکی هیچ دوردستی وجود ندارد: از دید نوزاد، مادری که در اتاق دیگر است برای همیشه رفته، از دید بچه‌ها زمانِ مانده تا روز تولد بی‌نهایت است. برای آن‌ها هر چیزی که غایب باشد ناممکن، بازنیافتنی و دست‌نارس است.

جزیره‌ی انتلوپ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، بزرگ‌تر و واضح‌تر، اما در نهایت یک جا پیشروی متوقف شد. شاید هم نشد اما از آن به بعد باید در دریا شنا می‌کردی، دریایی که حتی در وضعیت عادی‌اش خیلی نمک‌دارتر از اقیانوس است و در این خشکسالی حتماً چگال‌تر هم بود. می‌توانم روایت دیگری از آن سفر را تصور کنم که در آن لباس‌هایم را در می‌آورم و به سمت جزیره شنا می‌کنم، پشتم می‌سوزد و مثل چوب‌پنبه روی آب شناورم،‌ اما نمی‌دانم موقع رسیدن به جزیره چه‌کار می‌خواستم بکنم. نمی‌دانم اصلاً قرار بود به آن جزیره ‌رسید یا نه، چون از نزدیک، تلألو طلاییِ درخشانش تبدیل به خلنگ‌زار و خاک و خل می‌شد.

وقتی تا آنجا که می‌شد پیاده جلو رفتم، سرم را پایین انداختم، مقیاس لبه‌ی دالبریِ خشکی و آب از دست رفت و مثل زمینی شد که انگار از هواپیما به آن نگاه می‌کنی. پروازها معمولاً از شهری به شهر دیگر هستند، ولی مابین شهرها قلمروهایی ناپیموده هست که می‌توانی صرفاً برچسبی تقریبی بهشان بزنی؛ جایی حوالیِ نیوفاوندلند، جایی حوالیِ نبراسکا یا داکوتا. از کیلومترها بالاتر، زمین مثل نقشه‌ای از خودش می‌شود، اما بدون هیچ‌یک از آن نقطه‌ها‌ی ارجاعی که نقشه‌ها را معنادار می‌کنند. دریاچه‌های طوقی و تخت‌تپه‌های بیرونِ شیشه‌ی هواپیما بی‌نام‌اند و عمق‌شان ناپیدا؛ نقشه‌ای بی‌واژه. متوجه شده‌ام خیلی از کسانی که برای سفر کاری از شهری به شهر دیگر پرواز می‌کنند دل‌شان می‌خواهد هواپیما فرودی اضطراری در یکی از این سرزمین‌ها بکند. این مکان‌های بی‌نام اشتیاق به گم بودن را زنده می‌کنند، اشتیاق به دوردست‌ها، اشتیاق به آن اعجازِ ماتمی که همان آبی دوردست هاست. و آن روز در دریاچه‌ی بزرگ نمک وقتی به پاهایم نگاه می‌کردم، حتی آن پاها هم به نظر خیلی دور می‌آمدند، در این سرزمینِ بدون مقیاس، که در آن دور و نزدیک به هم گره خورده‌اند، که در آن چال‌آب‌ها، اقیانوس بودند و پشته‌های ماسه‌ای، رشته‌کوه.

برگشتم؛ پشت سرم جزیره و روبه‌رو خرابه‌ی سالن سالت پَلِس که وانت همان‌جا منتظر بود برگردیم به دنیای قیل‌وقال روزمره. اما نزدیک جایی که پیاده‌روی‌ام را شروع کرده بودم، غافلگیری دیگری انتظارم را می‌کشید: چندین فرورفتگیِ کم‌عمق که آبش خشک شده و بلورهای نمک از آن به جا مانده بود. یکی فرشی از گل سرخ بود، یکی کوهی از کاه، یکی زمینی از پرّه‌های برف، و همه ساخته‌شده از نمکِ گل‌آلود، هرچند وقتی خواستم دسته‌ی کوچکی از آن گل سرخ‌های قهوه‌ایِ کم‌رنگ را بردارم و با خودم ببرم، بلافاصله زیبایی‌شان را از دست دادند. بعضی چیزها را تا زمانی که گم بمانند داریم‌شان، بعضی چیزها تا زمانی که دورند، گم نمی‌شوند.

نویسنده: ربکا سولنیت

مترجم: نیما م. اشرفی

منبع: این جستار برگرفته از کتاب نقشه‌هایی برای گم شدن، نوشته‌ی ربکا سولنیت است. ترجمه‌ی این کتاب به‌زودی در نشر اطراف چاپ خواهد شد.

بخشی از این این جستار پیش‌تر با عنوان «آبی دوردست ‌ها | جستاری از ربکا سولنیت» در وب‌سایت انتشارات اطراف منتشر شده و برای «بی‌کاغذِ اطراف» از نو ویرایش و تنظیم شده است.

نظرتان را برای ما بنویسید

*لطفا همه بخش‌ها را به درستی پر کنید

این مطالب را از دست ندهید

کرونا و کتابخوانی قاسم فتحی ناصر گلپسند